تبليغاتX
غرب شرقی یا شرق غربی
یک استعداد درخشانی منتقدمدارس خاص و برخی محصلان پرادعایش!

 فوتبال؛جنگ زرگری اشراف

 

 

من براي ساختن «کدام استقلال، کدام پيروزي» مقاله هاي زيادي را با موضوع فوتبال خواندم. تکان دهنده ترين آنها يک مقاله بود که روي پيدايش فوتبال در کشورهاي جنگ زده زوم کرده بودم. در کشورهايي که پس از پايان جنگ مشکلات زيادي داشتند، براي اينکه مردم از طرح مطالبات اجتماعي خودشان غافل شوند، فوتبال را به جامعه تزريق مي کردند
-کاملاً ديد مثبتي به فوتبال نداريد. پارسال در حاشيه نمايشگاه کتاب بود که براي اولين بار شنيدم کسي عليه جام جهاني حرف مي زند. شما بوديد. جام جهاني را يک شوي تبليغاتي مي دانستيد که راه مي اندازند تا با آن سر مردم را گرم کنند. هنوز هم آنقدر به فوتبال بدبين هستيد؟

من براي ساختن «کدام استقلال، کدام پيروزي» مقاله هاي زيادي را با موضوع فوتبال خواندم. تکان دهنده ترين آنها يک مقاله بود که روي پيدايش فوتبال در کشورهاي جنگ زده زوم کرده بودم. در کشورهايي که پس از پايان جنگ مشکلات زيادي داشتند، براي اينکه مردم از طرح مطالبات اجتماعي خودشان غافل شوند، فوتبال را به جامعه تزريق مي کردند. پيش از آن مارکسيست ها شعاري داشتند که «دين افيون توده هاست» اما در کشورهاي غربي فوتبال جاي دين را گرفت؛ فوتبالي که فينال جام جهاني آن سه ميليارد نفر را به پاي تلويزيون بنشاند. فوتبالي که درآمد ساليانه اش براي فيفا بالاي 300 ميليارد دلار است. من در آن دوره تمام جنجال هاي تاريخ فوتبال دنيا را جمع کردم و ديدم 10 هزار نفري در حاشيه مسابقات فوتبال در استاديوم ها جان شان را از دست داده اند.

-چرا رفتيد سراغ ساختن «کدام استقلال، کدام پيروزي»؟

در «فقر و فحشا» من فحشا را انتخاب کردم تا به فقر برسم و از آن برسم به بي عدالتي اجتماعي. بعد از «فقر و فحشا» ديدم فوتبال مي تواند دومين پديده يي باشد که مي توان با آن غفلت و بي عدالتي در جامعه را راحت تر نشان داد. حالا نماد اين فوتبال در بين ما استقلال و پيروزي است؛ آبي و قرمز. من استقلال و پيروزي را بهانه کردم تا با آن حرف هاي ديگري بزنم. در صحنه هاي فيلم اين را مي بينيد. من اين دو تيم را به دو جناح سياسي کشور تعبير کردم.

-البته روي تصاوير اين قضيه را يک جوري به جنگ ايران - عراق هم ارتباط داديد.

در جنگ ايران - عراق آدم ها با گرايش هاي مختلف کنار هم ايستادند، جنگيدند و پيروز شدند. اين وسط يکسري قرباني مي شوند که ما آنها را فراموش مي کنيم. يک مدتي از اين پيروزي شاد مي شوند و بعد باز هم وارد منازعات سياسي مي شوند. اين کاملاً اتفاقي بود که در بازي ايران - ژاپن در مسابقات مقدماتي جام جهاني اتفاق افتاد. تماشاگران فوتبال با هم متحد شدند، رفتند استاديوم. ژاپن را مي بريم. در کنار آن هفت نفر از تماشاگران هم زير دست و پا کشته مي شوند که کسي اصلاً سراغ آنها نمي رود. به جايش مردم توي خيابان ها جشن مي گيرند و به بازيکنان تيم ملي زانتيا پاداش مي دهند. بعد هم که اين جريان تمام مي شود، اتحاد مردم از بين مي رود. دوباره هر کسي مي رود سراغ جناح خودش. يکسري مي روند سمت استقلال، يکسري هم سمت پيروزي. بعد اين دو تا جناح چند ماه بعد در داربي تهران عليه هم مي جنگند. قرمز و آبي، چپ و راست. اصلاً برويم به قديم تر پايين ده و بالا ده. مي بينيم که اين جناح ها در استاديوم به جان هم مي افتند. در سياست در زمان انتخابات يک جريان متهم مي شود به امريکايي بودن، يک جريان متهم مي شود به طالباني بودن. اما انتخابات که تمام مي شود
فوتبالي که فينال جام جهاني آن سه ميليارد نفر را به پاي تلويزيون بنشاند. فوتبالي که درآمد ساليانه اش براي فيفا بالاي 300 ميليارد دلار است. من در آن دوره تمام جنجال هاي تاريخ فوتبال دنيا را جمع کردم و ديدم 10 هزار نفري در حاشيه مسابقات فوتبال در استاديوم ها جان شان را از دست داده اند
مي بينيم اين آدم ها در عروسي ها هم شرکت مي کنند و ميوه مي خورند در حالي که جلوي دانشگاه تهران دانشجوها هنوز دارند همديگر را مي زنند. در داربي هم اين جوري است. وقتي بازي تمام مي شود قلعه نويي و پروين مي روند کنار فلان کانديدا عکس مي اندازند تا از او در انتخابات حمايت کنند. اما در آن زمان باز هم توي استاديوم تماشاگران دارند به هم فحش مي دهند.

-اين دو بحث اين قدر هم که شما در فيلم به تصوير کشيده ايد، به هم شباهت ندارند. بالاخره يک جاهايي با هم تفاوت دارند.

بله، يک تفاوت هست. سر هر بازي استقلال - پرسپوليس سيصد چهارصد تا اتوبوس داغان مي شود. شيشه ها مي آيد پايين. هفته بعد همه اتوبوس ها را نو مي کنند مي گذارند سر جايش. اما وقتي يکي از اين شيشه هاي توي دانشگاه مي شکند جنجال راه مي افتد. در دانشگاه دو جريان بر سر يک انديشه شيشه مي شکنند ولي در داربي بر سر يک غفلت. به خاطر همين حکومت ترجيح مي دهد که مردم شيشه اتوبوس هاي استاديوم را بشکنند تا هيجان شان تخليه شود. بالاخره بهتر است از اينکه عدالت اجتماعي بخواهند و آرمانگرا باشند. بعضي ها دوست دارند قرمز و آبي داشته باشيم تا چپ و راست.

-توي «کدام استقلال، کدام پيروزي» هم حسابي روي اين موضوع ها پافشاري مي کرديد. تدوين موازي صحنه هاي داربي و دعواهاي سياسي همين حرف ها را در ذهن القا مي کرد.

حتي شعارهايي که در استاديوم مي دهند، شباهت زيادي دارد به چيزهايي که در ميتينگ هاي سياسي مي گويند. شايد کارشناسي ترين حرف فيلم را دستفروش استاديوم مي زند که مي گويد؛ «هر ملتي که مي خواهد بر سرنوشت خودش مسلط بشود بايد آگاه باشد.»اين جمله شبيه حرف شهيد بهشتي است که مي گويد؛ «اگر به بي تفاوتي کشيده شويم هلاک مي شويم.» اين يک لايه فيلم است. لايه ديگر فيلم اين است که شما از بيرون خودت را نگاه کن، ما هميشه 90 دقيقه زمين چمن را نگاه مي کنيم. ولي من اين دفعه 90 دقيقه دوربينم را رو به تماشاگرها گرفتم. آنجا مي بينيم که اين تب پيرمرد 90ساله را گرفته، بچه 3 ساله را هم گرفته. توي ديوانه خانه هم که مي رويد مي بينيد هيجاني که ديوانه ها از تماشاي فوتبال دارند، کاملاً شبيه به هيجان تماشاگران استاديوم است. زنجير مي کشند، داد مي زنند، گريه مي کنند و فحش ناموس مي دهند.

-پس با اين حساب شما مطمئن هستيد که الان دارند از فوتبال استفاده که نه، سوءاستفاده مي کنند؟

حتماً، يک زماني توي همين کشور گفتن کلمه «قرمزته» يا «آبيته» در تلويزيون جرم بود. ولي امروز هر کاري در تلويزيون مي کنند که مردم سرگرم شوند. آيا اينقدري که پول خرج تعمير اتوبوس هاي خراب شده استاديوم مي کنند، پول براي امکانات ورزشي توده ها هم مي دهند يا اينکه فقط مي خواهند سر مردم را گرم کنند.

-ولي به هر حال اين استاديوم رفتن يک جور تمرين دموکراسي است. اينکه شما جايي برويد که جناح روبه روي شما کنارتان نشسته و آزادانه بتوانيد از جناح تان دفاع کنيد، اتفاقي است که در کمتر جايي اجازه اش به مردم داده مي شود.

اين اتفاقاً آنتي دموکراسي است. يعني به نوعي مردم را از سرنوشت خودشان غافل مي کند. جايي خواندم که يک محقق نوشته بود فوتبال دگرديسي شده گلادياتوريسم است. حتي استاديوم هايشان هم شبيه به هم است.

- در «کدام استقلال، کدام پيروزي» هم جلد يک روزنامه ورزشي را نشان مي دهيد که روي آن داربي را به نبرد گلادياتورها تشبيه کرده.

البته فوتبال الان يک فرقي با گلادياتوريسم آن زمان دارد. آن دوره برده ها با هم مي جنگيدند تا اشراف لذت ببرند اما حالا اشراف مي جنگند تا فقرا سرگرم شوند.

- البته در جنگ اشراف کسي کشته نمي شود.

اتفاقاً نان آنها در اين است که اين جنگ دائمي باشد. استقلال بدون پرسپوليس
در «فقر و فحشا» من فحشا را انتخاب کردم تا به فقر برسم و از آن برسم به بي عدالتي اجتماعي. بعد از «فقر و فحشا» ديدم فوتبال مي تواند دومين پديده يي باشد که مي توان با آن غفلت و بي عدالتي در جامعه را راحت تر نشان داد. حالا نماد اين فوتبال در بين ما استقلال و پيروزي است؛ آبي و قرمز
معنا ندارد.

- اين نگاه خيلي استعاري است. من تصور نمي کنم که داستان اينقدر پيچيده باشد.

شما مطمئن باشيد که يک سياستمدار بيانيه صادر نمي کند. سياستمدار کاري مي کند که بيانيه را اعمال کند. ما خودمان در گرداب هستيم و اين گرداب به قدري بزرگ است که ما متوجه حرکت آن نيستيم.

- شما براي فيلمبرداري «کدام استقلال، کدام پيروزي» چند تا داربي به استاديوم رفتيد؟

به مدت دو سال همه بازي ها را رفتيم. در اين دو سال هميشه بعد از بازي ها مي گويند براي اينکه ديگر بين تماشاگران دعوا نشود بايد فرهنگسازي کنيم. بعد هم مي گويند بايد کار ريشه يي کرد و بعدش هم کاري نمي کنند.

- با اين ديد سينما هم يک جور وسيله است براي سرگرم کردن توده ها.

هر چيزي مي تواند در خدمت سياست باشد.

-يک پاي استدلال شما مي لنگد. مطمئناً استقلال و پرسپوليس را تاسيس نکردند که با آن مردم را سرگرم کنند. وقتي ديدند مردم اين دو تيم را دوست دارند، به فکر استفاده از آن افتادند.

شايد، به هرحال الان همه سياستمداران مي خواهند اين دو تيم را تصاحب کنند. من با اين فيلم هشدار دادم که فوتبال بيشتر از اين سياسي نشود. من اصلاً با استقلال و پرسپوليس مشکل ندارم.

- نه تنها با اين دو تيم مشکلي نداريد که انگار حتي عاشق علي پروين هم هستيد؟

پروين نسبت به فوتباليست هاي ديگر معرفت بيشتري دارد. کاريزماي عجيبي دارد.

- يک بار در «صبح دوکوهه» پروين و هاشمي رفسنجاني را با هم مقايسه کرده بوديد.

تيتر زده بوديم «دو سلطان،» در آن دوره پروين در ليگ برتر به شموشکي باخت که فرشاد پيوس شاگرد پروين مربي اش بود. هاشمي رفسنجاني هم در انتخابات رياست جمهوري به استاندارش باخت. ديدم خيلي شبيه به هم هستند.پروين شخصيت جالبي براي من است. اما هيچ وقت برخورد نزديک با هم نداشتيم. حتي زماني که براي فيلمبرداري «کدام استقلال، کدام پيروزي» به کارگران رفتم هم با هم برخوردي نداشتيم. البته چندماه پيش در جشن دنياي تصوير از دور همديگر را ديديم.

- استقلال کسي را داشته که به جايگاه پروين برسد؟

خودشان خيلي دوست دارند داشته باشند. حتي ژنرال را جلوي سلطان علم کردند اما قلعه نويي زود رفت تيم ملي. شايد اگر نمي رفت تا 10 سال ديگر مي توانست شبيه به پروين شود.

- يک مقداري به چهره هاي پوپوليستي فوتبال علاقه داريد.

نمي دانم تا حالا نفهميدم که چرا مردم قيصر را دوست دارند. نمي دانم چرا پروين را دوست دارند. چرا مجيد سوزوکي را دوست دارند. شايد به خاطر اين باشد که شبيه به مردم هستند.

- در اين چند تا داربي که به استاديوم رفتيد چه تفاوت هايي بين تماشاگران استقلال و پرسپوليس ديديد؟

جنوب شهري ها همه پرسپوليسي اند. آدم هايي هم که يک مقدار با کلاس ترند طرفدار استقلال هستند. کلاً پرسپوليس تيم سنتي تري است برخلاف استقلال که هميشه دنبال چهره هاي جديدتري بوده و هميشه سراغ تجدد رفته.

- البته پيش از انقلاب بين تماشاگران شاهين، روشنفکر زياد داشتيم. زماني هم که شاهين منحل شد اين تماشاگران رفتند سراغ پرسپوليس. چه اتفاقي افتاده که آن روشنفکران استاديوم برو جايشان را به آدم هاي پايين شهر توده داده اند؟

شايد به خاطر اين است که روشنفکرها فهميدند به جاي اينکه بازي را ببينند بهتر است بازي را بگردانند.

- البته از آن طرف تاج تيم سطحي تري بوده. هميشه اين تيم دنبال بازيکنان خوش تيپ فوتبال بوده. دنبال بازيکنان ژيگول تر بوده، اصلاً يک بار خواستيم خوش تيپ هاي تاريخ دو تيم را با هم مقايسه کنيم که ديديم چقدر تفاوت دارند. اين طرف حجازي و شاهين بياني را داشته، آن طرف پروين و مايلي کهن را. اين طرف فرهاد مجيدي را داشته آن طرف پايان رأفت را. شايد فقط همايون بهزادي خوش تيپ قرمزها
حتي شعارهايي که در استاديوم مي دهند، شباهت زيادي دارد به چيزهايي که در ميتينگ هاي سياسي مي گويند. شايد کارشناسي ترين حرف فيلم را دستفروش استاديوم مي زند که مي گويد؛ «هر ملتي که مي خواهد بر سرنوشت خودش مسلط بشود بايد آگاه باشد.»اين جمله شبيه حرف شهيد بهشتي است که مي گويد؛ «اگر به بي تفاوتي کشيده شويم هلاک مي شويم.» اين يک لايه فيلم است
بوده.

حتي من به شما بگويم تماشاگران استقلال هم ژيگول تر از پرسپوليسي ها هستند. دخترها و بالاشهري ها و تحصيلکرده ها استقلالي هستند، عوام پرسپوليسي.

- شما حالا با اين ديد منفي نسبت به استقلال و پرسپوليس، داربي را نگاه مي کنيد؟

نگاه مي کنم، ولي فقط نگاه مي کنم.

- پس الان طرفدار هيچ کدام نيستيد؟

نه ديگر.

-اگر بخواهيم پرسپوليس را سياسي تعبير کنيم، تيمي است که سال ها روي اصول پروين اداره شده، پروين هم که ديگر همه مي دانند هر اصلاحي را پس مي زند و روي اصول خودش مي ماند. تيم در تمام اين سال ها يک جور اصولگرايانه مديريت شده. ولي وقتي مي رويم سراغ اصلاح طلبان سياست مي بينيم همه طرفدار پرسپوليس هستند. بزرگ ترين شان سيدمحمد خاتمي که ديگر همه مي دانستند پرسپوليسي است و با پسرش که استقلالي است کري دارد.

اين به خاطر به هم ريختگي سياسي است. الان جبهه بندي ها عوض شده. اگر برگرديم به 10 سال پيش وضع فرق مي کرد. آن دوره پرسپوليس تيم اصولگرايان بود.

- شما فوتبال بازي مي کنيد؟

بله يک دوره حتي توي تيم جوانان يکي از همين دو باشگاه عضو بودم.

- کدام شان؟

نمي گويم.

- چه سال هايي؟

بعد از جنگ بود. سال 68 .

- چه پستي بازي مي کرديد؟

حمله، به من حمله مي آيد.

- البته الان ديگر هافبک شديد؟

(مي خندد) آن دوره هم هافبک بودم.

- چرا فوتبال را ول کرديد؟

به خاطر مجروحيت جنگي. البته در آن سال ها مي خواستم چهره سياسي بشوم ديگر خوب نبود که شورت پايم کنم و بيايم تو زمين. آن دوره آنقدر خجالت مي کشيدم که با اسم مستعار عضو تيم بودم.

- واقعاً؟ اسم تان چي بود؟

نمي گويم. مي رويد عکس هايم را پيدا مي کنيد، آبرويم مي رود،

- آن دوره هنوز که مشهور نشده بوديد؟

نه ولي مسوول بسيج دانشگاه آزاد بودم.

- توي دانشگاه فوتبال بازي نمي کرديد؟

نه من هر جايي يک چهره هستم،

- توي دانشگاه بسيجي ها خيلي اهل فوتبال هستند. عکس تيمي آقاي احمدي نژاد چند وقت پيش منتشر شد. آقاي حدادعادل هم که گل کوچک باز حرفه يي هستند و آقاي علي آبادي هم زماني در تيم راه آهن بازي مي کردند و شاگرد پرويز ابوطالب بودند. آقاي باهنر هم که حسابي اهل فوتبال هستند.

حالا اين خوب است يا بد؟

- به هر حال شايد به خاطر اين بوده که همه بچه هاي پايين شهر هستند و تفريح کودکي شان فوتبال بوده.

بالاخره مثل اصلاح طلبان پول بيليارد و پاتيناژ را نداشتند.

- جوان که بوديد براي تماشاي داربي به استاديوم مي رفتيد؟

آره، خيلي.

