صدها سال پس از پيامبران بزرگ بني اسراييل ديگر آنچنان نگاه يهوديان مادي شده بود كه خدا را هم جسم انگارانه و بشر مانند ميانگاشتند[1] و براي همراه كردن مردم دست به تحريف و كتمان كتاب الهي زدند. تا جائي كه در تورات كه زماني كتاب نور و هدايت بود نوشتند كه خدا راه ميرود[2], دست و پا دارد[3], ميخندد و پشيمان ميشود[4], از قدرت بشر ميترسد و از معرفت آدمي وحشت دارد.[5] آنان براي توجيه شهوترانيهاي خويش و قاب كردن قرائتهاي اومانيستي خود از دين, انبياي حق خود را به قتل رساندند و فرقة اسنيان را كه معروف به زُهّاد بنياسرائيل بودندرا تقريباً از تاريخ محو كردند و به پيامبران خدا اعمال شنيعي نسبت دادند كه قلم از نوشتنش شرم دارد. به پيامبران بزرگي چون نوح و لوط و سليمان و داوود و موسي (ع).[6] آن چنان يهوديت به انحراف دچار شد كه خداوند به وسيلة پيامبر بزرگش عيسي مسيح (ع) آيين جديدي آورد؛ براي تداوم خط حق در پهنة تاريخ انسانيت.
فرزند خوب مريم عزرا, به پاكي و صداقت و لطافت و حكمت و شجاعت[7] معروف بود. خداي عالميان او را انتخاب كرد كه پيغامش را به حقطلبان برساند و عيسي (ع) در اين مسير آنچنان پايفشرد كه تا حدّ شهادت توسط مستكبران منفعتطلب پيش رفت. او فريسيان را روباه صفت[8] و فرماندار رومي فلسطين را فريبكار[9] خطاب ميكرد و در شجاعت و ظلمستيزي[10] حماسهها آفريد. ياراني صديق اطرافش گرد آمدند و او را در مسير ناهموار مبارزه با جبهة استكبار شرك و نفاق و دنياطلبي ياري دادند مردمان كمكم دور او جمع شدند وغاليان او را در حد خدا بالا بردند ولي او تأكيد داشت كه من پسر انسان هستم مثل شما ولي مقاومتر؛ ولي خواص باطليان, باز هم با قدرت و تبليغات و ثروتشان عيسي (ع) را ساحر و شيطاني و جنزده و قدرتطلب خطاب كردند و به ترور شخصيتي او و يارانش برخاستند. امّا او مجاهدي خستگيناپذير بود كه در مهر و عشق به مردان الهي هيچ فروگذار نميكرد؛ شرايط حساستر ميشد تا اينكه به دستور الهي از نظرها پنهان شد و فرد خائني كه محل اختفاي حضرت را لو داده بود با ارادة خدا به شكل او درآمد[11] و اشتباهاً به جاي عيسي (ع) به صليب كين روم و يهود كشيده شد. پس از عروج عيسي (ع) حواريونش به رهبري حضرت شمعون پطرس يا پيتر (ع) راهش را ادامه دادند ولي علماي درباري يهود,مردم و علماي منصف يهوديِ نو كيش را كه به مسيح ايمان آورده بودند.,آزار و اذيت ميدادند؛ شكنجه و آوارگي و قتل.
پولس (پاولس) از علماي قسي القلب و دنياطلب يهود بود كه با همكاري سربازان مشرك رومي و يهوديان دنيا محور به كشتن وسيع نو ايمانان مسيحي برميخاست تا حدي كه مسيحيان مستضعف از اسم او هم به وحشت ميافتادند. در مسيرِ تار و مارِ نوكيشانِ مسيحي دمش ادعا كرد كه مسيح بر او نازل شده و او مسيحي شده است و از اين به بعد ميخواهد در لباس آيين جديد در خدمت خدا باشد[12], امّا گذشت زمان خلاف آن را ثابت كرد. با كمال تعجب, پولس كه از باسوادان قدرتمند بود,مواردي را مطرح كرده که با روح آيين عيسوي منافات داشت. او بارها و بارها در نامههايش به نوكيشان مناطق مختلف، عيسي بن مريم(ع) را پسر خدا و خداي پسر خطاب ميكرد. طبعاً اگر بنا باشد عيسي هم خدا بشود تلقي سنتي از وحي باطل مي شود و خود عيسي وحي ميشود و تجلي جسماني خدا روي زمين ميشود.
بحثهاي ديني را زياد مطرح نكنند[13] انگار بوي چندگانه پرستي و جبرگروي يونان و هند و ايران باستان بيش از حرفهاي زيبا و عميق عيسي (ع) در مرامش استشمام ميشد.
پولس شريعت را هم، در مسيحيت الغاء كرد كه باعث وابستگي بيشتر مسيحيت به شريعت قبلي (يهود) شد. جانشينانش چون مارسيون [14]راه او را پيش گرفتند و دستگاه تبليغاتي روم و دولتِ در ساية يهود هم با ظرافت از جبرگرايي و چندگانهپرستي و ذلتپذيري و سكولاريسم مسيحيت حمايت ميكرد, تا اينكه با كمال تأسف, بعد از چند نسل همينها به عنوان اساس مسيحيت شناخته شد و دين مسيح از درون تهي شد تا اينكه اسلام به عنوان كامل ترين و آخرين دين الهي در شبه جزيره ظهور كرد.
در حدود قرن سوم ميلادي با ايمان آوردن پادشاهان رومي به مسيحيت, دين مسيح منطقههاي وسيعتري را تحت پوشش خود قرار داد و كمكم همكاري حكومتها و فئودالها با كليسا بيشتر ميشد. البته بودند كيساهايي كه درد مردم را داشتند و مُنصفانه از حقوق مردم خويش دفاع ميكردند[15], آموزة تثليث (سه اقنومگرايي ـ سه خداگرايي) و فدا شدن عيسي براي بخشش گناهان بشر و انحصار نجات در مسيحيت, تبديل به ادبيات رسمي حكومت روم شده بود و با فشار،مخالفان اين انديشهها را سركوب ميكردند. و فقط گفتگوي با خدا را از طريق رسمي كشيش و كليسا ممكن ميدانستند. از طرفي، طبقات قديم با محوريت زمين و حركت خورشيد به دور آن مورد پذيرش كليساي رسمي بود و مخالفان آن سركوب ميشدند و لذا انديشمندانِ منصف مخالف تثليث را (كه عقل ستيزي آشكاري داشت) و دانشورانِ محققي كه زمين محوري را رد ميكردند، به مخالفت با كليسا واداشته مي شدند. از طرفي مسلمانان تا قلب اروپا را تسخير كرده بودند و با پيشرفت چشمگيري در حال رشد بودند [16]چرا كه دينشان هماهنگ با عقل وفطرت بود و به علم و عالم و نظريات جديد علمي محققانه اهميت مي دادند و از نظر اقتصادي در اوج موفقيت بودند.
كارگزاران مالياتي پادشاهان مسيحي اروپايي و صرّافي و ضرب سكه و خريد و فروش وسايل تجملاتي و انحصارِ اقتصادي و كم فروشي و فريب تبديل به وزنههاي اقتصادي شده بودند در حال فتح قلّههاي حاكمان مسيحي بودند.[17] آنان فقط به قدرت ميانديشيدند تا ثروت بيشتري بيفزايند. مردم مسيحي و برخي كليساهاي كمتر به انحراف رفته مخالفتهاي گستردهاي با ظلم زرسالاران يهودي و حاكمان دنياپرست و برخي كليساهاي دنياپرست ميكردند[18] ولي با اوجگيري ثروتاندوزي اليگارشي يهودي قدرتمند قدرت آنها در دربارهاي حاكمان مسيحي بيشتر ميشد. اينان كه با نفوذ در كشورهاي اسلامي و اروپايي آشنايي با چند فرهنگ, راههاي انباشت ثروت را به خوبي ميدانستند به فكر ارائه قرائت جديدي از مسيحيت افتادند تا مادهگرايي در مسييحيت هم نهادينه شود. آنها توسط يك يهودي پنهانكار مكار كه به ظاهر به كيش مسيحيت درآمده بوده به نام مارتين لوتر[19], مذهب پروتستانتيزم را در مسيحيت پايهگذاري كردند و ذلتپذيري در مقابل حاكمان ظالم و روانشناسي تسليم محض و سهخداگروي و فداء و عقلگرايي افراطي و توان جدايي يك مسيحي از كليسا را تئوريزه كردند. از آن هنگام مسيحيت پروتستان روز به روز متفرقتر شد و شعبههاي بسيار زيادي از آن منشعب شد و راه براي نفوذ هرچه بيشتر يهوديان كه انسجام قومي تاريخي دارند بر مسيحيان متفرق بيشتر باز شد.[20] از طرفي با ظهور شاگرد لوتر, كالوين مكتب كالوينيسم به عنوان يكي از شعبههاي اصلي پروتستانتيزم پايهگذاري شد كه جمعآوري ثروت را يك ارزش اصالي تلقي ميكرد و دنياطلبي رواج روزافزوني در مسيحيت پيدا كرد.[21] از آن تاريخ به بعد با همكاري زرسالاران يهودي سرمايهدار, حاكمان صليبي مسيحيان، مسلمانان را از اروپاي غربي و اندلس بيرون راندند و سپس در جنگهاي صليبي مسلمانان را از اروپاي شرقي تا شمال فلسطين عقب راندند و با غيبت دين عقلاني و ظلمستيز اسلام, اروپا محل يكه تازي يهود و مسيحيت دنيازدة جديد شد.[22]
همزمان سفرهاي دريايي پرخرج غاصباني چون اسكوداگاما و كريستف كلمب با حمايت مالي زراندوزان يهودي و صليبي شكل گرفت و راههاي درياي نزديكتر و جديدي به سوي هند و آمريكا با هدف بسط امپراطوريهاي تازه نفس غربي در سرزمينهاي بيگانگان انساننما كشف شد.[23] آمريكايي كه طبق انساد تاريخي قرنها پيش توسط جنسيها و مسلمانان مورد كاوش قرار گرفته بود واين تبليغات صهيونيستي است كه به خيال همة ما چنين القاء كرده كه كلمب آمريكا را كشف كرد و مردمان وحشي و بيتمدن آنجا را به دروازههاي تمدن رساند![24] در مسير استثمار هند و آمريكا و آفريقا و استراليا حداقل در طول دويست سال ششصت ميليون سرخپوست و بيست ميليون سياهپوست كشته شدند و حدود بيست ميليون سياهپوست از خانههاي خود در آفريقا دزديده و شكار شدند و به آمريكا تبعيد اجباري شدند تا به عنوان بردة يهوديان پولدار و مسيحيان دنياپرست مزارع وسيع را در سرزمينهاي جديد, به محصول برسانند و اقتصاد پلانتوكراسي جديد را (مزارع وسيع كه مجموعههاي بردهها براي آباداني آنجا به اجبار به كار واداشته ميشدند) به سامان برسانند.[25] و چنين شد كه غرب تبديل به ابرقدرت شد و پولپرستي يهوديان و پروتستانها و كالونيستها همراه با آدمكشي و بردهداري بريتانياي كبير! و سپس ايلات متحّده آمريكا! را پايهگذاري كرد. در سالهاي اخير مسيحيان پروتستان انگلوساكسون به ايدههاي صهيونيستي نزديكتر شدهاند و مكتب صهيونيسم مسيحي (مسيحيت يهوديزه) پايهگذاري شده است. كه ايدههاي اصلي آنها تأكيد بر قدرت گرفتن يهود در فلسطين، تحليل آخر الزماني وقايع و وقوع نبرد سهمگين آرماگدون ، عروج مسيحيان به آسمان ، نابودي همه اهل زمين ، بازگشت مسيحيان عروج كرده و مسيح و تصرف زمين است.[26] امّا باز هم مسيحيت ديني عقل ستيز بود و مواردي چون تثليث قابل دفاع عقلاني نبود كه همين باعث تهاجمات جديديتري به مسيحيت شد كه مسيحيان و كشيشاني براي دفاع از اين دين آنرا منحرف تر كردند و باز انحراف اندر انحراف به وجود آمد. به عنوان نمونه گييركگارد كه از رؤساي ايمانگرايي افراطي است (فيدئيسم) «اگزيستانسياليسم» را در مقابل حسگرايي افراطي پديد آورد و شلايرماخر براي نجات مسيحيت از شبهات كانت در مورد اصالت دين و خدا به بحث «تجربه دروني» و «تجربه ديني» رو آورد و مغز اين را «عشق و محبت الهي» دانست و شريعت و اعتقادات غير قابل دفاع مسيحيت را پوسته و حاشية دين تلقي كرد و به حساب خود مسيحيت را باورپذيرتر و عقلانيتر كرد,غافل ازاينكه برنامة شلايرماخر راه را براي شكاكيت عقلاني در عين مسيحي بودن را باز ميگذاشت و بيش از گذشته اين دين را آسيبپذير ميكرد و راه را براي تفسيرهاي متنوع نوي سكولاريزه كردن و دنيوي كردن بيشتر مسيحيت باز ميگذارد.[27]
[2] سفر خروج, باب 24.
[3] سفر خروج, باب 24, فقره 9 و 10 و 11.
[4] سفر اول سموئيل, فقره 10 و 11.
[5] سفر پيدايش, باب 11, فقره 1 تا 9.
[6] سفر دوم سموئيل, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 29؛ سفر پيدايش, باب 32؛ سفر اول پادشاهان, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 9؛ سفر اول پادشاهان, باب 13, فقره 11 و ... .
[7] انجيل متي,باب 10, فقرات 34 تا 36.
[8] انجيل لوقا, باب 13, اقرات 31 و 33.
[9] انجيل متي, باب 23 ـ فقرات 1 ـ 36 و انجيل لوقا, باب 11, فقرات 39 ـ 54.
[10] همان: ر.ك: آشنايي با اديان بزرگ, حسيني توفيقي, نشر طه و مركز جهاني علوم اسلامي و سمت, ج پنجم,تهران,1381, ص 14 ذيل عنوان عيساي انقلابي.
[11] براساس روايات مسيحي يكي از حواريان به نام يهوداي اسخريوطي (خائن) حضرت را لو داد و حضرت دستگير شد و به صليب كشيده شد و پس از سه روز برخاست و به آسمان عروج كرد؛ و بنابر روايات اسلامي حواريون انسانهايي برجسته و پاكي بوده اند كه در راه ياري خداوند از هيچ كوششي فروگذار نكردهاند و حافظان كتابهاي الهي بوده اند كه آنان را مستحفظان هم ناميدهاند. ر.ك: عيون اخبار الرضا, ج 2, ص 19 و الكافي, ج 1, ص 293 و الميزان في تفسير القرآن, ج 3, ص 204.
[12] سفر اعمال رسولان, باب 7 و 8؛ شكنجه و شهادت استيفان, نخستين شهيد مسيحيت نيز از جنايات پولس است.
[13] پرفسور روژه گارودي در آخرين كتاب خود«Arons nous besoinde Dieu?» حرفهاي پولس را باعث نهادينه شدن استعمار و در خدمت ظالمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان ميكند؛ به علاوه در رسالة پولس رسول به روميان, باب 13, فقرات 1 ـ 7 ميبينيم كه پولس اطاعت محض از فرمانروايان را خواستار ميشود و اطاعت از حاكمان را (صرفنظر از حق يا ناحق بودنشان) اطاعت از خدا ميداند و جبرگرايي را ترويج ميكند: «هر شخص, مطيع قدرتهاي برتر بشود, زيرا كه قدرتي جز از خدا نيست و آنهايي كه هست از جانب خدا مرتب شده است.(1) حتي هر كه با قدرت مقاومت نمايد, مقاومت با ترتيب خدا نموده باشد(2)...».
[14] ظاهراً مارسيون و مرسيون يكي هستند (160 ميلادي) كه مسيحيان او را نخستين بدعت گذار مسيحي مي دانند؛ ولي ميتوان او را احياگر انديشههاي پولس در قرن دوم و از عاملهاي اصلي شكلگيري مسيحيت محرف فصلي دانست (ر.ك: جلال الدين آشتياني, تحقيقي در دين مسيح, ص 455)
[15] . استاد شهبازي مينويسد: «در سده هاي نهم و دهم ميلادي كشيشان نيك نفسي چون آگوبار ليوني و آدالبرت پراگي از فروش محدود كودكان مسيحي به وسيله حكمرانان مركز و جنوب اروپا شكوه ميكرد.» ر.ك: زرسالاران يهودي و پارلي, استعمار بريتانيا دليران, ج 2, شر موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي, چاپ اول, 1377, تهران, ص 136, مخالفتهاي كليساهايي با رباخواري نيز در تاريخ مشهور است. ر.ك: همان منبع ص 110.
