صدها سال پس از پيامبران بزرگ بني اسراييل ديگر آنچنان نگاه يهوديان مادي شده بود كه خدا را هم جسم انگارانه و بشر مانند ميانگاشتند[1] و براي همراه كردن مردم دست به تحريف و كتمان كتاب الهي زدند. تا جائي كه در تورات كه زماني كتاب نور و هدايت بود نوشتند كه خدا راه ميرود[2], دست و پا دارد[3], ميخندد و پشيمان ميشود[4], از قدرت بشر ميترسد و از معرفت آدمي وحشت دارد.[5] آنان براي توجيه شهوترانيهاي خويش و قاب كردن قرائتهاي اومانيستي خود از دين, انبياي حق خود را به قتل رساندند و فرقة اسنيان را كه معروف به زُهّاد بنياسرائيل بودندرا تقريباً از تاريخ محو كردند و به پيامبران خدا اعمال شنيعي نسبت دادند كه قلم از نوشتنش شرم دارد. به پيامبران بزرگي چون نوح و لوط و سليمان و داوود و موسي (ع).[6] آن چنان يهوديت به انحراف دچار شد كه خداوند به وسيلة پيامبر بزرگش عيسي مسيح (ع) آيين جديدي آورد؛ براي تداوم خط حق در پهنة تاريخ انسانيت.
فرزند خوب مريم عزرا, به پاكي و صداقت و لطافت و حكمت و شجاعت[7] معروف بود. خداي عالميان او را انتخاب كرد كه پيغامش را به حقطلبان برساند و عيسي (ع) در اين مسير آنچنان پايفشرد كه تا حدّ شهادت توسط مستكبران منفعتطلب پيش رفت. او فريسيان را روباه صفت[8] و فرماندار رومي فلسطين را فريبكار[9] خطاب ميكرد و در شجاعت و ظلمستيزي[10] حماسهها آفريد. ياراني صديق اطرافش گرد آمدند و او را در مسير ناهموار مبارزه با جبهة استكبار شرك و نفاق و دنياطلبي ياري دادند مردمان كمكم دور او جمع شدند وغاليان او را در حد خدا بالا بردند ولي او تأكيد داشت كه من پسر انسان هستم مثل شما ولي مقاومتر؛ ولي خواص باطليان, باز هم با قدرت و تبليغات و ثروتشان عيسي (ع) را ساحر و شيطاني و جنزده و قدرتطلب خطاب كردند و به ترور شخصيتي او و يارانش برخاستند. امّا او مجاهدي خستگيناپذير بود كه در مهر و عشق به مردان الهي هيچ فروگذار نميكرد؛ شرايط حساستر ميشد تا اينكه به دستور الهي از نظرها پنهان شد و فرد خائني كه محل اختفاي حضرت را لو داده بود با ارادة خدا به شكل او درآمد[11] و اشتباهاً به جاي عيسي (ع) به صليب كين روم و يهود كشيده شد. پس از عروج عيسي (ع) حواريونش به رهبري حضرت شمعون پطرس يا پيتر (ع) راهش را ادامه دادند ولي علماي درباري يهود,مردم و علماي منصف يهوديِ نو كيش را كه به مسيح ايمان آورده بودند.,آزار و اذيت ميدادند؛ شكنجه و آوارگي و قتل.
پولس (پاولس) از علماي قسي القلب و دنياطلب يهود بود كه با همكاري سربازان مشرك رومي و يهوديان دنيا محور به كشتن وسيع نو ايمانان مسيحي برميخاست تا حدي كه مسيحيان مستضعف از اسم او هم به وحشت ميافتادند. در مسيرِ تار و مارِ نوكيشانِ مسيحي دمش ادعا كرد كه مسيح بر او نازل شده و او مسيحي شده است و از اين به بعد ميخواهد در لباس آيين جديد در خدمت خدا باشد[12], امّا گذشت زمان خلاف آن را ثابت كرد. با كمال تعجب, پولس كه از باسوادان قدرتمند بود,مواردي را مطرح كرده که با روح آيين عيسوي منافات داشت. او بارها و بارها در نامههايش به نوكيشان مناطق مختلف، عيسي بن مريم(ع) را پسر خدا و خداي پسر خطاب ميكرد. طبعاً اگر بنا باشد عيسي هم خدا بشود تلقي سنتي از وحي باطل مي شود و خود عيسي وحي ميشود و تجلي جسماني خدا روي زمين ميشود.
بحثهاي ديني را زياد مطرح نكنند[13] انگار بوي چندگانه پرستي و جبرگروي يونان و هند و ايران باستان بيش از حرفهاي زيبا و عميق عيسي (ع) در مرامش استشمام ميشد.
پولس شريعت را هم، در مسيحيت الغاء كرد كه باعث وابستگي بيشتر مسيحيت به شريعت قبلي (يهود) شد. جانشينانش چون مارسيون [14]راه او را پيش گرفتند و دستگاه تبليغاتي روم و دولتِ در ساية يهود هم با ظرافت از جبرگرايي و چندگانهپرستي و ذلتپذيري و سكولاريسم مسيحيت حمايت ميكرد, تا اينكه با كمال تأسف, بعد از چند نسل همينها به عنوان اساس مسيحيت شناخته شد و دين مسيح از درون تهي شد تا اينكه اسلام به عنوان كامل ترين و آخرين دين الهي در شبه جزيره ظهور كرد.
در حدود قرن سوم ميلادي با ايمان آوردن پادشاهان رومي به مسيحيت, دين مسيح منطقههاي وسيعتري را تحت پوشش خود قرار داد و كمكم همكاري حكومتها و فئودالها با كليسا بيشتر ميشد. البته بودند كيساهايي كه درد مردم را داشتند و مُنصفانه از حقوق مردم خويش دفاع ميكردند[15], آموزة تثليث (سه اقنومگرايي ـ سه خداگرايي) و فدا شدن عيسي براي بخشش گناهان بشر و انحصار نجات در مسيحيت, تبديل به ادبيات رسمي حكومت روم شده بود و با فشار،مخالفان اين انديشهها را سركوب ميكردند. و فقط گفتگوي با خدا را از طريق رسمي كشيش و كليسا ممكن ميدانستند. از طرفي، طبقات قديم با محوريت زمين و حركت خورشيد به دور آن مورد پذيرش كليساي رسمي بود و مخالفان آن سركوب ميشدند و لذا انديشمندانِ منصف مخالف تثليث را (كه عقل ستيزي آشكاري داشت) و دانشورانِ محققي كه زمين محوري را رد ميكردند، به مخالفت با كليسا واداشته مي شدند. از طرفي مسلمانان تا قلب اروپا را تسخير كرده بودند و با پيشرفت چشمگيري در حال رشد بودند [16]چرا كه دينشان هماهنگ با عقل وفطرت بود و به علم و عالم و نظريات جديد علمي محققانه اهميت مي دادند و از نظر اقتصادي در اوج موفقيت بودند.
كارگزاران مالياتي پادشاهان مسيحي اروپايي و صرّافي و ضرب سكه و خريد و فروش وسايل تجملاتي و انحصارِ اقتصادي و كم فروشي و فريب تبديل به وزنههاي اقتصادي شده بودند در حال فتح قلّههاي حاكمان مسيحي بودند.[17] آنان فقط به قدرت ميانديشيدند تا ثروت بيشتري بيفزايند. مردم مسيحي و برخي كليساهاي كمتر به انحراف رفته مخالفتهاي گستردهاي با ظلم زرسالاران يهودي و حاكمان دنياپرست و برخي كليساهاي دنياپرست ميكردند[18] ولي با اوجگيري ثروتاندوزي اليگارشي يهودي قدرتمند قدرت آنها در دربارهاي حاكمان مسيحي بيشتر ميشد. اينان كه با نفوذ در كشورهاي اسلامي و اروپايي آشنايي با چند فرهنگ, راههاي انباشت ثروت را به خوبي ميدانستند به فكر ارائه قرائت جديدي از مسيحيت افتادند تا مادهگرايي در مسييحيت هم نهادينه شود. آنها توسط يك يهودي پنهانكار مكار كه به ظاهر به كيش مسيحيت درآمده بوده به نام مارتين لوتر[19], مذهب پروتستانتيزم را در مسيحيت پايهگذاري كردند و ذلتپذيري در مقابل حاكمان ظالم و روانشناسي تسليم محض و سهخداگروي و فداء و عقلگرايي افراطي و توان جدايي يك مسيحي از كليسا را تئوريزه كردند. از آن هنگام مسيحيت پروتستان روز به روز متفرقتر شد و شعبههاي بسيار زيادي از آن منشعب شد و راه براي نفوذ هرچه بيشتر يهوديان كه انسجام قومي تاريخي دارند بر مسيحيان متفرق بيشتر باز شد.[20] از طرفي با ظهور شاگرد لوتر, كالوين مكتب كالوينيسم به عنوان يكي از شعبههاي اصلي پروتستانتيزم پايهگذاري شد كه جمعآوري ثروت را يك ارزش اصالي تلقي ميكرد و دنياطلبي رواج روزافزوني در مسيحيت پيدا كرد.[21] از آن تاريخ به بعد با همكاري زرسالاران يهودي سرمايهدار, حاكمان صليبي مسيحيان، مسلمانان را از اروپاي غربي و اندلس بيرون راندند و سپس در جنگهاي صليبي مسلمانان را از اروپاي شرقي تا شمال فلسطين عقب راندند و با غيبت دين عقلاني و ظلمستيز اسلام, اروپا محل يكه تازي يهود و مسيحيت دنيازدة جديد شد.[22]
همزمان سفرهاي دريايي پرخرج غاصباني چون اسكوداگاما و كريستف كلمب با حمايت مالي زراندوزان يهودي و صليبي شكل گرفت و راههاي درياي نزديكتر و جديدي به سوي هند و آمريكا با هدف بسط امپراطوريهاي تازه نفس غربي در سرزمينهاي بيگانگان انساننما كشف شد.[23] آمريكايي كه طبق انساد تاريخي قرنها پيش توسط جنسيها و مسلمانان مورد كاوش قرار گرفته بود واين تبليغات صهيونيستي است كه به خيال همة ما چنين القاء كرده كه كلمب آمريكا را كشف كرد و مردمان وحشي و بيتمدن آنجا را به دروازههاي تمدن رساند![24] در مسير استثمار هند و آمريكا و آفريقا و استراليا حداقل در طول دويست سال ششصت ميليون سرخپوست و بيست ميليون سياهپوست كشته شدند و حدود بيست ميليون سياهپوست از خانههاي خود در آفريقا دزديده و شكار شدند و به آمريكا تبعيد اجباري شدند تا به عنوان بردة يهوديان پولدار و مسيحيان دنياپرست مزارع وسيع را در سرزمينهاي جديد, به محصول برسانند و اقتصاد پلانتوكراسي جديد را (مزارع وسيع كه مجموعههاي بردهها براي آباداني آنجا به اجبار به كار واداشته ميشدند) به سامان برسانند.[25] و چنين شد كه غرب تبديل به ابرقدرت شد و پولپرستي يهوديان و پروتستانها و كالونيستها همراه با آدمكشي و بردهداري بريتانياي كبير! و سپس ايلات متحّده آمريكا! را پايهگذاري كرد. در سالهاي اخير مسيحيان پروتستان انگلوساكسون به ايدههاي صهيونيستي نزديكتر شدهاند و مكتب صهيونيسم مسيحي (مسيحيت يهوديزه) پايهگذاري شده است. كه ايدههاي اصلي آنها تأكيد بر قدرت گرفتن يهود در فلسطين، تحليل آخر الزماني وقايع و وقوع نبرد سهمگين آرماگدون ، عروج مسيحيان به آسمان ، نابودي همه اهل زمين ، بازگشت مسيحيان عروج كرده و مسيح و تصرف زمين است.[26] امّا باز هم مسيحيت ديني عقل ستيز بود و مواردي چون تثليث قابل دفاع عقلاني نبود كه همين باعث تهاجمات جديديتري به مسيحيت شد كه مسيحيان و كشيشاني براي دفاع از اين دين آنرا منحرف تر كردند و باز انحراف اندر انحراف به وجود آمد. به عنوان نمونه گييركگارد كه از رؤساي ايمانگرايي افراطي است (فيدئيسم) «اگزيستانسياليسم» را در مقابل حسگرايي افراطي پديد آورد و شلايرماخر براي نجات مسيحيت از شبهات كانت در مورد اصالت دين و خدا به بحث «تجربه دروني» و «تجربه ديني» رو آورد و مغز اين را «عشق و محبت الهي» دانست و شريعت و اعتقادات غير قابل دفاع مسيحيت را پوسته و حاشية دين تلقي كرد و به حساب خود مسيحيت را باورپذيرتر و عقلانيتر كرد,غافل ازاينكه برنامة شلايرماخر راه را براي شكاكيت عقلاني در عين مسيحي بودن را باز ميگذاشت و بيش از گذشته اين دين را آسيبپذير ميكرد و راه را براي تفسيرهاي متنوع نوي سكولاريزه كردن و دنيوي كردن بيشتر مسيحيت باز ميگذارد.[27]
[2] سفر خروج, باب 24.