- توي فيلم «کدام استقلال، کدام پيروزي» خوب رفتيد سراغ جايگاه 36 پرسپوليسي ها. آدم حدس مي زند که خود آقاي ده نمکي زماني آنجا مي نشسته.

نه آنجا نشسته بودم. سر فيلمبرداري آن صحنه ها 15 تا دوربين برده بوديم ورزشگاه.

- جعفر پناهي هم که «آفسايد» را ساخت خودش در جواني حسابي استاديوم برو بوده؟

اصلاً توي فيلم ما جعفر پناهي را هم مي بينيد. سر يکي از داربي ها آقاي پناهي آمده بودند دنبال دخترهايي که مي خواستند قاچاقي بروند توي ورزشگاه. يک صحنه در فيلم هستند که دارند فيلمبرداري مي کنند.

- شما موافق هستيد که دخترها بروند ورزشگاه؟

اصلاً بحث نمي کنم درباره اش.

- در آستانه اين داربي استقلال برخلاف سال هاي گذشته سنتي تر اداره مي شود و پرسپوليس هم در غياب پروين و با آمدن قطبي علمي تر بازي مي کند. اين بازي را چه جور پيش بيني مي کنيد؟

غيرقابل پيش بيني است.

- حالا دوست داريد کدام تيم ببرد؟

استقلال ببرد بهتر است.

- حتماً به خاطر اينکه پرسپوليس پروين را ندارد.

نه تحليلم اين است.

- ولي اگر پرسپوليس ببازد که شما ناراحت مي شويد؟

نه من که ناراحت نمي شوم. کامبيز ديرباز ناراحت مي شود. تا يک بازي را مي برند، سريع براي من اس ام اس مي فرستد.

- راستي در تمام اين مدت داشتم روي ميز کارتان را نگاه مي کردم. خودکار آبي نداشتيد. به جايش تا دل تان بخواهد خودکار قرمز اينجا است.

بابا اين حرف ها چيه؟ کدام استقلال، کدام پيروزي؟
منبع: عدالتخانه کد مطلب : 744  مرجع : اعتماد 24  مهر 1386 ساعت 6:28
+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 2:54  توسط سمپادیان  | 

 یک کشته و هفده مصدوم در حاشیه بازی قرمز و آبی

 

بازي دو تيم استقلال و پرسپوليس كه عصر يكشنبه در مجموعه يكصد هزار نفري ورزشي آزادي برگزار شد، 17 نفر مصدوم و يك نفر كشته برجاي گذاشت. " علي پور"، مدير روابط عمومي اورژانس تهران، گفت: پس از پايان بازي دو تيم پر طرفدار پايتخت، بر اثر ازدحام جمعيت براي خروج از مجموعه ورزشي يكصد هزار نفري آزادي، بعلت ازدحام جمعيت، اين حادثه بوقوع پيوست . وي گفت، تنها قرباني اين حادثه جوان 16 ساله اي بود كه بر اثر سقوط از پل عابر پياده جان سپرد
بازي دو تيم استقلال و پرسپوليس كه عصر يكشنبه در مجموعه يكصد هزار نفري ورزشي آزادي برگزار شد، 17 نفر مصدوم و يك نفر كشته برجاي گذاشت. " علي پور"، مدير روابط عمومي اورژانس تهران، گفت: پس از پايان بازي دو تيم پر طرفدار پايتخت، بر اثر ازدحام جمعيت براي خروج از مجموعه ورزشي يكصد هزار نفري آزادي، بعلت ازدحام جمعيت، اين حادثه بوقوع پيوست . وي گفت، تنها قرباني اين حادثه جوان 16 ساله اي بود كه بر اثر سقوط از پل عابر پياده جان سپرد.
مدير روابط عمومي اورژانس تهران، گفت: 16 نفر از 17 نفر مصدوم اين حادثه ، پس از درمان سرپايي در بيمارستانهاي تهران، ترخيص شدند. وي حال يكي از مصدومان اين حادثه را وخيم گزارش كرد و افزود: به علت شدت صدمات وارده، اين مصدوم همچنان در بيمارستان رسول اكرم تهران بستري است. مرجع : خبرگزاری ايرنا 23 مهر 1386 ساعت 7:34
منبع:عدالتخانه
+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 2:51  توسط سمپادیان  | 

 قسمتی از پروتكل شماره13 سران صهيونيسم:
براى آنكه مردم را مشغول كرده باشيم، هر روز مشكلات جديدى براى آنها به وجود آورده تا آن‏ها را از مذاكره در مسائل سياسى باز داريم.هر روزه صفحه‏هاى جرائد و مجلات را از مسائل جنسي و يا مسابقات فوتبال، بسكتبال، كشتى آزاد... پر خواهيم كرد تا بدين وسيله مغز ملّت را در تفكّر به اين مسابقات مشغول سازيم!!


بيگانه اي ميان ما!

آبرامويچ حامي مالي فوتبال اسرائيل؟!

باورش چندان اسان نيست.اينكه بشنويم مردي كه در باشگاهي چون پورتموث در كنار هري ردنپ به ايفاي نقش حاشيه اي و فرعي مي پردازد و جستجو براي لباس هاي اضافي در رختكن و يا تنظيم و يادآوري بازي هاي تمريني مهمترين كارش به شمار مي رود،روز گذشته با انتشار اخباري در روزنامه هاي انگلستان بدل به سوژه اي مرتبط با چلسي گشته است.او را بايد مرموز دانست.بسيار مرموز...كه البته نه رفتار و كردارش در محيط كاري فوتبال كه نقش و جايگاهش در اين چرخه ي سرگيجه آور...صحبت از "آوارم گرانت"است.مربي زاده اسرائيل كه به واسطه ي دوستي عميقي كه با رومن ابراموويچ دارد گفته مي شود كه ممكن است در فصل تابستان به باشگاه چلسي وارد شود.و شايد...بلكه!و شايد حتي رويدادهاي حيرت انگيز تا جايي ماجرا را پيش ببرد كه بدل به سرمربي اين تيم و چانشين مردي چون مورينيو گردد!

آورام گرانت مردي است كه رومن آبراموويچ او را ناجي و احياگر قطعي تيمش مي پندارد و حتي ادعا نموده كه اگر كسي بتواند ركود اندري شوچنكو را مرتفع سازد و خسارت 30 ميليون پوندي كه از خريد او و نيز عدم پاسخ مناسب چنين تجارتي به چشم امده را از بين ببرد،ان شخص تنها آورام گرانت است.مالك ميلياردر چلسي در ادامه و در مدح توانايي هاي اين اسرائيلي گمنام و ناشناخته-- كه تنها سابقه ي قابل اشاره اش اين است كه در راه صعود تيم ملي كشورش به جام جهاني 2006 آلمان سرمربي بود و در نهايت نيز نتوانست به هدفش برسد--اعتقاد دارد كه گرانت توانايي قابل توجهي دارد تا چلسي را بسوي برون رفت از چنين بحراني هدايت نمايد.گرانت تا پيش از جدايي از تيم ملي كشورش و حضور در باشگاه پورتموث در محدوده فني و استعداد ياب در خارج از كشور متبوعش مشغول فعاليت نشده بود.اما رومن ابراموويچ يكي از تحسين كنندگان تمام عيار اين مرد است و در بسياري از برهه ها و پيش از انكه گرانت تجربه ي حضور در فوتبال انگلستان را داشته باشد،مالك ميلياردر روس به او اين نويد و اميد را الهام بخشيده كه در نقش پلي ظاهر خواهد شد كه او را بواسطه ي ان به فوتبال بريتانيا نايل گرداند.هر چند گرانت نيز اين ارزو را با دوست ثروتمندش تقسيم مي نمايد و از اين بيم ندارد كه علنا ادعا كند كه حضور در فوتبال انگلستان حتي اگر به مدد واسطه ها صورت گيرد،روزي هدف غايي اش محسوب مي شد.

اما در اين ماجرا،چيزهايي است كه بايد به وضوح انان را مورد كنكاش قرار داد.اكنون ديگر كمتر كسي يافت مي شود كه به نقش بارز و چشمگير رومن ابراموويچ در تيم ملي روسيه كه با حمايت مالي او براي بخدمت گيري گاس هيدينك برجسته گشت،ترديد داشته باشد.اين يك حقيقت محض است.اما نكته ي حيرت انگيز در اين قاب جلب نظر مي كند كه مالك "چلسكي"چه رابطه اي با فوتبال اسرائيل دارد؟و اين مسئله تا روز گذشته ناشناخته و غيرمنتظره مي نمود.موضوع به 3 سال پيش باز مي گردد.زماني كه "پيني زاهاوي"--قدرتمندترين مرد فوتبال يهود ها و نيز يكي از راس هاي قدرت در ميان مديران برنامه ريز فوتبال--در اين داستان پيش قدم شد و تدارك ملاقات رومن ابراموويچ با آورام گرانت-- كه در ان برهه سرمربي تيم ملي كشورش بود و براي مسابقات مقدماتي جام جهاني 2006 نيز بسيار دغدغه داشت--را برپا نمود.پس از مدتي گرانت كه ادعا مي كند كه با آرسن ونگر و سرالكس فرگوسن رابطه ي بسيار نزديكي دارد توانست دوستي محكم و عميقي با رومن ابراموويچ ايجاد كند.از ان تاريخ به بعد اين دو بدل به رفقايي قابل احترام گشتند.

از اين رو،ابراموويچ در ديدارهاي تيم ملي اسرائيل در راه مقدماتي جام جهاني 2006 حاضر بود و در غالب بازي ها در جايگاه تماشاگر به ورزشگاه مي رفت.شگفت انگيز نبود كه پس از گذر زمان،او از نفوذ و قدرت خود به منع فوتبال اسرائيل بهره جست و كم كم جنس كارهايش هم رنگ و آهنگ با ويژگي هاي فعاليتش در چلسي گشت.در ادامه ي ماجرا،ارتباط مالك روس با فوتبال اسرائيل و تيم ملي اين كشور عميق تر و نزديك شد بطوري كه امپراتور روس بدل گشت به يك تماشاگر و حامي پر و پا قرص و دلسوز تيم ملي اين كشور...حتي او پا را نيز فراتر مي نهاد و پس از بازي هاي مجموعه ي آورام گرانت در رختكن تيم حضور مي يافت و با وعده و وعيد هايش و قول اهداي جايزه مالي هنگفت به بازيكنان اين تيم در صورت پيروزي در نقش يك محرك و مشوق تمام عيار در فعاليت هاي فوتبال اين كشور سهيم مي شد.البته در نهايت نيز تمام تلاش هاي او و اين تيم بي نتيجه ماند و با ايستادن در رتبه ي سوم،پس از سوئيس و فرانسه راهي به جام جهاني نيافتند.

پس از اين ماجرا،و از ان برهه به بعد ابراموويچ و گرانت بدل به دوستاني نزديك شدند كه در بسياري از اوقات مالك روس از نظرات و ديدگاه هاي گرانت براي هدايت باشگاه بهره مي جويد و در سوي ديگر به او قول داده است كه به چند فوتباليست اسرائيلي مجال حضور در چلسي را خواهد داد.فوريه اخير،ابراموويچ سفري به "تل اويو"به همراه فرانك آرنسن--مرد بانفوذ هلندي چلسي كه اكنون مدير تيم هاي فوتبال و ناظر استعداديابي باشگاه محسوب مي شود--داشت تا ملاقات چند روزه اي با اورام گرانت--كه پس از كناره گيري از تيم ملي كشورش در استانه ي ملحق شدن به باشگاه "هاپوئل تل آويو"بود--داشته باشد.انتقال گرانت به هاپوئل هيچگاه جامه ي عمل بخود نگرفت چرا كه "لو لويف"مردي كه دوست نزديك آبراموويچ محسوب مي شد و تاجر ميلياردر الماس نيز قلمداد مي شود نتوانست در اخرين لحظات مالكيت باشگاه هاپوئل را بخود اختصاص دهد.((گرانت با مدد جستن از اين رابطه مي خواست سرمربي اين تيم شود!)).با وجود چنين ناكامي،اما آرنسن با گفتگوهايي كه در طي ان سفر با گرانت داشت،به ديدگاه ها و رفتار و ايده هايش علاقمند شد و پيمان همكاري نزديك ميان او و باشگاه متبوعش منعقد شد.هر چند بصورت غيررسمي...از ان پس او كه در باشگاه مكابي تل-اويو و در پرورش استعدادها و نخبه يابي نقش بارزي ايفا مي نمود به مدد پل ارتباطي كه ميان اين باشگاه و چلسي برقرار بود،فوتباليستي چون "بن سحر"17 ساله--- كه در سال 2004،فرانك آرنسن بازي او را در ديدار تيم مدرسه هاي اسرائيل با ايرلند زير ذره بين قرار داده بود و توجهش به او جلب گشت كه در دو ديدار اخير چلسي نيز به ميدان رفته---به اردوي اين تيم راه يافت تا نخستين نشانه هاي ارتباط فوتبال اسرائيل با چلسي كه به مدد مثلت ابراموويچ،گرانت و آرنسن قوام مي يافت،جلب نظر كند.با اينكه آرنسن به چشم هاي گوهر بين گرانت براي يافتن استعداد هاي قابل توجه ايمان اورد اما ابراموويچ معيارها و توانايي هاي او را در جايگاه يك مربي فوتبال بالاتر از او ارزيابي نمود.كسي كه حتي مي تواند با حضور در چلسي به ركود و بحران زيان اور 30 ميليون پوندي آندري شوچنكو خاتمه دهد!

گرانت 51 ساله در منظر تاكتيكي و دانش فوتبال به نظر مي رسد كه شخصيت قابل اعتباري است.گرچه او در يك اظهار عقيده گفته كه دوست دارد تيم هايش فوتبال محكم،فيزيكي و بر پايه ي اندكي احتياط را در دستور كار قرار دهند.چيزي كه در اين مقطع ابراموويچ به هيچ عنوان به اين ديدگاه تمايل ندارد و سوداي الهام بخشيدن روح تهاجم و بازي تماشاگر پسند به ساق هاي بازيكنان تيمش را در سر مي پروراند.گرانت اكنون در پورتموث مشغول به كار است.و در تيم هاي پايه اي و در يافتن استعداد ها به هري ردنپ كمك مي كند.گرچه بسياري بر اين باور هستند كه او در نقش يك "جاسوس"براي الكساندر گايداماك به ايفاي نقش مي پردازد.وقتي در اين قاب ديدگاه هاي هري ردنپ را در خصوص گرانت كه 7 ماه از حضورش در پورتموث در جايگاه مدير فوتبالي مي گذرد، مي شنويم،مرد مجرب پورتموث سعي مي كند كه سخنانش احترام اميز جلوه كند.او در خصوص علاقه ي چلسي و خصوصا شخص ابراموويچ به گرانت مي گويد:"اگر آورام مايل به رفتن است پس بهتر است كسي مانع راهش نشود.بايد بگويم كه من هيچ مشكلي با او ندارم.او ارزشش هم درجه با طلاست!وقتي او در كنارم قرار دارد احساس خوبي دارد و از مصاحبت با او نيز لذت مي برد.در ارتباطات خود و روابط عمومي فوق العاده باتجربه نشان داده است.اگر چلسي او را مي خواهد عادلانه نخواهد بود كه مانع حضورش در چلسي شويم!"

منبع: سهيل نوري پناه / اولين پايگاه تخصصي فوتبال ايران http://www.parsfootball.com/news/2684.html  

 

 

 

 

 

توپ و ميدان, فوتبال و هيجان  (شعري براي جام جهاني که شروع آن مساوي بود با تارومار کردن مردم بي دفاع غزه درجنوب غرب فلسطين اشغالي توسط صهيونيست هاي  جنايتکار و مردم دنيا چشم در تلويزيون ها، جام فريب را تماشا مي کردند)

هيچ کس براي فلسطينيها تب نمي کند!

ايران و جهان,
شور و فرياد و اضطراب.
افتخار با يک گل.
چشن با پيروزي.
دقابقي که قلبها در هيجان مسير توپ هزاران بار مي تپد!
و تلويزيونها ميلياردها لحظه را مي بلعند.
دقايقي که براي هيجان آفريده مي شوند.
هر چه هيجان بيشتر! بيننده بيشتر!
انگار همه مردم تب کرده اند!
عطش جامي چنين داغ! تب اسپانسرها را هم بالا مي برد!
چرا که حق پخش هيچان را ميليونها دلار مي فروشند!

دنيا را کساني اداره مي کنند که صدا و سيماي جهاني در اختيار آنهاست!
اسپانسرها همه جا حرف اول را مي زنند!
ما هميشه مجبوريم همه جا سر و کلهء نام و برند آنها را در ناخودآگاه خود ضبط کنيم.
هيچ کس براي فلسطينيها تب نمي کند!
هيچ کس کودک تنهاي ساحل سرزمين وحي را که همه کس خود را به دست شيطانيان صهيون از دست داد را به نقد نمي نشيند.
براي همه عادي شده که آدمها کشته شوند.
اما بازي خوب مقابل يک تيم پرنام غير عادي است!
همه رسانه ها نقدش مي کنند و همه موظفيم آنها را بخوانيم!

فقر شهر و کوچه ما را دارد مي بلعد.
همه در يک برنامه چند ساله بايد زير بار قرضهاي چندين ده ساله رويم.
چرخش اقتصاد دنيا بدون ربا شکل نمي گيرد.
و هميشه پولدارها در برکت هر لحظه پولشان پولدارتر و بدبخت ها به سبب بخت و اقبالشان مقروض تر!
بازسازي يک ورزشگاه جام جهاني يکصد ميليون يورو  هزينه بر مي دارد!
وتيم آنگولا ده ميليون دلار خرج تيمش مي کند!
و همه از همين حالا براي جام جهاني دو هزار بيست خود را بايد آماده کنند!

توپ و ميدان و فرياد و اضطراب!
فرصتي براي شاد بودن است!
اما آيا ارزش دارد عالمي يک ماه تب کند!
شايد عشق و حال همين است!
اما شايد هم حالي ديگر است و معشوقي ديگر!
شاد باشيد و براي اقتدار ميهمنمان دعا کنيم و عمل.