[16] در همان منبع, جلد پنجم به طور مفصل اوج نفوذ امپراطوري شماني و بزرگترين دولت صد ساله رفاهمند اروپا را كه از آن مسليمن بود توضيح ميدهد و مناطق جغرافيايي تحت نفوذ مسلمين را كه تا جنوب آلمان هم پيش رفته بودند را دقيقاً بررسي ميكند.
[17] در همان منبع, جلد دوم, صفحات 100 تا 200 انواع شگردهاي زرسالاران يهودي در انباشت ثروت را با مثالهاي فراوان از منابع غربي بررسي ميكند.
[18] همان, ص 146 و ص 176 و ص 110 و همچنين كتاب «يهوديان و حيات اقتصادي مدرن»؛ پرفسور ورنس سومبارت, ترجمه رحيم قاسميان, نشر ساقي, چ اول, 84, تهران.
[19] دايرة المعارف يهود (جودانيكا), ج 11, ص 584.
[20] ر.ك: مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي (ناگفتههاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب) صفحه پاورقي روزنامه كيهان از 23 مرداد 82 تا 12 شهريور 82 توضيحات مبسوطي دارد.
[21] كتاب زرسالاران يهودي و پارسي, استعمار بريتانيا و ايران, همان, ج 2, ص 109.
[22] همان منبع, ج اول و دوم و پنجم در جاهاي متعددي اين مطلب مورد توجه قرار گرفته است.
[23] همان منبع, ج 1, ص 84 ـ 35.
[24] مصطفي عقاد كارگردان فيلم محمد رسول ا... (ص) در مصاحبه با سوره, شماره سوم بيان ميدارد كه مسلمانان بسياري سوار بر كشتيهاي كلمب بودند و نقشة راه را به كلب و واسكوداگاما و ساير دريانوردان غربي ميدادهاند ولي در تاريخ عمداً نام آنها حذف شده است.
[25] زر سالاران يهودي و پارسي, استعمار بريتانيا و ايران, همان, ج 1,ص 285 ـ 219 فصل رازهاي تمدن جديد غرب خصوصاً بخش پلانتوكراسي و تجارت جهاني برده و بخش غارت و توسعه يافتگي.
[26] در مورد روند شكلگيري و عقايد صهيونيستهاي مسيحي ر.ك: پيشگوييها و آخر الزمان, ج 1 و 2, مجموعه مقالات نشر موعود عصر (عج), تهران, 84؛ يدا... (چرا ايالات متحده آمريكا براي اسرائيل از منافع خود ميگذرد؟, گريسها, ترجمه عربي: محمد سماك, ترجمه فارسي: قبس زعفراني, نشر هلال, چاپ اول, تهران,1384, پروتستانتيزم, پيوريتانيسم و مسيحيت صهيونيستي, نصير صاحب حق, نشر هلال, چاپ اول تهران, 1384؛ مسيح يهودي و فرجام جهان, نوشته رضا هلال, ترجمه قبس زعفراني, نشر هلال, چاپ دوم, تهران, 1384.
[27] ر.ك: ترجمه ديني و مكاشفة عرفاني, محمدتقي هالي, مركز نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي (مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر, چاپ اول, تهران, 1379 و تجربه ديني و گوهر دين, عليرضا قائمينيا, نشر مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي, پژوهشكده خلفه و حكام, نشر بوستان كتاب قم (نشر دفتر تبليغات اسلامي) چاپ اول, 1381.
چرا کت استيونس خواننده مسيحي پاپ هم مسلمان شد؟!
جمعيت با هيجان و شور خاصي او را تشويق مي كرد و از او مي خواست يكي از آهنگهاي پاپ را كه قبلا اجرا كرده بخواند، آخر او از ستاره هاي بسيار مشهور موسيقي پاپ بود، ولي نمي دانم چرا در آن مجلسِ آماده، كاري را اجرا نمي كرد. مي گفت :«تصميم گرفته ام ديگر از آن آهنگها نخوانم.» اما گوش مردم به اين حرفها بدهكار نبود. او كه ديد اصرارها ادامه دارد بالاخره قبول كرد و گفت :«پس مي خواهم الان خيلي بهتر و زيبا تر از قبل بخوانم» و شروع كرد به خواندن، اما با ترتيلي زيبا: :«بسم الله الرحمن الرحيم, الحمد لله ربّ العالمين, ... ». سوره حمد كه تمام شد، تشويق حضارِ آلماني زبان بود كه فضاي سالن را پر كرد. او كسي نبود جز يو سف اسلام ( كت استيونس)كه بعداز تحقيقات مفصلي اسلام آورده بود . از زبان خود او بخوانيم:
بسم الله الرحمن الرحيم
از لحظه تولد، به انسان وظيفه بزرگي داده مي شود كه اين وظيفه بر اساس موقعييت او به عنوان برترين موجود جهان خلقت تعريف شده است، انسان براي جانشيني خدا خلق شده و اين خيلي مهم است كه انسان با تشخيص اين موضوع خودش را از همه چيزهاي بي ارزش و باطل رهائي بخشد و اين زندگي را فرصتي بداند براي تدارك زندگي بعدي. (آخرت) هر كس اين شانس (موقعييت) را از دست بدهد، هرگز شانس دوباره به او داده نخواهد شد تا دوباره برگردد.چون خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد:هنگامي كه انسان براي محاسبه بر انگيخته مي شود مي گويد: اوه خداي بزرگ! ما را دوباره برگردان و يك شانس ديگر به ما بده و خدا خواهد گفت: اگر تو را برگردانم تو همان كارهاي سابق را انجام مي دهي.
تربيت و شكل گيري عقايد اوليه
من در يك شهر مدرن دنيا با تمام تجملات و زندگي سطح بالا و مشاغل مختلف متولد و بزرگ شدم. خانواده ام يك خانواده مسيحي بود. همه ما مي دانيم كه همه كودكان بر اساس طبيعت اصلي شان (فطرت) متولد مي شوند. ياد گرفتم كه خدا وجود دارد ولي دستوري وجود نداشت تا با او ارتباط برقرار كنم؛ بنابراين بايد از طريق (حضرت) عيسي(ع) ارتباط برقرار مي كردم. او در حقيقت يك در به سوي خدا بود و اين موضوع كم و زياد مورد قبول من واقع شده بود، ولي قادر به هضم آن نبودم. با دقت به بعضي از مجسمه هاي حضرت عيسي(ع) نگاه مي كردم. آنها فقط سنگ بودند، بدون زندگي. وقتي مسيحيان مي گفتند خدا سه تاست اين براي من يك موضوع بغرنج بود ولي راجع به آن بحثي نكردم و كم يا زياد به هرحال به آن معتقد بودم. من بايد به عقايد پدر و مادر احترام مي گذاشتم.
ستاره پاپ
به مرور زمان از اين بحث ها فاصله گرفتم و شروع به ساخت موسيقي كردم، دلم مي خواست كه يك ستاره بزرگ شوم. آنچه در فيلم ها مي ديدم انجام مي دادم. شايد آن خداي من شده بود و هدف من جمع آوري پول شد. دائي ام يك ماشين زيبا داشت. با خودم گفتم خوشا به حال او! به هر چيزي كه دلش ميخواست رسيده، انسانهاي اطراف من با تاثيري كه روي من داشتند باعث شدند كه فكر كنم اين دنيا خداي من است و تصميم گرفتم كه دنيا خداي من باشد. و تلاش كنم كه پول زيادي به دست آورم و زندگي بزرگ و مجللي داشته باشم. اكنون الگوي من براي موفقيت ستاره موسيقي پاپ شدن بود؛ بنابراين شروع به ساخت ترانه كردم. ولي يك احساس عميق براي ميل به بشريت و انسان دوستي داشتم، با اين احساس كه اگر ثروتمند شوم به انسانهاي فقير كمك ميكنم . خداوند در قرآن ميفرمايد: «ما قول ميدهيم ولي تا به چيزي ميرسيم، ميخواهيم آن را نگه داريم و حريص ميشويم.» و اين اتفاق افتاد، من خيلي مشهور شدم. گر چه فقط يك نوجوان بودم ولي اسم و عكسم در تمام رسانهها پخش شد. آنها زندگي مرا وسعت بخشيده بودند و ميخواستم زندگيام وسعت بيشتري داشته باشد، (لذت بيشتري ببرم) وتنها راه آن بود كه مست باشم، با شراب و دارو . . .
در بيمارستان
بعد از گذشت يكسال از موفقيت مالي من و زندگي سطح بالا شديداً بيمار شدم و اين زماني بود كه شروع كردم به فكر كردن: «براي من چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا من فقط جسم بودم و هدف از زندگي صرفاً خشنود كردن و ارضاي نيازهاي جسماني بود؟» به زودي فهميدم اين بلا يك موهبت الهي بوده است كه از سوي خدا براي من نازل شده است و يك شانس (موقعيت) براي باز كردن چشمهايم به سوي حقيقت بود، با خود انديشيدم چرا اين جا هستم؟ چرا در رختخواب هستم، و شروع كردم تا پاسخي بيابم. در آن موقع يك علاقه شديد در مورد عرفان و فلسفه شرق در من پيدا شده بود. شروع به مطالعه و تفكر در مورد مرگ كردم و اين جستجو ادامه يافت و متوقف نشد. اكنون احساس ميكردم در راه برگشت و رسيدن به زندگي با بركت و پر فضيلت هستم. به تفكر عميق پرداختم و سپس به گياه خواري روي آوردم. اكنون به صلح، آرامش و قدرت گياهان معتقد شده بودم. اين اولين مراحل بازگشت از عقايد اوليه بود. ولي مشخصاً معتقد بودم كه من فقط يك جسم نيستم و اين آگاهي را در بيمارستان دريافتم. روزي در حياط بيمارستان قدم ميزدم كه ناگهان باران گرفت، در همين حين به دنبال يك پناهگاه ميگشتم به ناگاه دريافتم: «من تشخيص ميدهم بدنم تر خواهد شد؛ در حقيقت بدن من به من ميگويد تر خواهد شد. و اين مرا به اين فكر رهنمون شد كه بدن من همانند الاغ ميماند و تربيت شده، كه در اين مواقع بايد كجا برود و با خود گفتم: اگر الاغ هم به جاي تو بود همين كار را ميكرد.اينجا بود كه فهميدم در من چيزي به نام خواهش نفساني وجود دارد و اين يك هديه خداوند بود. در همين حال حس كردم كه ميل شديدي به خدا دارم. دوباره شروع به ساخت موسيقي نمودم، ولي اين بار افكار و عقايد خودم را در اشعارم منعكس ميكردم. در يكي از اشعارم را به خاطر ميآورم كه ميگفتم: «ميخواهم بدانم، ميخواهم بدانم چه كسي بهشت را آفريده است وچه كسي جهنم را.آيا ميتوانم بدانم كه تو در كنارمي يا به صورت يك سلول خاكياي، در حالي كه ديگران در يك هتل بزرگ (جهان بزرگ هستي) به دنبال تو ميگردند.
و اكنون ميدانم كه آن موقع در راه شناخت خدا بودم. بعلاوه شعري نوشتم كه نامش «راه پيدا كردن خدا» بود و دوباره در دنياي موسيقي مشهور شدم. واقعاً برايم شرايط سختي به وجود آمده بود؛ چون در حال ثروتمند و مشهور شدن بودم و دقيقاً در همان ايام خالصانه به دنبال حقيقت ميگشتم. سپس به موقعيتي رسيدم كه حق را به بودا ميدادم ولي براي ترك دنيا و رهبانيت آماده نبودم و سعي ميكردم دنيا را با آن تركيب نمايم. در حقيقت براي گوشه گيري از اجتماع آماده نبودم. ديگر از آئين ذن و اعداد رمزي و كارتهاي فال و طالع بيني خسته شده بودم (آئين بودا و ذن از اديان و مكاتب جنوب شرق آسيا هستند)، سعي كردم به كتاب مقدس (تورات و انجيل) برگردم ولي چيزي نيافتم. در اين زمان هنوز با اسلام آشنائي نداشتم و ناگهان يك معجزه رخ داد: «اسلام در يك دستش تلاش براي آباداني دنيا و در دست ديگرش صلح آرامش را به انسانها هديه ميدهد.» برخلاف كليسا و كنيسه هاي پوچ و تهي، شديداً تحت تاثير قرار گرفتم.
آشنايي با قرآن
وقتي برادرم از سفري با خود برگشت با خودش يك قرآن ترجمه شده آورد كه آن را به من داد، او مسلمان نشده بود ولي احساس كرده بود چيزهائي در اين عقيده و دين وجود دارد و ميتوانيم چيزهائي در آن بيابيم و اين زمان بود كه من كتابي دريافت كرده بودم كه راهنمايم بود و همه آنچه را ميخواستم در آن برايم گفته بود: «هدف از زندگي چيست؟ حقيقت چيست؟ و چه خواهد شد؟ از كجا آمده ام؟» حس كردم كه اين يك دين صحيح است، ديني كه مردم غرب آن را درك نكردهاند و نه اينكه فقط يك دين براي دوران پيري باشد. در غرب مردم به دنبال ديني هستند كه صرفاً رفتار آنها را تائيد كند تا بتوانند احساس خوبي از خودشان داشته باشند (جدايي دين از دنيا در غرب) و من به دنبال اين هدف نبودم من در ابتدا در بين اصالت روح و جسم متحير شدم. سپس دريافتم روح و جسم جدا نيستند و نبايد هدفم را اين قرار دهم كه صرفاً در كوه به دنبال تعالي روح خود باشم. ما بايد به دنبال رضاي الهي باشيم. (در تمام صحنه هاي زندگي) آن وقت است كه مي توانيم از فرشته ها هم بالاتر رويم. اكنون اولين چيزي كه دلم مي خواست انجام دهم «مسلمان شدن» بود. فهميده بودم كه:همه چيزها از آن خداست و هرگز خواب او را درنمييابد او همه چيزها را آفريده است.» اينجا بود كه به خودم باليدم كه فهميدم چرا اينجا هستم (خلق شدهام) و چقدر ارزشمند هستم. ولي خودم خودم را خلق نكردهام و همه هدف اين بود كه در شروع كاملاً تسليم آموزشهايي باشم كه آن را به اسم «الاسلام» ميشاختم در اين حال به دنبال اين بودم كه ايمان عميقي در خودم كشف كنم. احساس ميكردم كه مسلمان هستم، در هنگام قرآن خواندن حس ميكردم كه تمام پيامبران الهي پيغام شبيه هم براي بشريت آوردهاند، پس چرا مسيحيت و يهوديت از هم مجزا هستند؟، و فهميدم كه مسيحي ها خدا را آن گونه كه حضرت مسيح(ع) قبول كرده بود قبول نكرده اند و كلام خدا را تغيير داده اند (تحريف كرده اند) و بخاطر همين است كه مسيحيان اشتباها مسيح را فرزند خدا ميدانند. (!)
همه آنچه را ميخواستم دريافتم و اين از زيبايي قرآن بود كه خواسته بود تحقيق كنيم و دليل بياوريم تا خورشيد يا ماه افول كننده را نپرستيم و فقط خداي خالق جهان را بپرستيم و در مورد مخلوقات خدا مانند خورشيد و ماه و ساير مخلوقات فكر كنيم كه: «چگونه است كه ماه و خورشيد كه با هم بسيار متفاوت هستند به صورت منظم در آسمان ظاهر ميشند و ما آنها را هم اندازه ميبينيم و گاهي هم در كنار هم و باز در طرف ديگر آسمان افول مي كنند.» حتي هنگامي كه فضا نوردان به فضا ميروند و ناچيزي زمين و وسعت فضا را مشاهده ميكنند بسيار تحت تاثير قرار ميگيرد چون صداي خدا را شنيدهاند. وقتي دوباره قرآن را خواندم در آن نماز را يافتم و مهرباني و صدقه را. البته هنوز مسلمان نشده بودم ولي ميدانستم تنها قرآن به سوالاتم جواب خواهد داد و براي من فرستاده شده و آن را به صورت يك راز مخفي كردم؛ اما باز هم قرآن در سطوح مختلفي با من ارتباط برقرار ميكرد كه من آنها را ميفهميدم آنجا كه ميفرمايد: «آنان كه ايمان آوردهاند نميتوانند با كفار دوستي كنندوايمان آورندگان باهم برابرند.» در اينجا بود كه خواستم برادر مسلمانم را ملاقات كنم.