[3] سفر خروج, باب 24, فقره 9 و 10 و 11.
[4] سفر اول سموئيل, فقره 10 و 11.
[5] سفر پيدايش, باب 11, فقره 1 تا 9.
[6] سفر دوم سموئيل, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 29؛ سفر پيدايش, باب 32؛ سفر اول پادشاهان, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 9؛ سفر اول پادشاهان, باب 13, فقره 11 و ... .
[7] انجيل متي,باب 10, فقرات 34 تا 36.
[8] انجيل لوقا, باب 13, اقرات 31 و 33.
[9] انجيل متي, باب 23 ـ فقرات 1 ـ 36 و انجيل لوقا, باب 11, فقرات 39 ـ 54.
[10] همان: ر.ك: آشنايي با اديان بزرگ, حسيني توفيقي, نشر طه و مركز جهاني علوم اسلامي و سمت, ج پنجم,تهران,1381, ص 14 ذيل عنوان عيساي انقلابي.
[11] براساس روايات مسيحي يكي از حواريان به نام يهوداي اسخريوطي (خائن) حضرت را لو داد و حضرت دستگير شد و به صليب كشيده شد و پس از سه روز برخاست و به آسمان عروج كرد؛ و بنابر روايات اسلامي حواريون انسانهايي برجسته و پاكي بوده اند كه در راه ياري خداوند از هيچ كوششي فروگذار نكردهاند و حافظان كتابهاي الهي بوده اند كه آنان را مستحفظان هم ناميدهاند. ر.ك: عيون اخبار الرضا, ج 2, ص 19 و الكافي, ج 1, ص 293 و الميزان في تفسير القرآن, ج 3, ص 204.
[12] سفر اعمال رسولان, باب 7 و 8؛ شكنجه و شهادت استيفان, نخستين شهيد مسيحيت نيز از جنايات پولس است.
[13] پرفسور روژه گارودي در آخرين كتاب خود«Arons nous besoinde Dieu?» حرفهاي پولس را باعث نهادينه شدن استعمار و در خدمت ظالمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان ميكند؛ به علاوه در رسالة پولس رسول به روميان, باب 13, فقرات 1 ـ 7 ميبينيم كه پولس اطاعت محض از فرمانروايان را خواستار ميشود و اطاعت از حاكمان را (صرفنظر از حق يا ناحق بودنشان) اطاعت از خدا ميداند و جبرگرايي را ترويج ميكند: «هر شخص, مطيع قدرتهاي برتر بشود, زيرا كه قدرتي جز از خدا نيست و آنهايي كه هست از جانب خدا مرتب شده است.(1) حتي هر كه با قدرت مقاومت نمايد, مقاومت با ترتيب خدا نموده باشد(2)...».
[14] ظاهراً مارسيون و مرسيون يكي هستند (160 ميلادي) كه مسيحيان او را نخستين بدعت گذار مسيحي مي دانند؛ ولي ميتوان او را احياگر انديشههاي پولس در قرن دوم و از عاملهاي اصلي شكلگيري مسيحيت محرف فصلي دانست (ر.ك: جلال الدين آشتياني, تحقيقي در دين مسيح, ص 455)
[15] . استاد شهبازي مينويسد: «در سده هاي نهم و دهم ميلادي كشيشان نيك نفسي چون آگوبار ليوني و آدالبرت پراگي از فروش محدود كودكان مسيحي به وسيله حكمرانان مركز و جنوب اروپا شكوه ميكرد.» ر.ك: زرسالاران يهودي و پارلي, استعمار بريتانيا دليران, ج 2, شر موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي, چاپ اول, 1377, تهران, ص 136, مخالفتهاي كليساهايي با رباخواري نيز در تاريخ مشهور است. ر.ك: همان منبع ص 110.
[16] در همان منبع, جلد پنجم به طور مفصل اوج نفوذ امپراطوري شماني و بزرگترين دولت صد ساله رفاهمند اروپا را كه از آن مسليمن بود توضيح ميدهد و مناطق جغرافيايي تحت نفوذ مسلمين را كه تا جنوب آلمان هم پيش رفته بودند را دقيقاً بررسي ميكند.
[17] در همان منبع, جلد دوم, صفحات 100 تا 200 انواع شگردهاي زرسالاران يهودي در انباشت ثروت را با مثالهاي فراوان از منابع غربي بررسي ميكند.
[18] همان, ص 146 و ص 176 و ص 110 و همچنين كتاب «يهوديان و حيات اقتصادي مدرن»؛ پرفسور ورنس سومبارت, ترجمه رحيم قاسميان, نشر ساقي, چ اول, 84, تهران.
[19] دايرة المعارف يهود (جودانيكا), ج 11, ص 584.
[20] ر.ك: مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي (ناگفتههاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب) صفحه پاورقي روزنامه كيهان از 23 مرداد 82 تا 12 شهريور 82 توضيحات مبسوطي دارد.
[21] كتاب زرسالاران يهودي و پارسي, استعمار بريتانيا و ايران, همان, ج 2, ص 109.
[22] همان منبع, ج اول و دوم و پنجم در جاهاي متعددي اين مطلب مورد توجه قرار گرفته است.
[23] همان منبع, ج 1, ص 84 ـ 35.
[24] مصطفي عقاد كارگردان فيلم محمد رسول ا... (ص) در مصاحبه با سوره, شماره سوم بيان ميدارد كه مسلمانان بسياري سوار بر كشتيهاي كلمب بودند و نقشة راه را به كلب و واسكوداگاما و ساير دريانوردان غربي ميدادهاند ولي در تاريخ عمداً نام آنها حذف شده است.
[25] زر سالاران يهودي و پارسي, استعمار بريتانيا و ايران, همان, ج 1,ص 285 ـ 219 فصل رازهاي تمدن جديد غرب خصوصاً بخش پلانتوكراسي و تجارت جهاني برده و بخش غارت و توسعه يافتگي.
[26] در مورد روند شكلگيري و عقايد صهيونيستهاي مسيحي ر.ك: پيشگوييها و آخر الزمان, ج 1 و 2, مجموعه مقالات نشر موعود عصر (عج), تهران, 84؛ يدا... (چرا ايالات متحده آمريكا براي اسرائيل از منافع خود ميگذرد؟, گريسها, ترجمه عربي: محمد سماك, ترجمه فارسي: قبس زعفراني, نشر هلال, چاپ اول, تهران,1384, پروتستانتيزم, پيوريتانيسم و مسيحيت صهيونيستي, نصير صاحب حق, نشر هلال, چاپ اول تهران, 1384؛ مسيح يهودي و فرجام جهان, نوشته رضا هلال, ترجمه قبس زعفراني, نشر هلال, چاپ دوم, تهران, 1384.
[27] ر.ك: ترجمه ديني و مكاشفة عرفاني, محمدتقي هالي, مركز نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي (مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر, چاپ اول, تهران, 1379 و تجربه ديني و گوهر دين, عليرضا قائمينيا, نشر مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي, پژوهشكده خلفه و حكام, نشر بوستان كتاب قم (نشر دفتر تبليغات اسلامي) چاپ اول, 1381.
چرا کت استيونس خواننده مسيحي پاپ هم مسلمان شد؟!
جمعيت با هيجان و شور خاصي او را تشويق مي كرد و از او مي خواست يكي از آهنگهاي پاپ را كه قبلا اجرا كرده بخواند، آخر او از ستاره هاي بسيار مشهور موسيقي پاپ بود، ولي نمي دانم چرا در آن مجلسِ آماده، كاري را اجرا نمي كرد. مي گفت :«تصميم گرفته ام ديگر از آن آهنگها نخوانم.» اما گوش مردم به اين حرفها بدهكار نبود. او كه ديد اصرارها ادامه دارد بالاخره قبول كرد و گفت :«پس مي خواهم الان خيلي بهتر و زيبا تر از قبل بخوانم» و شروع كرد به خواندن، اما با ترتيلي زيبا: :«بسم الله الرحمن الرحيم, الحمد لله ربّ العالمين, ... ». سوره حمد كه تمام شد، تشويق حضارِ آلماني زبان بود كه فضاي سالن را پر كرد. او كسي نبود جز يو سف اسلام ( كت استيونس)كه بعداز تحقيقات مفصلي اسلام آورده بود . از زبان خود او بخوانيم:
بسم الله الرحمن الرحيم
از لحظه تولد، به انسان وظيفه بزرگي داده مي شود كه اين وظيفه بر اساس موقعييت او به عنوان برترين موجود جهان خلقت تعريف شده است، انسان براي جانشيني خدا خلق شده و اين خيلي مهم است كه انسان با تشخيص اين موضوع خودش را از همه چيزهاي بي ارزش و باطل رهائي بخشد و اين زندگي را فرصتي بداند براي تدارك زندگي بعدي. (آخرت) هر كس اين شانس (موقعييت) را از دست بدهد، هرگز شانس دوباره به او داده نخواهد شد تا دوباره برگردد.چون خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد:هنگامي كه انسان براي محاسبه بر انگيخته مي شود مي گويد: اوه خداي بزرگ! ما را دوباره برگردان و يك شانس ديگر به ما بده و خدا خواهد گفت: اگر تو را برگردانم تو همان كارهاي سابق را انجام مي دهي.
تربيت و شكل گيري عقايد اوليه
من در يك شهر مدرن دنيا با تمام تجملات و زندگي سطح بالا و مشاغل مختلف متولد و بزرگ شدم. خانواده ام يك خانواده مسيحي بود. همه ما مي دانيم كه همه كودكان بر اساس طبيعت اصلي شان (فطرت) متولد مي شوند. ياد گرفتم كه خدا وجود دارد ولي دستوري وجود نداشت تا با او ارتباط برقرار كنم؛ بنابراين بايد از طريق (حضرت) عيسي(ع) ارتباط برقرار مي كردم. او در حقيقت يك در به سوي خدا بود و اين موضوع كم و زياد مورد قبول من واقع شده بود، ولي قادر به هضم آن نبودم. با دقت به بعضي از مجسمه هاي حضرت عيسي(ع) نگاه مي كردم. آنها فقط سنگ بودند، بدون زندگي. وقتي مسيحيان مي گفتند خدا سه تاست اين براي من يك موضوع بغرنج بود ولي راجع به آن بحثي نكردم و كم يا زياد به هرحال به آن معتقد بودم. من بايد به عقايد پدر و مادر احترام مي گذاشتم.