منبع:http://cholokabab.persianblog.com

 

جام‌ جهاني‌ فوتبال: بازي‌ يا سياست‌؟

تورنمنت - همشهري آنلاين (خرداد ۱۳۸۵)- ترجمه دكتر علي صباغيان:


جام‌ جهاني‌ همچون‌ زندگي‌ است‌ با مقداري‌ اندوه‌ ذاتي

 

هشت سال‌پيش‌ در جام‌ جهاني‌  فرانسه‌ ،ايران‌ در يكي‌ از بزرگترين‌ مسابقات‌ ورزشي‌ -ژئوپلتيك‌ عصر جديد روياروي‌ آمريكا قرار گرفت. ايران‌ آن‌ بازي‌ را برد و بازيكنان‌همچون‌ قهرمانان‌ ملي‌ به‌ كشور بازگشتند . اكنون‌ ايران‌ بار ديگر وارد عرصه  جام‌ جهاني‌2006 شده است. جام‌ جهاني‌ تنها به‌عنوان22 ‌ مرد بالغ‌ كه‌ به‌ يك‌ توپ‌ پا مي‌زنند و به‌دنبال‌ آن‌مي‌دوند شناخته‌ نمي‌شود. اين‌، جام‌ پنجره‌اي‌ تماشايي‌ از اقتصاد، بازار پژواك ‌ويژه‌اي‌ از نبض‌ و شور و شوق‌ كل‌ جوامع‌ و ستايش‌ اغراق‌آميزي‌ از فرهنگ‌ فراجهاني‌ است.
جام‌ جهاني‌ نمايش‌ نيست. فيلم‌ نيست. جام‌ جهاني‌ يك‌ كاردستي‌ مصنوعي‌ كه‌ با حقه‌هاي‌ بعداز توليد شكل‌ گرفته‌ ‌نيست‌ اين يك‌ امر واقعي، زنده‌، غيرقابل‌ پيش‌بيني‌ با همه‌ لحظات‌اعصاب خردكن‌ همچون‌ اشتباه‌ حياتي‌ يك‌ دروازه‌بان‌ يا ناراحتي‌ شديد ناشي‌ از ازدست‌ دادن‌يك‌ ضربه‌ پنالتي‌ است. جام‌ جهاني‌، همچون‌ موسيقي‌ پاپ،‌ نمايش‌هاي‌ مد، فروش‌ فروشگاههاي‌زنجيره‌اي‌ و نوسانات‌ بازار يكي‌ از كليدهاي‌ درك‌ جهان‌ ماست‌.
به‌ يمن‌ فوتبال‌  - كه‌ در سراسر جهان‌ از حلبي‌آبادهاي‌ نيجريه‌ تا حومه‌ تهران‌ بازي ‌مي‌شود - زندگي‌ كه‌ براي‌ شكسپير چيزي‌ غير از يك‌" امر بسيار "تاسف‌آميز نبود به‌ يك‌، سرگرمي‌، هيجان‌ و امر حياتبخش‌ تبديل‌ شده‌ است. همچنين‌ به‌يمن‌ فوتبال‌، واقعيت‌ خود رادر شكل‌ افسانه‌ انعكاس‌ مي‌دهد، ابركاپيتاليسم ، اكنون‌ به‌طور كامل‌ نه‌تنها سرگرم واقعيت‌سازي"‌ نمايش‌هاي‌ واقعي"‌ و" پارك‌هاي‌ تفريحي‌ "است‌ بلكه‌ روياسازي‌ نيز مي‌كند.
جام‌ جهاني‌  اكنون در دوران  پس‌ از  رويداد 11 سپتامبر و انفجار مركز تجارت‌ جهاني‌  بيش‌ از گذشته‌ در اين‌ چارچوب عمل‌ ‌مي‌كند. اكنون كارل‌ فون‌كلاوس‌ويتز و فن‌جنگ‌ او مبني‌ بر اين‌كه‌ "جنگ ادامه‌ سياست‌ با ابزارهاي‌ ديگر "است‌ توسط بازيكنان زمين فوتبال  تجديد شده‌ است‌ . ما اكنون‌ در منطق‌ خطرناك‌ رويارويي‌ غوطه‌ورشده‌ايم‌ . توازن‌ جهاني‌ كه‌ ما مي‌شناختيم‌ به‌طور يكجانبه‌ تغيير شكل‌ داده‌ وناكامي‌هاي‌ اجتماعي‌ همه‌جا متراكم‌ شده‌ است‌ . عصبانيت‌ در همه‌جا از جمله‌ جهان‌ در حال‌توسعه‌ به‌چشم‌ مي‌خورد .
اين‌ امر بسيار خطرناكي‌ است‌ كه‌5/2 ميليارد نفر از جمعيت‌ جهان‌ معصومانه‌ در يك‌ بزم‌ ناسيوناليستي‌ شركت‌ كنند كه‌ درآن‌ مردم‌ به‌نام‌ كشورها و با خواندن‌ سرودهاي‌ ملي‌ روياروي‌ هم‌ قرار مي‌گيرند. اما بااين‌ وجود،"انديشه درباره‌ غيرانديشيدني‌هاي‌" استراتژيست‌ها از طريق‌ نشستن‌ به‌مدت‌يك‌ماه‌ در پاي‌، تلويزيون‌ها درس‌هاي‌ بهتري‌ براي‌ زندگي‌ انسان‌ ببار خواهد آورد.
به‌يمن‌، فوتبال‌ آمريكاي‌ جنوبي‌ با اروپا برابر  است‌، آفريقا به‌طور چشمگير قدرتمنداست‌ و ايالات‌ متحده‌ فقط يك‌ تازه‌كار است.
به‌ يمن‌ فوتبال‌ ما شاهد بازي‌ هر پنج‌ عضو شوراي‌ امنيت‌ يعني‌ آمريكا، چين، روسيه،‌فرانسه‌ و انگليس‌ با يكديگر هستيم‌ . اگرچه‌ از نظر فوتبال‌ هنوز روسيه‌ يك‌ پايش‌ درشيوه‌هاي‌ متداول‌ در ماقبل‌ جنگ‌ سرد قرار دارد و چين‌ يك‌ تازه ‌وارد است‌ و فرانسه‌ و انگليس‌ سنگين‌وزن‌ و آمريكا اندكي‌ بيشتر از يك‌ تماشاگر است‌ اما دستكم‌ در جام‌ جهاني‌ ميزها از حالت‌ مستطيل‌ به‌ گرد تبديل‌ شده‌اند.
به‌يمن‌ فوتبال‌، جستجوي‌ شناخت‌ خويش‌ در چهره‌ كسي‌ كه‌ ما تصور مي‌كنيم‌ دشمن‌ است‌ كارمشكلي‌ نمي‌باشد. به‌يمن‌ فوتبال‌، ما مي‌توانيم‌ همچون‌ زماني‌ كه‌ بچه‌ها خويش‌ را درآينده‌ مي‌بينند وضع‌ خود را تيره‌ و تار بينيم‌ .
بنابراين‌ در جام‌جهاني‌ همه‌چيز درباره‌ مردان‌ بالغ‌ كه‌ به‌ يك‌ توپ‌ پا مي‌زنند نيست‌. جام‌جهاني‌ همچون‌ زندگي‌ است‌ - با مقداري‌ اندوه‌ ذاتي‌ كه‌ البته‌ به‌ پاي‌ تراژدي‌ نمي‌رسد، اين‌ شاهد آن‌ است‌ كه‌ جهان‌ مي‌تواند يك‌ صحنه‌ رقص‌ باشد و نه‌ يك‌ دره‌ اشك‌ . يك‌تطهيركننده‌ واقعي. و اكنون‌ اجازه‌ دهيدكه‌ آن‌ دريبل‌ها را تشويق‌ كنيم‌ و از آن‌ ضربات‌پنالتي‌ ناراحت‌ شويم.

نوشته: پيپ‌ اسكوبار /نشريه‌ آسيا تايمز

 292=http://www.hamshahri.org/News/?id

 

 

 

جهاني شدن در جام جهاني فوتبال

تورنمنت - همشهري آنلاين(خرداد۱۳۸۵) - دكتر علي صباغيان:
از روز جمعه 19 خرداد، هجدهمين دور بازيهاي جام جهاني فوتبال با بازي دو تيم آلمان و كاستاريكا در شهر مونيخ آغاز مي شود و براي مدت يك ماه در 12 شهر مختلف آلمان بين 32 تيم حاضر از پنج قاره جهان ادامه خواهد يافت.

جام جهاني فوتبال كه از مدت ها قبل ذهن بسيار از افراد در لباس بازيكن، مربي، مسئولان تيم،مقامات ورزشي، طرفداران فوتبال ،مقامات سياسي،برنامه ريزان رسانه اي ،دست اندر كاران امور فرهنگي ،تجار و صاحبان بنگاههاي اقتصادي را به خود معطوف كرده در يك ماه آينده موجب خواهد شد تا چشم وگوش ميليون ها نفر در سراسر اين كره خاكي به خبرهايي كه ازمحل بازيها در كشور آلمان توسط رسانه هاي مختلف مخابره مي شود دوخته شده است.

بر اساس برآوردهاي انجام شده  در مجموع حدود 32 ميليارد نفر بازيهاي جام جهاني را از طريق تلويزيون تماشا خواهند كرد و حدود 3 ميليون نفر ديگر نيز به عنوان تماشگر با حضور در ورزشگاهها به تماشاي مستقيم اين بازي ها خواهند نشست.

اگرچه ظاهر بازي هاي جام جهاني بازي چند  تيم 11 عضوي است كه براي ساعاتي روياروي هم قرار مي گيرند وجملگي بدنبال يك توپ مي دوندد و به آن پا مي زنند اما عمق اين بازيها چيزي بيشتر از اين ظاهر جذاب آنهاست كه در عصر جهاني شدن كنوني نيز از توسعه و نفوذ گسترده اي برخوردار شده است.

اكنون جام جهاني فوتبال آيينه تمام نمايي از تمامي جنبه هاي روند جهاني شدن يعني سياست،اقتصاد و فرهنگ در بالاترين حدآن مي باشد. جام جهاني عرصهاي براي بروز احساسات ميهن پرستانه ،پنجره اي تماشايي از اقتصاد بازار،پژواك ويژه اي از نبض و شور وشوق كل جوامع و ستايش اغراق آميزي از فرهنگ هاي ملي و در نهايت يك فرهنگ فرا ملي است.

اگرچه هميشه بازي فوتبال در سطح داخلي كشورها به نوعي با عنصر سياست گره خورده است اما وقتي اين بازيها در سطح بين المللي مطرح مي شود عنصر سياست با درجه بسيار بالايي در آن وارد مي گردد و كشورها از زاويه اين بازيها نوعي رقابت هاي سياسي و تقويت هويت هاي ملي خود رادنبال مي كنند.

به عنوان نمونه اگر چه در عرصه داخلي سياست ايتاليا شخص سلويو برلسكوني نخست وزير سابق اين كشور حزب سياسي خود را "فورزا ايتاليا"(زنده باد ايتاليا)- يعني شعاريي كه طرفداران فوتبال اين كشور براي تشويق تيم ملي خود به كار مي برندناميده و از طريق مالكيت باشگاه آث ميلان توانست نام خود را به عنوان اولين نخست وزير اين كشور در دوران پس از جنگ جهاني دوم كه به طور كامل دوران نخست وزيري را سپري كرده ثبت كند، اما در صحنه جهاني نيز ايتاليايي ها هميشه از جام جهاني در پي كسب قدرت و پرستيژ و افتخار ملي بوده اند.

در گذشته نيزپيروزي هاي ايتاليا در جام هاي جهاني 1934 و 1938 ماهرانه مورد استفاده موسوليني كه تيم ايتاليا را "سربازاني در خدمت اهداف ملي" ناميد قرار گرفت.

همچنين  اگرچه در عرصه داخلي ممكن است پيروزي اين يا آن تيم موجب تشديد منازعات سياسي بين اين حزب يا گروه، اين دسته با آن جناح شود اما در طرف مقابل پيروزي تيم ملي يك كشور در برابر يك تيم ملي ديگر در جام جهاني به انسجام،افتخار و غرور ملي كمك مي كند.

بدون هيچ تريدي وقتي يك تيم ملي در عرصه جام جهاني يا حتي در ساير بازيهاي ملي خود عملكرد خوبي برجا مي گذارد ديگر هيچ يك از سياستمداران كشور متبوع اين تيم در جناحهاي مختلف با نسبت دادن فضيلت هاي آن تيم به كل ملت مخالفت نمي كنند.

به عنوان نمونه "پيروزي تيم ملي فرانسه در جام جهاني 1998 توسط ژاك شيراك رئيس جمهور اين كشور "پيروزي فرانسه "شد.

معماي ديگري كه اكنون بازي فوتبال در جام جهاني به ويژه براي اروپا مطرح كرده تشديد گرايشات متضاد ملي و فرا ملي است.جام جهاني فوتبال براي شهروندان كشورهاي عضواتحاديه اروپا كه در روند اتحاد به طور مستمر بر مظاهر  ملي گرايي و ناسيوناليستي پشت كرده و به عناصر  و ارزشهاي فرا ملي متوسل شده اند اكنون بار ديگر روزنه بروز احساسات ميهن پرستانه و ملي گرايانه فراهم مي كند.

در گذشته نيز كشورها توانسته اند از قبل بازي جام جهاني فوتبال دستاوردهاي ملي خوبي براي كشور خود رقم بزنند. به عنوان نمونه آلماني ها كه اكنون كشورشان ميزبان جام جهاني است تجربه زيادي در بهره برداري هاي ملي از بازي جام جهاني فوتبال دارند.

اگرچه سختي ها و مرارت هاي جنگ جهاني دوم به آلماني ها ياد داده تا بتوانند از فوتبال براي تطهير ارواح خبيث اين جنگ ياري بگيرند اما به نظر مي رسد كه انگليس گاهي اوقات از اين پديده براي نمايش مجددآن بهره جسته است.

طرفداران فوتبال انگليس در بازي عليه آلمان از مارش فيلم هاي جنگي مورد علاقه استفاده مي كنند و دوست دارند فرياد بزنند"دو جنگ جهاني ،يك جام جهاني" كه اشاره اي است به پيروزي انگليس در مرحله فينال جام جهاني 1996.انگليس ها در"تب جنگي" خود در عرصه فوتبال تا آنجا پيش رفتند كه در هنگام بازي بزرگ سال 1996 عليه آلمان عكس بازيكنان انگليس در صفحات اول روزنامه هاي سراسري انگليس در لباس نظامي نشان داده شد و از سياستمداران خواسته شده بود ساكت باشند.

جام جهاني  فوتبال يك نمايش ژئو استراتژيك است كه براي مدت يك ماه نقشه قدرت جهان را برهم مي زند.در مدت برگزار بازي هاي جام جهاني ، نقطه كانوني توجه رسانه هاي جهان ديگر بوش و بلر،اسامه بن لادن، زرقاوي، پوتين و... نخواهند بود.

در اين مدت بيش از هر كس نام بازيكنان معروفي همچون تيري هنري،ميشل بالاك،رونالدينهو،اندري شوچنكو،ليونل مسي،لوكا توني،فرانك لامپارد و فرناندو توره به گوش خواهد رسيد.

بازار پر درآمد فوتبال نيز باعث شده تا چهره اقتصادي اين بازي جذاب نيز بيش از پيش در كانون رقابت هاي اقتصادي و تجاري قرار گيرد.

از مدتها قبل بنگاههاي بزرگ اقتصادي فعال در عرصه هاي مرتبط با بازي فوتبال همچون عرضه كنندگان غذا و آشاميدني در ورزشگاهها،تهيه كنندگان مواد خام توليد لباس و كفش ورزشي،شركت هاي تبليغاتي،صنايع پزشكي ورزشي و... به تكاپو افتاده اند تا بلكه بتوانند از اين بازار پر درآمد سهم بيشتري نصيب خود كنند.به عنوان نمونه شركت آمريكايي نايك و شركت آلماني آديداس كه در زمينه توليد محصولات ورزشي فعال هستند علاوه بر بهره گيري از فرصت جام جهاني براي فروش محصولات خود رقابت تنگا تنگي در بهره گيري از بازار پر مشتري پخش بازيهاي جام جهاني نيز آغاز كرده اند.

بر اساس گزارش مجله تايم مورخ 22 مه 2006 نايك بيش از 100 ميليون دلار و آديداس نزديك به 200 ميليون دلار در اين زمينه هزينه كرده اند.همچنين شركت نايك يك ورزشگاه 10 هزار نفري در مركز شهر برلين در  براي جذب تماشگران ايجاد كرده است.

در اين ورزشگاه تماشاچيان قادر خواهند بود با پرداخت 25/1 يور بازيها را از طريق يك تلويزيون صفحه بزرگ تماشا كنند.بعلاوه ابن دو شركت نيز مانند بسياري از شركت هاي ديگر با ايجاد سايت به اطلاع رساني در اين خصوص پرداخته اند.

جنبه هاي فرهنگي پديده فوتبال نيز آشكارتر از آنست كه نياز به بيان داشته باشد.بازي فوتبال از جهات مختلف در بردانده ارزش هاي فرهنگي است كه مي تواند مثبت يا منفي باشد.نگرش هاي فرهنگي طرفداران فوتبال،تيم هاي فوتبال،بازيكنان فوتبال و كلا جامعه تشكيل دهنده مجموعه ايست كه از آن به عنوان فرهنگ فوتبال ياد مي شود.اين ارزش هاي فرهنگي كه به طور مستمر توسط رسانه در سطح ملي بر آن دامن زده مي شود اكنون در جام جهاني ميدان فراختري براي خود نمايي يافته است.

بسياري ازكشورها كه سعي دارند از زاويه فوتبال به ترويج ارزشهاي فرهنگي خود بپردازند اكنون  با حضور در عرصه جام جهاني به شدت سعي دارند با استفاده از فرصت ايجاد شده ارزش هاي مورد نظر خود را در گستره جهاني گسترش دهند....

منبع: http://www.hamshahri.org/News/?id=288

 

 

فرار به سوي کدام پيروزي؟

فوتبال - دكتر محمد کياسالار:
عصر جمعه، بلافاصله بعد از اينکه سوت پايان بازي به صدا درآمد، دوربين‌‌هاي تلويزيوني شروع کردند به شکار صحنه‌‌ها.درست در همان دقايقي که جايگاهِ قرمزها داشت زير پايکوبي تماشاگران مي‌لرزيد، روي سکوهاي آبي‌نشينِ استاديوم چهره‌هايي شکار شدند که انگار غم دنيا توي دلشان خانه داشت؛ گريان، افسرده، مات و مبهوت.صبح همان روز نيز در يکي از برنامه‌‌هاي ورزشي تلويزيون، گفتگوي گزارشگر برنامه با نوجوانان و جواناني پخش شد که از شهرستان‌هاي دور و نزديک به تهران آمده بودند تا بازي را توي استاديوم از نزديک ببينند؛ نوجوانان و جواناني که ‌خيلي‌هايشان مي‌گفتند براي تشويق تيم مورد علاقه‌شان دو سه روز پشت درهاي بسته استاديوم مانده‌‌اند. فکر مي‌کنيد آنها براي فراموشي برد و باخت تيم محبوب‌شان چقدر زمان مي‌خواهند؟

چندي پيش، يکي از مربيان مطرح و موفق مي‌گفت رمز موفقيتش اين است که به بازيکنانش ياد داده شادي و اندوه ناشي از برد و باخت را حداکثر 24 ساعت با خود حمل ‌کنند. تجربه اما نشان داده است که جامعه ما، زماني به مراتب بيشتر از 24 ساعت نياز دارد تا از سرخوشي برد بيرون بيايد و سرخوردگي شکست را فراموش کند.