تبديل
سپس تصميم گرفتم به بيت المقدس سفر كنم (همانگونه كه برادرم رفته بود). به مسجدي رفتم و آنجا نشستم. مردي از من پرسيد كه چه ميخواهم؟ گفتم: كه مسلمان شدهام. گفت: اسمت چيست؟ گفتم :استيونس. او متحير شد و من به صف نمازگزاران پيوستم. (براي اولين بار با آنكه هنوز مسلمان نشده بودم با جماعت نماز خواندم). احساس ميكردم موفق نشدهام. به لندن برگشتم. با خانمي به نام نفيسا ملاقات كردم و به او گفتم كه ميخواهم اسلام را در آغوش بگيرم و او مرا به مسجدي (هدايت كرد و آن زمان سال 1977 بود. بعد از حدوداً يك و نيم سال كه براي اولين بار قرآن را ديده بودم، اكنون به اين نتيجه رسيده بودم، كه بايد تمام افتخاراتم را رها كنم بنابراين در يك روز جمعه نزد امام (روحاني) رفتم و عقيدهام را بيان كردم. (شهادتين را گفتم). تو كسي بودي كه قبل از اين به قلههاي شهرت و ثروت رسيدهاي و هدايت چيزي بود كه از تو دوري ميكرد. خوشحالم كه به سختي تلاش كردم تا هنگامي كه قرآن را ديدم. اكنون ميدانم كه مستقيماً ميتوانم با خدا ارتباط برقرار كنم برخلاف مسيحيت يا ساير مذاهب مانند هندو كه ميگويد: «شما ارزش گاو (پاي عقبي گاو) را نميدانيد. ما معتقد هستيم خدا يكي است، اما اين تنها راه برقراري ارتباط با خداست.» آنچه كه او (نفيسا) ميگفت دستوري براي رسيدن به خدا بود. خدايي كه همسران (ازواج) را آفريده بود و از ما مي خواست از هدفهائي كه مانند بت زندگي ما را فراگرفته، رهايي يابيم. اسلام تمام حصارها را شكست، و آنچه كه مؤمنان را از بيايمانها جدا ميكند صلاه (نماز) است. و اين بود ماجراي تطهير من.در پايان ميخواهم بگويم: آرزو دارم هر آنچه انجام ميدهم براي رضاي خداوند باشد و هرگز با مسلماني رو به رو نشوم كه اسلام را در آغوش نگرفته باشد. (از صميم قلب ايمان نداشته باشد.) وقتي قرآن را خواندم در آغاز فهميدم كسي بر كس ديگري برتري ندارد. (اشخاص مهم نيستند) اين اسلام و تقوي است كه به همه چيزها رجحان دارد و اگر براساس رفتار و منش پيامبر (صلي الله عليه و سلم) عمل كنيم مسلماً موفق خواهيم بود. باشد تا خداوند ما را دنباله رو پيامبر (صلي الله عليه و سلم) قرار دهد. آمين. يوسف اسلام (كت استيونس خواننده سابق پاپ)
در صورتي كه تمايل داشته باشيد با آقاي يوسف اسلام بيشتر آشنا شويد، ميتوانيد در سايتهاي جستجو كلمات Yusuf Islam يا Cat Stevensرا جستجو نمائيد.
نشاني پست الكترونيكي او: catstevens1999@yahoo.com ؛ Researcher:sayeedmostafa@onebox.com
با تشکر از : مدرسه عشق؛ طرح شهيد مظلوم آيت الله دکتر بهشتي ؛ با همکاري شهرداري يزد؛ تابستان1384
qods1383@yahoo.com E_maili
دوستم در وبلاگ مسيحيت يهودي پس از گذاشتن مطلب بالا در تاريخ دوم مهر 1384 واکنش هايي را از چند جاهل مشاهده کرد و در تاريخ نوزدهم مهر 1384 چنين نوشت:
فکر نمي کردم مطلبی را که در مورد اسلام آوردن يکي از ستارگان موسيقي در غرب بود، اينقدر خشم بعضي را برانگيزد که حتي به فحاشي بيفتند:
برايم بدون اسم پيام گذاشته بودند: يعني انقدر دين اسلام غبرقابل دفاعه... که همش منتظريد يک همجنسبازي چيزي... ديوونه اي... مايکل جکسوني... اسلام بياره... هي با بوق و کرنا به مستشارانه خياليتون تقديم کنيد!!!!... يارو رفته همه کثافتکارياشو کرده ... همجنسبازياشو هم کرده ديگه انگيزه اي براي زندگي نميبينه!!!... يهو يادش مياد که بابا ميتونه مسلمون بشه... و تا آخر عمرش... باسيه زندگي کردنش "انگيزه" داشته باشه!!!!
براي اين فرد نوشتم: سلام بر آقا يا خانمي که با نام <يکي> مطلب غير مودبانه بالا را نوشته است.
بدان که هر چه بيشتر بي ادبي کنيد که بار اولتان هم نيست، به حقانيت اسلام بيشتر اعتراف کرده ايد. اگر حرف منطقي داشته باشيد آماده شنيدنش هستم. ضمنا حداقل شجاعت نوشتن اسم يا ايميل خود را داشته باشيد.
وباز جواب داد: حرفه منطقي با تو؟ هه هه هه هه هه هه بابا انقدر منو نخندون!!! من نميتونم از پسش بربيام!!!! تو؟؟؟؟ حرف منطقي!!!!! واي واي ... آي دلم... هه هه هه هه لذا تصميم گرفتم بيشتر در مورد کت استيونس (يوسف اسلام) بنويسم. بعد از سرچ نتايج جالبي بود که برايتان برخي را مي آورم:
يوسف اسلام دلزده از مسيحيت ودنياي شهوت بارغرب به دنبال آرامش درقرآن
مانند بسياري از کساني که در دنياي وحشي غرب دنبال راهي براي آرامش مي گردند، رو به سوي شرق آورد و با رفتن به سوي اسلام به آرامشي که خود مي خواست رسيد. البته محبوبيت او و نامي که در دل ميليونها طرفدار قديمي اش به يادگار گذاشت، هميشه برايش دردسر شد، دردسري که باعث شد تا دولت آمريکا يک سال قبل در سپتامبر ۲۰۰۴ مانع ورود ستاره پاپ قديمي شود
يک ضد اسلام ناب يوناني
کت استيونس يا استفن دميتر جورجيو در روز بيست و يکم جولاي سال ۱۹۴۸ به دنيا آمد. پدرش يوناني- قبرسي و مادرش سوئدي بود. او مي گويد : پدر و مادرم من را به مدرسه کاتوليک ها فرستادند. خانواده ام خشکه مقدس نبودند، اما دلشان مي خواست اصول اخلاقي در ذهنم ريشه بگيرد. من ضد اسلام بار آمدم، چون يوناني ها و ترک ها از هم بيزار بودند و من هم تمام قوانين خانواده پدري ام را خوب ياد گرفته بودم و از ترک ها و در نتيجه مذهبشان، اسلام متنفر بودم.خانواده اي مسلمان در همسايگي ما زندگي مي کردند و ما هميشه سعي مي کرديم فاصله مان را با آنها حفظ کنيم. استعداد هاي هنري من در سنين خيلي پايين شکوفا شد و مادرم مشوق اصلي من بود. تا ديروقت نقاشي مي کردم و مادرم مرا به رختخواب نمي فرستاد . چندي بعد به طرف موسيقي کشيده شدم.در خانه مان پيانو بزرگي داشتيم که نواختن اش را خيلي زود آموختم .بعد سازم را به گيتار تغيير دادم و چند آهنگ ساختم و در استوديو پايين خيابان ضبط شان کردم. به محض اين که نامم را به کت استيونس تغيير دادم همه چيز روبراه شد.
ماي ليدي دانبارويل
وقتي هجده سالم بود اولين ترانه ام با عنوان من سگم را دوست دارم روانه بازار شد و بعد از آن زندگي ام عوض شد. با من مصاحبه مي کردند و عکس مي گرفتند و دختر ها ولم نمي کردند.با وجود اينکه زندگي اجتماعي ام را زود شروع کرده بودم، اما هميشه در جستجو بودم. مي دانستم که بايد از زندگي چيزي بدست بياورم. اوايل گمان مي کردم ثروت پاسخ تمام سوالات من است، اما چنين نبود. در نوزده سالگي سل گرفتم و در بيمارستان بستري شدم. دوران وحشتناکي بود و من با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم. مدتي که بستري بودم به چيز هاي زيادي فکر کردم که به من کمک کرد تا دنيا را جور ديگري ببينم.
يوناني هاي ۷۰: کت استيونس و دميس روسوس
کت استيونس در اواخر دهه شصت يک سري ترانه پر فروش مثل دنياي وحشي و بانو دانبارويل خواند که بعد ها با انتشار آلبوم هاي مختلف موفقيت اش را تکرار کرد. در نيمه دوم دهه هفتاد دو يوناني الاصل، کت استيونس و دميس روسوس چهره هاي بزرگ موسيقي جهان بودند، ترانه هاي شان زير لب تکرار مي شد، صفحه هاي شان همه جا خريداري مي شد و وقتي در کنسرت ها ظاهر مي شدند صداي فرياد طرفداران شان گوش ها را کر مي کرد. کت استيونس در دهه هفتاد يک فوق ستاره بين المللي بود. او در سال ۱۹۷۷ مسلمان شد و دو سال بعد نامش را به يوسف اسلام تغيير داد و اين چنين کت استيونس دنياي موسيقي را براي هميشه ترک کرد.
مي خواستم بزرگ تر و بزرگ تر باشم
او درباره نوجواني اش مي گويد: من در خانواده مسيحي به دنيا آمدم اما مي دانيم که هر کودکي با فطرت خودش زاده مي شود اما والدينش دين او را تعيين مي کنند.من هم به عنوان يک مسيحي ياد گرفته بودم که خدا وجود دارد اما هيچ ارتباط مستقيمي با خدا وجود نداشت و ما از طريق عيسي مسيح با او در ارتباط بوديم و در واقع او دروازه ارتباط ما با خدا بود.من اين موضوع را کم و بيش پذيرفته بودم، اما قادر به هضمش نبودم. با شروع خوانندگي کم کم از اين مسائل دور مي شدم. مي خواستم ستاره اي محبوب باشم. شروع به پول در آوردن کردم و خودم را غرق در موسيقي و شهرت کردم، حالا ديگر الگوي من خوانندگان پاپ بودند. با وجود اينکه شهرت و ثروت داشتند به خداي گم کرده ام بدل مي شدند، اما در درونم به بشريت فکر مي کردم. مي خواستم با ثروتي که بدست مي آوردم به انسان ها کمک کنم. در نتيجه مشهورتر شدم و هنوز نوجوان بودم و رسانه من را بزرگ تر انچه که بودم نشان مي دادند. اين شد که من هم تصميم گرفتم بزرگ تر از آنچه بودم بشوم و تنها راهش هم دوري از مشروب و مواد مخدر بود.
لطف خدا شامل کت استيونس شد
بعد از يک سال موفقيت و گذراندن يک زندگي مرفه، بيمار و بستري شدم . آنجا بود که به فکر اين موضوع افتادم : چه اتفاقي براي من افتاده است؟ آيا من فقط يک جسم هستم که بايد تلاش کنم که جسمم را راضي نگه دارم؟ و حالا متوجه شدم که طرح شدن اين سوالات در ذهن من لطف الله بود.بعد شروع به کنکاش درباره سوالاتم کردم.آن زمان مردم گرايش زيادي به عرفان شرق پيدا کرده بودند. مطالعاتم را آغاز کردم و اولين چيزي که برايم روشن شد مسئله مرگ و ادامه پيدا کردن روح بعد از نابودي جسم بود.من دريافتم که تنها يک بدن نيستم. يک روز در بيمارستان به اين نکته پي بردم. آن روز مشغول قدم زدن بودم که باران گرفت و من به طرف سرپناهي دويدم ؛ بعد با خودم گفتم که بدنم خيس شد و به من گفت که من خيس شدم و من فکر کردم که بدنم مثل خري است که بايد او را هدايت کرد. در غير اين صورت اين خر است که تو را به هر کجا که مي خواهد مي برد. بعد فهميدم که من يک راه در پيش رو دارم و آن دنبال کردن راه خداست.
راه پيدا کردن خدا
آن زمان به شدت از مسيحيت دلزده شده بودم و تصميم گرفتم ترانه هايي بسازم که مضمونش با افکارم سازگار باشد. مثل: « اي کاش مي دانستم اي کاش مي دانستم چه چيزي بهشت را مي سازد وچه چيزي جهنم را. آيا تو را درحالي که ديگران به هتل هاي بزرگ مي روند در بسترم يا در سلولي خاک گرفته باز مي يابم ؟ » و من مي دانستم که اين راه من است.ترانه ديگري هم با اين عنوان نوشتم: « راه پيدا کردن خدا» ومعروف تر شدم. بعد به مرحله اي رسيدم که بايد بوديسم و تمام روش هايش را انتخاب مي کردم، اما براي تارک دنيا شدن آماده نبودم . هنوز به دنيا و زندگي اجتمايي وابسته بودم و نمي توانستم به جرگه راهبان بودايي بپيوندم . من زن و ئي چينگ و رموز اعداد و فال ورق را هم امتحان کردم، حتي انجيل را بازخواني کردم، اما جوابي نگرفتم . در آن زمان چيزي از اسلام نمي دانستم، تا اينکه اتفاقي افتاد که من آن را معجزه مي دانم.
يوسف اسلام به دنيا آمد
برادرم از مسجدي در اورشليم ديدن کرده بود و تحت تاثير شور زندگي که در آن جريان داشت- بر خلاف کليسا ها و کنيسا ها که خالي بودند- و فضاي آرامش بخش آن قرار گرفته بود. وقتي به لندن بازگشت ترجمه اي از قرآن را به من داد. قرآن کتاب راهنماي زندگي من شد، چون درباره روش هاي زندگي و هم درمورد حقيقت هستي در آن نوشته شده بود و من متوجه شدم که اسلام دين واقعي است، البته نه به معناي غربي اش که فقط به درد دوران کهنسالي مي خورد. چون در غرب وقتي کسي به ديني مي گرايد به او فناتيک مي گويند، اما من فناتيک نبودم و در ابتدا ميان رابطه بين جسم و روح سردرگم شده بودم. من با گرويدن به اسلام پاسخ تمام سوالاتم را پيدا کردم.
شيطان روحش را ترک کرد و دنياي موسيقي را رها کرد
پس از اين واقعه بود که کت استييونس مانند روحي شيطاني جسمش را ترک کرد و يوسف اسلام مانند روحي الهي در او حلول کرد، او نامش را به يوسف اسلام تغيير داده بود، نامي که هرگاه دوستدارانش ترانه بانوي داربانويل را زيرلب زمزمه مي کردند، آزارشان مي داد، يا هرگاه که مسلمانان هوادارش وقتي به گذشته يوسف اسلام رجوع مي کردند نام بانوي داربانويل قلقلک شان مي داد.