ستاره پاپ
به مرور زمان از اين بحث ها فاصله گرفتم و شروع به ساخت موسيقي كردم، دلم مي خواست كه يك ستاره بزرگ شوم. آنچه در فيلم ها مي ديدم انجام مي دادم. شايد آن خداي من شده بود و هدف من جمع آوري پول شد. دائي ام يك ماشين زيبا داشت. با خودم گفتم خوشا به حال او! به هر چيزي كه دلش ميخواست رسيده، انسانهاي اطراف من با تاثيري كه روي من داشتند باعث شدند كه فكر كنم اين دنيا خداي من است و تصميم گرفتم كه دنيا خداي من باشد. و تلاش كنم كه پول زيادي به دست آورم و زندگي بزرگ و مجللي داشته باشم. اكنون الگوي من براي موفقيت ستاره موسيقي پاپ شدن بود؛ بنابراين شروع به ساخت ترانه كردم. ولي يك احساس عميق براي ميل به بشريت و انسان دوستي داشتم، با اين احساس كه اگر ثروتمند شوم به انسانهاي فقير كمك ميكنم . خداوند در قرآن ميفرمايد: «ما قول ميدهيم ولي تا به چيزي ميرسيم، ميخواهيم آن را نگه داريم و حريص ميشويم.» و اين اتفاق افتاد، من خيلي مشهور شدم. گر چه فقط يك نوجوان بودم ولي اسم و عكسم در تمام رسانهها پخش شد. آنها زندگي مرا وسعت بخشيده بودند و ميخواستم زندگيام وسعت بيشتري داشته باشد، (لذت بيشتري ببرم) وتنها راه آن بود كه مست باشم، با شراب و دارو . . .
در بيمارستان
بعد از گذشت يكسال از موفقيت مالي من و زندگي سطح بالا شديداً بيمار شدم و اين زماني بود كه شروع كردم به فكر كردن: «براي من چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا من فقط جسم بودم و هدف از زندگي صرفاً خشنود كردن و ارضاي نيازهاي جسماني بود؟» به زودي فهميدم اين بلا يك موهبت الهي بوده است كه از سوي خدا براي من نازل شده است و يك شانس (موقعيت) براي باز كردن چشمهايم به سوي حقيقت بود، با خود انديشيدم چرا اين جا هستم؟ چرا در رختخواب هستم، و شروع كردم تا پاسخي بيابم. در آن موقع يك علاقه شديد در مورد عرفان و فلسفه شرق در من پيدا شده بود. شروع به مطالعه و تفكر در مورد مرگ كردم و اين جستجو ادامه يافت و متوقف نشد. اكنون احساس ميكردم در راه برگشت و رسيدن به زندگي با بركت و پر فضيلت هستم. به تفكر عميق پرداختم و سپس به گياه خواري روي آوردم. اكنون به صلح، آرامش و قدرت گياهان معتقد شده بودم. اين اولين مراحل بازگشت از عقايد اوليه بود. ولي مشخصاً معتقد بودم كه من فقط يك جسم نيستم و اين آگاهي را در بيمارستان دريافتم. روزي در حياط بيمارستان قدم ميزدم كه ناگهان باران گرفت، در همين حين به دنبال يك پناهگاه ميگشتم به ناگاه دريافتم: «من تشخيص ميدهم بدنم تر خواهد شد؛ در حقيقت بدن من به من ميگويد تر خواهد شد. و اين مرا به اين فكر رهنمون شد كه بدن من همانند الاغ ميماند و تربيت شده، كه در اين مواقع بايد كجا برود و با خود گفتم: اگر الاغ هم به جاي تو بود همين كار را ميكرد.اينجا بود كه فهميدم در من چيزي به نام خواهش نفساني وجود دارد و اين يك هديه خداوند بود. در همين حال حس كردم كه ميل شديدي به خدا دارم. دوباره شروع به ساخت موسيقي نمودم، ولي اين بار افكار و عقايد خودم را در اشعارم منعكس ميكردم. در يكي از اشعارم را به خاطر ميآورم كه ميگفتم: «ميخواهم بدانم، ميخواهم بدانم چه كسي بهشت را آفريده است وچه كسي جهنم را.آيا ميتوانم بدانم كه تو در كنارمي يا به صورت يك سلول خاكياي، در حالي كه ديگران در يك هتل بزرگ (جهان بزرگ هستي) به دنبال تو ميگردند.
و اكنون ميدانم كه آن موقع در راه شناخت خدا بودم. بعلاوه شعري نوشتم كه نامش «راه پيدا كردن خدا» بود و دوباره در دنياي موسيقي مشهور شدم. واقعاً برايم شرايط سختي به وجود آمده بود؛ چون در حال ثروتمند و مشهور شدن بودم و دقيقاً در همان ايام خالصانه به دنبال حقيقت ميگشتم. سپس به موقعيتي رسيدم كه حق را به بودا ميدادم ولي براي ترك دنيا و رهبانيت آماده نبودم و سعي ميكردم دنيا را با آن تركيب نمايم. در حقيقت براي گوشه گيري از اجتماع آماده نبودم. ديگر از آئين ذن و اعداد رمزي و كارتهاي فال و طالع بيني خسته شده بودم (آئين بودا و ذن از اديان و مكاتب جنوب شرق آسيا هستند)، سعي كردم به كتاب مقدس (تورات و انجيل) برگردم ولي چيزي نيافتم. در اين زمان هنوز با اسلام آشنائي نداشتم و ناگهان يك معجزه رخ داد: «اسلام در يك دستش تلاش براي آباداني دنيا و در دست ديگرش صلح آرامش را به انسانها هديه ميدهد.» برخلاف كليسا و كنيسه هاي پوچ و تهي، شديداً تحت تاثير قرار گرفتم.
آشنايي با قرآن
وقتي برادرم از سفري با خود برگشت با خودش يك قرآن ترجمه شده آورد كه آن را به من داد، او مسلمان نشده بود ولي احساس كرده بود چيزهائي در اين عقيده و دين وجود دارد و ميتوانيم چيزهائي در آن بيابيم و اين زمان بود كه من كتابي دريافت كرده بودم كه راهنمايم بود و همه آنچه را ميخواستم در آن برايم گفته بود: «هدف از زندگي چيست؟ حقيقت چيست؟ و چه خواهد شد؟ از كجا آمده ام؟» حس كردم كه اين يك دين صحيح است، ديني كه مردم غرب آن را درك نكردهاند و نه اينكه فقط يك دين براي دوران پيري باشد. در غرب مردم به دنبال ديني هستند كه صرفاً رفتار آنها را تائيد كند تا بتوانند احساس خوبي از خودشان داشته باشند (جدايي دين از دنيا در غرب) و من به دنبال اين هدف نبودم من در ابتدا در بين اصالت روح و جسم متحير شدم. سپس دريافتم روح و جسم جدا نيستند و نبايد هدفم را اين قرار دهم كه صرفاً در كوه به دنبال تعالي روح خود باشم. ما بايد به دنبال رضاي الهي باشيم. (در تمام صحنه هاي زندگي) آن وقت است كه مي توانيم از فرشته ها هم بالاتر رويم. اكنون اولين چيزي كه دلم مي خواست انجام دهم «مسلمان شدن» بود. فهميده بودم كه:همه چيزها از آن خداست و هرگز خواب او را درنمييابد او همه چيزها را آفريده است.» اينجا بود كه به خودم باليدم كه فهميدم چرا اينجا هستم (خلق شدهام) و چقدر ارزشمند هستم. ولي خودم خودم را خلق نكردهام و همه هدف اين بود كه در شروع كاملاً تسليم آموزشهايي باشم كه آن را به اسم «الاسلام» ميشاختم در اين حال به دنبال اين بودم كه ايمان عميقي در خودم كشف كنم. احساس ميكردم كه مسلمان هستم، در هنگام قرآن خواندن حس ميكردم كه تمام پيامبران الهي پيغام شبيه هم براي بشريت آوردهاند، پس چرا مسيحيت و يهوديت از هم مجزا هستند؟، و فهميدم كه مسيحي ها خدا را آن گونه كه حضرت مسيح(ع) قبول كرده بود قبول نكرده اند و كلام خدا را تغيير داده اند (تحريف كرده اند) و بخاطر همين است كه مسيحيان اشتباها مسيح را فرزند خدا ميدانند. (!)
همه آنچه را ميخواستم دريافتم و اين از زيبايي قرآن بود كه خواسته بود تحقيق كنيم و دليل بياوريم تا خورشيد يا ماه افول كننده را نپرستيم و فقط خداي خالق جهان را بپرستيم و در مورد مخلوقات خدا مانند خورشيد و ماه و ساير مخلوقات فكر كنيم كه: «چگونه است كه ماه و خورشيد كه با هم بسيار متفاوت هستند به صورت منظم در آسمان ظاهر ميشند و ما آنها را هم اندازه ميبينيم و گاهي هم در كنار هم و باز در طرف ديگر آسمان افول مي كنند.» حتي هنگامي كه فضا نوردان به فضا ميروند و ناچيزي زمين و وسعت فضا را مشاهده ميكنند بسيار تحت تاثير قرار ميگيرد چون صداي خدا را شنيدهاند. وقتي دوباره قرآن را خواندم در آن نماز را يافتم و مهرباني و صدقه را. البته هنوز مسلمان نشده بودم ولي ميدانستم تنها قرآن به سوالاتم جواب خواهد داد و براي من فرستاده شده و آن را به صورت يك راز مخفي كردم؛ اما باز هم قرآن در سطوح مختلفي با من ارتباط برقرار ميكرد كه من آنها را ميفهميدم آنجا كه ميفرمايد: «آنان كه ايمان آوردهاند نميتوانند با كفار دوستي كنندوايمان آورندگان باهم برابرند.» در اينجا بود كه خواستم برادر مسلمانم را ملاقات كنم.
تبديل
سپس تصميم گرفتم به بيت المقدس سفر كنم (همانگونه كه برادرم رفته بود). به مسجدي رفتم و آنجا نشستم. مردي از من پرسيد كه چه ميخواهم؟ گفتم: كه مسلمان شدهام. گفت: اسمت چيست؟ گفتم :استيونس. او متحير شد و من به صف نمازگزاران پيوستم. (براي اولين بار با آنكه هنوز مسلمان نشده بودم با جماعت نماز خواندم). احساس ميكردم موفق نشدهام. به لندن برگشتم. با خانمي به نام نفيسا ملاقات كردم و به او گفتم كه ميخواهم اسلام را در آغوش بگيرم و او مرا به مسجدي (هدايت كرد و آن زمان سال 1977 بود. بعد از حدوداً يك و نيم سال كه براي اولين بار قرآن را ديده بودم، اكنون به اين نتيجه رسيده بودم، كه بايد تمام افتخاراتم را رها كنم بنابراين در يك روز جمعه نزد امام (روحاني) رفتم و عقيدهام را بيان كردم. (شهادتين را گفتم). تو كسي بودي كه قبل از اين به قلههاي شهرت و ثروت رسيدهاي و هدايت چيزي بود كه از تو دوري ميكرد. خوشحالم كه به سختي تلاش كردم تا هنگامي كه قرآن را ديدم. اكنون ميدانم كه مستقيماً ميتوانم با خدا ارتباط برقرار كنم برخلاف مسيحيت يا ساير مذاهب مانند هندو كه ميگويد: «شما ارزش گاو (پاي عقبي گاو) را نميدانيد. ما معتقد هستيم خدا يكي است، اما اين تنها راه برقراري ارتباط با خداست.» آنچه كه او (نفيسا) ميگفت دستوري براي رسيدن به خدا بود. خدايي كه همسران (ازواج) را آفريده بود و از ما مي خواست از هدفهائي كه مانند بت زندگي ما را فراگرفته، رهايي يابيم. اسلام تمام حصارها را شكست، و آنچه كه مؤمنان را از بيايمانها جدا ميكند صلاه (نماز) است. و اين بود ماجراي تطهير من.در پايان ميخواهم بگويم: آرزو دارم هر آنچه انجام ميدهم براي رضاي خداوند باشد و هرگز با مسلماني رو به رو نشوم كه اسلام را در آغوش نگرفته باشد. (از صميم قلب ايمان نداشته باشد.) وقتي قرآن را خواندم در آغاز فهميدم كسي بر كس ديگري برتري ندارد. (اشخاص مهم نيستند) اين اسلام و تقوي است كه به همه چيزها رجحان دارد و اگر براساس رفتار و منش پيامبر (صلي الله عليه و سلم) عمل كنيم مسلماً موفق خواهيم بود. باشد تا خداوند ما را دنباله رو پيامبر (صلي الله عليه و سلم) قرار دهد. آمين. يوسف اسلام (كت استيونس خواننده سابق پاپ)
در صورتي كه تمايل داشته باشيد با آقاي يوسف اسلام بيشتر آشنا شويد، ميتوانيد در سايتهاي جستجو كلمات Yusuf Islam يا Cat Stevensرا جستجو نمائيد.