اگر نقش رسانه‌ها را ناديده بگيريم، به نظر مي‌رسد هيجان فوتبال در ساده‌ترين شکل ممکن از کادر رهبري به بازيکنان تيم منتقل مي‌شود و از بازيکنان نيز به هواداران و تماشاگران.

شادي و غم، پاسخي است دروني که بايد متناسب با محرک‌هاي بيروني ابراز شود و بخش عمده‌اي از اين فرآيند نيز قابل کنترل است. روانپزشکان و روانشناسان هميشه به هواداران تيم‌هاي ورزشي هشدار مي‌دهند که هيجانات‌شان را کنترل کنند، وگرنه اين هيجانات افسارگسيخته مي‌تواند صدمات جسمي و روحي شديد و بعضا غيرقابل جبراني به بار آورد، کما اينکه داربي شصت‌ويکم نيز به گزارش اورژانس تهران 16 مصدوم داشت که کار 5 نفرشان به بستري شدن کشيد.

براي مهار اين هيجانات، علاوه بر آموزش مکانيسم‌هاي فردي کنترل هيجاني، ساماندهي رفتار رسانه‌اي نيز ضروري است. اما عامل سومي هم هست که معمولا کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد؛ کادر رهبري تيم‌هاي ورزشي. به نظر مي‌رسد اظهار نظرها و عکس‌العمل‌هاي کادر رهبري يک تيم نه تنها بايد کنترل شده و متناسب با بزرگي و کوچکي اتفاقات داخل زمين باشد، بلکه پيش‌تر و بيشتر از اين، مربيان وظيفه دارند مهارت‌هاي کنترل هيجاني را به اعضاي جوان تحت رهبري خود بياموزند.

اگر بپذيريم که بازيکنان فوتبال را عمدتا طيف جوان تشکيل مي‌دهند، مي‌توانيم واکنش‌هاي هيجاني نامعقول آنها را تا اندازه‌اي موجه و قابل گذشت بدانيم اما از کادر رهبري تيم‌هاي ورزشي که معمولا متشکل از آدم‌هاي جاافتاده و سرد و گرم چشيده است، انتظار مي‌رود هيجانات‌شان را به صورت کنترل شده و معقول بروز دهند.

بخصوص که چشم بازيکنان جوان داخل ميدان به عکس‌العمل‌هاي بزرگانشان در کنار زمين دوخته شده است و به شکل خودآگاه يا ناخودآگاه از رفتار آنان تاثير مي‌گيرد. سوال اصلي اين است که اگر متوليان يک تيم به هر دليلي، قادر به کنترل معقول هيجاناتشان نيستند و طبيعتا از عهده آموزش کنترل هيجاني نيز برنمي‌آيند، آيا حضور يک روانشناس يا روانپزشک در کنار تيم‌هاي ورزشي يک «بايد» مهم و حرفه‌اي نيست؟

 

شليک به تماشاگران

22 ژوئن 1996، جام ملت‌هاي اروپا؛ هلند دارد با فرانسه بازي مي‌کند. بازي به پنالتي مي‌کشد. فرانسوي‌ها مي‌برند. هلندي‌ها مي‌بازند و حذف مي‌شوند. بازي تمام مي‌شود اما بازي ديگري در حال شروع شدن است: سکته قلبي و سکته مغزي در هلند شايع مي‌شود! اين آمار را پزشکان هلندي به صراحت اعلام مي‌کنند و مي‌گويند درست در روز آن بازي لعنتي و حتي تا سه روز بعد از آن، تعداد سکته‌هاي قلبي و مغزي از تعداد اين سکته‌ها در روزهاي پيشين به مراتب بيشتر بوده است؛ و علت اين افزايش چه مي‌توانست باشد جز تماشاي پخش مستقيم يک مسابقه هيجان‌انگيز که به حذف هلندي‌ها از جام ملت‌هاي اروپا ختم شد؟

محققان هلندي، ميزان مرگ و مير در روز آن بازي را با ميزان مرگ و مير روزانه طي پنج سال قبل و پنج سال بعد از آن بازي مقايسه کردند و به نتايج جالبي رسيدند. آنها دريافتند که ميزان مرگ در اثر سکته‌هاي قلبي و مغزي در مردان، در همان روز، بسيار بيشتر از ميزان مرگ و مير به دليل سکته در روزهاي ديگر طي پنج سال قبل و پنج سال بعد از آن بازي بوده است. در واقع، به ميزان مرگ و مير روزانه مردان به دليل سکته‌هاي قلبي و مغزي، 14درصد اضافه شده بود؛ در حالي که چنين افزايش قابل ملاحظه‌اي در جامعه زنان به چشم نمي‌خورد.

قصه اما، فقط قصه باختن و حذف شدن نيست. اصل قضيه، هيجان و استرس است؛ کما اينکه دو جوان 25 ساله و 27 ساله کره‌اي نيز که در جام جهاني 2002 ، از پيروزي تيم ملي کشورشان بر تيم ملي ايتاليا شگفت‌زده شده بودند، به مرگ ناگهاني دچار شدند.

دکتر جين لاندن، متخصص بيماري‌هاي قلبي عروقي که در زمينه تاثير هيجانات ناشي از تماشاي مسابقات ورزشي بر بروز مشکلات قلبي تحقيقاتي داشته است، مي‌گويد: «تحقيقات نشان مي‌دهد که مسابقات سرنوشت‌ساز فوتبال به ويژه در مواردي که يک تيم، متعاقب باختش از دور مسابقات حذف مي‌شود و خصوصا در مواردي که کار به ضربات پنالتي مي‌کشد، با افزايش ميزان حملات قلبي و افزايش ميزان مرگ و مير همراه است

استرس‌، سيگار، الکل، افراط در غذا خوردن و به ويژه افراط در خوردن غذاهاي چرب و شيرين، همگي از عوامل خطرساز بيماري‌هاي قلبي محسوب مي‌شوند و پزشکان بر اين نکته تاکيد مي‌کنند که تماشاي زنده يک مسابقه فوتبال، چه در داخل استاديوم و چه در منزل و پاي گيرنده‌ها، معمولا چندين مورد از اين موارد خطرساز را با هم ترکيب مي‌کند و چنين ترکيب نامبارکي چه بسا به يک حمله قلبي يا سکته مغزي ختم شود.

 

فوتبال، تمرين مرگ و زندگي

بيل شنکلي، مربي اسکاتلندي باشگاه ليورپول، مي‌گفت: «براي بعضي‌ها فوتبال يعني مرگ و زندگي. در حالي که فوتبال، چيزي فراتر از مرگ و زندگي است.!» حتي اگر اين حرف شنکلي را اغراق‌آميز بدانيم، باز هم نمي‌توانيم انکار کنيم که بازي فوتبال مجالي است براي تمرين مرگ و زندگي. براي اثبات اين مدعا کافي است اوضاع خيابان‌هاي شهر را در 8 آذر 76 (روز بازي ايران و استراليا و صعود ايران به جام جهاني 98) با يک روز ديگر، مثلا روز باخت ايران به بحرين و بازماندن از جام جهاني 2002 مقايسه کنيم.

شکي نيست که تماشاي مسابقات ورزشي (خاصه فوتبال) به تماشاگر و هوادار اين امکان را مي‌دهد تا از زندگي روزانه‌اش فاصله بگيرد، بگريزد و شکل ديگري از زندگي را تجربه کند. تماشاگر در طول يک مسابقه، بارها و بارها اين فرصت را به دست مي‌آورد تا هيجانات و احساساتش را- که شايد غير عادي و سخيف به نظر برسد- به شکلي بي‌خطر و با صرف کمترين هزينه‌اي تخليه و پالايش کند.

طبيعي است که دامنه اين هيجانات با بزرگ‌تر شدن و حساس‌تر شدن بازي، شديدتر و وسيع‌تر هم مي‌شود و در بين تمامي ورزش‌ها، فوتبال با توجه به ويژگي‌هاي منحصر به فردش بيش از پيش به اين حساسيت‌ها دامن مي‌زند. البته هواداراني که از يک وضعيت پايدار عاطفي برخوردارند، ظرفيت فردي لازم براي تجربه لذت‌هاي جمعي اينچنيني را دارند.

هر چند که برخورداري از ثبات عاطفي، پيش‌فرض لازم براي تفريح کردن نيست اما به گمان بسياري از روانشناسان، خيلي‌ها براي تفريح کردن به آن نياز دارند. وقتي تيمي مي‌بازد، طبيعتا بايد انتظار درجاتي از سرخوردگي و ناراحتي را در جمع طرفداران آن تيم داشته باشيم اما اگر اين ناراحتي باعث بروز احساساتي شود که زندگي و کار روزانه‌مان تحت تاثير قرار بگيرد به اين معناست که ما سرخوردگي‌هاي زندگي‌مان را نيز به واکنش‌هاي خودمان اضافه کرده‌ايم و اين همان عاملي است که باعث بروز رفتارهاي عجيب و غريب بعضي از هواداران پس از باخت تيم مورد علاقه‌شان مي‌شود.

آن دسته از تماشاگراني که خودشان اين فرصت را داشته‌اند تا فوتبال را به طور مستمر و تفريحي بازي کنند، در برابر نتايج تيم مورد نظرشان بسيار منطقي‌تر و مسلط‌تر واکنش نشان مي‌دهند. آنها اين هيجانات را در قالب بازيکن و در مقياسي کوچکتر بارها و بارها تجربه کرده‌اند. اما مسئله اين است که اصلا امکانات ورزشي موجود در کشور تا چه اندازه به خيل مشتاقان فوتبال و به خصوص جوانان، امکان مي‌دهد تا چنين هيجاناتي را در مقام بازيکن تجربه کنند؟ رشد روزافزون جرايد ورزشي و اطلاع‌رساني اغراق‌آميز بسياري از آنها تا چه ميزاني زير ذره‌بين کارشناسي مسئولان امر قرار دارد؟ در تهيه انواع و اقسام جنگ‌هاي ورزشي راديو تلويزيوني، چه ميزان نظر روانشناسان ورزشي مورد توجه قرار گرفته است؟

جا دارد به موازات تمام تلاش‌هايي که براي حرفه‌اي کردن فوتبال در کشورمان انجام گرفته، اقداماتي هم صورت گيرد تا به تماشاگر و هوادار کمک کند با ذهنيتي حرفه‌اي، مسابقه را پيگيري کند. به عبارت ساده‌تر، فوتبال حرفه‌اي به تماشاگر حرفه‌اي نياز دارد؛ تماشاگري که ياد گرفته است فوتبال مرگ و زندگي نيست بلکه مجالي است براي تمرين مرگ و زندگي.

منبع: ویژه نامه همشهری آنلاین حوالی خردادماه 1385

 

 

فوتبال؛ اسطوره پست‌مدرن

فوتبال - محمدمعماري: زماني که مذهب در بافت کاتوليک مسيحي از بام کليساي قرون وسطي به زير کشيده شد، عقل هيمنه‌اي مقتدر يافت تا جايي که در گزاره دووجهي هگل «عقلانيت» و «عينيت» ملازم هم قرار گرفت: هر چيز که عقلاني است واقعي است و هر چيز که واقعي است عقلاني است.

مدرنيته‌اي که اسطوره‌ها را به بايگاني تاريخ فرستاد و به وساطت تيغ عقلانيت پوزيتيويستي از هر آنچه که ساحت عقل آن را ناقابل مي‌شمرد، افسون زدايي کرد تا در تفسير رياضي وار جهان، نخوت عقل را در سيماي علم متجلي سازد تا تا آن جا که نيوتون با اتکا به روابط مکانيک وار رياضياتش طلب کند که ابتداي جهان را به او بدهند تا او انتهاي آن را نشان دهد، بدين سان انسان در مرکز عالم قرار گرفت.

« مرگ خدا» نيز مانيفست چنين نظامي بود که غول ويرانگر فلسفه غرب ازآن دم زد. اما زلزله‌هاي بنياد شکن تفکر،ساختمان عظيم مدرنيته را مصون از آسيب نگه نداشت.وقتي کپرنيک در فيزيک،داروين در زيست‌شناسي و فرويد در روان‌شناسي اعلام کردند که نه زمين مرکز عالم است و نه انسان مختار و کامل،زمينه‌اي آماده شد تا ظهور مکانيک کوانتوم تمام گردن‌کشي‌هاي مدرنيته را به زير کشد.

هنگامي که قطعيت مکانيک کلاسيک در مقياس جهان کوانتوم، مبدل به عدم قطعيت شد و مکانيک آماري تنها صحبت از احتمال کرد، عقلانيت علمي انسان به ناچار معترف به محدوديت خود شد. هر چند آينشتين بر شالوده کوانتوم مکانيک معترض شد و عدم باور خويش به «خدايي که تاس مي‌اندازد» را بيان کرد، اما همچنان جهان کوانتوم بر مبناي معادله احتمالْ محور شرودينگر استوار ماند.

بدين سان علم نيز از بام جهان به زير کشيده شد. مرگ خداي نيچه اين بار و در قرن بيستم نه تنها مذهب و ايدئولوﮊي‌هايي نظير مارکسيسم را تداعي مي‌کرد، بلکه علم را نيز شامل شد.ظهور فيلسوفان پسامدرن آخرين تير بر پيکره شالوده مدرنيته بود: مثله شدن عقل.

پيامد حمله متفکران پست‌مدرن غرب(به فرماندهي فرانسه)بود.زماني که ليوتار عصر پايان فراروايت‌ها را اعلام کرد، مذهب،ايدئولوژي و اسطوره که جهان ماقبل مدرن را افسون کرده بود و بدان معنا بخشيده بود و اينک به دست مدرنيته خلع سلاح شده بود، علم و تکنيک را نيز به عنوان فراروايت‌هايي مدرن در کنار خود در حاشيه تاريخ ديد.بدين سان جهان به تعبير داريوش شايگان از تمام نمادهاي کيهاني که به آن شکوه و سحر مي‌بخشيد تخليه گرديد. اين تخليه نمادها خلأ عظيمي آفريد که انسان پست‌مدرن در آن رها گرديد.

تأکيد بر چندگانگي فرهنگي و نفي مرکزيت ذهن سوبژکتيو انسان غربي و همسطح سازي ارزش‌ها که محصولات تفکر پست‌مدرن بودند، بستري آماده ساخت براي زايش و رويش خرده‌فرهنگ‌ها و پديدارهايي که از نو به جهان معنا مي‌بخشيدند.

مذاهب و آيين‌هايي که در کنار اديان توحيدي روز به روز در گوشه و کنار جهان قارچ گونه مي‌رويندو مکتب‌هاي معنوي و تارک دنيا که در قالب تمدن مدرن ظهور مي‌کند، پيامد طبيعي چنين فرآيندي است.اما در کنار همه اين پديده‌ها که جهان بزک زدوده مدرن را ديگر باز افسون زده مي‌کند، پديده‌اي منحصر به فرد ظهور کرده است که به تنهايي جهاني نو از معاني را خلق کرده است: فوتبال.

 

فوتبال اين محصول عقل ابزاري مدرن که عمر مفيد آن هنوز به يک قرن نيز نرسيده است، هيمنه‌اي حيرت انگيز يافته است.ورزشي ذاتا ساده و جذاب که اکنون تبديل به پديده‌اي پيچيده،چند وجهي، مبهم و تودرتو شده است.

شکي نيست که ديگر اکنون فوتبال تنها يک ورزش صرف نيست، بلکه رويدادي است چند وجهي که هر وجه آن شمايلي متفاوت و متمايز دارد.زيبايي شناسي منحصر به فرد فوتبال که در رقص توپ گرد بر روي چمن سبز توسط اعجوبه‌هاي فوتبال مينياتوري جهان خلق مي‌شود، وجهي هنري و دراماتيک به آن بخشيده است.فوتبال اگر چه جايگاهي در بين هنرهاي هفت گانه عالم ندارد، اما آنچنان مملو از نمايش‌ها و حرکات است که يقينا به لحاظ شناسه‌هاي زيبايي شناسي، آن را نازل‌تر از ديگر اقسام هنري (حداقل برخي از آنها) قرار نمي‌دهد.

فوتبال اما در جهان کنوني، صنعتي عظيم نيز به حساب مي‌آيد.صنعتي با وجوه و شاخه‌هاي مختلف که ثروتي کلان را به خود اختصاص داده است.رقم‌هاي ميلياردي که هر ساله از سوي باشگاه‌هاي متمول اروپايي رد و بدل مي‌شود و سود سرشاري که اين باشگاه‌ها از قبل سرمايه گذاري در فوتبال به دست مي‌آورند چنين مدعايي را اثبات مي‌کند.

در کنار اين مسأله، فوتبال يکي از عالي ترين مظاهر استفاده از علوم مدرن نيز به حساب مي‌آيد.كدام پديده در عالم همانند فوتبال مجمع علوم مختلف بوده است: پزشکي در چند شاخه مهم آن، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، علوم ورزشي، علم تغذيه، بيومکانيک، آمار، تبليغات، علوم رسانه‌اي و ....

البته ناگفته پيداست که فوتبال به عنوان پديده‌اي جهان شمول بنا به موقعيت جغرافيايي و زماني کشورها توان بهره برداري از اين علوم را دارند که نتيجتا کشورهاي پيشرفته اروپايي بيشترين سهم را از اين رهاورد مي‌برند.

اما اين موارد تنها مشخصه‌هاي عيان و برجسته فوتبال است.در زير لايه‌هاي فوتبال، فاکتورهايي نهفته است که رويکرد به اين پديده ارزش و اعتبار آنها را آشکار خواهد ساخت.فوتبال در کنار تمام بهره مندي‌هايش از علم و صنعت مدرن، به سان فرزند ناخلف مدرنيته همچون اسطوره‌اي عمل مي‌کند که جهان را دوباره مسحور مي‌سازد.

قواعد و قوانين صلب و قائم به عقلانيت مدرنيته در ساحت فوتبال به تعليق در مي‌آيند.در جهان مدرني که آيين‌هاي معنوي و مذهبي به حوزه فرديت انسان مدرن منتقل شده است و عرصه عمومي خالي از نشانگاه معنوي گرديده است، بينندگان ميلياردي نخستين فينال جام جهاني هزاره جديد، شاهد مناجات و آيين قدسي طلايي پوشان برزيل مي‌شوند که در ورزشگاه مخلوق تکنيک مدرن توکيو،گويي اسطوره‌ها را از بطن تاريخ به عرصه حال منتقل مي‌کنند.