يوسف اسلام براي کودکان چنين سروده است:
من کودکي بودم
لبريز از خنده
من کودکي بودم که براي امروز زندگي مي کردم
چشمانم سرشار از نور آفتاب بود
قلبم پر از لبخند
من کودک امروز بودم
منبع: http://roozonline.com/01newsstory/010059.shtml
انتشار تمامي آثار يوسف اسلام در ايران
تمامي آلبوم هاي خواننده انگليسي مسلمان "يوسف اسلام"(کت استيونس) از سوي مرکز موسيقي حوزه هنري به بازار موسيقي ايران در قالب چهار سي دي ام پي تري عرضه شد. به گزارش مهر، چهار سي دي ام پي تري صوتي حاوي تمامي آلبوم هاي يوسف اسلام از ابتداي اين هفته به همت مرکز موسيقي حوزه هنري، به بازار موسيقي ايران عرضه شده است . پيش از اين نيز در سال گذشته، اين مرکز اقدام به چاپ کتاب ترانه هاي يوسف اسلام به همراه ترجمه متن فارسي آن توسط " حسين دي پير" کرده بود و امسال در راستاي کامل نمودن اين اقدام در معرفي يک خواننده مسلمان، افقدام به عرضه تمامي آلبوم هاي اين هنرمند کرد. در اين سي دي ها که حاوي 14 آلبوم از آثار کت استيونس است، به ترتيب آلبوم هاي " ماتيو و پسران"،" اساتيد جديد"،" مونا بن ژاکون"(آلبوم اول)، " چاي براي مرد قايقران" و "گربه وحشي و زخمه" (آلبوم دوم)، " گاو را از شاخش بگير"،" بيگانه"،" بودا و جعبه شکلات"،" اعداد" (آلبوم سوم)،" ايزيتسو"،" بازگشت به زمين"،" پراکنده ها"،"زندگي آخرين پيامبر" و " الف از آن الله است" (آلبوم چهارم) گنجانده شده است. گفتني است که يوسف اسلام قصد دارد تا پس از سي سال، امسال آلبومي ديگر از خود را راهي بازار موسيقي جهان کند. منبع: http://fardanews.com/shownews.php?id=12147
يوسف اسلام پس از سي سال يک آلبوم موسيقي منتشر مي کند
خواننده مسلمان انگليسي که سالهاست پس از گرويدن به اسلام آلبومي را منتشر نکرده است و عمر خود را صرف خدمت به اسلام و تبليغ اين دين نموده است، در حال حاضر تصميم گرفته تا در اين فصل آلبوم جديدي خود را منتشر کند. يوسف اسلام 58 ساله، دليل اين تصميم را پيوند دادن عقايد مذهبي اش با دنياي موسيقي پاپ رايج درغرب که آن را دنياي " گناه و طمع" مي خواند، دانست. او دربعضي از قطعات اين آلبوم ، ديدگاه هاي سياسي اش را منعکس کرده است و بعضي ديگر از آنها به گوشه هايي از تجربه هاي مذهبي او که تحت تاثير روحانيوني که در روزهاي جواني در سال 1978 وي را به سمت گرويدن به اسلام سوق داده بودند، اختصاص دارد. او در اين آلبوم تصميم گرفته است تا برخي از قطعات قديمي اش را که حاوي پيام هاي اخلاقي بوده اند را هم با تنظيم جديد بگنجاند. يوسف اسلام که با نام " کت استيونس " پيش از مسمان شدن، از معروف ترين خواننده هاي دهه 70 به شمار مي رود، چندي پيش به اتهام تروريست بودن از فرودگاه نيويورک به کشورش انگلستان برگردانده شد و پس از رفتن به دادگاه و تبرئه شدن، غرامتش را به کودکان سونامي بخشيد. گفتني است که وي جنگ افغانستان وعراق و همچنين واقعه 11 سپتامبر را محکوم کرده است. منبع: http://www.artmusic.ir/News/show.asp?Id=5702
اوراباکدام نام مي شناسيد؟کت استيونس يايوسف اسلام؟
استيفن ديميتري گئورگي بانام هنري کت استيونس يکي ازنام آوران موسيقي انگلستان وجهان به شمارمي آيد.خواننده ي مشهورانگليسي که بيش ازآنکه مردم اورابه عنوان يک چهره ي شناخته شده درزمينه ي موسيقي بشناسند به عنوان يک فعال اسلامي به ذهن مي آورنداوکه درجواني بيش از25ميليون نسخه ازآلبومهايش درجهان به فروش رفته بود و از محبوبيتي کم نظير در موسيقي برخوردار شده بود درسال1977به دين اسلام مشرف شدونام يوسف اسلام را براي خويش برگزيدنامي که ازآن پس برآلبومهاي اونقش بست. يوسف اسلام درسال1948ازپدري يوناني وازمادري سوئدي درلندن چشم به جهان گشودوتحصيلات مقدماتي خودرادرزادگاه مادرش درسوئدبه پايان بردودردهه ي 60 به انگلستان بازگشت چندصباحي را به کاردررستوران پدرش گذراندوسپس واردکالج همراسميت شد.ازهمان موقع بودکه تنظيم واجراي قطعات موسيقي محلي را باگيتارشروع کردوکم کم براي خودش شهرتي دست وپاکرد.اودرسال1967اولين کارش رابانام متي وپسرش ضبط کردکه به سرعت موردتوجه قرارگرفت به طوريکه 2ترانه ازاين آلبوم درجدول 10ترانه برترانگلستان قرارگرفت.به دنبال موفقيت بزرگ آلبوم نخست ,اواقدام به برگزاري کنسرت درسراسرانگلستان کردتااينکه سال بعددومين آلبوم خودرامنتشرکردتااينکه درسال1969دچاربيماري سل شدووضع جسمي چنان به وخامت گرائيدکه پزشکان ازاوقطع اميدکردنداين خواننده محبوب نزديک به يک سال دربيمارستان تحت مداواقرارگرفت وپس ازکسب بهبودي وجودش دستخوش انقلابي روحاني شدوباعلاقه ائي مثال زدني شروع به مطالعه درزمينه ي اديان ومذاهب شرقي کردوازاين پس بودکه ترانه هايش همگي سويه هائي درونگرايانه پيداکردند.
دوآلبوم بعدي اوبرايش موفقيتي خيره کننده درپي داشت تاجاييکه دوترانه ازآلبوم زارع به نامهاي دنياي وحشي و پدروپسراوراتبديل به چهره اول موسيقي محلي درامريکاکردوبرايش جايزه ي مجسمه ي طلايي رابه همراه داشت موفقيتهاي کت استيونس درالبومهاي بعدي هم ادامه يافت تااينکه درسال1973برادرش ديويدکه مي دانست وي چقدرشيفته ي مطالعه پيرامون اديان مختلف است دربازگشت ازسفري که به خاورميانه داشت برايش يک نسخه ي قرآن به زبان انگليسي هديه آورداوازمطالعه قرآن چنان مبهوت شدکه تحقيقي همه جانبه رادرباره ي دين اسلام شروع نمود وبالاخره درماه دسامبر1977دريکي ازمساجدشهرلندن زسمابه دين اسلام مشرف شدونام يوسف اسلام رابراي خويش برگزيدودرطي دهه ي 80اوازفعالترين چهره هاي جامعه ي اسلامي انگلستان بودوددرهمين سالهااقدام به تاسيس وراه اندازي يک مدرسه اسلامي کردکه امروزه يکي ازمعتبرترين مدارس اسلامي انگلستان به شمارمي رود.درسال1989وبه دنبال صدور فتواي حضرت امام(ره)درموردسلمان رشدي يوسف اسلام حمايت خودراازامام به صراحت عنوان داشت وهمين موضوع سبب شد تاتحريم هنري اوبه پايه ايي برسد که ايستگاههاي راديوئي امريکاپخش ترانه هاي اوراممنوع کردند ويکي ازاين ايستگاههاي راديوئي اعلام کردبه کليه ي کساني که آلبومهاي کت استيونس خودراتحويل دهند. نسخه ايي رايگانم ازکتاب موهن آيات شيطاني اهداخواهندکرد.
يوسف اسلام درسال1995آلبومي رابانام زندگاني آخرين پيامبرمنتشرکردکه هرچنددرغرب موردبي مهري قرارگرفت درکشورهاي اسلامي بااستقبال فراوان روبه روشدوازجمله درکشورترکيه عنوان برترين آلبوم سال رابه خوداختصاص داددرسال1997اين خواننده مسلمان انگليسي وفت خودراصرف آلبومي کردکه کشتارکودکان مسلمان بوسنيائي دربالکان را منعکس مي کرداين آلبوم که يک سال بعدمنتشرشدمن توپي ندارم که بغردنام داشت واماازجديدترين آلبومهاي وي آلبوم درستايش آخرين پيامبر نام داشته که نکته ي جالب لوخ فشرده ي اين اثرمي باشدکه معطربه بوي گل سرخ مي باشدبه نحوي که بابازکردن قاب آن بوي خوش گل سرخ به مشام مي رسد يوسف اسلام درپاسخ به اين سوال که چرالوح اين آلبوم به چنين رايحه ايي آعشته شده است مي گويد:گل سرخ نمادوجودمقدس حضرت پيامبراست ورايحه ي گل سرخ عطرحضورايشان است منبع: http://tehranjelesiha.persianblog.com/?date=13830127
آلبوم موسيقي يوسف اسلام پس از سي سال
يوسف اسلام (کت استيونس)، خواننده مسلمان انگليسي، پس از سي سال، آلبوم جديدش را منتشر مي کند.
به گزارش مهر، خواننده مسلمان انگليسي که سالهاست پس از گرويدن به اسلام آلبومي را منتشر نکرده است و عمر خود را صرف خدمت به اسلام و تبليغ اين دين نموده است، در حال حاضر تصميم گرفته تا در اين فصل آلبوم جديدي خود را منتشر کند.يوسف اسلام 58 ساله، دليل اين تصميم را پيوند دادن عقايد مذهبي اش با دنياي موسيقي پاپ رايج درغرب که آن را دنياي «گناه و طمع» مي خواند، دانست.او دربعضي از قطعات اين آلبوم ، ديدگاه هاي سياسي اش را منعکس کرده است و بعضي ديگر از آنها به گوشه هايي از تجربه هاي مذهبي او که تحت تاثير روحانيوني که در روزهاي جواني در سال 1978 وي را به سمت گرويدن به اسلام سوق داده بودند، اختصاص دارد.او در اين آلبوم تصميم گرفته است تا برخي از قطعات قديمي اش را که حاوي پيام هاي اخلاقي بوده اند را هم با تنظيم جديد بگنجاند.يوسف اسلام که با نام «کت استيونس» پيش از مسمان شدن، از معروف ترين خواننده هاي دهه 70 به شمار مي رود، چندي پيش به اتهام تروريست بودن از فرودگاه نيويورک به کشورش انگلستان برگردانده شد و پس از رفتن به دادگاه و تبرئه شدن، غرامتش را به کودکان سونامي بخشيد.گفتني است که وي جنگ افغانستان وعراق و همچنين واقعه 11 سپتامبر را محکوم کرده است. منبع: خبرگزاري مهر [CAT STEVENS] mehrhormoz@parsimail,com
بد نيست قسمتهايي ازمقاله يک سينه چاک موسيقي را هم با هم در مورد کت اسنيونس با هم بخوانيم:نکات جالبي در اين مقاله هست :
همه علاقمندان موسيقي راک ـ بويژه نسل پيش ـ به طور قطع کت استيونس عجوبه موسيقي راک دهه 60 را مي شناسند. ترانه هاي دلنشين و زيبايي او که بازتاب ياس، هژمان و تيرگي انسان سرگشته جهان غرب بود، هواخواهان بسياري بويژه ميان جوانان داشت. آشنايي من با استيونس برمي گردد به بيست و هشت نه سال پيش، سال 1355 بود که اتفاقي با کسي آشنا شدم که آلبوم هاي زيادي از موسيقي راک منجمله کت استيونس داشت. آشنايي که بزودي به دوستي عميق منجر شد. پس از آن هرگاه فرصت مي يافتم به اتاقش مي رفتم تا ساعتها بنشينيم و به صداي جادويي استيونس گوش بسپاريم.
اين آشنايي از جهاتي زندگي مرا دگرگون کرد، نخست اينکه اين دوست گنجنيه اي گرانبهايي داشت. ـ نزديک به هزار صفحه گرامافون و دوبرابر آن کاست صوتي، از موسيقي راک و پاپ ... تا آثار کلاسيک غربي، به همراه بهترين سيستم صوتي پرفشنال ـ بدست آوردن اين گنجينه همه آرزوي من بود، تا اينکه دوستم پيشنهاد کرد مي توانيم دونفري با هم استريو کلوپ باز کنيم. اما از آنجاييکه داشتن چنين شغلي در پيش از انقلاب با تفکرم همخواني نداشت، پس از مدتي فکر کردن توافق کرديم کتابفروشي راه بيندازيم و در آن قسمتي براي فروش و عرضه کاست هاي موسيقي اختصاص بدهيم.
ما بزودي اين ايده را جامه عمل پوشيديم و موفق شديم ـ اگر نگويم تنها کتابفروشي روشنفکري اما بي اغراق جايي را درست کردم که با توجه به نزديک بودن خيابان دانشگاه بهترين بودـ گرچه مدتي که گذشت دوستم از کار منصرف شد و همه آن چيزي که من گنجينه مي ناميدم به قيمت مناسب به من فروخت، اما اين امر باعث نشد که نتوانيم موسيقي گوش کنيم. حالا ديگر در زمان بيکاري ـ آن زمان وقت بيکار زيادي داشتيم. ـ هر دو مي نشستيم و موسيقي گوش مي داديم، با اين تفاوت که اينبار در اتاق من. کت استيونس، جان بويزو بعدها هم، پينک فلويد وژان ميشل ژار و ... اما کت استيونس چيز ديگري بود، بطوريکه آنقدر از او خاطره داشتم که تا سالها با صدايش حال مي کردم. حتي پوستر رنگي بزرگي از او داشتم ـ داخل يکي از آلبوم هاي او چاپ شده بود ـ که آنرا به ديوار اتاقم زده بودم. تا اينکه يک موقع ـ آنزمان هنوز شاه بود ـ شنيديم کت استيونس مسلمان شده و حتي نامش را تغيير داده است، اين موضوع برايم آنقدر هيجان انگيز بود که بيشتر بهش علاقمند شدم. چنانکه بعضي روزها تصيف MOONSHADOW او را تا ده بار گوش مي کردم.
زماني که شنيدم براي هميشه از خواندن دست کشيده است، بدجوري دمغ شدم. اما دوستم که حالا چپ(کمونيست) بود و مخالف اينها، يکريز از او بد مي گفت. بعد که انقلاب شد و استيونس به ايران آمد و با سران جمهوري اسلامي ديدار کرد... ....سالها گذشت که شنيدم کت استينونس حکم قتل سلمان رشدي را که آيت الله خميني صادر کرده بود، تاييد کرده است... اينک از آن زمان زيادي گذشته است، چند روز پيش شنيدم دولت امريکا کت استيونس را بخاطر حمايت از بنيادگرايان اسلامي از امريکا به زادگاهش انگليس برگردانده است. آن وقت دو نکته جالب ـ البته براي من ـ پيدا شد: نخست اينکه جايي خواندم رضا مهدوي رئيس مرکز موسيقي حوزه هنري اعلام کرده است:
«هار ساعت سي دي و کتاب اشعار اين خواننده معروف پاپ دهه 70 ميلادي به زبان اصلي هفته آينده در ايران منتشر مي شود. وي در ادامه گفته هايش افزوده است :
يکي از وظايف ما پرداختن به موسيقي ديگر ملل است که با برنامه، اهداف و سياست گذاري هاي ما همسو باشد(!)... گام برداشتن در راه اعتلاي هنر ديني (!) و داشتن چشم انداز و دورنماي آينده موسيقايي با توجه به وسعت رسانه هاي جهاني از ديگر وظايف ماست.
از اين مهدوي بايد پرسيد، کت استيونس بجز يک کنسرت بقيه آهنگ ها و تصنيفي هايش را پيش از مسلمان شدن خوانده که آنها هم سه آلبوم بيشتر نيست. حال چگونه اين آهنگها که تا پيش از مسلمان شدن موسيقي ! و فعل حرام شمرده مي شد، يکباره با مسلمان شدن وي تبديل شد به «اعتلاي هنر ديني (!). بي گمان اگر امروز هم مايکل جکسون و ... يکباره مسلمان شود، آهنگهاي او همه اعتلاي هنر ديني و او نيز همان خواهد شد که کت استيون، ببخشيد يوسف اسلام شد. ..... کت استيونس در خصوص عمليات تروريسي گفته است: هيچ دليلي براي اين كه حتي به مغز كسي خطور كند كه مسلمانان ممكن است به چنين اقدام وحشيانهاي دست زده باشند، وجود ندارد. بعد هم آيه اي از قرآن آورده اند که : قتل حتي يك نفر انسان بيگناه برابر است با قتل همه مردم جهان.