نشاني پست الكترونيكي او: catstevens1999@yahoo.com ؛ Researcher:sayeedmostafa@onebox.com
با تشکر از : مدرسه عشق؛ طرح شهيد مظلوم آيت الله دکتر بهشتي ؛ با همکاري شهرداري يزد؛ تابستان1384
qods1383@yahoo.com E_maili
دوستم در وبلاگ مسيحيت يهودي پس از گذاشتن مطلب بالا در تاريخ دوم مهر 1384 واکنش هايي را از چند جاهل مشاهده کرد و در تاريخ نوزدهم مهر 1384 چنين نوشت:
فکر نمي کردم مطلبی را که در مورد اسلام آوردن يکي از ستارگان موسيقي در غرب بود، اينقدر خشم بعضي را برانگيزد که حتي به فحاشي بيفتند:
برايم بدون اسم پيام گذاشته بودند: يعني انقدر دين اسلام غبرقابل دفاعه... که همش منتظريد يک همجنسبازي چيزي... ديوونه اي... مايکل جکسوني... اسلام بياره... هي با بوق و کرنا به مستشارانه خياليتون تقديم کنيد!!!!... يارو رفته همه کثافتکارياشو کرده ... همجنسبازياشو هم کرده ديگه انگيزه اي براي زندگي نميبينه!!!... يهو يادش مياد که بابا ميتونه مسلمون بشه... و تا آخر عمرش... باسيه زندگي کردنش "انگيزه" داشته باشه!!!!
براي اين فرد نوشتم: سلام بر آقا يا خانمي که با نام <يکي> مطلب غير مودبانه بالا را نوشته است.
بدان که هر چه بيشتر بي ادبي کنيد که بار اولتان هم نيست، به حقانيت اسلام بيشتر اعتراف کرده ايد. اگر حرف منطقي داشته باشيد آماده شنيدنش هستم. ضمنا حداقل شجاعت نوشتن اسم يا ايميل خود را داشته باشيد.
وباز جواب داد: حرفه منطقي با تو؟ هه هه هه هه هه هه بابا انقدر منو نخندون!!! من نميتونم از پسش بربيام!!!! تو؟؟؟؟ حرف منطقي!!!!! واي واي ... آي دلم... هه هه هه هه لذا تصميم گرفتم بيشتر در مورد کت استيونس (يوسف اسلام) بنويسم. بعد از سرچ نتايج جالبي بود که برايتان برخي را مي آورم:
يوسف اسلام دلزده از مسيحيت ودنياي شهوت بارغرب به دنبال آرامش درقرآن
مانند بسياري از کساني که در دنياي وحشي غرب دنبال راهي براي آرامش مي گردند، رو به سوي شرق آورد و با رفتن به سوي اسلام به آرامشي که خود مي خواست رسيد. البته محبوبيت او و نامي که در دل ميليونها طرفدار قديمي اش به يادگار گذاشت، هميشه برايش دردسر شد، دردسري که باعث شد تا دولت آمريکا يک سال قبل در سپتامبر ۲۰۰۴ مانع ورود ستاره پاپ قديمي شود
يک ضد اسلام ناب يوناني
کت استيونس يا استفن دميتر جورجيو در روز بيست و يکم جولاي سال ۱۹۴۸ به دنيا آمد. پدرش يوناني- قبرسي و مادرش سوئدي بود. او مي گويد : پدر و مادرم من را به مدرسه کاتوليک ها فرستادند. خانواده ام خشکه مقدس نبودند، اما دلشان مي خواست اصول اخلاقي در ذهنم ريشه بگيرد. من ضد اسلام بار آمدم، چون يوناني ها و ترک ها از هم بيزار بودند و من هم تمام قوانين خانواده پدري ام را خوب ياد گرفته بودم و از ترک ها و در نتيجه مذهبشان، اسلام متنفر بودم.خانواده اي مسلمان در همسايگي ما زندگي مي کردند و ما هميشه سعي مي کرديم فاصله مان را با آنها حفظ کنيم. استعداد هاي هنري من در سنين خيلي پايين شکوفا شد و مادرم مشوق اصلي من بود. تا ديروقت نقاشي مي کردم و مادرم مرا به رختخواب نمي فرستاد . چندي بعد به طرف موسيقي کشيده شدم.در خانه مان پيانو بزرگي داشتيم که نواختن اش را خيلي زود آموختم .بعد سازم را به گيتار تغيير دادم و چند آهنگ ساختم و در استوديو پايين خيابان ضبط شان کردم. به محض اين که نامم را به کت استيونس تغيير دادم همه چيز روبراه شد.
ماي ليدي دانبارويل
وقتي هجده سالم بود اولين ترانه ام با عنوان من سگم را دوست دارم روانه بازار شد و بعد از آن زندگي ام عوض شد. با من مصاحبه مي کردند و عکس مي گرفتند و دختر ها ولم نمي کردند.با وجود اينکه زندگي اجتماعي ام را زود شروع کرده بودم، اما هميشه در جستجو بودم. مي دانستم که بايد از زندگي چيزي بدست بياورم. اوايل گمان مي کردم ثروت پاسخ تمام سوالات من است، اما چنين نبود. در نوزده سالگي سل گرفتم و در بيمارستان بستري شدم. دوران وحشتناکي بود و من با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم. مدتي که بستري بودم به چيز هاي زيادي فکر کردم که به من کمک کرد تا دنيا را جور ديگري ببينم.
يوناني هاي ۷۰: کت استيونس و دميس روسوس
کت استيونس در اواخر دهه شصت يک سري ترانه پر فروش مثل دنياي وحشي و بانو دانبارويل خواند که بعد ها با انتشار آلبوم هاي مختلف موفقيت اش را تکرار کرد. در نيمه دوم دهه هفتاد دو يوناني الاصل، کت استيونس و دميس روسوس چهره هاي بزرگ موسيقي جهان بودند، ترانه هاي شان زير لب تکرار مي شد، صفحه هاي شان همه جا خريداري مي شد و وقتي در کنسرت ها ظاهر مي شدند صداي فرياد طرفداران شان گوش ها را کر مي کرد. کت استيونس در دهه هفتاد يک فوق ستاره بين المللي بود. او در سال ۱۹۷۷ مسلمان شد و دو سال بعد نامش را به يوسف اسلام تغيير داد و اين چنين کت استيونس دنياي موسيقي را براي هميشه ترک کرد.
مي خواستم بزرگ تر و بزرگ تر باشم
او درباره نوجواني اش مي گويد: من در خانواده مسيحي به دنيا آمدم اما مي دانيم که هر کودکي با فطرت خودش زاده مي شود اما والدينش دين او را تعيين مي کنند.من هم به عنوان يک مسيحي ياد گرفته بودم که خدا وجود دارد اما هيچ ارتباط مستقيمي با خدا وجود نداشت و ما از طريق عيسي مسيح با او در ارتباط بوديم و در واقع او دروازه ارتباط ما با خدا بود.من اين موضوع را کم و بيش پذيرفته بودم، اما قادر به هضمش نبودم. با شروع خوانندگي کم کم از اين مسائل دور مي شدم. مي خواستم ستاره اي محبوب باشم. شروع به پول در آوردن کردم و خودم را غرق در موسيقي و شهرت کردم، حالا ديگر الگوي من خوانندگان پاپ بودند. با وجود اينکه شهرت و ثروت داشتند به خداي گم کرده ام بدل مي شدند، اما در درونم به بشريت فکر مي کردم. مي خواستم با ثروتي که بدست مي آوردم به انسان ها کمک کنم. در نتيجه مشهورتر شدم و هنوز نوجوان بودم و رسانه من را بزرگ تر انچه که بودم نشان مي دادند. اين شد که من هم تصميم گرفتم بزرگ تر از آنچه بودم بشوم و تنها راهش هم دوري از مشروب و مواد مخدر بود.
لطف خدا شامل کت استيونس شد
بعد از يک سال موفقيت و گذراندن يک زندگي مرفه، بيمار و بستري شدم . آنجا بود که به فکر اين موضوع افتادم : چه اتفاقي براي من افتاده است؟ آيا من فقط يک جسم هستم که بايد تلاش کنم که جسمم را راضي نگه دارم؟ و حالا متوجه شدم که طرح شدن اين سوالات در ذهن من لطف الله بود.بعد شروع به کنکاش درباره سوالاتم کردم.آن زمان مردم گرايش زيادي به عرفان شرق پيدا کرده بودند. مطالعاتم را آغاز کردم و اولين چيزي که برايم روشن شد مسئله مرگ و ادامه پيدا کردن روح بعد از نابودي جسم بود.من دريافتم که تنها يک بدن نيستم. يک روز در بيمارستان به اين نکته پي بردم. آن روز مشغول قدم زدن بودم که باران گرفت و من به طرف سرپناهي دويدم ؛ بعد با خودم گفتم که بدنم خيس شد و به من گفت که من خيس شدم و من فکر کردم که بدنم مثل خري است که بايد او را هدايت کرد. در غير اين صورت اين خر است که تو را به هر کجا که مي خواهد مي برد. بعد فهميدم که من يک راه در پيش رو دارم و آن دنبال کردن راه خداست.
راه پيدا کردن خدا
آن زمان به شدت از مسيحيت دلزده شده بودم و تصميم گرفتم ترانه هايي بسازم که مضمونش با افکارم سازگار باشد. مثل: « اي کاش مي دانستم اي کاش مي دانستم چه چيزي بهشت را مي سازد وچه چيزي جهنم را. آيا تو را درحالي که ديگران به هتل هاي بزرگ مي روند در بسترم يا در سلولي خاک گرفته باز مي يابم ؟ » و من مي دانستم که اين راه من است.ترانه ديگري هم با اين عنوان نوشتم: « راه پيدا کردن خدا» ومعروف تر شدم. بعد به مرحله اي رسيدم که بايد بوديسم و تمام روش هايش را انتخاب مي کردم، اما براي تارک دنيا شدن آماده نبودم . هنوز به دنيا و زندگي اجتمايي وابسته بودم و نمي توانستم به جرگه راهبان بودايي بپيوندم . من زن و ئي چينگ و رموز اعداد و فال ورق را هم امتحان کردم، حتي انجيل را بازخواني کردم، اما جوابي نگرفتم . در آن زمان چيزي از اسلام نمي دانستم، تا اينکه اتفاقي افتاد که من آن را معجزه مي دانم.
يوسف اسلام به دنيا آمد
برادرم از مسجدي در اورشليم ديدن کرده بود و تحت تاثير شور زندگي که در آن جريان داشت- بر خلاف کليسا ها و کنيسا ها که خالي بودند- و فضاي آرامش بخش آن قرار گرفته بود. وقتي به لندن بازگشت ترجمه اي از قرآن را به من داد. قرآن کتاب راهنماي زندگي من شد، چون درباره روش هاي زندگي و هم درمورد حقيقت هستي در آن نوشته شده بود و من متوجه شدم که اسلام دين واقعي است، البته نه به معناي غربي اش که فقط به درد دوران کهنسالي مي خورد. چون در غرب وقتي کسي به ديني مي گرايد به او فناتيک مي گويند، اما من فناتيک نبودم و در ابتدا ميان رابطه بين جسم و روح سردرگم شده بودم. من با گرويدن به اسلام پاسخ تمام سوالاتم را پيدا کردم.