وقتي دروازه بان برزيل پس از قهرماني جهان،دقايق بسياري دست به سوي آسمان روي خط دروازه مي‌ايستد، قرن بيست و يکم باور مي‌کند که فوتبال حامل پيام‌هايي از اندرون تاريخ معنوي جهان است آن چنانکه استاديوم باشکوه روزنبال لس آنجلس نيز در دهه پاياني قرن بيست و يکم پيشتر چنين نداهايي را شنيده بود.

اگر اخلاق در منظومه فکري مدرنيته، شالوده‌اي منسجم مي‌يابد، فوتبال به سان پديده‌اي شالوده شکن ظاهر مي‌شود که تعليق امر اخلاقي را موجب مي‌گردد. اگر قانون، روح مدرنيته است و هر عملي خلاف قانون در قاموس مدرنيته کنشي غيراخلاقي محسوب مي‌شود، اما به يکباره اين هيمنه به دست فوتبال ويران مي‌شود.

هنگامي که مارادونا با دست (و بر خلاف قوانين فوتبال) در جام جهاني 86 توپ را وارد دروازه انگلستان مي‌کند نه تنها عملش تقبيح نمي‌شود، بلکه به صفت «دست خدا»نيز مفتخر مي‌شود؛ صفتي که در شالوده مدرنيته قاعدتا مي‌بايست دست شيطان ناميده مي‌شد، اما گويي فوتبال خود اسطوره‌اي مستقل است با قواعد و اخلاقياتي منحصر به فرد.

فوتبال اگرچه مولود مدرنيته است و ابداع آن چه از نظر تاريخي و چه از ديدگاه فلسفي، قرابتي با تفکر پست‌مدرن نداشت و قبل‌تر از طرح مباحث پست‌مدرنيته پا به عرصه وجود گذاشته بود، اما با ظهور امواج پست‌مدرنيته خود را به عنوان پديداري الگوگونه براي پارادايم پست‌مدرنيته شناساند.براي درک بهتر اين مدعا کافي است به چند نمونه از قرابت‌هاي فوتبال با تفکر و زندگي پست‌مدرن اشاره کنيم.

البته ورود به اين بحث همچون تمامي مباحثي که حول مسأله پست‌مدرنيته صورت مي‌گيرد با يک مشکل ذاتي مواجه است و آن ارائه تعريف و تبيين مفهوم پست‌مدرنيته و يا ديگر مشتقات آن(پست‌مدرنيسم،پست‌مدرنيزاسيون) است.نگاهي به تاريخ اين مفاهيم و تعاريفي که از آنها به دست داده شده است، خود، گواهي خواهد داد که ارائه تعريفي سرراست و همه جانبه که بتواند کل برداشت‌ها و مقاصد مربوط به اين مفهوم را دربر بگيرد، امري غيرممکن است؛ چرا که مصاديقي که از اين واﮊگان استنتاج شده است، الزاما همسو نبوده و حتي در برخي موارد در تناقض با هم نيز بوده است.

بنابراين براي ورود به اين بحث لازم است کلياتي از مشخصه‌هاي مورد توافق انديشمندان پست‌مدرن را که قائل به حضور ذات آن در هويت پست‌مدرنيته هستند در نظر بگيريم و نسبت آن رابا مقوله فوتبال تذكر دهيم.آنچه که در اين مقال بررسي خواهد شد در سه محور کلي اقتصادي(با محوريت سرمايه داري پست‌مدرن) فرهنگي(با محوريت سبک زندگي در پسامدرنيته) و جهاني شدن طبقه بندي شده است.

البته همان طور که ذات پست‌مدرنيته ايجاب مي‌کند، مرزهاي اين حوزه‌ها به هچ عنوان قابل تفکيک نيستند و عملا مباحثي اشتراکي و در هم تنيده دارد.

 

بعد اقتصادي

آنچه که سرمايه داري آزاد مبتني بر اصالت مصرف به عنوان الگوي اقتصادي مدرنيته مطرح مي‌کند، در سيستم اقتصادي پست‌مدرنيته به شکلي راديکال‌تر بروز مي‌کند.نقدي که مارکس به الگوي سرمايه داري ليبرال وارد مي‌آورد، (انسان کارگر) در کالبد ابژه(کالاـ خدمات) در اين نظام بود که در نهايت باعث از خود بيگانگي و ابژه شدن کارگر مي‌گرديد.

اگر چه نظام توليد حاکم بر اقتصاد مدرن در دوران پست‌مدرنيته تغيير مي‌کند، اما اين تغير در جهت راديکال شدن الگوي مصرف پيش مي‌رود نه در در سوي پيشگيري از جريان ابژکتيويزاسيون سوﮊه انساني.در الگوي اقتصاد پست‌مدرن نه تنها ايدئولوﮊي مصرف گرايي فربه‌تر مي‌شود، بلکه صورت و شيوه آن نيز پيچيده‌تر و گسترده‌تر مي‌گردد.

اگر بنا به نظر مارکس در نظام سرمايه داري شخص در مقام کالاي مادي(خروجي باکس خط توليد) نگريسته مي‌شود و نظام سرمايه داري صرفا در جايگاه شي به شخص برخورد مي‌کند، در سيستم اقتصادي پست‌مدرن اين شکل استحاله تفاوتي ماهوي مي‌يابد؛ چرا که (به تعبير اسکات لش) روند توليد از شکل متداول و قديم خود که در فرم توليد کالاهايي مادي و ملموس بودند به سمت توليد نشانه‌ها،تصاوير و عناصر بصري که به شدت وامدار شناسه‌هاي زيبا‌شناختي هستند پيش مي‌روند.

ازهمين منظر است که در بعد فرهنگي پست‌مدرنيته شاهد هستيم که صحبت از «تصوير واقعيت» مي‌شود نه خود واقعيت و در حقيقت کالبد مجازي سازي که به عنوان نهادي زيربنايي در شاکله پست‌مدرنيته مطرح مي‌گردد، خود، بر مبناي تصاوير بنا مي‌شود.در چنين سيستمي فوتبال به عنوان پديداري که چنين فاکتورهايي را در خود به شکلي عنان گسيخته در اختيار دارد به عنوان الگويي از سرمايه داري پست‌مدرن شناخته مي‌شود.

بازيکنان فوتبال به عنوان عناصر مرکزي اين ورزش در سيستم نقل و انتقال بازيکنان بين باشگاه‌ها دقيقا به عنوان يک کالا خريد و فروش مي‌شوند.ضمن در نظر گرفتن اين نکته که اين بازيکنان دقيقا به عنوان يک ماشين در خدمت نظام باشگاه قرار مي‌گيرند ساعت خواب و بيداري،زمان،نوع و مقدار تغذيه و حتي روابط خصوصي و زناشويي بازيکنان کاملا زير نظر باشگاه است.

بايد اين را نيز در نظر داشت که علت انتقال اين بازيکنان از باشگاهي به باشگاه ديگر صرفا بر مبناي توانايي‌هاي ورزشي آنان صورت نمي‌گيرد.از آنجا که در نظام پست‌مدرن مولفه‌هاي زيباشناختي ارزش و اعتبار کالا را تعيين مي‌کند، بنابراين چنين فرمولي به سيستم سرمايه‌داري باشگاه‌هاي فوتبال نيز تسري مي‌يابد.

نتيجه طبيعي چنين بينشي آن است که باعث مي‌شود باشگاه ثروتمند رئال مادريد در انتخاب بين «رونادينيو» و«ديويد بکهام» از فوق ستاره برزيلي زشت روي بگذرد و تن به خريد ستاره موطلايي منچستري‌ها بدهد، چرا که منطق سرمايه داري نوين پست‌مدرن ايجاب مي‌کند براي اينکه پيراهن و ديگر اقلام باشگاه بهتر به فروش برسد و باشگاه را بيشتر منتفع سازد بازيکني استخدام شود که بتواند با جذابيت‌هاي پيدا و پنهان خود سيگنال‌هاي مناسبي را به مصرف کنندگان ارسال کند.

در چنين سيستمي بازيکناني مورد توجه قرار خواهند گرفت که قدرت تبليغات و جذابيت‌هاي ظاهري بيشتري داشته باشند.ديويد بکهام که حتي خواننده بودن همسرش(ويکتوريا آدامز) نيز به اين فرآيند کمک مي‌کند، ايده‌آل‌ترين گزينه‌ها براي چنين نظامي است، حتي اگر در چهارچوب زمين سبز کارايي چند دهم «رونالدينيو»ي سيه‌چرده نيز نداشته باشد.

 

بعد فرهنگي

در اين بخش سبک زندگي در دوران پست‌مدرنيته را به عنوان مدخل بحث پيش خواهيم گرفت.مدرنيته با اسطوره‌زدايي و خالي کردن جهان از نمادهاي قدسي و معنوي و جايگزين کردن اين نشانه‌ها با ابزار تکنيک،رنجي جانفرسا را با بيگانه کردن بشر از محيط پيرامون بر انسان مدرن تحميل کرد.

فرويد به عنوان روانکاوي انسان شناس در جست وجو براي رهايي بشر از اين ناخرسندي‌هاي تمدن، مسکن‌هايي را تجويز مي‌کند.گريز او از مذهب، بديل‌هايي چون الکل، مواد مخدر،حکمت شخصي و سرگرمي را به عنوان راه‌هايي براي فراموشي آلام انسان پيشنهاد مي‌کند.

در دوران پست‌مدرنيته نسخه سرگرمي (entertainment) يکي از مرکزي ترين مسکن‌ها براي تسکين درد و رنج بشري به حساب مي‌آيد.ماهيت ابزار و پديده‌هاي سرگرم کننده، انحراف ذهن از موضوعاتي است که تأمل در باره آنها باعث اضطراب و تشويش مي‌گردد.

هر چقدر ابعاد و نوع دردهاي بشري پيچيده‌تر باشد، به تبع،آن نوع سرگرمي‌هاي لازم براي تسکين آنها نيز پيچيده‌تر خواهد بود.فوتبال با دارا بودن مشخصه‌هايي منحصر به فرد به عنوان يک سرگرمي جهاني و بي رقيب يک گريزگاه ايده آل براي گريز انسان پست‌مدرن از دامان آلام خويش است.

هيجان، فاکتور بنياديني است که فوتبال را از ديگر اقسام تفريحي و سرگرم کننده متمايز مي‌سازد. پيش‌بيني ‌ناپذير بودن فوتبال، محوري‌ترين مولفه براي هيجان بخشيدن به اين روش است؛پارامتري که خود در جامعه پست‌مدرن به عنوان رکني بنيادين شناخته مي‌شود.

چنين هيجاني که در اثر فاکتور «پيش بيني ناپذير بودن» و «محتمل بودن» وقوع هر نتيجه‌اي براي بيننده تلويزيوني يا تماشاگر حاضر در ورزشگاه عارض مي‌شود، براي انساني که به علت استحاله در درون نظام توليد سرمايه داري، تبديل به ماشيني با کارکرد يکنواخت گرديده است، جذابيتي بي نظير دارد.

هيجاني که به تماشاگر فوتبال دست مي‌دهد، وقتي مثلا در فينال ليگ باشگاه‌هاي اروپا مي‌بيند که در وقت‌هاي تلف شده و در عرض کمتر از يک دقيقه سيماي قهرمان عوض مي‌شود و جام از دست مونيخي‌ها به منچستري‌ها مي‌رسد، قابل قياس با هيچ پديده جذاب و هيجان بخش سرگرم کننده‌اي در جهان نيست.

از اين منظر فوتبال قابل قياس با هيچ يک از پديده‌هاي سرگرم کننده قدرتمند نظير سينما،تلويزيون،موسيقي،ويدئو کليپ و حتي ديگر شاخه‌هاي ورزشي پرطرفدار نيست.

چنين ويژگي‌هايي است که باعث مي‌گردد حتي برجسته‌ترين روشنفکران و متفکران جهان نيز به اين پديده رويکردي متفاوت داشته باشند.شايد کمتر فيلسوف يا نظريه‌پردازي را بتوان مثال زد که نسبت به اين رويداد تکرار شونده ولي غيريکنواخت ورزشي جهان بي تفاوت باشند.

وقتي ميشل فوکو، در مقام نظريه پردازي پست‌مدرن، فوتبال را به عنوان انگاره‌اي فمنيستي در تحليل ساختار قدرت معرفي مي‌کند که قوانين آن محدود کننده قدرت مردان است، مي‌توان قدرت اين ورزش را حتي در عالي ترين سطوح تفکري معاصر به عينه مشاهده کرد.

حتي اگر از منظر تحليل ويتگنشتايني به فوتبال نيز نگاه کنيم، آن را به مثابه يک بازي زباني متمايز در نظر خواهيم آورد؛ آنچه که در فوتبال حاکم است زبان نشانه‌هاست.کل قوانين داوري فوتبال بر اساس نشانه‌ها استوار گرديده است.

از اين جهت نيز فوتبال هماهنگي جالبي با تفکر پست‌مدرن دارد که در آن نشانه‌ها کارکردي گسترده دارند.گذشته از تمامي اين رويکردها و به عنوان شاخصه‌اي منحصر به فرد،فوتبال تکه‌اي بزرگ از پازل هويتي در هم پاشيده و به تعبير شايگان چهل تکه انسان عصر حاضر است.

اگر شاخصه‌هاي سنتي هويت نظير فرديت وزبان و نژاد در دوره پست‌مدرنيته قوام پيشين خود را از دست داده اند، وابستگي و تعلق به يک تيم فوتبال هويتي متمايز را براي افراد تدارک مي‌بيند.اينکه شخص طرفدار کدام تيم فوتبال است در جهان پست‌مدرن بخش مهمي از شاخصه‌هاي هويتي و شخصيتي افراد را تشکيل مي‌دهد.

 

جهاني شدن

پديدار پيچيده و چند بعدي« جهاني شدن »که با رسانه‌اي شدن جهان امروز امري غير قابل برگشت و اجتناب‌ناپذير است، يکي از بنيادهاي پارادايم پست‌مدرنيته است که آن را از به جهان مدرن متمايز مي‌سازد.

جهاني شدن واقعيتي است که در آن الگوها و حوزه‌هاي مختلف حيات بشري با هم تلاقي مي‌کنند.جهاني شدن از معدود پديدارهايي است که هر سه حوزه سياست،اقتصاد و فرهنگ در آن نقشي تعيين کننده ايفا مي‌کنند.

اگر در جهان مدرن مفهوم «دولت ملت» انگاره‌اي مرکزي در شاکله هويتي شهروندان جوامع به حساب مي‌آمد، در دوره پست‌مدرنيته اين مفهوم در تقابل با پديده جهاني شدن دچار چالشي عميق گرديده است.در بعد اقتصادي گسترش سريع شرکت‌هاي چند مليتي و فراملي که در آن مفهوم دولت ملت چندان محلي از اعراب ندارد وجه اقتصادي جهاني شدن را صورت مي‌بخشد.

نگاهي به موقعيت باشگاه‌هاي فوتبال در جهان نشان مي‌دهد که چنين روندي در فوتبال به صورت ملموس قابل شناسايي است.زماني که در اوسط دهه نود قانون «بوسمن» وارد ساختار قوانين فوتبال اروپا شد، جهاني شدن درعالي ترين شکل ممکن در باشگاه‌هاي فوتبال اروپاي نمود پيدا کرد.

وقتي هر نوع قيد و شرط از پاي باشگاه‌هاي اروپايي براي جذب بازيکنان خارجي برداشته شد، بسياري از باشگاه‌هاي ثروتمند اروپايي با در اختيار گرفتن نخبگان فوتبال پنج قاره جهان تبديل به باشگاه‌هاي فراملي و چند مليتي شدند.وقتي آرسنال يکي از قطب‌هاي فوتبال بريتانيا در قلب لندن بدون حتي يک بازيکن انگليسي وارد زمين مي‌شود و يا رئال مادريد، ميلان و چلسي و چند باشگاه ديگر دنيا در رختکن خود انواع فرهنگ‌ها را که بازيکنان محيط‌هاي مختلف دنيا آن را نمايندگي مي‌کنند، در هم ادغام مي‌کنند، جهاني شدن نمودي عيني مي‌يابد.

از آن جا که فوتبال خود زباني مستقل و منحصر به فرد دارد اين همگوني شتابي افزون‌تر مي‌گيرد. با توجه به اينکه فوتبال در دنياي امروز بدون در نظر گرفتن نقش رسانه‌ها در آن اصلا قابل تصور نيست و عملا تلويزيون عرصه جهاني کردن فوتبال محسوب مي‌شود، بنابراين بر اين اساس، جهاني شدن فوتبال در قالب جريان پست‌مدرنيزاسيون روندي منطقي محسوب مي‌شود.

آنچه که در اين نوشتار بررسي شد تنها بخش‌هايي کلي و تيتر وار از نقش فوتبال در جهان کنوني بود.ناگفته پيداست که دامنه و کارکرد فوتبال در دنياي امروز چنان گسترده و عميق است که ده‌ها نوشتار نظير اين نيز نمي‌تواند عمق و اهميت موضوع را نشان دهد.

فوتبال اين ورزش ذاتا ساده در جهان به غايت پيچيده امروز چنان اهميتي يافته است که تصور جهان بدون آن را غير ممکن ساخته است.کافي است تنها در اين مسأله تأمل کنيم که چرا رويارويي دو تيم درجه سوم در مقياس فوتبال جهان(ايران و آمريکا)در جام جهاني 98 تبديل به« بازي قرن» مي‌شود.

فوتبال الزاما آن چيزي نيست که به نظر مي‌رسد.ايهام و ابهام، ذات فوتبال است.پس بي‌مناسبت نيست که فوتبال را«اسطوره پست‌مدرن» بناميم.

منبع: ویژه نامه جام جهانی2006همشهری انلاین-خردادوتیر1385

 

 

به بهانه شنيدن سرود ويژه جام جهاني فوتبال

يک مو فاصله تا فاشيسم / باربد کيوان

 

• حالا صداي عصار است و سرودي حماسي. اين ديگر شوخي بردار نيست. سرود از حکم اهورا به اهريمنان مي گويد که پارسيان تا ابد قهرمانند! از اين جور وعده هاي الهي به يک قوم و ملت براي برتري ابدي بر اقوام و ملل ديگر را در طول تاريخ بارها ديده ايم و طعم تلخ نتايجش را هم چشيده ايم... و چنين است که عصار ادامه مي دهد: "خوابند رقيبانت! خاکند حريفانت!" و بي توجه به اوضاع دنيا رجز مي خواند که هيچکس غير از ما هشيار نيست! ...