منبع: کت استيونس و بنيادگرايان: http://www.aliaram.com/article.aspx?id=285
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام . مطالبي را که در پيش رو داريد بررسي اجمالي دين مسيحيت و مسائل پيرامون آن ميباشد . که به طور کلي اين بحث را در سه بخش ( معرفي عيسي _ اشكالات اناجيل _ اشكالات مسيحيت ) خدمت دوستان ارائه ميکنيم :
بخش اول : زندگاني حضرت عيسي عليه السلام
ابتدا وانتهاي زندگي عيسي عليه السلام
در متجاوز از دو هزار سال قبل ، عيسي روح الله عليه السلام در فلسطين ( بيت المقدس ) از مادرش مريم بنت عمران به طريق اعجاز و خرق عادت متولد ، و بعد از سي سال مبعوث به رسالت گرديد و به مقام الولعزمي نائل شد و کتابي به نام انجيل از جانب حق تعالي در جامعه بني اسرائيل براي تتميم تورات و هدايت آنها آورد . بعد از سه سال از مبعوث شدنش جماعت يهود در صدد قتل آنحضرت بر آمدند . لذا آنحضرت با حواريون که دوازده نفر بودند به غاري پناه بردند تا اينکه جاسوسان آنها را دستگير کرده تا فرداي آن روز آنها را اعدام کنند .
عقيده مسيحيت نسبت به سر انجام عيسي عليه السلام : در اناجيل موجوده آمده است فرداي آن روز جناب عيسي را به دار آويختند و با قساوت او را کشتند و سه روز بعد از دفن شدن به آسمان عروج نمود . مسيحيان ميگويند : مقابل درب بيت المقدس صورت قبري وجود دارد که عيساي پيغمبر از آنجا به آسمان عروج کرد . عقيده اسلام نسبت به سر انجام عيسي عليه السلام : در قرآن مجيد آمده است : و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم ...... يعني جناب عيسي نه کشته شد و نه به دار آويخته شد و لکن امر بر آنها مشتبه شد يعني فرد ديگري را که شبيه عيسي بود به دار آويختند و کسانيکه در مورد به دار آويخته شدن عيسي حرف ميزنند فقط از روي گمان حرف ميزنند و علم به واقع امر ندارند . يقينا عيسي کشته نشده بلکه او را خداوند به بالا برده است و خداوند عزيز و حکيم است ( سوره مبارکه نساء آيه 156 )
پدر و مادر عيسي عليه السلام
مادر عيسي زني است به نام مريم بنت عمران که از زنان پاک روز گار بوده است . و همچنانکه گفته شد او بدون مقاربت با مردي ، عيسي را به طور معجزه واري به دنيا آورده است . بنا بر اين عيسي عليه السلام داراي پدر نبوده است . اما متاسفانه در اناجيل فعلي گفته شده : عيسي داراي پدر بوده و اسامي اي را براي پدر ذکر کردند مثلا :
1_ عيسي پسر يوسف هالي بوده است >>> انجيل متي باب 1 آيه ا تا 19 و همچنين در انجيل لوقا باب 2 ايه 23 و باب 4 ايه 41 .
2_عيسي پسر خدا بوده است >>> انجيل متي باب 11 آيه 25 و انجيل لوقا باب 4 آيه 41 و انجيل يوحنا باب 1 آيه 19
3_ عيسي پسر روح القدس بوده است >>> انجيل متي باب 1 آيه 19 و 20 و 21 به بعد .
ملاحظه 1 : اگر خوب دقت کنيد در ميبابيد که فقط در همين اناجيل ذکر شده ، پارادوکس منطقي و جملات خود متناقض وجود دارد که خود دليلي است بر اينکه به مطالبي که در اناجيل در مورد عيسي عليه السلام ميباشد نميتوان به آن اعتماد کرد .
ملاحظه 2 : در قرآن مجيد در آيه 59 سوره مبارکه آل عمران آمده است : ان مثل عيسي عند الله کمثل آدم خلقه من تراب يعني مَثل عيسي ابن مريم بمانند آدم عليه السلام است چرا که خداوند آدم را از خاک افريد ( يعني مثل عيسي بدون پدر ) . اين آيه با يک استدلال کوتاه به ادعاهاي مسيحيان نجران درباره الوهيت مسيح پاسخ ميگويد : اگر عيسي بدون پدر به دنيا آمد هيچگاه دليل بر آن نميشود که او فرزند خدا و يا عين خدا باشد زيرا اين موضوع به شکل عجيبتري درباره آدم تحقق يافت چرا که او نه پدر داشت و نه مادر بلکه او را خدا مستقيما از خاک آفريد .
عيسي از ديدگاه اناجيل موجوده
آيا عيسي واقعا خدا است ؟ : در اناجيل موجوده در بعضي از موارد عيسي را پسر خدا ميدانند کما اينکه در بالا ذکر کرديم و در بعضي از موارد عيسي را عين خدا ميدانند . مسيحيان علت خدا دانستن عيسي را زنده کردن مردگان ميدانند و ميگويند : چون زنده کردن مردگان را فقط خدا ميتواند انجام دهد پس عيسي خدا است .
ملاحظه 1 : زنده کردن مردگان براي خيلي از پيغمبران در کتب يهوديت و مسيحيت نقل شده است مثلا در کتاب دومين ملوک باب 4 ايه 32 حکايت از زنده کردن مردگان از ناحيه اليوشع دارد پس چرا او خدا نيست ؟!!اتفاقا جالب است بدانيد که در مناظرات حضرت رضا عليه السلام آمده است که وقتي حضرت به آن عالم مسيحي اعتراض کردند که چرا عيسي را خدا قرار ميدهيد ؟؟؟ او در جواب عرض کرد : چون او مردگان را زنده ميکرد و اين نيست جز کار خدا . حضرت به او فرمودند : مگر در کتاب انجيل شما نيامده که فلان پيغمبر و فلان پيغمبر مرده را زنده ميکردند ؟ عرض کرد : آري . حضرت فرمود : پس چرا آنها را خدا نميدانيد ؟؟؟ اينجا بود که آن عالم مسيحي ساکت شد .
ملاحظه 2 : در آيه 171 سوره مبارکه نساء آمده است : يا اهل الکتاب لا تغلوا في دينکم ...... يعني اي اهل کتاب ( مسيحيت ) در دين خود غلو نکنيد و در باره خدا غير حق مگوئييد . عيسي ابن مريم فقط فرستاده خدا و مخلوق اوست که او را به مريم القاء نمود و روحي از طرف او بود بنا بر اين ايمان به خدا و پيامبران او بياوريد و نگوئييد خداوند سه تا است و از اين سخن پرهيز کنيد که به سود شما نيست .
آيا عيسي خداوند است يا پسر خداوند و يا ...... ؟ دراناجيل موجوده عيساي پيغمبر را به صفات مختلف متصف کردند که از نظر شما خواننده محترم ميگذرد { البته از قبل از طرف نويسندگان اناجيل از شما به خاطر بعضي از صفات عذر خواهي ميکنيم } ........
1_ مسيح ( به معناي نجات دهنده ) انجيل لوقا باب 2 آيه 11
2_ خدا : انجيل يوحنا باب 1 آيه 1
3 _ پسر خدا : انجيل متي باب 3 آيه 17
4_ پسر انسان : مرقس باب 14 آيه 62
5_ بَرّه خدا : انجيل يوحنا باب 1 آيه 29 و 30
6_ مار بزرگ : يوحنا باب 3 آيه 14
7_ شبان نيکوکار : يوحنا باب 10 آيه 11
8_ پادشاه پادشاهان : مکاشفات يوحنا باب 17 آيه 14
نتيجه بخش اول : اناجيل موجوده آنقدر داراي تناقض هستند که مخاطبين نميتوانند عيسي را بدرستي بشناسند زيرا در جائي او را خدا خوانده اند و در جاي ديگر او را پسر خدا ودر بعضي از موراد او را پسر انسان معرفي ميکنند و در بعضي از موارد او را متصف به صفات رذيله کردند . اين اختلاف آراء باعث ميشود تا مخاطبين اناجيل فعلي نتوانند عيسي را بشناسند . اما از ديدگاه ما مسلمانان عيسي نه خدا است و نه پسر خدا بلکه بنده اي از بندگان خدا بوده که به مقام نبوت و اولوالعزمي رسيد چرا که خداوند متعال در آيه 34 سوره مبارکه مريم ميفرمايد : وقتي عيسي به دنيا آمد در همان کودکي لب به سخن گشود و در مورد خود گفت : اني عبد الله آتاني الکتاب و جعلني نبيا يعني من بنده خدا هستم و مرا نبي و پيغمبر از طرف خود قرار داده است .
بخش دوم : اشكالات اناجيل
مقدمه: دراينکه حضرت موسي و عيسي عليهما السلام داراي کتاب بودند شکي نيست و هيچ اختلافي در ميان اديان وجود ندارد . در آيات قرآن از يهوديت و مسيحيت تعبير به اهل الکتاب شده واز خود اين کتب تعبير به نور و هدايت شده است ...... انزل الکتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي / انعام 91 . اختلاف در آنجاست که آيا اين کتب موجوده که به اسم تورات وانجيل دردست ماست آيااين کتب همان تورات وانجيل واقعي هستند يا خير ؟ تصريح آيات قرآن آنستکه اين کتب تحريف شدند و ديگر قابل اعتناء نيستند . در آيه 91 سوره مبارکه انعام خطاب به اهل کتاب ميفرمايد : تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون کثيرا يعني شما اهل کتاب ، کتاب واقعي پيغمبرتان را در چند ورق از کاغذ خلاصه کرديد و بسياري از مطالب آن را پنهان کرديد . اين بود بيان قران و عقيده مسلمانان .
اما اهل کتاب يعني يهوديت و مسيحيت اين مطلب را رد کرده و قائل به آن هستند که کتب فعلي همان کتب حقيقي هستند که بر پيغمبرانشان نازل شده است .
چون بحث ما پيرامون مسيحيت است برآن شديم تا از اناجيل موجوده سخن بميان آوريم و صحت اين اناجيل را در 2 بخش کلي و جزئي مورد بررسي قرار دهيم .
قسمت اول : تحقيق کلي فحول علماي مسيحيت در مورد اناجيل موجوده :
اولا : کشيشهاي مسيحيت از قبيل ( جيروم ) و ( ارحن ) مفسرين معروف مسيحي گفته اند : انجيل در زمان عيسي نبوده بلکه سالها بعد از مسيح به طريق الهام بر حواريين تصنيف شده . و کنت تولستوي روسي در مقدمه کتاب خود با نام انجيل تولستوي ميگويد : اين اناجيل هرگز به طريق وحي روح القدس بر نويسندگان آنها نازل نشده است چنانچه کشيشها در ميان مردم نشر داده اند .ثانيا : هورن مفسر مسيحي در کتاب تفسير خودش در باب 2 از قسم 2 از مجلد چهارم چاپ سال 1822 ميلادي ميگويد : زمان نوشته شدن اناجيل مشخص نيست و کلماتي که از قدماي مورخين مسيحيت نقل شده همه ابتر و مقطوع السند است .
ثالثا : تولستوي در مقدمه کتاب تفسير خود ميگويد : اناجيل موجوده در زمان ما اتصالي به عيسي ندارد .نتيجه قسمت اول : از کلمات علماي مسيحيت فهميده ميشود که خود آنها معتقدند که هيچ کدام از اناجيل موجوده در دوران عيسي نبوده است و همه آنها ساخته دست ديگران بوده و فقط ارزش تاريخي دارد . با همه اين اوصاف ما در بخش دوم به يکا يک اناجيل معتبره در نزد مسيحيان اشاره کرده و نقد ميکنيم .
قسمت دوم : بررسي اناجيل موجوده به صورت جزئي
انجيل متي
مسيحيان معتقدند که متي يکي از ياران عيسي عليه السلام بود و انجيلي را که او جمع آوري کرده معروف به انجيل متي است
نقد 1 : مسيحيان تا به الان دليل قاطعي ارائه نکردند که انجيل متي همان انجيلي است که بر عيسي نازل شده است زيرا ميگويند انجيل متي به زبان عبري بوده و بعد ترجمه شده است و باز خودشان ميگويند : نسخه عبراني در دست نيست و حتي نام مترجم انجيل متي عبراني را نميدانند و لذا براي اينکه سندي براي او درست کنند ميگويند : نسخه اصلي به زبان يوناني بوده است !!! . اين توجيه مسيحيت در حاليستکه علماي بزرگ مسيحيت بمانند « هورن » « يوسي » « بيس جيرم » « پي پيس » « ارنينوس » « پي فلس » همگي عقيده دارند که انجيل متي عبراني بوده است .
{ لازم بذکر است که هورن نام 24 نفر از علماي مسيحيت را ميبرد که در اين مورد با او هم عقيده اند }
نقد 2 : بطلان انجيل متي از خود آيات اين انجيل : در باب 9 آيه 9 ص 13 چنين آمده : چون عيسي از آنجا ميگذشت مردي را مسمي به متي به باج گاه ديد و به او گفت : مرا متابعت کن . متي نيز به دنبال او روانه شد . در آيه دوازده همين باب ميگويد : فريسيان به حواريون گفت : چرا استاد شما ( يعني حضرت عيسي ) با آن مرد گناهکار و گمرگچي ( يعني متي ) غذا ميخورد ؟؟؟
نقد 3 : تولستوي در جلد چهارم تفسير خود ميگويد : احتمالات در مورد انجيل متي : تاليف سالهاي 38 _ 43_ 48_ 61_ 62_ 63 _64 بعد از ميلاد است . بنا بر اين ، اين کتاب نميتواند خطابات الهي با عيسي عليه السلام باشد بلکه بعد از او بدست کس ديگري تاليف شده است .
خلاصه : تا به حال مسيحيت نتوانسته اند ثابت کنند که انجيل متي همان انجيل نازل شده بر عيسي است بلکه تاريخ تصنيف آن نشان از آن دارد که اين انجيل بعد از عيسي نوشته شده است و خود اين انجيل هم نشان از آن دارد که انجيل متي نوشته فردي گنهکار بوده که نميتوان به گفته او اطمينان حاصل کرد !!!
انجيل لوقا
در مورد شخص لوقا که جمع کننده انجيل لوقا است ، اختلاف شديدي در ميان مسيحيان وجود دارد . فقط تنها اتفاقي که در مورد او کرده اند اينستکه او حتي از حواريون يا شاگرد حواريون هم نبوده است . گفته اند او از شاگردان پولس بوده است .
نقد 1 : تاريخ تصنيف اين انجيل را بين سالهاي 53 و 64 بعد از ميلاد ذکر کرده اند . بنا بر اين يقينا اين انجيل ، انجيل نازل شده بر عيسي عليه السلام نخواهد بود چرا که بعد از رفتن مسيح از ميان مردم ، نوشته شده است .
نقد 2 : بر فرض که لوقا از يکي از حواريون و يا شاگرد حواريون باشد ميگوئييم : در خود اناجيل موجوده شاگردان حضرت عيسي عليه السلام گناهکار و سست ايمان معرفي شده اند و طبيعي است که افرادي که در حفظ ايمان ناتوان باشند نميتوانند حافظ وحي الهي باشند . از باب مثال : انجيل متي باب 16 ايه 8 ميگويد : عيسي عليه السلام به ياران خود گفت : اي سست ايمانان چرا در خود تفکر نميکنيد .
نقد 3 : درانجيل لوقا مطالبي وجود دارد که نه با عقل جور در ميايد و نه تاريخ آن را تائييد ميکند . از باب مثال به نمونه ذيل توجه کنيد : در انجيل لوقا باب 20 ايه 41 ميگويد : داوود در کتاب زبور گفته است : خداوند ( يعني عيسي ) به من گفت ...... با اين بيان انجيل لوقا در صدد آنست که بگويد داوود هم ، خدا بودن عيسي را تائييد کرده در حاليکه از نظر تاريخ جناب داوود عليه السلام سالها قبل از حضرت عيسي عليه السلام در دنيا بوده است.
خلاصه : يقينا انجيل لوقا همان انجيل واقعي نيست و شاهد بر اين مطلب ، هم زمان تاليف آن است و هم محتواي اين انجيل است که نه با عقل جور در ميايد و نه تاريخ آن را تائييد ميکند .