شيطان روحش را ترک کرد و دنياي موسيقي را رها کرد
پس از اين واقعه بود که کت استييونس مانند روحي شيطاني جسمش را ترک کرد و يوسف اسلام مانند روحي الهي در او حلول کرد، او نامش را به يوسف اسلام تغيير داده بود، نامي که هرگاه دوستدارانش ترانه بانوي داربانويل را زيرلب زمزمه مي کردند، آزارشان مي داد، يا هرگاه که مسلمانان هوادارش وقتي به گذشته يوسف اسلام رجوع مي کردند نام بانوي داربانويل قلقلک شان مي داد.
يوسف اسلام براي کودکان چنين سروده است:
من کودکي بودم
لبريز از خنده
من کودکي بودم که براي امروز زندگي مي کردم
چشمانم سرشار از نور آفتاب بود
قلبم پر از لبخند
من کودک امروز بودم
منبع: http://roozonline.com/01newsstory/010059.shtml
انتشار تمامي آثار يوسف اسلام در ايران
تمامي آلبوم هاي خواننده انگليسي مسلمان "يوسف اسلام"(کت استيونس) از سوي مرکز موسيقي حوزه هنري به بازار موسيقي ايران در قالب چهار سي دي ام پي تري عرضه شد. به گزارش مهر، چهار سي دي ام پي تري صوتي حاوي تمامي آلبوم هاي يوسف اسلام از ابتداي اين هفته به همت مرکز موسيقي حوزه هنري، به بازار موسيقي ايران عرضه شده است . پيش از اين نيز در سال گذشته، اين مرکز اقدام به چاپ کتاب ترانه هاي يوسف اسلام به همراه ترجمه متن فارسي آن توسط " حسين دي پير" کرده بود و امسال در راستاي کامل نمودن اين اقدام در معرفي يک خواننده مسلمان، افقدام به عرضه تمامي آلبوم هاي اين هنرمند کرد. در اين سي دي ها که حاوي 14 آلبوم از آثار کت استيونس است، به ترتيب آلبوم هاي " ماتيو و پسران"،" اساتيد جديد"،" مونا بن ژاکون"(آلبوم اول)، " چاي براي مرد قايقران" و "گربه وحشي و زخمه" (آلبوم دوم)، " گاو را از شاخش بگير"،" بيگانه"،" بودا و جعبه شکلات"،" اعداد" (آلبوم سوم)،" ايزيتسو"،" بازگشت به زمين"،" پراکنده ها"،"زندگي آخرين پيامبر" و " الف از آن الله است" (آلبوم چهارم) گنجانده شده است. گفتني است که يوسف اسلام قصد دارد تا پس از سي سال، امسال آلبومي ديگر از خود را راهي بازار موسيقي جهان کند. منبع: http://fardanews.com/shownews.php?id=12147
يوسف اسلام پس از سي سال يک آلبوم موسيقي منتشر مي کند
خواننده مسلمان انگليسي که سالهاست پس از گرويدن به اسلام آلبومي را منتشر نکرده است و عمر خود را صرف خدمت به اسلام و تبليغ اين دين نموده است، در حال حاضر تصميم گرفته تا در اين فصل آلبوم جديدي خود را منتشر کند. يوسف اسلام 58 ساله، دليل اين تصميم را پيوند دادن عقايد مذهبي اش با دنياي موسيقي پاپ رايج درغرب که آن را دنياي " گناه و طمع" مي خواند، دانست. او دربعضي از قطعات اين آلبوم ، ديدگاه هاي سياسي اش را منعکس کرده است و بعضي ديگر از آنها به گوشه هايي از تجربه هاي مذهبي او که تحت تاثير روحانيوني که در روزهاي جواني در سال 1978 وي را به سمت گرويدن به اسلام سوق داده بودند، اختصاص دارد. او در اين آلبوم تصميم گرفته است تا برخي از قطعات قديمي اش را که حاوي پيام هاي اخلاقي بوده اند را هم با تنظيم جديد بگنجاند. يوسف اسلام که با نام " کت استيونس " پيش از مسمان شدن، از معروف ترين خواننده هاي دهه 70 به شمار مي رود، چندي پيش به اتهام تروريست بودن از فرودگاه نيويورک به کشورش انگلستان برگردانده شد و پس از رفتن به دادگاه و تبرئه شدن، غرامتش را به کودکان سونامي بخشيد. گفتني است که وي جنگ افغانستان وعراق و همچنين واقعه 11 سپتامبر را محکوم کرده است. منبع: http://www.artmusic.ir/News/show.asp?Id=5702
اوراباکدام نام مي شناسيد؟کت استيونس يايوسف اسلام؟
استيفن ديميتري گئورگي بانام هنري کت استيونس يکي ازنام آوران موسيقي انگلستان وجهان به شمارمي آيد.خواننده ي مشهورانگليسي که بيش ازآنکه مردم اورابه عنوان يک چهره ي شناخته شده درزمينه ي موسيقي بشناسند به عنوان يک فعال اسلامي به ذهن مي آورنداوکه درجواني بيش از25ميليون نسخه ازآلبومهايش درجهان به فروش رفته بود و از محبوبيتي کم نظير در موسيقي برخوردار شده بود درسال1977به دين اسلام مشرف شدونام يوسف اسلام را براي خويش برگزيدنامي که ازآن پس برآلبومهاي اونقش بست. يوسف اسلام درسال1948ازپدري يوناني وازمادري سوئدي درلندن چشم به جهان گشودوتحصيلات مقدماتي خودرادرزادگاه مادرش درسوئدبه پايان بردودردهه ي 60 به انگلستان بازگشت چندصباحي را به کاردررستوران پدرش گذراندوسپس واردکالج همراسميت شد.ازهمان موقع بودکه تنظيم واجراي قطعات موسيقي محلي را باگيتارشروع کردوکم کم براي خودش شهرتي دست وپاکرد.اودرسال1967اولين کارش رابانام متي وپسرش ضبط کردکه به سرعت موردتوجه قرارگرفت به طوريکه 2ترانه ازاين آلبوم درجدول 10ترانه برترانگلستان قرارگرفت.به دنبال موفقيت بزرگ آلبوم نخست ,اواقدام به برگزاري کنسرت درسراسرانگلستان کردتااينکه سال بعددومين آلبوم خودرامنتشرکردتااينکه درسال1969دچاربيماري سل شدووضع جسمي چنان به وخامت گرائيدکه پزشکان ازاوقطع اميدکردنداين خواننده محبوب نزديک به يک سال دربيمارستان تحت مداواقرارگرفت وپس ازکسب بهبودي وجودش دستخوش انقلابي روحاني شدوباعلاقه ائي مثال زدني شروع به مطالعه درزمينه ي اديان ومذاهب شرقي کردوازاين پس بودکه ترانه هايش همگي سويه هائي درونگرايانه پيداکردند.
دوآلبوم بعدي اوبرايش موفقيتي خيره کننده درپي داشت تاجاييکه دوترانه ازآلبوم زارع به نامهاي دنياي وحشي و پدروپسراوراتبديل به چهره اول موسيقي محلي درامريکاکردوبرايش جايزه ي مجسمه ي طلايي رابه همراه داشت موفقيتهاي کت استيونس درالبومهاي بعدي هم ادامه يافت تااينکه درسال1973برادرش ديويدکه مي دانست وي چقدرشيفته ي مطالعه پيرامون اديان مختلف است دربازگشت ازسفري که به خاورميانه داشت برايش يک نسخه ي قرآن به زبان انگليسي هديه آورداوازمطالعه قرآن چنان مبهوت شدکه تحقيقي همه جانبه رادرباره ي دين اسلام شروع نمود وبالاخره درماه دسامبر1977دريکي ازمساجدشهرلندن زسمابه دين اسلام مشرف شدونام يوسف اسلام رابراي خويش برگزيدودرطي دهه ي 80اوازفعالترين چهره هاي جامعه ي اسلامي انگلستان بودوددرهمين سالهااقدام به تاسيس وراه اندازي يک مدرسه اسلامي کردکه امروزه يکي ازمعتبرترين مدارس اسلامي انگلستان به شمارمي رود.درسال1989وبه دنبال صدور فتواي حضرت امام(ره)درموردسلمان رشدي يوسف اسلام حمايت خودراازامام به صراحت عنوان داشت وهمين موضوع سبب شد تاتحريم هنري اوبه پايه ايي برسد که ايستگاههاي راديوئي امريکاپخش ترانه هاي اوراممنوع کردند ويکي ازاين ايستگاههاي راديوئي اعلام کردبه کليه ي کساني که آلبومهاي کت استيونس خودراتحويل دهند. نسخه ايي رايگانم ازکتاب موهن آيات شيطاني اهداخواهندکرد.
يوسف اسلام درسال1995آلبومي رابانام زندگاني آخرين پيامبرمنتشرکردکه هرچنددرغرب موردبي مهري قرارگرفت درکشورهاي اسلامي بااستقبال فراوان روبه روشدوازجمله درکشورترکيه عنوان برترين آلبوم سال رابه خوداختصاص داددرسال1997اين خواننده مسلمان انگليسي وفت خودراصرف آلبومي کردکه کشتارکودکان مسلمان بوسنيائي دربالکان را منعکس مي کرداين آلبوم که يک سال بعدمنتشرشدمن توپي ندارم که بغردنام داشت واماازجديدترين آلبومهاي وي آلبوم درستايش آخرين پيامبر نام داشته که نکته ي جالب لوخ فشرده ي اين اثرمي باشدکه معطربه بوي گل سرخ مي باشدبه نحوي که بابازکردن قاب آن بوي خوش گل سرخ به مشام مي رسد يوسف اسلام درپاسخ به اين سوال که چرالوح اين آلبوم به چنين رايحه ايي آعشته شده است مي گويد:گل سرخ نمادوجودمقدس حضرت پيامبراست ورايحه ي گل سرخ عطرحضورايشان است منبع: http://tehranjelesiha.persianblog.com/?date=13830127
آلبوم موسيقي يوسف اسلام پس از سي سال
يوسف اسلام (کت استيونس)، خواننده مسلمان انگليسي، پس از سي سال، آلبوم جديدش را منتشر مي کند.
به گزارش مهر، خواننده مسلمان انگليسي که سالهاست پس از گرويدن به اسلام آلبومي را منتشر نکرده است و عمر خود را صرف خدمت به اسلام و تبليغ اين دين نموده است، در حال حاضر تصميم گرفته تا در اين فصل آلبوم جديدي خود را منتشر کند.يوسف اسلام 58 ساله، دليل اين تصميم را پيوند دادن عقايد مذهبي اش با دنياي موسيقي پاپ رايج درغرب که آن را دنياي «گناه و طمع» مي خواند، دانست.او دربعضي از قطعات اين آلبوم ، ديدگاه هاي سياسي اش را منعکس کرده است و بعضي ديگر از آنها به گوشه هايي از تجربه هاي مذهبي او که تحت تاثير روحانيوني که در روزهاي جواني در سال 1978 وي را به سمت گرويدن به اسلام سوق داده بودند، اختصاص دارد.او در اين آلبوم تصميم گرفته است تا برخي از قطعات قديمي اش را که حاوي پيام هاي اخلاقي بوده اند را هم با تنظيم جديد بگنجاند.يوسف اسلام که با نام «کت استيونس» پيش از مسمان شدن، از معروف ترين خواننده هاي دهه 70 به شمار مي رود، چندي پيش به اتهام تروريست بودن از فرودگاه نيويورک به کشورش انگلستان برگردانده شد و پس از رفتن به دادگاه و تبرئه شدن، غرامتش را به کودکان سونامي بخشيد.گفتني است که وي جنگ افغانستان وعراق و همچنين واقعه 11 سپتامبر را محکوم کرده است. منبع: خبرگزاري مهر [CAT STEVENS] mehrhormoz@parsimail,com
بد نيست قسمتهايي ازمقاله يک سينه چاک موسيقي را هم با هم در مورد کت اسنيونس با هم بخوانيم:نکات جالبي در اين مقاله هست :
همه علاقمندان موسيقي راک ـ بويژه نسل پيش ـ به طور قطع کت استيونس عجوبه موسيقي راک دهه 60 را مي شناسند. ترانه هاي دلنشين و زيبايي او که بازتاب ياس، هژمان و تيرگي انسان سرگشته جهان غرب بود، هواخواهان بسياري بويژه ميان جوانان داشت. آشنايي من با استيونس برمي گردد به بيست و هشت نه سال پيش، سال 1355 بود که اتفاقي با کسي آشنا شدم که آلبوم هاي زيادي از موسيقي راک منجمله کت استيونس داشت. آشنايي که بزودي به دوستي عميق منجر شد. پس از آن هرگاه فرصت مي يافتم به اتاقش مي رفتم تا ساعتها بنشينيم و به صداي جادويي استيونس گوش بسپاريم.