 

تب جام جهاني بالاست. صدا و سيما هر روز در چند نوبت، سرود ويژه جام جهاني را پخش مي کند. صداي عليرضا عصار است و ملودي شهداد روحاني و کلام شاهکار بينش پژوه. سرود با دکلمه آغاز مي شود. منظومه وار با وزن و آهنگ شاهنامه. بخش دوم که آهنگين است، شعر رنگ و بوي عرفاني و حافظ دارد. پيش از اين، شاهکار بينش پژوه، کلام ترانه ويژه آرش و دي جي اليگيتر براي جام جهاني را هم سروده بود. همان که مي گويد: "حالشون رو ما مي گيريم!" در آن ترانه هم صحبت از برتري ايراني ها بود و کرکري خواندن ها براي حريفان. ولي شايد ريتم شاد و صدا و چهره آرش، همين مضمون برتري جويانه را تلطيف مي کرد و بي آزار نشان مي داد. ولي حالا صداي عصار است و سرودي حماسي. اين ديگر شوخي بردار نيست. سرود از حکم اهورا به اهريمنان مي گويد که پارسيان تا ابد قهرمانند! از اين جور وعده هاي الهي به يک قوم و ملت براي برتري ابدي بر اقوام و ملل ديگر را در طول تاريخ بارها ديده ايم و طعم تلخ نتايجش را هم چشيده ايم. صهيونيسم، همين نوع "وعده هاي الهي" به قوم يهود به عنوان قوم برگزيده را دستاويز سرکوب و ستم خونين بر ملت فلسطين قرار داد. نازيسم از همين بينش پيروي مي کرد که هنوز هم در مصرع "آلمان بالاتر از همه" در سرود ملي آلمان جلوه گر است. آمريکا نيز همين ادعا را دارد و برتري جويي خود بر دنيا را به خواسته خداي ناموجود مربوط مي کند. ولي هرکس مدعي چنين مزخرفاتي است بايد همزمان بقيه را تحقير و خوار کند تا توجيهي براي ممتاز بودن خود بيابد. و چنين است که عصار ادامه مي دهد: "خوابند رقيبانت! خاکند حريفانت!" و بي توجه به اوضاع دنيا رجز مي خواند که هيچکس غير از ما هشيار نيست! اين جور حرفها حتي در قالب يک سرود، فقط مويي تا فاشيسم فاصله دارد. ولي مساله به يک سرود محدود نمي شود. از همين مساله به ظاهر ساده و گذرا مي خواهيم نقبي بزنيم به مسائل بزرگتري که ورزش و مشخصا فوتبال درگير آن است.

اين روزها زياد مي شنويم که فوتبال از سياست جدا نيست. حتي مقامات حکومتي اينجا و آنجا به روشني اعلام مي کنند که هدفشان از تبليغ گسترده فوتبال در رسانه ها، استفاده از آن به عنوان يکي از راه هاي "مديريت بحران" و کنترل جوانان است. مي گويند که امروزه در همه کشورها اين هدف در دستور کار دولت ها قرار دارد و ما هم بايد چنين کنيم. اين چيزي است که حاکمان مي خواهند ولي اوضاع هميشه آنطور که آنان مي خواهند جلو نمي رود. دقيقا به اين دليل که فوتبال از سياست جدا نيست! يعني تحت تاثير وقايع و تحولات و فضاي سياسي کشور و حتي اوضاع دنيا قرار دارد. بنابراين گاه پيش مي آيد که پيوند و تجمع گسترده علاقمندان به فوتبال بعد از پيروزي ها يا شکست ها تحت تاثير يک فضاي انفجاري سياسي، درست برخلاف خواسته حاکمان، به يک بحران ملي تبديل مي شود. اين احتمالي است که نه فقط در ايران بلکه در کشورهايي با شرايط سياسي مشابه ايران، در جريان مسابقات جام جهاني مي تواند پيش بيايد.

ولي علاوه بر سياست، فوتبال از ايدئولوژي هم جدا نيست. ديدگاه ها و جهت گيري هاي کلي تر نسبت به دنيا و جامعه و انسان، به شکل جهانبيني و ايدئولوژي، بر ذهن همه افراد سايه افکنده است حتي اگر خود از اين مساله آگاه نباشند يا قبول نداشته باشند. نگاهي به طور کلي به ورزش، و بالاخص به فوتبال مي شود نيز خواه ناخواه نشان از ايدئولوژي هاي معين دارد. به يک دوره مسابقات ورزشي، مثلا همين جام جهاني فوتبال که صحنه رقابت تيم هاي ملي کشورهاي مختلف براي کسب عنوان قهرماني است اساسا دو جور مي شود نگاه کرد. يا اينجا را صحنه اي براي اثبات برتري ملت خود بر ملل ديگر مي بينيم و در پس عبور از سد مدافعان حريف و گشودن دروازه مي خواهيم سبقت جستن از ملتي ديگر، ذليل ديدن حريف، و هوشمندي و قدرت ذاتي خود را جستجو کنيم. يا اينکه در پي هدفي کاملا متفاوت هستيم. يعني مناسبت هاي ورزشي را به فرصتي براي دوستي و همبستگي و شادي انسانهاي سراسر زمين تبديل مي کنيم. از شعار "اول دوستي، دوم رقابت" پيروي مي کنيم. و در به کارگيري توانايي ها و خلاقيت هاي فردي، و تلاش متحدانه تيمي در اجراي تاکتيک هاي متنوع و متغير براي تحقق يک استراتژي واحد، درس هاي ماندگار بزرگتري را فرامي گيريم. فوتبالي که بر پايه دامن زدن به روحيه گلادياتوري در ميان بازيکنان باشد، از قوانين بيزنس و بازار سرمايه داري پيروي کند و هدف از آن کنترل بحران سياسي و مهار کردن مردم به ويژه نسل جوان باشد بدون شک از جهانبيني و ايدئولوژي اول پيروي مي کند. ولي فوتبال آلترناتيو هم امکانپذير است. در قرن بيستم، در کشورهايي که انقلاب تحت رهبري طبقه کارگر انجام گرفت، چنين ديدگاهي از ور ز ش تبليغ مي شد و شعار "اول دوستي، بعد رقابت" بر فضاي استاديوم هايشان حاکم بود. ورزشکاران اين کشورها تا مدتها، يعني تا قبل از اينکه روحيات و روابط کهنه سرمايه داري دوباره سربلند کند، قدرتمند و سرانجام حاکم شود، جهانبيني نويني را به دنيا عرضه مي کردند. آنان در ميدان مسابقه به تشويق تلاش و هنرنمايي ورزشکاران رقيب خود مي پرداختند. از خشونت و لطمه زدن عمدي به حريفان تحت هر شرايطي پرهيز مي کردند. شايد کمتر کسي بداند که آنچه امروز در خيلي از ميادين ورزشي به چشم مي خورد، يعني کف زدن ورزشکار براي تماشاگر، ابتکار عمل ور ز شکاران و هنرمندان چيني در دوران سوسياليستي بود که رفته رفته در همه کشورها باب شد. تا قبل از آن، شکل رابطه ورزشکار و هنرمند با مردم کاملا يک طرفه بود. آنکه در ميدان و يا روي صحنه بود جايگاهي ويژه داشت و خدايي مي کرد و کار تماشاگران هم سپاس و سنايش از آنان بود. ورژش حرفه اي سراسر دنيا از اين مضمون و محتوا آزاد نشد ولي به هر حال در شکل، تغييراتي صورت گرفت.

حالا با اين بحث، اگر بخواهيم ببينيم فوتبال ملي ايران از کدام ايدئولوژي و جهانبيني پيروي مي کند احتياج نيست خيلي به مغز خود فشار بياوريم. ايدئولوژي حاکم بر جامعه که شب و روز از طريق رسانه هاي گوناگون در بين مردم تبليغ مي شود بر فوتبال ملي ما هم حاکم است. روحيه رئيس و مرئوسي، فشارهاي مستبدانه و اطاعت کورکورانه، خود را از همه برتر دانستن، تحقير ملل ديگر، و اعتقاد متافيزيکي به دعا و قسمت و حکمت الهي در تعيين پيروزي و يا شکست، مشخصه ايدئولوژي حاکم بر اين فوتبال است. اينکه در دنياي واقعي، بالاخره مسائل فوتبال هم با تکيه به عوامل واقعي و علم روز به پيش مي رود يک چيز است، و تاثيرات ايدئولوژي حاکم بر اين ورزش چيز ديگر. اين واقعيت را هم بايد ديد که همين ايدئولوژي، از کانال فوتبال بر ذهن مردم اثر مي گذارد. به سرود ويژه جام جهاني نيز بايد از اين زاويه نگاه کرد. 

منبع:http://khoshkhabar-marand.blogfa.com/post-50.aspx

دوشنبه پنجم تير 1385

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 23:22  توسط سمپادیان  | 

سلسله جزوات غرب شناسي گروه مطالعاتي-پژوهشي شهيد سيد مرتضي آويني۱

 

دنياي حرفه‌اي‌ها

  اسماعيل شفيعي سروستاني

حكومت آرژانتين از زبان ژنرال «مرلو» مسئول اجرايي جام جهاني آرژانتين، طي يك مصاحبة مطبوعاتي اعلام كرد:«جام جهاني به بهترين شكل ممكن برگزار خواهد شد. اين يك تصميم سياسي برگشت‌ناپذير است. هفتصد ميليون دلار خرج مي‌كنيم تا به وسيلة فوتبال تصوير حقيقي كشور خود را به جهانيان عرضه كنيم. يك تصوير متفاوت...» و مجلة «لااوپينيون» در سر مقالة خود نوشت: «البته كه مسابقات جام جهاني فوتبال يك رويداد سياسي است و اهداف سياسي را تعقيب مي‌كند.»

امريكاي لاتين و ورزش مدرن
كشورهاي امريكاي لاتين، علي‌رغم تاريخ و فرهنگشان، امروزه به عنوان درمانده‌ترين و عقب‌مانده‌ترين كشورهاي جهان به شمار مي‌روند. مجموعه‌اي از كشورهاي بزرگ و كوچك كه طي ششصد سال اخير هيچ‌گاه مجال عرض اندام نيافته‌اند. به همان سان كه ماشين‌هاي مكندة منابع زيرزميني و معادن سرشارش هيچ‌گاه خاموش نشده‌ و همواره ثروت‌هاي سرشار آنان را به خزانة دول استعماري سرازير كرده‌اند.

آن‌ گاه كه زور سرنيزه‌هاي سربازان انگليسي و فرانسوي و امريكايي توان فراگير خود را براي رام كردن ساكنان اين سرزمين بزرگ از دست داد، «فوتبال» پاي در ميان نهاد تا به عنوان سلاحي كارآمد از طريق استحمار مردم اين ديار، راه خروج منابع غني امريكاي لاتين و سرازير شدن آن را به صندوق‌هاي گشاد و عريض و طويل دول استعماري هموار سازد.
حضور استعمار در ميان كشورهاي آسيايي و آفريقايي، حضور اربابي مطلق‌العنان بود. همراه با قراردادي يك‌طرفه؛ كه در آن حق بهره‌برداري و بهره‌كشي بي‌قيد و شرط با دست‌نشاندگان و مأموران دول استعماري بود. اگر در سرزمين‌هاي اسلامي، اختلافات مذهبي و قومي مي‌توانست امكان حضور دولت‌هاي انگليس و فرانسه را فراهم آورد و آنان را دايرمدار امور سازد؛ در سرزمين بزرگ چين، ترياك مجاني و رايج مي‌توانست چشم‌ها و گوش‌ها را ببندد تا ساكان اين سرزمين‌ها كاملاً از حضور خصمي خونخوار غافل بمانند؛ در آمريكاي لاتين وضع دگرگون بود. از نيمه دوم قرن نوزده، استعمار و اقتصاد ويژه‌اش بر آمريكاي لاتين سايه افكنده و اين سرزمين را در چنگ خويش گرفتار آورده بود.
فقدان گرايش‌هاي مذهبي، فلسفي و اعتقادي و ناكار ماندن افيون، استعمار را واداشت تا براي حضور بلامنازعه از ورزش مدرن مخصوصاً «فوتبال» استفاده نمايد. «فوتبال، آن هم فوتبال پروفسيونل مي‌توانست چشم و گوش ملت‌هاي بي‌ريشه را ببندد، بدان حد كه آنها فراموش كنند كه هستند و براي چه فعاليت مي‌كنند... مي‌بينيم كه استعمار در مقابل قهوه و كائوچوي اروگوئه در سال 1926 چگونه دام ورزش را در اروگوئه، كوچك ترين كشور امريكاي لاتين گسترد.»1

در آغاز ، فوتبال در اروگوئه مفهوم معين و مشخصي نداشت. تنها در اين سال بود كه يك كمپاني انگليسي به نام «دوك لند كمپاني» كه كارش تجارت قهوه بود و محصولات جنگلي اروگوئه، مخصوصاً چوب‌هاي بسيار گرانبها و صنعتي آن را به انگلستان صادر مي‌كرد، چون ديد كه كارگران اروگوئه طالب افزايش دستمزد بيشتر و كار كمتر هستند، مسئلة افزايش دستمزد را ناديده گرفت و در زمينة كار كمتر به كارگران اروگوئه اطلاع داد كه حاضر است وسايل تفريح آنها را فراهم سازد... كمپاني با وارد كردن مقدار زيادي توپ فوتبال و پخش مجاني آن در ميان خانواده‌هاي كارگران و نيز با اراية طريقة اين بازي ، ريشه‌اي براي فوتبال به وجود آورد... در عرض دو سال يعني از 1920 تا 1922 كار به جايي رسيد كه يكي از واردات عمدة كشور اروگوئه توپ فوتبال و وسايل اين بازي بود... دستگاه‌هاي تبليغاتي به كار افتاد و در آغاز جوايز به پاداش‌هاي نقدي مبدل گرديد.»2
رئيس كمپاني «دوك لند» در اروگوئه در نامه‌اي به رئيس مستقيم اين كمپاني در لندن نوشت: «آقاي رئيس، دوست محترم، از لطف شما حال ما خوب است. كارها در نهايت سرعت جريان دارد و تغيير فاحشي در بهره‌برداري از چوب‌هاي جنگلي پيدا شده است. خوشوقتم به اطلاع شما و هيأت مديره برسانم كه درآمد امسال، به طور تحقيق سي تا سي و پنج درصد بر سال‌هاي پيش فزوني خواهد داشت. اگر بيماري، مالاريا و گاه گاه تب زرد مزاحم نشود. ما اينك كارگرداني داريم كه با حداقل دستمزد حداكثر كار را تحويل مي‌دهند. از اخبار بسيار جالب اين كه ورزش فوتبال در طي چند سال اخير در اينجا رشد بسيار سريعي كرده، تا به آن اندازه كه امروز هيچ فردي از افراد كشور اروگوئه پيدا نمي‌شود كه راجع به فوتبال علاقه‌اي در خود احساس نكند... در مورد توسعه اين ورزش به نظر من بايد كاري كرد كه ملت اروگوئه آن را به عنوان يك اصل و سنت مقدس تلقي كند و تمام ساعات فراغت خويش را به فكر كردن دربارة آن بپردازد»3
جالب توجه است كه در خلال سال‌هاي 1922 تا 1926 سي و دو ميسيون ورزشي وارد اروگوئه شد و به تحقيق دربارة چگونگي ورزش در اين كشور پرداخت و سپس اعلاميه‌اي صادر شد كه براي تأمين سعادت و سلامت و ترقي و رفاه ملت اروگوئه استاديوم‌هاي ورزشي خواهند ساخت. خبري كه روزنامه‌هاي محلي آن را با آب و تاب نقل كردند. برده‌داري نوين تجويز شده، صورت نو و جديدي از استعمار را در امريكاي لاتين به نمايش مي‌گذاشت. طي مدت كوتاهي تنها در برزيل 12 استاديوم با ظرفيت بالا ساخته شد و با حمايت امريكا مسابقات بزرگ و خريد و فروش ورزشكاران رواج يافت.
امريكا همة همّ خويش را مصروف آن كرد تا فوتبال به عنوان يك «شأن ملي» در امريكاي لاتين شناخته شود و اين امر مي‌توانست تماميت توان، غيرت و تعصب ملي مردم برزيل و اروگوئه را مصروف بازي فوتبال نمايد و از اين رهگذر عموم مردم را از حضور استعمار نو غافل سازد و در اجراي اين سياست‌ها بود كه روزنامه‌هاي پرتيراژ، فوتبال را به عنوان «سنت بزرگ برزيل» قلمداد كرده و امريكاي لاتين را در ميان امواج ورزش حرفه‌اي غرق كردند تا جايي كه امروزه در برزيل فوتباليست‌ها را چون پيامبران بزرگي مي‌دانند كه تجاوز به حريم آنها غيرممكن است.
«رولف كونيل» خبرنگار ورزشي آلمان در گزارشي نوشته بود: «در دنيا هيچ ملتي به اندازة ملت برزيل به فوتبال عشق نمي‌ورزد و اينگونه فوتبال را مافوق همه چيز قرار نمي‌دهد. روزي در برزيل ضمن يك مصاحبه از طرف صحبتم پرسيدم چرا شما برزيلي‌ها اين چنين كوركورانه كشته و مردة فوتبال هستيد؟ مي‌دانيد چه جواب داد؟ او گفت: شما بايد درك كنيد كه ملت برزيل را هيچ عامل مشتركي به يكديگر پيوند نمي‌دهد. ما فاقد زندگي سياسي، زندگي فرهنگي و حتي زندگي مذهبي هستيم.»4
استعمارگران خوب دريافته بودند كه از طريق رواج ورزش پرسر و صدا و مهيج فوتبال مي‌توان نيروهاي بالقوه ملت‌هاي امريكاي لاتين را خنثي نمود و آن نيرو را به مسير ديگري منحرف كرد تا از رو در رو شدن اين نيروي قوي با عوامل داخلي استعماري غارتگر جلوگيري به عمل آيد. دست‌نشاندگان غربي همة تلاش خود را مصروف آن داشتند تا با برگزاري مسابقات پرخرج، مرهمي بر زخم‌هاي كهنة ملت‌هاي امريكاي لاتين بگذارند و شأن و شخصيت حقيقي و ويران شدة اين اقوام را در هيأتي ديگر نشان دهند. حكومت آرژانتين از زبان ژنرال «مرلو» مسئول اجرايي جام جهاني آرژانتين، طي يك مصاحبة مطبوعاتي اعلام كرد:
«جام جهاني به بهترين شكل ممكن برگزار خواهد شد. اين يك تصميم سياسي برگشت‌ناپذير است. هفتصد ميليون دلار خرج مي‌كنيم تا به وسيلة فوتبال تصوير حقيقي كشور خود را به جهانيان عرضه كنيم. يك تصوير متفاوت...» و مجلة «لااوپينيون» در سر مقالة خود نوشت: «البته كه مسابقات جام جهاني فوتبال يك رويداد سياسي است و اهداف سياسي را تعقيب مي‌كند.»5 نكتة قابل توجه آن است كه هيأت‌هاي مذهبي امريكايي نيز در شهرهاي امريكاي لاتين مسابقه برگزار كردند و جوانان برزيل را با بليط مجاني براي تماشاي آن دعوت كردند تا از اين طريق جوانان برزيلي را تطميع كنند.
گفتني است كه امريكا از سال‌هاي 1950، ماشين‌هاي كشاورزي را به صورت گسترده به امريكاي لاتين وارد كرد تا با ماشينيزه كردن كشاورزي بتواند قهوه، شكر، كائوچو و محصولات مورد نيازش را به دست آورد. اما چون با مكانيزه كردن كشاورزي با توسعة بيكاري مواجه شد فوتبال را جايگزين آن نمود. اين حركت يادآور اين سخن استعمارگران است كه: «ما آدم‌ها را بر حسب قدرت‌بدني، دقت فني و ارزش تكنيكي قيمت مي‌گذاريم و اگر بيكاري هست، فوتبال را به عنوان كار مي‌توان پيشه كرد. اگر ماشين به دشمني با نيروي انساني پرداخته است، انسان بايد نيروهاي خود را در راه صحيحي به كار اندازد و به فروش برساند.»6 شايد به همين دليل بود كه ورزشكار حرفه‌اي مثل يك گاو شيرده ارزش پيدا نمود. چنانكه رئيس‌جمهور برزيل، با هواپيماي شخصي خود، بازيكنان را به ديگر كشورها مي‌فرستاد.7 اين حركات مقدمه‌اي بر «توسعة پروفسيوناليسم» يا «ورزش حرفه‌اي» از سوي دول سرمايه‌دار و استعماري بود. امري كه در ذات خود لگدكوب شدن همة فضايل انسان و سقوط شأن آدمي را تا حد سرحد يك حيوان تنومند و وحشي نازل ساخت.
علوم پزشكي، تغذيه و سرماية كارخانه‌داران و صاحبان كارتل‌هاي صهيونيستي دست به دست هم دادند تا از قهرمانان، تابلوهاي خوش‌نماي متحرك و مبلغان كالاهاي تجاري بازارپسند بسازند. حال ديگر استعمار نو، ميدان عمل خود را توسعه داده بود و با كنار نهادن اسلحه و زور نيروهاي نظامي بر آن بود تا پنبة ورزش ساكنان مناطق توسعه‌نيافته را سر ببرد. در واقع آنچه كه حادث شده بود، راه‌اندازي دفتر شوراي دلالان بود كه انسان را قيمت‌گذاري مي‌كرد و جام‌جهاني، ترازويي بود كه به وسيلة آن قيمت آدم‌ها معلوم مي‌شد.
«اروگوئه» اولين برگزار كنندة مسابقات جام‌جهاني بود. دستگاه تبليغاتي غرب، همة سرماية خود را مصروف طرح و تبليغ اين بازي‌ها نمود تا سرفصل تاريخ نوين را منطبق با خواست دول استعماري براي اين مردم درمانده آغاز كند.روزنامه «پوبله گازتا» در «مونته ويدو» مقالة جالبي نوشت. مقاله‌اي كه به قول نويسندة كتاب «امريكاي لاتين ديدار ورزش و استعمار» بيانيه و مانيفيست استعمارگران بود. در آن مقاله آمده بود: «براي ملت ما افتخاري از اين بزرگ تر نيست كه برگزار كننده نخستين جام جهاني باشد. اين مسابقات كه به افتخار پيروزي پي‌درپي ملت اروگوئه در مونته ويدو ترتيب داده شده و صدمين سال استقلال كشور ما با آن جشن گرفته خواهد شد، در حقيقت وجود ملت ما را در دنيا ثابت خواهد كرد. ما چه داشتيم؟ آيا ما داراي يك نيروي دريايي عظيم بوديم كه با تسلط بر آب‌هاي اقيانوس‌ها و يكه‌تاز در درياها نام اروگوئه را به گوش ملل جهان آشنا سازد؟ نه ما هيچ كدام از اينها را نداريم. اما يك فوتبال داريم كه نام ما را در سراسر دنيا بلندآوازه ساخته است. ما پيشنهاد مي‌كنيم در صورت پيروزي تيم اروگوئه در مسابقات جام جهاني ما تاريخ ملت خود را از اين زمان آغاز نماييم. يعني به جاي اينكه بنويسم اروگوئه در سال 1380 استقلال يافت به فرزندان نسل‌هاي آينده دنيا بياموزيم كه اروگوئه در سال 1930 موجوديت خود را به جهان اعلام داشت... ما بايد باور كنيم كه موجوديت ما، استقلال ما و شخصيت همه و همة ما بسته به پيروزي ما در مسابقات جام جهاني 1930 خواهد بود».