انجيل مرقس
در مورد او گفته اند که از خادمان يکي از حواريون بوده و در دوران عيسي حتي به ملاقات حضرت عيسي هم نائل نگشته است . اکثر علماي مسيحي عقيده دارند که انجيل مرقس از نوشته هاي پطرس ميباشد .
نقد 1 : تولستوي معروف روسي در مورد انجيل مرقس مينويسد : اين انجيل ما بين سالهاي 56 تا 65 بعد از ميلاد نوشته شده است . بنا بر اين بعد از حيات دنيوي حضرت عيسي اين انجيل به نگارش در آمده است .
نقد 2 : نقل مطالبي که مخالف عقل است نشان از آن دارد که اين انجيل هم بمانند انجيل لوقا فاقد ارزش است . براي يک نمونه به اين ادرس مراجعه کنيد >>> انجيل مرقس باب 36 آيه 12
خلاصه : اولا اينکه اين انجيل نوشته کيست دقيق معين نبوده و خود علماي مسيحيت در مورد آن اختلاف کرده اند و بر فرض که خود مرقس نوشته باشد بايد گفت : اين انجيل نوشته فردي استکه حتي حضرت عيسي را از نزديک هم نديده است ثانيا اينکه تاريخ و محتواي اين انجيل نشان از بي اعتبار بودن اين انجيل دارد .
انجيل يوحنا
انجيل يوحنا در ميان اناجيل چهار گانه مسيحيت ، آخرين انجيلي بود که نوشته شده است چرا که تاريخ نوشته شدن اين انجيل را سالهاي 68 تا 95 بعد از ميلاد ذکر کرده اند . و گفته اند : اين انجيل را طالبي از طلاب مدرسه اسکندريه نوشته است
نقد 1 : اين انجيل سخت مورد انکار خود اهل کتاب است و خودشان آن را قبول ندارند .
نقد 2 : مطالبي که در انجيل يوحنا موجود است نشان از بطلان اين انجيل دارد مثلا صفاتي که به حضرت عيسي عليه السلام در اين انجيل نسبت داده شده است و شما در بخش اول با دو مورد آن آشنا شديد .
خلاصه : زمان نگارش اين انجيل و مورد انکار واقع شدن اين انجيل از طرف خود علماي مسيحيت و همچنين مطالب نا مربوطي که در اين انجيل به حضرت عيسي نسبت داده شده ، نشان از آن دارد که اين انجيل هم بمانند اناجيل ديگر دست ساخته ديگران بوده و فاقد اعتبار ميباشد .
نکات قابل ملاحظه
نکته 1 شما خود قضاوت کنيد که آيا ميشود به اين اناجيل اطمينان کرد در حاليکه خود اين اناجيل . شاهد بر بطلان خود به انحاء مختلف هستند . و جالب است بدانيد که مسيحيت براي تبليغ مرام خود همين کتب را به متجاوز از هزار و سيصد زبان ترجمه و جزوات آن را به اطراف و اکناف فرستاده اند و دوست دارند که جهانيان مرام آنها را قبول کرده و هم مسلک آنها شوند !!! .
نکته 2 : لازم بذکر است که به طور کلي اناجيل هفتاد و چهار نوع بوده که توسط علماي مسيحيت يک به يک از دور خارج شده و تنها 4 انجيل معتبر مذکوره را مورد تائييد قرار دادند که بطلان انها را ثابت کرديم . البته بعضي ها اناجيل تصنيف شده را تا 160 مورد و بعضي ها تا 400 انجيل ذکر کرده اند .
نکته 3 : يک از اناجيلي که توسط علماي مسيحيت از دور خارج شد انجيل برنابا ميباشد که مطالب آن به مطالبي که در قرآن وجود دارد ، شباهت زيادي دارد . لازم بذکر است که برنابا يکي از شاگردان حضرت عيسي عليه السلام ميباشد که آنحضرت به او علاقه داشتند.حال چطور شده که انجيلي مثل انجيل يوحنا با اينکه 90 سال پس از وجود حضرت عيسي عليه السلام نوشته شده مورد اعتبار واقع شده ولي انجيلي مثل انجيل برنابا که توسط يکي از شاگردان حضرت عيسي نوشته شده بايد از دور خارج شود . واقعا جاي بسي تعجب است .
نكته 4 : عده اي از مسيحيت رو به عهد جديد اورده و ميگويند ما فقط اين كتاب را قبول داريم . بايد در قبال اين حرف آنها بگوئييم : وقتي ما كتب چهار گانه شما را باطل كرديم و ثابت كرديم كه آنها به هيچ وجه نميتواند خطابات الهي با عيسي عليه السلام باشد به طريق اولي عهد جديد نميتواند خطابات الهي باشد . بنا بر اين استناد به عهد جديد نيز بي فائده و باطل خواهد بود
خلاصه بخش دوم : اناجيل موجوده از ديدگاه علماي مسيحيت فقط اعتبار تاريخي دارد . اعتبار تاريخي داشتن يک کتاب به منزله خبر واحد به حساب آمده و نميتواند اثبات کننده مطلب مهمي مثل کتاب الهي باشد . يعني به صرف اينکه ثابت شد اين کتب جنبه تاريخي دارد نميتوانيم ادعا کنيم که محتواي اين کتب همان مطالبي استکه از ناحيه خداوند بر عيسي نازل شده است . بنا بر اين مسيحيت در حال حاضر فاقد کتابي است که از ناحيه خداوند بر پيغمبرشان نازل شده باشد .
بخش سوم : اشکالات مسيحيت
اشکال اول
مسيحيان طبق آيه 17 باب 5 انجيل متي بايد از تورات تبعيت کنند چرا که در آنجا آمده است :
عيسي فرمود : گمان مبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل نمايم بلکه آمده ام تمام کنم زيرا هر آينه به شما ميگويم تا آسمان و زمين زائل نشود ، همزه يا نقطه اي از تورات زائل نخواهد شد تا همه تورات واقع شود . اين آيه از انجيل متي ثابت ميکند که عيسي عليه السلام تمام کننده تورات بوده و بايد مسيحيان هم به تمام آيات آن عمل کنند . بنا بر اين ، دو اشکال به مسيحيان وارد است که به آنها ميگوئييم :
چرا گوشت خوک ميخوريد ؟؟؟ در تورات در آيه 7 باب 11 سفر لاويان مگر
گوشت خوک را نوعي سمّ معرفي نکرده و سخن از نجاست آن بميان نياورده است ؟؟پس چرا گوشت خوک ميخوريد .چرا شراب ميخوريد ؟؟؟ در حبقوق باب 2 ايه 5 مگر شراب را فريبنده معرفي نکرده واستعمال آن را باعث خرابي آرامش و ايجاد غرور در آدمي معرفي نکرده است ؟؟ پس چرا شراب ميخوريد ؟
اشکال دوم :
مسيحيت معتقدند که حضرت آدم عليه السلام بجهت نافرماني اي که در بهشت داشته ، گناهکاربه حساب آمده و اين گناه به فرزندان او نيز سرايت کرده است وهمه فرزندان آدم گناهکار به حساب ميامدند تا اينکه حضرت عيسي عليه السلام به دار آويخته شد و اين عمل باعث بخشيده شدن آدم و فرزندان او شد . در حقيقت کشته شدن عيسي کفاره گناهان آدم و فرزندان او بحساب ميايد.اشکال اينستکه : اولا چطور ميشود که مسيحيت به اين نوع مطالب عقيده داشته باشند در حاليکه قائل به اين هستند که حضرت ابراهيم و موسي که از فرزندان حضرت آدم هستند، پيغمبران خدا ميباشند . مگر ميشود پيغمبر خدا هم گناهکار باشد ؟؟؟ ثانيا : در همان توراتي که حضرت عيسي عليه السلام پيروي از دستورات آن را لازم دانستهاست آمده که : آن که بر دار آويخته شود ملعون خداست . سِفر تثنيه ، باب 21 ، ايات 22 و 23 - براستي آيا مسيحيت به ملعون بودن کسي که گاهي او را خدا و گاهي هم پسر خدا خواندند عقيده مندند ؟؟؟ اگر واقعا ملعون است ، ملعون چه کسي است ؟؟؟ معاذ الله ثالثا : از کجا فهميديد که گناه پدر اول يعني حضرت آدم موروثي است و گناهان ديگر پدران موروثي نيست ؟؟؟ اصلا آيا اين مساله با عدالت خدا سازگار است که باگناه پدر، فرزندان هم گناهکار محسوب شوند ؟؟؟ وقتي اين عقيده شما درباره كشته شدن حضرت عيسي و كفاره محسوب شدن آن براي بخشيده شدن گناه آدم و فرزندان آن را خوانديم ياد اين مثل فارسي افتاديم که ميگويد: گنه کرد در بلخ آهنگري *** به شوشتر زدند گردن مسگرياشکال سوم :
در اناجيل مختلفه مخاطبان آنها به زندگي ذليلانه دعوت ميشوند . ما از باب مثال به دو نمونه اشاره ميکنيم اول : انجيل لوقا فصل 6 ايه 29 و 30 و همچنين صفحه نود و نه عهد جديد ميگويد : هر که بر رخسار تو زند ، آنطرف ديگر را نيز به سوي او بگردان يعني بگذار تا طرف ديگر را نيز بزند و هر که مال تو را گيرد از وي باز مخواه دوم : انجيل متي فصل 5 آيه 38 تا 42 و همچنين عهد جديد ص 7 ميگويد : لکن من به شما ميگويم با شرير مقاومت نکنيد و اگر کسي خواست با تو دعوا کند و قباي تو را بگيرد ، عباي خود را نيز بدو واگذار و هر گاه کسي تو را بر يک ميل مجبور سازد ، دو ميل همراه او برواين مطالب در اناجيل تحريف شده جاسازي شده تا همه را به نوعي ذليل کرده و خودشان يعني محّرفين ِ اناجيل و تابعين آنها بتوانند براحتي همه را ذليل دست ِ خود کنند . در اين امر بر هر کسي که غلبه کنند ، يقينا از ذليل کردن مسلمانان عاجزخواهند بود چرا که قرآن ِ آنها و همچنين مکتبي که آنها دارند يعني مکتب حسيني هرگز چنين اجازه اي را به آنها نخواهد داد . ناپلئون بناپارت وقتي براي تحقيق به مصر رفت چند آيه از قرآن را خواند ، گفت : تا وقتي که اين کتاب در ميان مسلمانان باشد و مسمانان به آن توجه کنند هرگز تن به ذلت نخواهند داد . هيهات منّا الذلة
اشکال چهارم
مسحيان معتقدند که از ازل الوهيت از سه شخص تشکيل شده که عبارتند از پدر و پسر و روح القدس و اين سه يکي هستند که تثليث مينامند .
اشکال در اينستکه اگر خدا يکي است پس سه تا بودن به چه معناست و اگر سه تا است يکي بودن چه مفهومي دارد ؟؟؟ اين عقيده مسيحيت نيز داراي نقض منطقي است يعني انها معتقدند خدا هم يکي است و هم يکي نيست . و خدا هم سه تا هست و هم سه تا نيست .لازم بذکر است که بعضي از پروتستانها وجود بحث تثليث در کتابهايشان را منکر شده اند و گفته اند ما همچين چيزي در انجيل نداريم . ولي ما ادرس مواردي که بحث تثليث را مطرح کرده را ذکر ميکنيم
نمونه اول : يوحنا باب 1 ايه 1 تا 3
نمونه دوم : رساله يوحنا باب 5 ايه 7
نمونه سوم : رساله پولس رسول به کولرسيان باب 1 ايه 16 و 17
اشکال پنجم
يکي از عقائدي که در ميان مسيحيان وجود دارد غسل تعميد است . اثر اين غسل آنستکه فردي که غسل داده شد از گناه پاک ميشود . اينکه غسل تعميد براي چه کسانيست ميان مسيحيان اختلاف است عده اي ميگويند : اين غسل براي همه افراد است . عده اي ميگويند : فقط براي بزرگتر ها است و آن کساني که تازه به دين مسيح وارد ميشوند و.... و...... . به هر حال فرد گنهکار را ميان ظرف بزرگي که پر از آب است ميگذارند و سپس کشيش در حضور جمع ، فرد را مورد خطاب قرار ميدهد و ميگويد : بدان که مسيحيت عبارت است از اينکه معتقد باشيد به اينکه الوهيت مرکب است از سه اصل ازلي پدر و پسر و روح القدس . پس عيسي خدا و پسر خداست و در رحم مادرش مريم به صورت بشر در آمده است . او از جوهر پدرش خداست و از جوهر مادرش انسان است و..... و.......
خلاصه ...... بعد از اين جملات فرد مزبور بايد بگويد بلي و بعد از آن کشيش از آن آب ميگيرد و بر روي او ميريزد و ميگويد : تو را به نام پدر و پسر و روح القدس تعميد ميدهم . در اينجاست که آن فرد از گناهان پاک ميشود !!! ( چه راحت ) .
نقد : آيا براستي به همين راحتي تمام گناهان فرد پاک ميشود ؟؟؟ چه نيازي به اينکه فردي که خودش گناهکار است يعني همان کشيشها بخواهند واسطه قبول توبه باشند ؟؟؟ چه نيازي استکه جمعي شاهد باشند و آبروي آن فرد به نزد ديگران به حراج گذاشته شود ؟؟؟در دين مبين اسلام توبه يعني پشيماني از گناه و عزم بر ترک آن گناه و اگر اين امر واقعا در فرد ايجاد شد ديگر هيچ نيازي به اين تشريفات خرافي نيست و فرد خود را پاک ميسازد و بعد با انجام واجبات و ترک محرمات راه کمال به سوي حق را طي ميکند .منبع:http://www.adyan.parsiblog.com/
اخیرا جزوه ای ارزنده به اسم واپسین فتح خیبر توسط گروه فرهنگی مطالعاتی شهید مجاهد سید عباس موسوی منتشر شده است که به جهت اهمیت مطلب فصل پنجم و ششم و هفتم آن را که در مورد ارتباطات یهود و مسیحیت است را در اینجا می آورم:
فصل پنجم : تقابل یهود و مسیحیت
با شكل گيري شريعت تلمودي و يهوديت حاخامي، خودپسندي و اومانيسم ظلمت بار يهود خود را در«سازمان يهود» شكل داد. اينان با استناد به متون ظاهرا مقدس پر از تحريف و دروغ كه در آن خدا مغلوب انسان است و دستور حاخام فراتر از حكم خداست، اقدام به سوء استفاده از تدين مردمان كرده و منافع خويش را پيش برده اند. اين سازمان برخي اوقات علناٌ و گاهي در خفا اقدامات متعددي براي رسيدن به «پادشاهي جهاني يهود» انجام داده است كه تفصيل ذكر آن در اين مختصر نمي گنجد؛ اما مي توان به برخي عملكرد هاي مهم اين تشكل مخوف اشاره هايي داشت. اكنون نگاهي به شكل گيري مسيحيت و اقدامات اين سازمان در مواجهه با اين شريعت الهي داشته باشيم:
حضرت عيسيعليه السلام[1] واپسين تن از بنياسرائيل است که براي اصلاح به پيامبري برگزيده شد. تمام سخن عيسي عليه السلام اين بود که دست از خواستهها و ادعاهاي پوچ و دوروغين خويش برداريد و به سوي خدا بازگرديد و به احکام خداوند در تورات عمل کنيد.[2]
احبار و حاخامهاي يهود، ماديگرايان منحرفي بودند که دين را در مسير اهداف خود ميخواستند و چون عيسي عليه السلام خلاف اين خواستهشان عمل ميکرد با او به ستيز افتادند. يهوديان از فرقهها و عقايد گوناگوني تشکيل ميشدند. بزرگترين اين فرقهها «فريسيان» بودند.[3] بيشتر عالمان يهود از اين فرقه بودند. قشرينگري و پايبندي به ظواهر و ماديات، چنان آنان را درخود غرق کرده بود که دل و ديدهشان را کور ساخته بود. همينان در دربار روم نفوذ فراوان داشتند. مسيح عليه السلام از دستشان رنج بيحساب کشيد و همواره آنان را مدعيان دينداري، گورهاي گچي، مارهاي خوش خط وخال، رياکاران و دنياطلبان زاهدنما، خطاب ميکرد.[4] اينان ظاهري ديني داشتهاند، اما در باطن ايمان نياورده بودند و به فرمانهاي خداوند در تورات عمل نميکردند. شبکة يهود، شبکهاي است مدعي ديانت، اما دين را وارونه کرده و در خدمت اهداف خود گرفته بود. عيسي عليه السلام در پي مبارزه با اين شبکة انحراف بود.[5]
يهود همواره در انتظار دو موعود بود: مسيحا و پيامبر آخرالزمان. آنان اين انتظار را از پيامبران پيشين و کتابهاي آنان برگرفته بودند.[6] پس از دستگيري يحيي عليه السلام از سوي پادشاه يهوديه، عيسيعليه السلام رسالت خويش را آغازکرد. وي بخشي از صحيفة اشعياي نبي را برگزيد که ميگويد:
روح خداوند يهوه بر من است؛ زيرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکينان را بشارت دهم و مرا فرستاده است تا شکستهدلان را التيام بخشم و اسيران را به رستگاري و محبوسان را به آزادگي ندا کنم... و جميع غمديدگان را تسلي بخشم.[7]
مردم پيام عيسيعليه السلام را به گوش و جان در مييافتند و تحت تأثير سخنان او قرار ميگرفتند اما رهبران يهود، به او به ديده يک انقلابي نگاه ميکردند که تعليماتش براي آنان و دنيايشان خطرناک است. آنان نخست در برابر او عکسالعملي نشان ندادند، اما هنگامي که احساس کردند مواعظ او پايههاي اقتدارشان را سست خواهد کرد و مردم را از اطرافشان دور خواهد ساخت، به ستيزه برخواستند.