اين آشنايي از جهاتي زندگي مرا دگرگون کرد، نخست اينکه اين دوست گنجنيه اي گرانبهايي داشت. ـ نزديک به هزار صفحه گرامافون و دوبرابر آن کاست صوتي، از موسيقي راک و پاپ ... تا آثار کلاسيک غربي، به همراه بهترين سيستم صوتي پرفشنال ـ بدست آوردن اين گنجينه همه آرزوي من بود، تا اينکه دوستم پيشنهاد کرد مي توانيم دونفري با هم استريو کلوپ باز کنيم. اما از آنجاييکه داشتن چنين شغلي در پيش از انقلاب با تفکرم همخواني نداشت، پس از مدتي فکر کردن توافق کرديم کتابفروشي راه بيندازيم و در آن قسمتي براي فروش و عرضه کاست هاي موسيقي اختصاص بدهيم.
ما بزودي اين ايده را جامه عمل پوشيديم و موفق شديم ـ اگر نگويم تنها کتابفروشي روشنفکري اما بي اغراق جايي را درست کردم که با توجه به نزديک بودن خيابان دانشگاه بهترين بودـ گرچه مدتي که گذشت دوستم از کار منصرف شد و همه آن چيزي که من گنجينه مي ناميدم به قيمت مناسب به من فروخت، اما اين امر باعث نشد که نتوانيم موسيقي گوش کنيم. حالا ديگر در زمان بيکاري ـ آن زمان وقت بيکار زيادي داشتيم. ـ هر دو مي نشستيم و موسيقي گوش مي داديم، با اين تفاوت که اينبار در اتاق من. کت استيونس، جان بويزو بعدها هم، پينک فلويد وژان ميشل ژار و ... اما کت استيونس چيز ديگري بود، بطوريکه آنقدر از او خاطره داشتم که تا سالها با صدايش حال مي کردم. حتي پوستر رنگي بزرگي از او داشتم ـ داخل يکي از آلبوم هاي او چاپ شده بود ـ که آنرا به ديوار اتاقم زده بودم. تا اينکه يک موقع ـ آنزمان هنوز شاه بود ـ شنيديم کت استيونس مسلمان شده و حتي نامش را تغيير داده است، اين موضوع برايم آنقدر هيجان انگيز بود که بيشتر بهش علاقمند شدم. چنانکه بعضي روزها تصيف MOONSHADOW او را تا ده بار گوش مي کردم.
زماني که شنيدم براي هميشه از خواندن دست کشيده است، بدجوري دمغ شدم. اما دوستم که حالا چپ(کمونيست) بود و مخالف اينها، يکريز از او بد مي گفت. بعد که انقلاب شد و استيونس به ايران آمد و با سران جمهوري اسلامي ديدار کرد... ....سالها گذشت که شنيدم کت استينونس حکم قتل سلمان رشدي را که آيت الله خميني صادر کرده بود، تاييد کرده است... اينک از آن زمان زيادي گذشته است، چند روز پيش شنيدم دولت امريکا کت استيونس را بخاطر حمايت از بنيادگرايان اسلامي از امريکا به زادگاهش انگليس برگردانده است. آن وقت دو نکته جالب ـ البته براي من ـ پيدا شد: نخست اينکه جايي خواندم رضا مهدوي رئيس مرکز موسيقي حوزه هنري اعلام کرده است:
«هار ساعت سي دي و کتاب اشعار اين خواننده معروف پاپ دهه 70 ميلادي به زبان اصلي هفته آينده در ايران منتشر مي شود. وي در ادامه گفته هايش افزوده است :
يکي از وظايف ما پرداختن به موسيقي ديگر ملل است که با برنامه، اهداف و سياست گذاري هاي ما همسو باشد(!)... گام برداشتن در راه اعتلاي هنر ديني (!) و داشتن چشم انداز و دورنماي آينده موسيقايي با توجه به وسعت رسانه هاي جهاني از ديگر وظايف ماست.
از اين مهدوي بايد پرسيد، کت استيونس بجز يک کنسرت بقيه آهنگ ها و تصنيفي هايش را پيش از مسلمان شدن خوانده که آنها هم سه آلبوم بيشتر نيست. حال چگونه اين آهنگها که تا پيش از مسلمان شدن موسيقي ! و فعل حرام شمرده مي شد، يکباره با مسلمان شدن وي تبديل شد به «اعتلاي هنر ديني (!). بي گمان اگر امروز هم مايکل جکسون و ... يکباره مسلمان شود، آهنگهاي او همه اعتلاي هنر ديني و او نيز همان خواهد شد که کت استيون، ببخشيد يوسف اسلام شد. ..... کت استيونس در خصوص عمليات تروريسي گفته است: هيچ دليلي براي اين كه حتي به مغز كسي خطور كند كه مسلمانان ممكن است به چنين اقدام وحشيانهاي دست زده باشند، وجود ندارد. بعد هم آيه اي از قرآن آورده اند که : قتل حتي يك نفر انسان بيگناه برابر است با قتل همه مردم جهان.
منبع: کت استيونس و بنيادگرايان: http://www.aliaram.com/article.aspx?id=285
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام . مطالبي را که در پيش رو داريد بررسي اجمالي دين مسيحيت و مسائل پيرامون آن ميباشد . که به طور کلي اين بحث را در سه بخش ( معرفي عيسي _ اشكالات اناجيل _ اشكالات مسيحيت ) خدمت دوستان ارائه ميکنيم :
بخش اول : زندگاني حضرت عيسي عليه السلام
ابتدا وانتهاي زندگي عيسي عليه السلام
در متجاوز از دو هزار سال قبل ، عيسي روح الله عليه السلام در فلسطين ( بيت المقدس ) از مادرش مريم بنت عمران به طريق اعجاز و خرق عادت متولد ، و بعد از سي سال مبعوث به رسالت گرديد و به مقام الولعزمي نائل شد و کتابي به نام انجيل از جانب حق تعالي در جامعه بني اسرائيل براي تتميم تورات و هدايت آنها آورد . بعد از سه سال از مبعوث شدنش جماعت يهود در صدد قتل آنحضرت بر آمدند . لذا آنحضرت با حواريون که دوازده نفر بودند به غاري پناه بردند تا اينکه جاسوسان آنها را دستگير کرده تا فرداي آن روز آنها را اعدام کنند .
عقيده مسيحيت نسبت به سر انجام عيسي عليه السلام : در اناجيل موجوده آمده است فرداي آن روز جناب عيسي را به دار آويختند و با قساوت او را کشتند و سه روز بعد از دفن شدن به آسمان عروج نمود . مسيحيان ميگويند : مقابل درب بيت المقدس صورت قبري وجود دارد که عيساي پيغمبر از آنجا به آسمان عروج کرد . عقيده اسلام نسبت به سر انجام عيسي عليه السلام : در قرآن مجيد آمده است : و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم ...... يعني جناب عيسي نه کشته شد و نه به دار آويخته شد و لکن امر بر آنها مشتبه شد يعني فرد ديگري را که شبيه عيسي بود به دار آويختند و کسانيکه در مورد به دار آويخته شدن عيسي حرف ميزنند فقط از روي گمان حرف ميزنند و علم به واقع امر ندارند . يقينا عيسي کشته نشده بلکه او را خداوند به بالا برده است و خداوند عزيز و حکيم است ( سوره مبارکه نساء آيه 156 )
پدر و مادر عيسي عليه السلام
مادر عيسي زني است به نام مريم بنت عمران که از زنان پاک روز گار بوده است . و همچنانکه گفته شد او بدون مقاربت با مردي ، عيسي را به طور معجزه واري به دنيا آورده است . بنا بر اين عيسي عليه السلام داراي پدر نبوده است . اما متاسفانه در اناجيل فعلي گفته شده : عيسي داراي پدر بوده و اسامي اي را براي پدر ذکر کردند مثلا :
1_ عيسي پسر يوسف هالي بوده است >>> انجيل متي باب 1 آيه ا تا 19 و همچنين در انجيل لوقا باب 2 ايه 23 و باب 4 ايه 41 .
2_عيسي پسر خدا بوده است >>> انجيل متي باب 11 آيه 25 و انجيل لوقا باب 4 آيه 41 و انجيل يوحنا باب 1 آيه 19
3_ عيسي پسر روح القدس بوده است >>> انجيل متي باب 1 آيه 19 و 20 و 21 به بعد .
ملاحظه 1 : اگر خوب دقت کنيد در ميبابيد که فقط در همين اناجيل ذکر شده ، پارادوکس منطقي و جملات خود متناقض وجود دارد که خود دليلي است بر اينکه به مطالبي که در اناجيل در مورد عيسي عليه السلام ميباشد نميتوان به آن اعتماد کرد .
ملاحظه 2 : در قرآن مجيد در آيه 59 سوره مبارکه آل عمران آمده است : ان مثل عيسي عند الله کمثل آدم خلقه من تراب يعني مَثل عيسي ابن مريم بمانند آدم عليه السلام است چرا که خداوند آدم را از خاک افريد ( يعني مثل عيسي بدون پدر ) . اين آيه با يک استدلال کوتاه به ادعاهاي مسيحيان نجران درباره الوهيت مسيح پاسخ ميگويد : اگر عيسي بدون پدر به دنيا آمد هيچگاه دليل بر آن نميشود که او فرزند خدا و يا عين خدا باشد زيرا اين موضوع به شکل عجيبتري درباره آدم تحقق يافت چرا که او نه پدر داشت و نه مادر بلکه او را خدا مستقيما از خاک آفريد .
عيسي از ديدگاه اناجيل موجوده
آيا عيسي واقعا خدا است ؟ : در اناجيل موجوده در بعضي از موارد عيسي را پسر خدا ميدانند کما اينکه در بالا ذکر کرديم و در بعضي از موارد عيسي را عين خدا ميدانند . مسيحيان علت خدا دانستن عيسي را زنده کردن مردگان ميدانند و ميگويند : چون زنده کردن مردگان را فقط خدا ميتواند انجام دهد پس عيسي خدا است .
ملاحظه 1 : زنده کردن مردگان براي خيلي از پيغمبران در کتب يهوديت و مسيحيت نقل شده است مثلا در کتاب دومين ملوک باب 4 ايه 32 حکايت از زنده کردن مردگان از ناحيه اليوشع دارد پس چرا او خدا نيست ؟!!اتفاقا جالب است بدانيد که در مناظرات حضرت رضا عليه السلام آمده است که وقتي حضرت به آن عالم مسيحي اعتراض کردند که چرا عيسي را خدا قرار ميدهيد ؟؟؟ او در جواب عرض کرد : چون او مردگان را زنده ميکرد و اين نيست جز کار خدا . حضرت به او فرمودند : مگر در کتاب انجيل شما نيامده که فلان پيغمبر و فلان پيغمبر مرده را زنده ميکردند ؟ عرض کرد : آري . حضرت فرمود : پس چرا آنها را خدا نميدانيد ؟؟؟ اينجا بود که آن عالم مسيحي ساکت شد .