پس از پيروزي تيم اروگوئه در سال 1928 طي قراردادي كلية محصولات كشاورزي اروگوئه يكجا و دربست خريداري شد. آن هم به كمترين بهاي ممكن. «هيچ كس به قراردادي كه در آن سال ميان اتحادية شركت‌هاي صادركنندة گوشت مركب از هلند و انگلستان و فرانسه از يك طرف و اروگوئه هر سال 800 هزار رأس گوسفند به شركت‌هاي مزبور مي‌فروخت و تعرفة فروش اين گوسفندها سي درصد ارزان تر از گوسفندهايي بود كه آرژانتين و شيلي مي‌خواستند صادر كنند.»9 اين پايين آوردن قيمت، اقتصاد آرژانتين و شيلي را دچار مخاطرة عظيمي كرد. به حدي كه آرژانتيني‌ها تصميم به حملة نظامي به اروگوئه گرفتند10
استعمار بر آن بود تا اذهان ملت‌هاي تحت ستم را از مسائل بنيادين مذهبي، سياسي و اقتصادي معطوف مباحث خرد و پيش پا افتاده، اما، جنجالي و پر غفلت كند، تا ديگر سراغ از سرنوشت خود، فرهنگ لگدكوب شده‌اش در دست‌هاي استعمار غارتگر نگيرد و نيروي بالقوه‌اش را مصروف مجادلات حقير در ميدان‌هاي فوتبال كند. نيرويي كه مي‌توانست ضامن سلامتي اخلاقي و خودكفايي اقتصادي شود و اين تنها يك روي سكه بود كه در زير گام‌ها لگدكوب مي‌شد. همة آنچه كه مي‌توانست غرب را از رسيدن به آرزويش كه همان «دهكدة جهاني» بود باز دارد و صهيونيسم را در نيل به حكومت يكپارچة جهاني زير پرچم يهود نااميد سازد. از همين رو بود كه ديگر، همة جوانان امريكاي لاتين از فرهنگ و سنت آبا و اجداد خود بي‌خبر شدند. آنها ديگر شاعران، نويسندگان، مصلحان و آزادي خواهان خود را نمي‌شناختند و به عكس تصاوير قهرمانان پوشالي ميدان‌هاي ورزش جديد را زيور اتاق‌هايشان مي‌كردند.
اگر فوتبال در ميان ساكنان امريكاي لاتين در خدمت استعمار در آمد، دلالان استعمار و برده‌داران نوين، بوكس را ميان سياه‌پوستان مهاجر و قهرمانان افريقايي جاري ساختند تا در هر گوشه‌اي از جهان اهداف خود را به نحوي دنبال كنند. «رنه دونان» دربارة سير و سفر مدرن غربي مي‌نويسد:  «ورزش پس از رفتن به امريكا، وارد فرانسه شد، در فرانسه دور كند و خسته‌كننده‌اي زد. از آنجا به بلژيك رفت و سپس به ايتاليا و آخر كار به كشورهاي امريكاي لاتين مسافرت نمود.»11
بسياري همواره بر اين فرض بي‌اساس پاي فشرده‌اند كه ورزش مدرن، فاقد بار فرهنگي است و به صورت طبيعي سير و سفر خود را در عرصة زمين و ميان مردم دنبال مي‌كند. علي‌رغم آنكه بر حسب آنچه كه در بخش‌هاي پيشين ذكر شد، هيچ حرفه و عملي خالي و عاري از بار فرهنگي و بالاخره نظام نظري و اعتقادي ويژه نيست.
ورزش غربي، اگر چه به صورت طبيعي بار فرهنگ امانيستي پس از رنسانس را حمل مي‌نمود، تحول غرب و ظهور آن در هيأت يك نظام امپرياليستي كافي بود تا اين نظام، همة مقدورات را در خدمت پيشبرد اهداف خود به كار برد و بي‌ترديد مناسب‌ترين و كم‌هزينه‌ترين طريق، بسط فرهنگ غرب بود كه مي‌توانست ضامن توسعة اهداف استكبار صهيونيستي شود.
«رنه ماهو» دبيركل يونسكو در سال 1351 طي نطقي اعلام داشت: «افريقا، اندك اندك شكل مي‌گيرد، اما، تا مرحلة پختگي كاملي كه اروپا به آن دست يافته است فاصلة بسيار كمي دارد. دستيابي به اين اهداف آسان نيست. در اين ميان شكل گرفتن ملي براي كشورهاي نوبنياد افريقايي اهميت خاص دارد و بي‌شك ورزش عامل مؤثري است كه اين شكل گرفتن را تسريع مي‌بخشد. از سوي ديگر ورزش مستقيماً با جوانان سر و كار دارد و... در حالي كه ورزش تنها وسيلة قابل اعتمادي است كه به كمك آن مي‌توان جوان را وادار كرد كه در نقش اجتماعي خود ظاهر شود و مسئوليت‌هاي لازم را به عهده گيرد... همه قبول كرده‌ايم كه ورزش عامل سازندة فرهنگ برتر است. اينك هنگام آن رسيده كه تشكيلاتي اين چنين به ما بگويند كه كجا بايد رفت...»12
آنچه كه «رنه ماهو» بر آن تصريح دارد، سه موضوع مهم «فرهنگ برتر، جوانان و ورزش» است. قشر جوان قشري است كه به تبع تمايلات غريزي و توانايي جسماني مستعد شكل‌گيري است و خامي او اجازة نقد جهان پيرامونش را نمي‌دهد. فرهنگي كه از نظر «رنه ماهو» برتر است و بايد گسترده شود تا همة ملت‌ها را در مسير تمناي استعمارگران خلع سلاح نمايد و خوي مذهبي و ملي و سنتي را از سر ايشان بيندازد و ورزش  به تدريج امكان نضج و رشد آن فرهنگ را در ميان جوانان فراهم مي‌آورد. «براندج» از رؤساي سابق كميتة بين‌المللي المپيك، زيركانه ورزش را منحصر در تفريح دانسته و مي‌گويد:«ورزش منحصراً يك وسيلة تفريح است. يك وقت‌گذراني به طريق سودبخش است.»13 شايد اگر اين تعريف جعلي عرضه نشده بود و ازآن به عنوان پوششي براي اغراض اصلي بهره نبرده بودند، امروز مردم جهان در گرداب فرهنگ و مدنيت غرب گرفتار نمي‌شدند و شايد اين عبارت چرچيل بيانگر بسياري از رازهاي پوشيده باشد:  «ستون‌هاي كاخ امپراتوري روي استاديوم‌هاي فوتبال ايستاده است.»14
ورزش حرفه‌اي «پروفسيوناليسم»
ورزش حرفه‌اي نتيجة طبيعي سير ورزش مدرن بود. به عبارتي هم مي‌توان گفت آخرين منزل ورزش مدرن بود. به همان سان كه بروز صفات عدالت، شجاعت، عفت، و غيرت، گذر از منزل جوانمردي و ورود در سلك اهل فتوت و بالاخره فرود در مقام ولايت، نتيجة طبيعي سير تربيت بدني سنتي بود. چه، ورزشكار، در اولين كلاس مدرسة جوانمردي، با گذر از ساحت مرگ آگاهي، مي‌آموخت كه بايد با ترك هواجس نفساني ميثاق خويش را با فطرت پاك و ساحت رباني استوار سازد تا بتواند پذيرفتة مكتب فتيان شود. اين سير تدريجي ورزشكار را تا فناي همة جلوات نفس ملون و ظهور صفات جمال و جلال خداوندي پيش مي‌برد و فطرت را در او به كمال مي‌رساند و مقيم حضرت اما حيّ و حجت بالغه مي‌ساخت. علي‌رغم آنكه غلبة هوي و اصالت يافتن تمناي حيوي و تنومندي جسماني (همان كه در ذات ورزش مدرن بود) نفس سيري‌ناپذير او را وامي‌داشت تا خود را بريده از كلام قدسي و سنت اهل فتوت و ولايت، مشرف بر همة اعمال و سكنات آدمي كند. هيچ يك از دستورالعمل‌هاي فتيان بر شاگرد مدرسة هواجس نفساني كارگر نمي‌افتد و به عكس اين آداب بسان وصله‌اي ناجور همواره ورزشكاران جوامع شرقي و سنت‌گرا را آزرده است. آنان به تبع باقي‌مانده‌هاي سنت پيشينيان، سعي در ايجاد نسبت و تعادل ميان ورزش نوين و اخلاق داشته‌اند، علي‌رغم آنكه سير تدريجي و گذر ايام، غلبة وجوه مادي و فرهنگي برخاسته از ورزش مدرن را آشكارتر ساخته و از جنبه‌هاي معنوي گذشته كاسته است.
ورود به جادة ورزش مدرن، ورود به سراشيبي تندي بود كه امكان بازگشت و به عقب نگريستن را از سالكان راه اخذ كرد و اين جوامع به ناچار، تبعيت از سنت مغرب زمينيان را موجبيت تاريخي و مقتضاي خود فرض كردند. حال  و روز اين ملت‌ها بي‌شباهت به قصة اشترسواري مجنون در مثنوي مولوي نيست. مجنون در طلب ليلاي خود بود و اشتر در طلب مأواي خود و همراهي اين دو امري متضاد و غيرممكن. از همين رو بود كه پروفسيوناليسم از مرزهاي مغرب زمين گذشت و در ميان ساكنان مشرق زمين رخنه كرد. ملت‌هايي كه گمان مي‌كردند مي‌توان چربي را از روغن و تري را از آب اخذ كرد. شايد اگر توجيه عقل مكار به مدد مردم اين سرزمين‌ها نمي‌آمد و سكولاريزم (تقدس زدايي و دنياوي كردن دين) كارگر نمي‌افتاد، هرگز اين تعارض دست از سر آنان برنمي‌داشت. اينان براي يافتن آرامشي نسبي و تحمل عمل خود، سعي در ايجاد رابطه و آشتي ميان دو جريان متعارض كردند و بي‌شك حصول نتيجه منوط به تخفيف يافتن و كمرنگ شدن صورت و سيرت تفكر و فرهنگ معنوي بود. همان كه سكولاريزم عهده‌دار آن گرديد. اين عمل «سكولاريزه كردن» دربارة همة پديده‌هاي غربي وارد شده در سرزمين‌هاي شرقي و از جمله اسلامي صورت گرفته است. از همين رو اين ملت‌ها همواره در برابر فرهنگ و مدنيت غربي در همة سرزمين‌هاي اسلامي دليل آشكار اين واقعه است.
سلطة صاحبان سرمايه بر امر ورزش غرب و بروز تمايلات وحشتناك صاحبان صنايع كه براي عرضه و فروش كالاي خود از هر وسيله‌اي بهره مي‌جستند، نيز به عنوان مكمل جريان اول، ميدان را براي ظهور ورزش حرفه‌اي فراهم كرد.
امروزه صحن تمامي ميدان‌هاي ورزشي، ابزار و ادوات ورزشكاران و حتي جامه و پوشش قهرمانان آكنده از نام و نشان كارخانه‌ها و شركت‌هاي توليدي است و در پشت پردة مسابقات نيز همواره مديران كارتل‌ها و تراست‌ها، ميدانداري اصلي را عهده‌دارند.در مدرسة ورزش حرفه‌اي، ورزشكاران پيش از آنكه قهرمان شوند، براي آنكه قهرمان شوند، تعليم مي‌بينند. و اين سنت همة گردانندگان تراست‌ها و كارتل‌هاي بزرگ بين‌المللي است. خبر ذيل، دربارة درخواست كمپاني كوكاكولا، گوشه‌اي از نحوة حضور سرمايه‌داران در عرصة ورزش را مي‌نماياند:
«
در حالي كه كمپاني تجاري «اي.اس.ال» به عنوان نزديك‌ترين سازمان به كميتة بين‌المللي المپيك (ك.ب.ا) شناخته مي‌شود، كمپاني كوكاكولا مي‌كوشد در سازماندهي بازي‌هاي المپيك 1988 بيشترين نقش را داشته باشد. سخنگوي كوكاكولا هفتة پيش در آتلانتاي آمريكا گفت اين كمپاني به عنوان نخستين سازمان تجاري كه با ك.ب.ا قرارداد بسته، انتظار دارد، بخش مهمي ازمسائل مالي المپيك سئول را زير نظر خود بگيرد. قابل ذكر است كه كوكاكولا در زمينه اين المپيك هم سرمايه‌‌گذاري هنگفتي كرده است. اين سخنگو اضافه كرد كه بسياري از مجتمع‌هاي ورزشي جهان، امروزه از حمايت وسيع اين كمپاني برخوردارند  و با توجه به اينكه كوكاكولا از سال 1928 (سال برپايي المپيك آمستردام) حامي بازي‌هاي المپيك بوده، اين كمپاني حق مسلم خود مي‌داند كه در تدوين برنامه‌هاي مالي المپيك سئول بيشترين سهم را داشته باشد. درخواست‌هاي كوكاكولا در حالي مطرح گرديد كه به نظر مي‌آيد ك.ب.ا براي گرداندن امور مالي‌اش، تمام و كمال خودش را متكي به كمپاني اي.اس.ال نموده است. قراردادي كه ك.ب.ا اخيراً با اين كمپاني مقرر كرد به كمپاني اجازه مي‌دهد تدوين امور مالي المپيك سئول را هم عهده‌دار گردد، و بالاتر از كوكاكولا به رتق و فتق برنامه‌هاي جنبي بازي‌ها بپردازد.»15  «ويليام كالاهان» مدير تبليغاتي ژيلت دربارة سرمايه‌گذاري كمپاني تجاري گفته است: «سرمايه‌گذاري در مسائل تبليغاتي، روي فوتبال بيشترين سود را داشته‌اند.»16
دلالان و آژانس‌هاي خريد و فروش ورزشكاران هستة اصلي اين داستان را تشكيل مي‌دهند: «يك ورزشكار جوان و صاحب استعداد به اميد رسيدن به آينده‌اي درخشان پاي يك قرارداد استثماري را امضا مي‌كند. همه چيز با وعده آغاز مي‌شود، وعدة پول، شهرت، باشگاه، تيم ملي و مسافرت به شرق و غرب. همه چيز به سود آژانس و يا باشگاه است و زحمت‌ها براي ورزشكار. اين استثمار شده‌ها اختياري حتي براي انتخاب باشگاه ندارند و پيوسته در فهرست فروش قرار دارند. اختيار نام و چهرة خود را نيز ندارند. بر اساس قراردادهاي تبليغاتي كه باشگاه منعقد مي‌كند، درصد ناچيزي به او پرداخت مي‌شود. امروز براي اين محصول تبليغ مي‌كند، فردا براي محصول ديگر. اگر كسي از اين بندگان هوس آزادي كند، چنان بلايي بر سرش مي‌آورند كه براي ديگران عبرت شود. طبق آماري كه «مارين وان اووستين» روزنامه‌نگار كانادايي استخراج كرده، از هر 300 ورزشكار به دام افتاده ممكن است 50 نفر بتوانند خود را خلاص كنند. پدر خوانده‌هاي مافياي ورزش اجازه نمي‌دهند كه تار و پود حكومت آنها را يك ورزشكار پاره كند و از اين 50 نفر حتي به اندازة تعداد انگشتان دست هم قادر نيست عمر ورزشي خود را در يك مسير عادي و طبيعي به پايان برساند.»17  «براندج» از رؤساي كميته بين‌المللي المپيك در سخنراني خود ناگزير به يك اعتراف بزرگ شد. وي با اشاره به مخارج سنگين برگزاري مسابقات بين‌المللي اظهار داشت: «بازي‌هاي المپيك خيلي وسعت پيدا كرده و برگزاري آن در زمان ما آنقدر گران تمام مي‌شود كه اولاً تشكيل آن در قدرت چند كشور معدود است و ثانياً به جهت همين مخارج سنگين به سوي جنبه‌هاي تجاري گراييده است تا از اين راه هزينه‌هاي ياد شده جبران شود.»18
هيچ‌گاه پرسيده نمي‌شود كه كمپاني سيگار «مارلبورو» و «رينولدز» امريكايي چه نسبتي با ورزش دارند و چگونه است كه همواره اين كمپاني‌ها، چتر حمايتي خود را بر سر كلوپ‌ها و كميته‌هاي ورزشي كشيده‌اند؟ «ششمين جشن سالگرد گروه وابسته به سيگار مالبورو در اسفند 57 در كلوب سن تيلر با حضور قهرمانان بولينگ و اغلب اعضاي شركت مالبرو برگزار شد.»19
ذكر اين موارد تنها براي نشان دادن رد پاي جريان‌هاي سياسي و اقتصادي بر ورزش امروز جهان است وبي‌سبب نيست كه پروفسور لويي شارنيه دربارة ورزشكاران عصر جديد مي‌گويد: «ورزشكاران و قهرمانان، مبلغين مذهبي قرن بيستم هستند كه مذهب اقتصاد را ترويج مي‌كنند.»20 وي در كتاب «زنجيرها و پيوستگي‌ها» در بيان نقش تبليغات قرن در بهره‌برداري از قهرمانان مي‌نويسد: «قهرمان به طور كلي ابزاري است براي تبليغ و اين را هيچ كس نمي‌تواند انكار كند... در جايي نوشته‌ام كه غرب «نمونه»هاي برگزيده را فراروي مردم خام‌انديش قرار مي‌دهد. نمونه‌هايي كه تصويرگر اخلاق زمانة خويش‌اند.
آيا هيچ جزوه و يا رساله‌اي را ديده‌ايد كه راه و رسم «ليبراليسم» و يا پيشه كردن اباحيت و دم غنيمت‌داني را آموزش دهد و يا در لابه‌لاي صفحات خود «راه و رسم غافل شدن» و «طريق بندگي هواجس نفساني» را بياموزد؟! هرگز! زيرا، آنچه در ميانة غوغا چهره پوشانده «نمونه و الگويي» است كه راه و رسم اين مسلك و مذهب را مي‌نماياند و از همين روست كه مردم كشورهاي غيرغربي، پيش از آنكه فرصت پرسش از اعتقاد و اخلاق غربيان را پيدا كنند، در همة صورت‌هاي عملي و مناسبات اجتماعي آيين و مقررات آنها را پذيرا گشته‌اند. آيين‌ها و مقرراتي كه غرب از طريق «نمونه‌ها» در ميان ملل مي‌گسترد تا با نشر فرهنگ خود امكان چنگ انداختن بر تماميت اندوخته‌هاي فرهنگي و مادي ملل را به دست آورد.
مطبوعات اروپايي دربارة «جرج بست» فوتباليست انگليسي كه در دهة پنجاه ساليانه بيش از 750 هزار تومان حقوق ثابت دريافت مي‌داشت و قريب به دوازده ميليون و پانصد هزار ريال از طريق فروش آدامس و ادكلن و تبليغات كسب مي‌نمود و در عين حال به عنوان ورزشكاري بي‌انضباط و مشروب‌خوار شناخته مي‌شد، نوشتند:«وقتي جرج بست گفت سيگار را دوست ندارم، تمام دخترها در انگليس سيگار را ترك كردند. لباس او بهترين مدل لباس جوانان بود.»21
پوشيده نيست كه امروزه قوي‌ترين و مجهزترين مطبوعات و ايستگاه‌هاي راديويي و تلويزيوني در اختيار ثروتمندان يهودي است و هم آنان طي پنجاه سال اخير بزرگ‌ترين نقش را در قهرمان‌پروري و تبليغات ميدان‌هاي ورزشي عهده‌دارند. در واقع آنان در غافل ساختن مردم جهان از آنچه در پس پرده مي‌گذرد، نقش عمده‌اي ايفا مي‌كنند.  عنوان‌هاي پرزرق و برق، تعريف و تمجيدهاي پرطمطراق و جلوه‌هاي نور و صدا در زمرة ابزاري هستند كه خبرنگاران، روزنامه‌نگاران و دستگاه‌هاي تبليغاتي سمعي و بصري جهان از آنها براي به نمايش گذاردن جلوه و جمال جعلي قهرمانان و ورزشكاران حرفه‌اي استفاده مي‌كنند.كمپاني‌هاي بزرگ امريكايي و اروپايي، براي سرگرم كردن همگان سال‌هاست كه مسابقات بزرگ ورزشي ترتيب مي‌دهند و به اسم بشردوستي دانشجويان كشورهاي جهان سوم را بورسيه مي‌كنند.
هنوز خاطرة مسابقات ابتكراي «يويوي كوكاكولا» از ذهن مردان و زناني كه بيش از چهل و پنج سال از عمرشان سپري شده، محو نگرديده است. خاطرة حضور بيش از 5000 نفر در اين مسابقه كه با حضور مربيان و نمايندگان كوکاكولا در تهران برگزار شد. مطبوعات همان سال‌ها نوشتند: «ماراس» و «ساير» دو تن از نمايندگان كمپاني كوكاكولا طبق برنامة تنظيمي كه از طرف كارخانة كوكاكولا تنظيم شده بود، در مدارس، در باشگاه‌هاي ورزشي و در بين محلات مختلف شروع به تعليم بازي «يويو» به جوانان و كودكان به طريق صحيح آن كه در آمريكا و اروپا رواج كامل دارد، نمودند.اين حادثه اگر چه به ظاهر ساده و معمولي به نظر مي‌رسد، ليكن دانه‌اي است كه در زمين بكر خاطر نونهالان كاشته مي‌شود تا در آينده‌اي نه چندان دور به ثمر بنشيند. ماجراهاي اين چنين را در سرتاسر دنيا در ميان همة كشورها مي‌توان سراغ گرفت.