عيسيعليه السلام پس از دعوت يهوديان، دريافت که آنان اصرار در مخالفت و دشمني دارند و از هرگونه انکار و کجروي دست نخواهند کشيد پس فرمود: «کيست که از آيين خدا پشتيباني و از من حمايت کند؟» دوازده تن از خاصان روزگار، به عيسيعليه السلام پاسخ مثبت دادند که قرآن از آنان، با نام «حواريان»[8] ياد ميکند:
«فلما احس عيسي منهم الکفر قال من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصار الله آمنا بالله و اشهد بانا مسلمون»: چون دريافت که به او ايمان نميآورند، گفت: چه کساني در راه خدا يار مناند؟ حواريان گفتند: ما ياران خدائيم، به خدا ايمان آورديم. شها دت ده که ما تسليم هستيم.[9]
حواريان همواره در پي مسيح عليه السلام بودند و زندگي زاهدانه و رياضت مندانهاي داشتند. در طول مدت رسالت عيسيعليه السلام نزديک به هفتاد تن ديگر نيز همواره با او بودند که آنان را «شاگردان عيسي» خواندهاند.[10] کساني که به عيسيعليه السلام گرويده بودند، به تحريک يهوديان، به شدت از جانب حکومتهاي مرکزي تحت تعقيب قرار گرفتند. سيستم يهود(خواص اهل باطل بني اسرائيل) ميخواست اين حرکت را سرکوب کند، چرا که اين حرکت مخالف خواسته آنها بود. اگر اين حرکت گسترش مييافت و بين مردم منتشر مي شد، يهود ديگر نميتوانست به حاکميت دنياپرستانهاش دست يابد.
دوره موعظههاي مسيح عليه السلام سه سال دوام آورد. او در اين دوره همراه با دوازده تن از حواريان که بيشتر از مبارزان اِسني(موحدان يهودي) بودند، در يهوديه و جليل سفر ميکرد. بالاخره کاهنان و مقامات روحاني اورشليم که از فَريسيان بودند، عيسي عليه السلام را دستگير کردند. سنهدرين(دادگاه عالي يهود)، او را به مرگ محکوم کرد. پيلاتوس(حاكم رومي فلسطين) که بايد حکم دادگاه را تأييد کند، هيچ عيب و گناهي در او نيافت، اما دولت روم او را موظف به اطاعت از حاخامهاي يهود کرده بود و آنان نيز چيزي جز به صليبکشيدن عيسيعليه السلام را نميخواستند.[11]
بر اساس آيات و روايات اسلامي حضرت به صليب كشيده نشد.[12] و حواريان انسانهاي برجسته و پاکي بودند که در راه ياري خداوند از هيچ کوششي فرو گذار نکردهاند.[13] حواريان حافظان کتابهاي الهي بودهاند که آنان را «مستحفظان» ناميدهاند.[14] آنان کتاب راستين خداوند، انجيل، را به نسلهاي بعدي انتقال دادهاند تا آن را به خاتم پيامبران رسانيدهاند.[15]
علامه طباطبايي با توجه به ارتباط وحياني حواريان با خداوند، احتمال پيامبر بودن آنها را مطرح کرده بود.[16] بنابراين نميتوان پذيرفت که حواريان اين چنين به عيسيعليه السلام خيانت ورزيده باشند. ميتوان گفت كه در اينجا روايات انجيلي تحريف شده است. از مطالعه منابع اسلامي، ميتوان نکاتي را دريافت. نخست آنکه، در شب حادثه شخص ديگري را به جاي عيسيعليه السلام دستگير کردند. درآن شب، چهره اين شخص به سيماي عيسيعليه السلام شبيه شد و دشمنان او را به جاي عيساي ناصري محاکمه و مصلوب کردند. در اينکه شخص مصلوب از دوستان عيسيعليه السلام و يا از دشمنانش بود، روايات شيعه و سنّي هماهنگ نيست. اما روايتي موثق از منابع شيعه اين شخص را از ياران حضرت که داوطلب جاننثاري بود، معرفي ميکند.[17]
[1] عيسي(يشوع) به معناي نجات خداست. يونانيان و روميان يسوس(Iesus, Iesous) تلفظ ميكنند.
[2] ر.ك: تفسير التبيان، ج9، ص212.
[3] ديگر فرقههاي يهود عبارتند از: صدوقيان، اسنيان، هيروديان، جليليان و فزائيم.
[4] عهد جديد، انجيل متّي، باب 23؛ انجيل لوقا، باب 11 و 20؛ انجيل مرقس، باب 12؛ در راويات اسلامي نيز اين چنين از حضرت عيسي(عليه السلام) نقل شده است که: ر.ک: امالي شيخ طوسي، ص208؛ الکافي، ج2، ص319.
[5] ر،ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب 23؛ انجيل لوقا، باب 11.
[6] کتاب اشعياء از عهد عتيق سرشار از نويدهاي ظهور مسيحا و پيامبر موعود است.
[7] عهد جديد، انجيل لوقا، باب4، شماره18؛ عهد عتيق، کتاب اشعياء، باب61، شماره1.
[8] حواري از لفظ «حور» به معناي سفيد و پاک و خالص است. از امام رضا(عليه السلام) پرسيدند: چرا حواريان به اين نام خوانده ميشوند؟ فرمود: برخي گمان ميکنند که شغل آنان لباسشويي بود و از اينروي به آنان حواري گفتهاند. اما نزد ما علت آنست که انان هم خود را از آلودگي پاک کرده بودند و هم براي پاککردن ديگران ميکوشيدند. (عيون اخبارالرضا، ج2، ص79؛ تفسير صافي، ذيل آيه 59، سوره آلعمران؛ بحار الانوار، ج14، ص272). در اناجيل چهارگانه اين لفظ نيامده است.
[9] آل عمران، آيه 52 و نيز ر.ک: صف. آيه 14.
[10] ايضاح التعليم المسيحي، ص11.
[11] ر.ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب 27؛ انجيل مرقس، باب15؛ انجيل يوحنا، باب18.
[12] نساء، آيه 157.
[13] بحار الانوار، ج 36، ص309؛ ج14، ص272؛ ج 73، ص11و80؛ عيون اخبارالرضا، ج2، ص19.
[14] ر.ک: بحارالانوار، ج17، ص139.
[15] الکافي، ج1، ص293؛ بحارالانوار، ج17، ص142.
[16] الميزان في تفسير القرآن، ج3، ص204.
[17] بحارالانوار، ج14، ص336.
فصل ششم:
پس از فقدان عيسي عليه السلام سازمان يهود، نفس راحتي کشيد، اما مبارزه با ايشان و دين مسيح همچنان ادامه يافت. به گفتة اناجيل، حضرت عيسي عليه السلام، پترس عليه السلام[1] را به جانشيني خود در امور مختلف برگزيده است و امت خود را به پيروي از او فرا خوانده است.[2] از عبارت انجيل چنين بر ميآيد که مأموريت پترس عليه السلام عام بوده و شامل غيريهوديان نيز شده است.[3] پترسعليه السلام پس از صعود عيسي عليه السلام به آسمان، در ميان پيروان او نقش محوري داشته است. اين امر به خوبي از عبارت باب اول کتاب اعمال رسولان بر ميآيد.حتي پترسعليه السلام در مواردي نيز به سراغ غيريهوديان رفته و بين آنها فعاليت کرده است.[4]
نفوذ و استحاله، شبيخون فرهنگي يهود به مسيحيت
تا حدود سال 40 ميلادي، يعني حدود ده سال پس از حيات زميني عيسي عليه السلام، اوضاع به همين روش بوده است تا اينکه در اين زمان، شخصي به نام شائول (طالوت)، به مسيحيت ميگرود و به پولس، تغيير نام ميدهد.[5] پولس، از فريسيان و بزرگان يهود بود و دشمن سرسخت مسيح عليه السلام. او بر مسيحيان سخت ميگرفت و آنان را شکنجه و آزار ميرسانيد.[6] او براي دستگيري نوايمانان مسيحي که گريخته بودند، از رئيس کاهنان نامه گرفته بود و به سوي دمشق ميرفت. به گفتة کتاب اعمال رسولان، باب نهم، در نزديکي دمشق، نوري اطراف او درخشيد و صدايي شنيد که به او گفت: «شائول! شائول! براي چه بر من جفا ميکني؟» پرسيد: «تو کيستي؟» پاسخ شنيد: «من آن عيسي هستم که تو بر او جفا ميکني». سپس حضرت به او دستور ميدهدکه به شهر برود تا دستور بعدي به او برسد. هنگامي که پولس وارد دمشق شد، مؤمنان مسيحي به وحشت افتادند و معابد مسيحي هشدار دادند که شائول يهودي آمده و آتش و كشتاري به راه خواهد انداخت.
وي وارد معبدي شد و گفت: نترسيد، من با شما همفکر هستم. تا کنون خطا ميکردم و اکنون دريافتهام که حق با شماست و عيسي مرا به پيروي از مسير حق فرا خوانده است. اين ماجرا را لوقا، که بعداً به دست پولس ايمان آورده و شاگرد خصوصي او بوده است، در کتاب اعمال رسولان نقل کرده است. هشت باب نخستين اين کتاب دربارة پترسعليه السلام و تلاشهاي اوست، اما از باب نهم به بعد، پترسعليه السلام فراموش ميشود و پولس جاي او را ميگيرد! پولس به مسافرتهاي تبليغي بين امتها ميپردازد و باعث ميشود عدة فراواني در شهرهاي مختلف به مسيحيت بگروند. حتي برنابا که از حواريون خوب حضرت عيسيعليه السلام بود نخست جذب عقايد دروغين پولس شد. پولس تمام تفاسير تورات را ميدانست و آنها را از حفظ بود، بنابراين از نظر علمي از حواريان باسوادتر بود، چرا كه پايه دين عيسيعليه السلام همان تورات بود. به تدريج برنابا دريافت که تعاليم پولس داراي نقطههاي انحرافي است. به او اعتراض کرد، اما پولس پاسخ داد: تفسير من و تو از انجيل متفاوت است.
حربههاي پولس در انحراف مسيحيت
به تدريج بين پولس و حواريون ديگر، از جمله پترسعليه السلام، اختلافاتي روي ميدهد که شامل ابعادعقيدتي، عملي و رهبري جامعة مسيحيت نيز ميشود. پولس برگزيدگي پترس عليه السلام از سوي حضرت مسيح را ميپذيرد، اما مدعي ميشود مأموريت پترسعليه السلام تنها در ميان يهوديان بوده و بعداً حضرت عيسي عليه السلام همان مأموريت را در امتها به او سپرده است[7].ولي مسئله بدينجا نميانجامد، بلکه پولس رو در روي پترس عليه السلام ميايستد و با او مخالفت ميكند و حتي او را به نفاق متهم ميدارد: «و ساير يهوديان هم با وي نفاق کردند، به حدي که برنابا نيز در نفاق ايشان گرفتار شد.»[8]
از اين به بعد دو پرچم در جامعة مسيحيت آن زمان بر افراشته شد و در نتيجه مردم نيز به دو گروه تقسيم شدند؛ دستهاي بنا به سفارش مسيح عليه السلام از پترس عليه السلام و حواريان پيروي کردند و دستة ديگر، که بيشتر غيريهوديان تازه مسيحي بودند، پولس را به رهبري برگزيدند.
پولس الهياتي جديد پديد آورد که با سخنان عيسي عليه السلام هرگز انطباق نداشت. به اعتقاد او، عيسيعليه السلام جنبة الوهي و فوق بشري داشت و او خدا بود که جسم گرفت تا به صليب رود و «فداي» گناه انسان شود![9] به تدريج علماي بزرگ آن زمان، که به مسيح عليه السلام اعتقاد داشتند، حقيقت را دريافتند، ولي ديگر دير شده بود. پولس تمام انجيلها را باطل اعلام کرد و تنها سخن خويش را حجت دانست.
شاکلة دين عيسي عليه السلام فريسيستيزي بود و آشکارا به آن حمله کرده بود.[10] اما پولس با نامهها و کتابهاي خويش، لبة تيز فريسيستيزي حضرت را کند کرد و مسيحيت را دين آشتي با يهود ساخت.[11] بدين ترتيب يهود، با نفوذ دادن پولس در مسيحيت، آن را از درون تهي ساخت که تا امروز تمام جهان مسيحيت در خدمت يهود به کار گرفته شده است.
به علاوه او روانشناسي «تسليم محض» را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جور هم غلط ميدانست. پروفسور روژه گارودي در آخرين کتاب خود «Avons nous besoin de Dieu?» اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار و در خدمت ظالمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان ميکند.
در روايات اسلامي چند بار نام پولس آمده است و او عامل کليدي ايجاد انحراف و گمراهي در ميان مسيحيان معرفي شده است. امام موسي بن جعفرعليه السلام در روايتي طولاني سرزميني را در جهنم معرفي ميکند که ويژه بدعتگذاران و گمراهان بزرگ است. در اين سرزمين پنج تن از امم پيشين از جمله پولس قرار دارند. درحديثي ديگر فرمودهاند: «رسولان خداوند در عصر خويش و پس از خود به شياطيني مبتلا بودهاند که آنان را ميآزردهاند و مردم را پس از آنان گمراه ميکردهاند. پولس و مرسيا(مرسيون)[12] در امت عيسيعليه السلام اين چنيناند.»[13]
[1] نام اصلي پترس(عليه السلام) شمعون است. او لقب پترس را از مسيح(عليه السلام) هديه گرفت. در منابع اسلامي نيز نام وصي عيسي(عليه السلام)، شمعون آمده است. ر.ک: من لايحضره الفقيه، ج4، ص174؛ الاحتجاج، ج1، ص263؛ ارشاد القلوب، ج2، ص311؛ تفسير قمي، ج1، ص103.
[۲] ر.ک: عهد جديد، انجيل يوحنا، باب21، شمارة 15 تا 17؛ مطابق منابع اسلامي و روايات، وصي و جانشيني عيسي(عليه السلام)، شمعون(پترس) است.
[۳] عهد جديد، انجيل متّي، باب28، شمارة 19 و 20.
[۴] عهد جديد، اعمال رسولان، باب10.
[۵] ر.ک: عهد جديد، اعمال رسولان، باب7، شمارة 58.
[۶] عهد جديد، اعمال رسولان، بابهاي7 و 8؛ شکنجه و شهادت استيفان، نخستين شهيد مسيحيت نيز از جنايات پولس است.
[۷] عهد جديد، رسالة پولس به غلاطيان، باب2، شمارة 7 و 8.
[۸] رسالة پولس به غلاطيان، باب2، شماره 11 و13.
[۹] رسالة پولس به غلاطيان، باب3، آيه 13؛ و نيز ر.ک: مسيحيت و بدعتها، جوان ا.گرايدي، ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني.