ملاحظه 2 : در آيه 171 سوره مبارکه نساء آمده است : يا اهل الکتاب لا تغلوا في دينکم ...... يعني اي اهل کتاب ( مسيحيت ) در دين خود غلو نکنيد و در باره خدا غير حق مگوئييد . عيسي ابن مريم فقط فرستاده خدا و مخلوق اوست که او را به مريم القاء نمود و روحي از طرف او بود بنا بر اين ايمان به خدا و پيامبران او بياوريد و نگوئييد خداوند سه تا است و از اين سخن پرهيز کنيد که به سود شما نيست .
آيا عيسي خداوند است يا پسر خداوند و يا ...... ؟ دراناجيل موجوده عيساي پيغمبر را به صفات مختلف متصف کردند که از نظر شما خواننده محترم ميگذرد { البته از قبل از طرف نويسندگان اناجيل از شما به خاطر بعضي از صفات عذر خواهي ميکنيم } ........
1_ مسيح ( به معناي نجات دهنده ) انجيل لوقا باب 2 آيه 11
2_ خدا : انجيل يوحنا باب 1 آيه 1
3 _ پسر خدا : انجيل متي باب 3 آيه 17
4_ پسر انسان : مرقس باب 14 آيه 62
5_ بَرّه خدا : انجيل يوحنا باب 1 آيه 29 و 30
6_ مار بزرگ : يوحنا باب 3 آيه 14
7_ شبان نيکوکار : يوحنا باب 10 آيه 11
8_ پادشاه پادشاهان : مکاشفات يوحنا باب 17 آيه 14
نتيجه بخش اول : اناجيل موجوده آنقدر داراي تناقض هستند که مخاطبين نميتوانند عيسي را بدرستي بشناسند زيرا در جائي او را خدا خوانده اند و در جاي ديگر او را پسر خدا ودر بعضي از موراد او را پسر انسان معرفي ميکنند و در بعضي از موارد او را متصف به صفات رذيله کردند . اين اختلاف آراء باعث ميشود تا مخاطبين اناجيل فعلي نتوانند عيسي را بشناسند . اما از ديدگاه ما مسلمانان عيسي نه خدا است و نه پسر خدا بلکه بنده اي از بندگان خدا بوده که به مقام نبوت و اولوالعزمي رسيد چرا که خداوند متعال در آيه 34 سوره مبارکه مريم ميفرمايد : وقتي عيسي به دنيا آمد در همان کودکي لب به سخن گشود و در مورد خود گفت : اني عبد الله آتاني الکتاب و جعلني نبيا يعني من بنده خدا هستم و مرا نبي و پيغمبر از طرف خود قرار داده است .
بخش دوم : اشكالات اناجيل
مقدمه: دراينکه حضرت موسي و عيسي عليهما السلام داراي کتاب بودند شکي نيست و هيچ اختلافي در ميان اديان وجود ندارد . در آيات قرآن از يهوديت و مسيحيت تعبير به اهل الکتاب شده واز خود اين کتب تعبير به نور و هدايت شده است ...... انزل الکتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي / انعام 91 . اختلاف در آنجاست که آيا اين کتب موجوده که به اسم تورات وانجيل دردست ماست آيااين کتب همان تورات وانجيل واقعي هستند يا خير ؟ تصريح آيات قرآن آنستکه اين کتب تحريف شدند و ديگر قابل اعتناء نيستند . در آيه 91 سوره مبارکه انعام خطاب به اهل کتاب ميفرمايد : تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون کثيرا يعني شما اهل کتاب ، کتاب واقعي پيغمبرتان را در چند ورق از کاغذ خلاصه کرديد و بسياري از مطالب آن را پنهان کرديد . اين بود بيان قران و عقيده مسلمانان .
اما اهل کتاب يعني يهوديت و مسيحيت اين مطلب را رد کرده و قائل به آن هستند که کتب فعلي همان کتب حقيقي هستند که بر پيغمبرانشان نازل شده است .
چون بحث ما پيرامون مسيحيت است برآن شديم تا از اناجيل موجوده سخن بميان آوريم و صحت اين اناجيل را در 2 بخش کلي و جزئي مورد بررسي قرار دهيم .
قسمت اول : تحقيق کلي فحول علماي مسيحيت در مورد اناجيل موجوده :
اولا : کشيشهاي مسيحيت از قبيل ( جيروم ) و ( ارحن ) مفسرين معروف مسيحي گفته اند : انجيل در زمان عيسي نبوده بلکه سالها بعد از مسيح به طريق الهام بر حواريين تصنيف شده . و کنت تولستوي روسي در مقدمه کتاب خود با نام انجيل تولستوي ميگويد : اين اناجيل هرگز به طريق وحي روح القدس بر نويسندگان آنها نازل نشده است چنانچه کشيشها در ميان مردم نشر داده اند .ثانيا : هورن مفسر مسيحي در کتاب تفسير خودش در باب 2 از قسم 2 از مجلد چهارم چاپ سال 1822 ميلادي ميگويد : زمان نوشته شدن اناجيل مشخص نيست و کلماتي که از قدماي مورخين مسيحيت نقل شده همه ابتر و مقطوع السند است .
ثالثا : تولستوي در مقدمه کتاب تفسير خود ميگويد : اناجيل موجوده در زمان ما اتصالي به عيسي ندارد .نتيجه قسمت اول : از کلمات علماي مسيحيت فهميده ميشود که خود آنها معتقدند که هيچ کدام از اناجيل موجوده در دوران عيسي نبوده است و همه آنها ساخته دست ديگران بوده و فقط ارزش تاريخي دارد . با همه اين اوصاف ما در بخش دوم به يکا يک اناجيل معتبره در نزد مسيحيان اشاره کرده و نقد ميکنيم .
قسمت دوم : بررسي اناجيل موجوده به صورت جزئي
انجيل متي
مسيحيان معتقدند که متي يکي از ياران عيسي عليه السلام بود و انجيلي را که او جمع آوري کرده معروف به انجيل متي است
نقد 1 : مسيحيان تا به الان دليل قاطعي ارائه نکردند که انجيل متي همان انجيلي است که بر عيسي نازل شده است زيرا ميگويند انجيل متي به زبان عبري بوده و بعد ترجمه شده است و باز خودشان ميگويند : نسخه عبراني در دست نيست و حتي نام مترجم انجيل متي عبراني را نميدانند و لذا براي اينکه سندي براي او درست کنند ميگويند : نسخه اصلي به زبان يوناني بوده است !!! . اين توجيه مسيحيت در حاليستکه علماي بزرگ مسيحيت بمانند « هورن » « يوسي » « بيس جيرم » « پي پيس » « ارنينوس » « پي فلس » همگي عقيده دارند که انجيل متي عبراني بوده است .
{ لازم بذکر است که هورن نام 24 نفر از علماي مسيحيت را ميبرد که در اين مورد با او هم عقيده اند }
نقد 2 : بطلان انجيل متي از خود آيات اين انجيل : در باب 9 آيه 9 ص 13 چنين آمده : چون عيسي از آنجا ميگذشت مردي را مسمي به متي به باج گاه ديد و به او گفت : مرا متابعت کن . متي نيز به دنبال او روانه شد . در آيه دوازده همين باب ميگويد : فريسيان به حواريون گفت : چرا استاد شما ( يعني حضرت عيسي ) با آن مرد گناهکار و گمرگچي ( يعني متي ) غذا ميخورد ؟؟؟
نقد 3 : تولستوي در جلد چهارم تفسير خود ميگويد : احتمالات در مورد انجيل متي : تاليف سالهاي 38 _ 43_ 48_ 61_ 62_ 63 _64 بعد از ميلاد است . بنا بر اين ، اين کتاب نميتواند خطابات الهي با عيسي عليه السلام باشد بلکه بعد از او بدست کس ديگري تاليف شده است .
خلاصه : تا به حال مسيحيت نتوانسته اند ثابت کنند که انجيل متي همان انجيل نازل شده بر عيسي است بلکه تاريخ تصنيف آن نشان از آن دارد که اين انجيل بعد از عيسي نوشته شده است و خود اين انجيل هم نشان از آن دارد که انجيل متي نوشته فردي گنهکار بوده که نميتوان به گفته او اطمينان حاصل کرد !!!
انجيل لوقا
در مورد شخص لوقا که جمع کننده انجيل لوقا است ، اختلاف شديدي در ميان مسيحيان وجود دارد . فقط تنها اتفاقي که در مورد او کرده اند اينستکه او حتي از حواريون يا شاگرد حواريون هم نبوده است . گفته اند او از شاگردان پولس بوده است .
نقد 1 : تاريخ تصنيف اين انجيل را بين سالهاي 53 و 64 بعد از ميلاد ذکر کرده اند . بنا بر اين يقينا اين انجيل ، انجيل نازل شده بر عيسي عليه السلام نخواهد بود چرا که بعد از رفتن مسيح از ميان مردم ، نوشته شده است .
نقد 2 : بر فرض که لوقا از يکي از حواريون و يا شاگرد حواريون باشد ميگوئييم : در خود اناجيل موجوده شاگردان حضرت عيسي عليه السلام گناهکار و سست ايمان معرفي شده اند و طبيعي است که افرادي که در حفظ ايمان ناتوان باشند نميتوانند حافظ وحي الهي باشند . از باب مثال : انجيل متي باب 16 ايه 8 ميگويد : عيسي عليه السلام به ياران خود گفت : اي سست ايمانان چرا در خود تفکر نميکنيد .
نقد 3 : درانجيل لوقا مطالبي وجود دارد که نه با عقل جور در ميايد و نه تاريخ آن را تائييد ميکند . از باب مثال به نمونه ذيل توجه کنيد : در انجيل لوقا باب 20 ايه 41 ميگويد : داوود در کتاب زبور گفته است : خداوند ( يعني عيسي ) به من گفت ...... با اين بيان انجيل لوقا در صدد آنست که بگويد داوود هم ، خدا بودن عيسي را تائييد کرده در حاليکه از نظر تاريخ جناب داوود عليه السلام سالها قبل از حضرت عيسي عليه السلام در دنيا بوده است.
خلاصه : يقينا انجيل لوقا همان انجيل واقعي نيست و شاهد بر اين مطلب ، هم زمان تاليف آن است و هم محتواي اين انجيل است که نه با عقل جور در ميايد و نه تاريخ آن را تائييد ميکند .
انجيل مرقس
در مورد او گفته اند که از خادمان يکي از حواريون بوده و در دوران عيسي حتي به ملاقات حضرت عيسي هم نائل نگشته است . اکثر علماي مسيحي عقيده دارند که انجيل مرقس از نوشته هاي پطرس ميباشد .
نقد 1 : تولستوي معروف روسي در مورد انجيل مرقس مينويسد : اين انجيل ما بين سالهاي 56 تا 65 بعد از ميلاد نوشته شده است . بنا بر اين بعد از حيات دنيوي حضرت عيسي اين انجيل به نگارش در آمده است .
نقد 2 : نقل مطالبي که مخالف عقل است نشان از آن دارد که اين انجيل هم بمانند انجيل لوقا فاقد ارزش است . براي يک نمونه به اين ادرس مراجعه کنيد >>> انجيل مرقس باب 36 آيه 12
خلاصه : اولا اينکه اين انجيل نوشته کيست دقيق معين نبوده و خود علماي مسيحيت در مورد آن اختلاف کرده اند و بر فرض که خود مرقس نوشته باشد بايد گفت : اين انجيل نوشته فردي استکه حتي حضرت عيسي را از نزديک هم نديده است ثانيا اينکه تاريخ و محتواي اين انجيل نشان از بي اعتبار بودن اين انجيل دارد .