بد نيست بدانيدكه در گيرودار حملة اسرائيل به اعراب ده‌ها هزار نفر از جوانان عرب به هواي ديدار مسابقات فوتبال راهي اروپا شدند و چشم و گوش خود را بر واقعة فلسطين و فرياد و نالة زنان و كودكان بستند. در سال 1361 مطبوعات نوشتند: «در حالي كه ده هزار نفر كويتي به اسپانيا مي‌روند تا فوتبال تماشا كنند در كشورهاي عربي براي جنگ با اسرائيل فقط دويست نفر داوطلب شده‌اند.»22  شايان ذكر است كه هيچ يك از ملت‌هاي عقب نگه داشته شده در كميته‌هاي تصميم‌گيري سازمان‌هاي ورزشي جهاني دخالت مستقيم ندارند.  
در يكي از كنگره‌هاي «فيفا» كه معمولاً بعد از هر جام جهاني برگزار مي‌شود، نمايندة يك كشور آفريقايي به يك مسئله اشاره كرد و گفت كه در كارهاي حساس فيفا نمايندگان قاره‌هاي آسيا و آفريقا حضور و دخالت ندارند و انگشت روي دو كميته مهم امور مالي و مقررات نهاد كه در اين دو كميته اثري از غير اروپايي و غير آمريكايي نيست. جواب اين بود: «89 درصد درآمدهاي فيفا از راه حق مسابقات و غيره را كشورهاي اروپايي و امريكايي مي‌پردازند و يازده درصد بقيه را ديگر كشورهاي جهان. آنگاه چهل و پنج درصد هزينه‌هاي فيفا در راه گسترش و غيره صرف كشورهاي غيراروپايي و آمريكاي جنوبي مي‌شود. بدين روي كشورهاي آفريقايي و آسيايي و غيره بدهكار هستند و كسي بدهكار را در كميته تصميم‌گيري براي سرمايه راه نمي‌دهد.»23 
«هاوه لانژ» در زماني كه عهده‌دار سمت رئيس كنفدراسيون فوتبال برزيل بود، دربارة رابطه ورزش مورد نظرش و مطبوعات و رسانه‌ها مي‌گفت: «... اساس اين است كه آنها (مطبوعات) عوامل حيات و تبليغ هستند و رونق آنها، رونق فوتبال است« وي همچنين گفته است: «من سال‌ها در كار مطبوعات بوده‌ام يك خبرنگار را بايد دستگاه گردانندة فوتبال عاشق فوتبال كند. آن وقت اين عاشق فوتبال عاشقي است كه دلپذيرترين ترانه‌ها را براي فوتبال مي‌سازد و پرشكوه‌ترين حماسه‌ها را؛ كه اينها سبب مي‌شود چهره‌هاي فوتبال بت‌هاي زندة نسل ما و نسل‌هاي آينده شوند و... »  «امروزه در برزيل هر استاديومي براي مردم ما يك بتكده است و چراغ اين بتكده‌ها را علي‌رغم تلاش فراوان باشگاه‌ها و كنفدراسيون فوتبال برزيل، وسايل ارتباط‌جمعي روشن نگه داشته‌اند...» تأكيد هاوه لانژ بر اينكه مطبوعات عوامل حيات فوتبال‌اند و تشبيه او دربارة استاديوم‌ها كه از آنها به عنوان بتكده ياد مي‌كند، پرده از ارتباط اين دو جريان در هم تنيده برمي‌دارد.
در دهة چهل سازمان فرهنگي يونسكو كه همواره علي‌رغم وابستگي‌هايش به محافل ماسوني خود را مدافع سينه‌چاك تعليم و تربيت و اخلاق در جهان به ويژه در ميان ملت‌هاي شرقي معرفي مي‌نمايد ، اقدام به برگزاري جلسه‌اي براي مطبوعات ورزشي اين خبر را به سرتاسر جهان مخابره كردند:«در دهكدة كوچك گوتينگ در شهر مونيخ مجمعي برپا شد كه يكي از مسائل غامض و پيچيدة جهان ورزش را مورد بررسي قرار داد. در اين شهر كه سازمان فرهنگي يونسكو منزل وسيع و زيبايي در اختيار دارد و در حقيقت مركز تحقيقات و سمينارهاي مسائل مربوط به جوانان جهان است مسئلة ورزش مطبوعات مورد بررسي قرار گرفت... اين مجمع كه در گوتينگ تشكيل شده بار ديگر به اتحاديه بين‌المللي نشريات ورزشي اين نكته را خاطرنشان ساخت كه بسياري از اين واحدها به جهان نويسندگان ورزشي وابسته‌اند و همچنين ثابت شد كه بساري از روزنامه‌نگاران و ورزشي‌نويسان سراسر جهان در امر تحول ورزش مؤثري بازي كرده‌اند. اين شوراي عالي است كه نظرياتش از هر نظر در يونسكو مورد توجه قرار مي‌گيرد. رئيس شورا يك شخصيت كاملاً عجيب و ناشناخته براي ورزشكاران و ورزش‌دوستان است. وي نماينده حزب كارگر انگليس و نامش «فيليپ نوئل بيكر» است. سابقاً در كابينة اتلي ـ كابينة بعد از جنگ انگلستان وزير بوده و در سال 1959 جايزه صلح نوبل گرفته... دبير كل شورا «ويليام جانز» و معاونش «ژان بروترا» است و اين سه شخصيت عجيب ورزش جهاني كساني هستند كه حق دارند دربارة ورزش اظهار نظر كنند و اظهار نظرشان از هر نظر جالب و قابل توجه است و ما كه وظيفة روزنامه‌نگاري را در جهان ورزش به عهده داريم بايد نسبت به نظريات اين اشخاص كاملاً از هر جهت احترام بگذاريم.»
نكتة جالب توجه اينجاست كه اين كنفرانس يونسكو در ارتباط با ورزش تصميم به تأسيس يك مركز ارتباطي ورزشي براي ايجاد روابط بيشتر با محافل رسمي و آموزش فن روزنامه‌نگاري ورزشي به روزنامه‌نگاران گرفت و مقرر شد كه اين عده به خرج سازمان يونسكو تعليمات كافي در كار ادارة ورزش ببينند.
يونسكو عهده‌دار مخارج تعليمات نويسندگان و خبرنگاران شده بود تا شايد اين صاحبان دم مسيحايي بيشتر از پيش در كالبد ورزش مطلوب «هاوه لانژ» و يونسكو روح حيات بدمند. بايد گفت كه اين جريان (غوغاي تبليغات) موجب بوده تا هيچ كس چنان كه بايسته است جرأت ورود به عرصة نقد فرهنگي، سياسي و تاريخي ورزش را پيدا نكند. چه غوغاي تبليغات اين امر را به عنوان تقدير مقدر ملت‌ها و امري ناگزير جلوه داده است. بتي بزرگ و بدعتي آشكار كه بدل به سنتي سيئه شده است. سنتي كه تابعانش هيچ انتقادي را برنمي‌تابند.
بي‌گمان در عصري كه مردم به گرد كعبة بازار به طواف در مي‌آيند و بازار را مركز همة بودن و نبودن خويش به حساب مي‌آورند و مطبوعات تنها راه درآمد را در چشمان جوانان خام، رسيدن به افتخار، سربلندي و ثروت از راه ورزش حرفه‌اي تصوير مي‌كنند؛ رسانه‌ها و مطبوعات در دامن زدن به اين غوغا، نقش اصلي را به عهده دارند، نگاهي به ريز و درشت مطبوعات نشان مي‌دهد كه چگونه ورزشي‌نويسان آموزش ديده و همگام با سياست‌هاي فرهنگي سازمان‌هاي ريز و درش جهاني آموخته‌هايشان را دقيقاً به مرحلة اجرا در مي‌آورند: «معجزه در استاديوم محقر شهر كول چستر» يا «مارتين چيورز، بت جديد توتنهام»يا «دنيا بايد سال‌ها انتظار بكشد تا قهرمان ديگري نظير... متولد شود»
در شمارة 28 مجلة دنياي ورزش سال 49 با عنوان «بازيكن سه ميليون و ششصدهزار توماني» مي‌خوانيم: «... به طور كلي در حال حاضر ديگر در اين امر ترديدي نيست كه فوتبال از هر امر تجارتي پردرآمدتر و داراي بازار داغ تري از هر نظر مي‌باشد. اين مسئله خود سال‌هاست به ثبوت رسيده كه يك نام بزرگ در دنياي فوتبال بر روي هر محصول تجارتي قرار بگيرد، بزرگ‌ترين ضامن موفقتيت آن محصول خواهد بود... »
و اين ماجراي تمام نشدني همة كشورهايي است كه با وجود بحران‌هاي سياسي و اقتصادي با بحران‌هاي فرهنگي نيز روبه‌رو هسند. سناريوي بلند كارگزاران ورزش جهاني كه عهد بسته‌اند تا همة چشم‌ها و گوش‌ها را تنها و تنها متوجه بازي‌هاي داغ كنند. چنانكه برزيل، بدهكارترين كشور آمريكاي لاتين در كنار آرژانتين، اوروگوئه و شيلي با آن دست و پنجه نرم مي‌كند. و با اين همه متأثر از دستگاه‌هاي ارتباط جمعي ناخواسته بر قبله‌گاه تمناي استعمار كهنه‌كار سر فرود مي‌آورد.

پي‌نوشت‌ها:

1.كيهان ورزشي، س44، ش560، ص50.
2
همان، ص50.
3
همان، ش561، ص8.
4
فتحي، هوشنگ، فوتبال، خشونت و سياست، صص32 و 33.
5
همان، ص39.
6
كيهان ورزشي، س45، ش567، ص20.
7
همان.
8
كيهان ورزشي، س45، ش546، ص17.
9
همان.
10
همان.
11
كيهان ورزشي، س39، ش276، ص15.
12
كيهان ورزشي، س51، ش971، ص5.
13
كيهان ورزشي، س46، ش661، ص10.
14
همان، س55، ش1175، ص48.
15
دنياي ورزش، خرداد 65،ش 751، ص5.
16
كيهان ورزشي، خرداد 65، ش1642.
17
كيهان، خرداد 65، ش1641.
18
همان، س49، ش812، ص19.
19
همان، س57، ش1243.
20
همان، س42، ش407، ص3.
21
كيهان ورزشي، س47، ش731.
22
دنياي ورزش، ش56، ص4.
23
كيهان ورزشي، س61، ش1447

منبع: ماهنامه موعود شماره65

 

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 23:19  توسط سمپادیان  | 

تجاوز معلم نمونه سال آمریکایی، به 11دانش آموز دبستانی خود!!!!!!!!!!!    

 

به گزارش «جهان» و به نقل از آسوشیتد پرس، یکي از معلمان معروف در اتاها به جرم تجاوز به 11 نفر از شاگردانش در حومه شهر دستگیر شد. فرنک لینگ هال 37 ساله ساکن که در مقطع ابتدای در سالت کیی در شهر ریور تون تدریس می کرد به جرم تجاوز به 11 شاگرد خود به 30 سال حبس محکوم شد.
در حال حاضر این معلم با وثیقه 500 هزار دلاری آزاد شده است.  گفته می شود این معلم تا كنون چندين بار الفاظ ركيكي را براي دانش آمزان كلاس خود به كار برده است.وي به عنوان یکی از معلم‌های نمونه سال 2006 در اتاوا بوده است و بر همين اساس لقب «هانست من ریوارد» را نیز دریافت کرده است.

منبع: http://bultannews.com/index.php?option=com_content&task=view&id=2600&Itemid=43
+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 2:7  توسط سمپادیان  |