[1۰] براي نمونه ر.ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب23؛ انجيل لوقا، باب 11.
[1۱] اين مطلب را ميتوان از مجموع نامههاي پولس دريافت. براي نمونه ر.ک عهد جديد، رسالة پولس به روميان. با نگاهي به اين رساله به آساني ميتوان دريافت که ادبيات عيسي(عليه السلام) در گفت و گو با يهوديان و فريسيان، با ادبيات پولس بسيار متفاوت است. براي مثال پولس در راستاي جاانداختن سه خداگرايي در مسيحيت از حضرت عيسي(عليه السلام) بارها به اسم پسر خدا نام برده است، در حالي كه حضرت بر يگانگي خدا تأكيد داشته و خود را پيامبر خداوند متعال معرفي كرده است.
[1۲] ظاهراً مرسيون همان مارسيون(160م) است که مسيحيان او را نخستين بدعتگزار مسيحي ميدانند؛ اما ميتوان او را احياگر انديشههاي پولس در قرن دوم و عامل اصلي شکلگيري مسيحيت محرف فعلي دانست(ر.ک: جلالالدين آشتياني، تحقيقي در دين مسيح، ص455.)
[۱۳] ر.ک: بحارالانوار، ج8، ص310؛ تأويل الايات، ص840؛ ثواب الاعمال، ص215؛ جامع الاخبار، ص143.
فصل هفتم:مسيحيت يهودي
يهوديان با کمال ظرافت، افکار و عقايد مسيحيان را تغيير دادند. امروزه نيز در جهان چنين ترويج دادهاند که براي ظهور عيسي عليه السلام بايد قدس تحت حاکميت يهود قرار گيرد؛ يعني يهوديه تشکيل شود.[1] قدس بايد دست دشمنان عيسي عليه السلام بيفتد تا مسيح در آنجا ظهور کند! در نقد اين سخن ميتوان گفت كه اين يک تناقض آشکار است. پولس با کمال ظرافت انجيل را تغيير محتوا داد. يهود با نفوذ دادن پولس، جهان مسيحيت را با کمال زيرکي در اختيار خود گرفت. همه جا حاکميت به حسب ظاهر دست مسيحيان است و در باطن دست يهوديان. کانديداهاي رياست جمهوري در بسياري از کشورهاي غربي بايد دربارة يهوديان حرفهاي جانبدارانه بزنند تا رأي بياورند! چنان بر افکار جهان مسيحيت، تفکر يهودي حاکم است که اگر کانديداي آنان از يهوديان تعريف و تمجيد کند، مسيحيان به او رأي ميدهند.[2] اين وضعيت در زمان روم نيز بود، ولي تدبير آنان بر حرکت مخفيانه و تشكيل دولت در سايه بود.
بشارت پيامبر موعود
رسالت عيسي عليه السلام را ميتوان در بشارت به پيامبر موعود خلاصه کرد. او رسالت خويش را با اين جمله آغاز ميکند: توبه کنيد، زيرا ملکوت آسماني نزديک است[3]. بنياسرائيل که بنا به پيشگوييهاي پيامبران پيشين، در انتظار پيامبر موعود بودند، با ديدن معجزات عيسيعليه السلام،گمان کردند که او همان پيامبر موعود است، اما عيسي عليه السلام به گفتار و کردار انکارشان ميکرد [4]
با نگاهي به متن عهد جديد، به ويژه انجيل يوحنا، نکاتي از اين دست را در خواهيم يافت. بني اسرائيل پيش از عيسي عليه السلام در انتظار دو موعود بودند: مسيح و پيامبر موعود:
بنابراين با ظهور عيسي عليه السلام، موعود نخستين تحقق ميپذيرد و اکنون عيسي عليه السلام براي آنان بشارت ظهور واپسين پيامبر الهي را آورده است. اساساً انتظار جوهره و ماية تمامي اديان آسماني است و رسولان پيشين نيز همين جوهره را به پيروان خويش عطا کردهاند. به روايت يوحنا، واپسين سخنان مسيح عليه السلام، در عشاي رباني، تأکيد چندباره بر نزديکي ظهور و عظمت پيامبر موعود است و اين عبارت آشنا که در عهد عتيق نيز تکرار شده است، بخش ناچيزي از بشارت عيسي عليه السلام است که در اناجيل کنوني به جاي مانده است:
چيز هاي بسياري است که بايد به شما بگويم، ولي شما فعلاً طاقت شنيدن آنها را نداريد. در هر حال وقتي او كه روح راستي است، بيايد شما را به تمام حقيقت رهبري خواهدکرد؛ زيرا او ازخود سخني نخواهد گفت؛ بلکه فقط درباره آنچه بشنود سخن ميگويد.[5]
خودزني و مظلومنمايي يهود
بايد تمام نبردهاي بين مسيحيت و يهوديت را تحليل و نقد کنيم تا مشخص شود ايجاد اين جنگها در اختيار خود يهود بوده يا نبوده است. اينان هيچ راهي نداشتند جز اينکه جهان مسيحيت به آنان حمله کند و يهوديان فرار کنند و جاي ديگر بروند. بر خلاف آنچه گفته شده، هميشه درجنگها با اينکه اينها قرار بوده کشته شوند، طرف مقابل کشته شده است.[6] در قرآن به کشتهشدن يهوديان اشارهاي نشده است اما کشتهشدن مسيحيان به دست يهوديان را در جريان اصحاب اخدود نقل ميکند:
«قتل اصحاب الاخدود، النار ذات الوقود، اذ هم عليها قعود. و هم علي مايفعلون بالمؤمنين شهود. و مانقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد»[7]:
اصحاب اخدود به هلاکت رسيدند، آتشي افروخته از هيزمها، آنگاه که در کنار آن آتش نشسته بودند و بر آنچه بر سر مؤمنان ميآوردند، شاهد بودند و هيچ عيبي در آنها نيافتند جز آنکه به خداي پيروزمند درخور ستايش ايمان آورده بودند.
ذونواس يهودي دست به کشتار اصحاب اخدود زد. او در نجران منطقه يمن حاکم شد و مسيحيان را به دين يهود فراخواند. آنان نپذيرفتند و او نيز همه را کشت.[8] پرسش شکبرانگيز اين است که يهوديان درنبردهايي که بر انان تحميلشده، باتوجه به اينکه نسلشان محدود است و ورودي در نسل خود راه نميدهند(نژادپرست هستند)، چگونه باقي ماندند؟ از اين روي بايستي در تمام اين جنگها و ريشهها و پيآمدهاي آن با ديده ترديد نگريست.
مسيحيت يهوديزه معاصر
اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي)، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخهاي از آيين مسيحيت محسوب ميشودـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون ميسازد كه اين نهضت، نتيجة تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجودآمدن تمدن كنوني در غرب شد.[9] پايهگذار پروتستانيسم(پيرايشگري) مارتين لوتراست،كه به عقيده برخي يهودي بوده است، مانند دايرهالمعارف يهود[10]. او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد و کليسا او را يک «نيمه يهودي» ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي «پنهانکار متجدد» ميدانند و نوآوريهاي او را اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام ميکنند. فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي حاخام کاباليست (مكتب عرفان يهودي) گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش ميکرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند.[11] مارتين لوتر روانشناسي ذلتپذير «تسليم محض» را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظامهاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي ميکرد. او بحث «انتظار بهشت دنيايي» را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد؛ اكنون در بين پروتستانها بيش از هزار فرقه مختلف از بنيادگرايان افراطي تا روشنفكران سكولار وجود دارد. اخيراً مسيحيان صهيونيست يا پروتستانهاي راستگراي افراطي(مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمدهاند که ارتباطات عقيدتي، مالي، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيستها و يهوديان دارند.[12] البته لوتر در اواخر عمر مواضعي يهودستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما ميفهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود.[13]
تاريخ غمبار مسيحيت از آغاز تاكنون ما را بر آن ميدارد كه با هوشياري و شناخت بهتر دنياي اطراف و دوست و دشمن، مواظب حيلهها و شگردهاي شياطين باشيم تا بتوانيم از تحريفات و اقدامات دشمنان خدا در هر لباسي مصون باشيم و به جامعه خود نيز مصونيت بخشيم.
[1] نام قدس در منابع مسيحي و عهد جديد، يهوديه است.
[2] براي مطالعه بيشتر ر.ك: آمريكا بدون نقاب، سيد هاشم ميرلوحي نشر كيهان، چاپ اول، 1380، تهران؛ نفوذ صهيونيزم بر رسانهها و سازمانهاي بينالمللي، فؤاد بن سيد عبدالرحمن الرفاعي، ترجمه حسين سروقامت، نشر كيهان، چاپ اول 1377؛ دنيا بازيچه يهود، آيت الله سيد محمد شيرازي؛ مباني فراماسونري، گروه تحقيقات علمي، ترجمه جعفر سعيدي، نشر مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم 1376؛ پژوهه صهيونيت، جلد اول، نشر مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه، چاپ اول 1376؛ پژوهه صهيونيت، جلد دوم، مركز مطالعات فلسطين؛ فاتحين جهاني جنايتكاران حقيقي جنگ دوم جهاني، لوئيس مارشال كو، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، نشر مؤسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان، چاپ اول 1377، سايت محقق و مورخ معاصر عبدالله شهبازي(Shahbazi.org) و...
[3] عهد جديد، انجيل متّي، باب4، شمارة 17؛ انجيل مرقس، باب1، شماره 15.
[4] عهد جديد، انجيل يوحنا، باب 6، شماره 14 و 15.
[5] عهد جديد، انجيل يوحنا، باب16، شماره 28.
[6] در اين زمينه ر.ک: نجاح الطائي، مظلومنمايي يهود در طول تاريخ، بيروت، دارالهدي لاحياء التراث، چاپ اول 1382.
[7] بروج، آيات 4 تا 8.
[8] تفسير قمي، ج2، ص413.
[9] مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي (ناگفته هاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب) در صفحه پاورقي کيهان از 23 مرداد82 تا 12 شهريور 82 در اين زمينه توضيحات مبسوطي داده است.
[10] دايرهالمعارف يهود(جوداييكا)، ج11، ص584.
[11] همان، ج14، ص21.
[12] روزنامه كيهان، مورخه 27/5/82، ص8؛ تدارك جنگ بزرگ، گريس هالسل؛ پروتستانتيزم، پيوريتانيزم و مسيحيت صحيونيستي، نصير صاحب حق، نشر هلال، چاپ اول، تهران 1383؛ مسيح يهودي و فرجام جهان، رضا هلال، ترجمه قبس زعفراني، نشر هلال، چاپ اول، تهران 1383 براي تحقيق در مورد صهيونيسم مسيحي كليدواژههاي نئومحافظهكاران، مسيحيان دست راستي، راست افراطي و مبلغان انجيل را در نظر داشته باشيد.
[13] مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي، همان.
اين قبيل جنايات به دليل مسيحيت منحرف و دنياگرا و يهوديزه موجود است نه به خاطر مسيحيت حقيقي مورد نظر حضرت عيسي(ع) که همانا اسلام است ....
تجاوز دستهجمعي تفنگداران آمريكايي به دختر فيليپيني
افشاي مسئله تجاوز دستهجمعي پنج نظامي آمريكايي در تاريخ اول نوامبريا ۱۰آبان جاري به يك زن ۲۲ساله فيليپيني در ساحل «سوبيك» واقع در شهر «اولونگاپو» ، مانيل را با يك بحران اجتماعي ديگر روبهرو كرد. به گزارش ايرنا، مردم خشمگين فيليپين، طي روزهاي گذشته با تجمعهاي اعتراض آميز خواستار آن شدند كه تفنگداران آمريكايي به اشد مجازات برسند. تظاهركنندگان معترض در يك حركت نمادين با آغشته كردن دستهاي خود به رنگ قرمز، از دولت فيليپين خواستند به جاي كمرنگ كردن مسئله تجاوز به عنف توسط سربازان آمريكايي، به خواست افكارعمومي مبني بر تنبيه متجاوزان گردن نهند. تظاهرات مردمي در فيليپين در حالي از سر گرفته ميشود كه «گلوريا آرويو» در طول چهار ماه گذشته با مخالفتهاي گسترده مردمي براي ادامه رياست دولت مواجه بود. اتهامهاي وارده به رييس جمهوري فيليپين در آن روزها منجر به متواري شدن همسر و فرزند «گلوريا آرويو» به آمريكا شد. طي ماههاي گذشته انتشار خبر مكالمه تلفني آرويو با يكي از اعضاي كميسيون انتخابات، بهانه لازم را به دست مخالفان وي داد تا رييس جمهوري را به تقلب در انتخابات متهم كنند.اتهامي كه در امتداد خود اتهامهايي چون فساد مالي او و خانوادهاش را به دنبال داشت. گرچه آرويو در ابتدا گفتوگو با يكي از اعضاي كميسيون انتخابات را منكر شده بود، اما پس از توزيع لوح فشرده مكالمه او كه در آن از «گارسيلانو» ميخواهد پيروزيش را در انتخابات با اختلاف يك ميليون رأي نسبت به نفر دوم تضمين كند، مجبور به عذرخواهي از ملت خود ميشود. درخواست كنارهگيري از قدرت حرف اول و آخر مخالفان آرويو است اما او همچنان بر ماندن در كاخ رياست جمهوري اصرار دارد. زماني كه رئيسجمهوري فيليپين با شديدترين مخالفتهاي داخلي روبرو بود، مسئولان سفارت آمريكا در مانيل، بارها حمايتهاي خود را از او اعلام كردند. حمايتهاي پيدا و پنهان كاخ سفيد از آرويو حكايت از اين حقيقت دارد كه واشنگتن مانيل را به عنوان متحد اصلي و استراتژيك خود در منطقه تلقي ميكند. در مسئله تجاوز دسته جمعي سربازان آمريكايي به يك دختر فيليپيني، مانيل بر آن است تا با تمهيدات تازه جلوي فراگير شدن اعتراضات مردمي به مانند چند ماه قبل را بگيرد. بنابراين، مسئولان فيليپيني قول دادند تا تحقيقات اوليه خود در رابطه با تجاوز به عنف نظاميان آمريكايي را ظرف دو ماه آينده تكميل كنند. مطبوعات فيليپين نوشتند، «جوونسيتو زونا» ، داديار ارشد مانيل روز گذشته شخصا برگه احضاريه متجاوزان آمريكايي را به مسوولان سفارت آمريكا در فيليپين تسليم كرد. وي همچنين بر تلاش دادياران فيليپيني در تسريع مسئله رسيدگي به پرونده نيروهاي متجاوز آمريكايي تاكيد كرد. بر اساس گزارشهاي دريافتي، اين نظاميان آمريكايي از جمله نيروهاي شركت كننده در رزمايش مشترك دريايي فيليپين - آمريكا در ساحل سوبيك بودند. پليس فيليپين پيشتر اعلام كرد كه نظاميان خاطي آمريكايي دستگير و هم اكنون در زندان سفارت آمريكا در فيليپين بسر ميبرند. سامانه اينترنتي كاخ رياست جمهوري فيليپين نيز روز سهشنبه نوشت مسايلي از اين دست بر روند عادي روابط مانيل و واشنگتن تاثيري ندارد.
اين سامانه اعلام كرد كه دولتهاي فيليپين و آمريكا تحقيقات مشترك خود در خصوص اين رسوايي را آغاز كردند. «ايگناسيو بونيه» سخنگوي كاخ رياست جمهوري فيليپين گفت: انجام چنين تحقيقات مشتركي ميان فيليپين و آمريكا، تضميني در تعهد و تاكيد دو كشور بر اجراي عدالت است. سربازان آمريكايي پيش از اين نيز در ديگر كشورهاي جهان مرتكب مسايل اخلاقي از جمله تجاوز به عنف شده بودند. بر اساس گزارشات دريافتي به رغم اعتراضات عمومي و دستگيري نظاميان آمريكايي متجاوز، تا كنون هيچ اتهام عليه آنها تنظيم نشده است. دولت فيليپين از مردم اين كشور خواست تا از تحريف، هياهو و جنجال در رابطه بامسئله رسيدگي به پرونده و مجازات نظاميان آمريكايي متهم به تجاوز به يك زن فيليپيني دست بردارند.