انجيل يوحنا
انجيل يوحنا در ميان اناجيل چهار گانه مسيحيت ، آخرين انجيلي بود که نوشته شده است چرا که تاريخ نوشته شدن اين انجيل را سالهاي 68 تا 95 بعد از ميلاد ذکر کرده اند . و گفته اند : اين انجيل را طالبي از طلاب مدرسه اسکندريه نوشته است
نقد 1 : اين انجيل سخت مورد انکار خود اهل کتاب است و خودشان آن را قبول ندارند .
نقد 2 : مطالبي که در انجيل يوحنا موجود است نشان از بطلان اين انجيل دارد مثلا صفاتي که به حضرت عيسي عليه السلام در اين انجيل نسبت داده شده است و شما در بخش اول با دو مورد آن آشنا شديد .
خلاصه : زمان نگارش اين انجيل و مورد انکار واقع شدن اين انجيل از طرف خود علماي مسيحيت و همچنين مطالب نا مربوطي که در اين انجيل به حضرت عيسي نسبت داده شده ، نشان از آن دارد که اين انجيل هم بمانند اناجيل ديگر دست ساخته ديگران بوده و فاقد اعتبار ميباشد .
نکات قابل ملاحظه
نکته 1 شما خود قضاوت کنيد که آيا ميشود به اين اناجيل اطمينان کرد در حاليکه خود اين اناجيل . شاهد بر بطلان خود به انحاء مختلف هستند . و جالب است بدانيد که مسيحيت براي تبليغ مرام خود همين کتب را به متجاوز از هزار و سيصد زبان ترجمه و جزوات آن را به اطراف و اکناف فرستاده اند و دوست دارند که جهانيان مرام آنها را قبول کرده و هم مسلک آنها شوند !!! .
نکته 2 : لازم بذکر است که به طور کلي اناجيل هفتاد و چهار نوع بوده که توسط علماي مسيحيت يک به يک از دور خارج شده و تنها 4 انجيل معتبر مذکوره را مورد تائييد قرار دادند که بطلان انها را ثابت کرديم . البته بعضي ها اناجيل تصنيف شده را تا 160 مورد و بعضي ها تا 400 انجيل ذکر کرده اند .
نکته 3 : يک از اناجيلي که توسط علماي مسيحيت از دور خارج شد انجيل برنابا ميباشد که مطالب آن به مطالبي که در قرآن وجود دارد ، شباهت زيادي دارد . لازم بذکر است که برنابا يکي از شاگردان حضرت عيسي عليه السلام ميباشد که آنحضرت به او علاقه داشتند.حال چطور شده که انجيلي مثل انجيل يوحنا با اينکه 90 سال پس از وجود حضرت عيسي عليه السلام نوشته شده مورد اعتبار واقع شده ولي انجيلي مثل انجيل برنابا که توسط يکي از شاگردان حضرت عيسي نوشته شده بايد از دور خارج شود . واقعا جاي بسي تعجب است .
نكته 4 : عده اي از مسيحيت رو به عهد جديد اورده و ميگويند ما فقط اين كتاب را قبول داريم . بايد در قبال اين حرف آنها بگوئييم : وقتي ما كتب چهار گانه شما را باطل كرديم و ثابت كرديم كه آنها به هيچ وجه نميتواند خطابات الهي با عيسي عليه السلام باشد به طريق اولي عهد جديد نميتواند خطابات الهي باشد . بنا بر اين استناد به عهد جديد نيز بي فائده و باطل خواهد بود
خلاصه بخش دوم : اناجيل موجوده از ديدگاه علماي مسيحيت فقط اعتبار تاريخي دارد . اعتبار تاريخي داشتن يک کتاب به منزله خبر واحد به حساب آمده و نميتواند اثبات کننده مطلب مهمي مثل کتاب الهي باشد . يعني به صرف اينکه ثابت شد اين کتب جنبه تاريخي دارد نميتوانيم ادعا کنيم که محتواي اين کتب همان مطالبي استکه از ناحيه خداوند بر عيسي نازل شده است . بنا بر اين مسيحيت در حال حاضر فاقد کتابي است که از ناحيه خداوند بر پيغمبرشان نازل شده باشد .
بخش سوم : اشکالات مسيحيت
اشکال اول
مسيحيان طبق آيه 17 باب 5 انجيل متي بايد از تورات تبعيت کنند چرا که در آنجا آمده است :
عيسي فرمود : گمان مبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل نمايم بلکه آمده ام تمام کنم زيرا هر آينه به شما ميگويم تا آسمان و زمين زائل نشود ، همزه يا نقطه اي از تورات زائل نخواهد شد تا همه تورات واقع شود . اين آيه از انجيل متي ثابت ميکند که عيسي عليه السلام تمام کننده تورات بوده و بايد مسيحيان هم به تمام آيات آن عمل کنند . بنا بر اين ، دو اشکال به مسيحيان وارد است که به آنها ميگوئييم :
چرا گوشت خوک ميخوريد ؟؟؟ در تورات در آيه 7 باب 11 سفر لاويان مگر
گوشت خوک را نوعي سمّ معرفي نکرده و سخن از نجاست آن بميان نياورده است ؟؟پس چرا گوشت خوک ميخوريد .چرا شراب ميخوريد ؟؟؟ در حبقوق باب 2 ايه 5 مگر شراب را فريبنده معرفي نکرده واستعمال آن را باعث خرابي آرامش و ايجاد غرور در آدمي معرفي نکرده است ؟؟ پس چرا شراب ميخوريد ؟
اشکال دوم :
مسيحيت معتقدند که حضرت آدم عليه السلام بجهت نافرماني اي که در بهشت داشته ، گناهکاربه حساب آمده و اين گناه به فرزندان او نيز سرايت کرده است وهمه فرزندان آدم گناهکار به حساب ميامدند تا اينکه حضرت عيسي عليه السلام به دار آويخته شد و اين عمل باعث بخشيده شدن آدم و فرزندان او شد . در حقيقت کشته شدن عيسي کفاره گناهان آدم و فرزندان او بحساب ميايد.اشکال اينستکه : اولا چطور ميشود که مسيحيت به اين نوع مطالب عقيده داشته باشند در حاليکه قائل به اين هستند که حضرت ابراهيم و موسي که از فرزندان حضرت آدم هستند، پيغمبران خدا ميباشند . مگر ميشود پيغمبر خدا هم گناهکار باشد ؟؟؟ ثانيا : در همان توراتي که حضرت عيسي عليه السلام پيروي از دستورات آن را لازم دانستهاست آمده که : آن که بر دار آويخته شود ملعون خداست . سِفر تثنيه ، باب 21 ، ايات 22 و 23 - براستي آيا مسيحيت به ملعون بودن کسي که گاهي او را خدا و گاهي هم پسر خدا خواندند عقيده مندند ؟؟؟ اگر واقعا ملعون است ، ملعون چه کسي است ؟؟؟ معاذ الله ثالثا : از کجا فهميديد که گناه پدر اول يعني حضرت آدم موروثي است و گناهان ديگر پدران موروثي نيست ؟؟؟ اصلا آيا اين مساله با عدالت خدا سازگار است که باگناه پدر، فرزندان هم گناهکار محسوب شوند ؟؟؟ وقتي اين عقيده شما درباره كشته شدن حضرت عيسي و كفاره محسوب شدن آن براي بخشيده شدن گناه آدم و فرزندان آن را خوانديم ياد اين مثل فارسي افتاديم که ميگويد: گنه کرد در بلخ آهنگري *** به شوشتر زدند گردن مسگرياشکال سوم :
در اناجيل مختلفه مخاطبان آنها به زندگي ذليلانه دعوت ميشوند . ما از باب مثال به دو نمونه اشاره ميکنيم اول : انجيل لوقا فصل 6 ايه 29 و 30 و همچنين صفحه نود و نه عهد جديد ميگويد : هر که بر رخسار تو زند ، آنطرف ديگر را نيز به سوي او بگردان يعني بگذار تا طرف ديگر را نيز بزند و هر که مال تو را گيرد از وي باز مخواه دوم : انجيل متي فصل 5 آيه 38 تا 42 و همچنين عهد جديد ص 7 ميگويد : لکن من به شما ميگويم با شرير مقاومت نکنيد و اگر کسي خواست با تو دعوا کند و قباي تو را بگيرد ، عباي خود را نيز بدو واگذار و هر گاه کسي تو را بر يک ميل مجبور سازد ، دو ميل همراه او برواين مطالب در اناجيل تحريف شده جاسازي شده تا همه را به نوعي ذليل کرده و خودشان يعني محّرفين ِ اناجيل و تابعين آنها بتوانند براحتي همه را ذليل دست ِ خود کنند . در اين امر بر هر کسي که غلبه کنند ، يقينا از ذليل کردن مسلمانان عاجزخواهند بود چرا که قرآن ِ آنها و همچنين مکتبي که آنها دارند يعني مکتب حسيني هرگز چنين اجازه اي را به آنها نخواهد داد . ناپلئون بناپارت وقتي براي تحقيق به مصر رفت چند آيه از قرآن را خواند ، گفت : تا وقتي که اين کتاب در ميان مسلمانان باشد و مسمانان به آن توجه کنند هرگز تن به ذلت نخواهند داد . هيهات منّا الذلة
اشکال چهارم
مسحيان معتقدند که از ازل الوهيت از سه شخص تشکيل شده که عبارتند از پدر و پسر و روح القدس و اين سه يکي هستند که تثليث مينامند .
اشکال در اينستکه اگر خدا يکي است پس سه تا بودن به چه معناست و اگر سه تا است يکي بودن چه مفهومي دارد ؟؟؟ اين عقيده مسيحيت نيز داراي نقض منطقي است يعني انها معتقدند خدا هم يکي است و هم يکي نيست . و خدا هم سه تا هست و هم سه تا نيست .لازم بذکر است که بعضي از پروتستانها وجود بحث تثليث در کتابهايشان را منکر شده اند و گفته اند ما همچين چيزي در انجيل نداريم . ولي ما ادرس مواردي که بحث تثليث را مطرح کرده را ذکر ميکنيم
نمونه اول : يوحنا باب 1 ايه 1 تا 3
نمونه دوم : رساله يوحنا باب 5 ايه 7
نمونه سوم : رساله پولس رسول به کولرسيان باب 1 ايه 16 و 17
اشکال پنجم
يکي از عقائدي که در ميان مسيحيان وجود دارد غسل تعميد است . اثر اين غسل آنستکه فردي که غسل داده شد از گناه پاک ميشود . اينکه غسل تعميد براي چه کسانيست ميان مسيحيان اختلاف است عده اي ميگويند : اين غسل براي همه افراد است . عده اي ميگويند : فقط براي بزرگتر ها است و آن کساني که تازه به دين مسيح وارد ميشوند و.... و...... . به هر حال فرد گنهکار را ميان ظرف بزرگي که پر از آب است ميگذارند و سپس کشيش در حضور جمع ، فرد را مورد خطاب قرار ميدهد و ميگويد : بدان که مسيحيت عبارت است از اينکه معتقد باشيد به اينکه الوهيت مرکب است از سه اصل ازلي پدر و پسر و روح القدس . پس عيسي خدا و پسر خداست و در رحم مادرش مريم به صورت بشر در آمده است . او از جوهر پدرش خداست و از جوهر مادرش انسان است و..... و.......
خلاصه ...... بعد از اين جملات فرد مزبور بايد بگويد بلي و بعد از آن کشيش از آن آب ميگيرد و بر روي او ميريزد و ميگويد : تو را به نام پدر و پسر و روح القدس تعميد ميدهم . در اينجاست که آن فرد از گناهان پاک ميشود !!! ( چه راحت ) .
نقد : آيا براستي به همين راحتي تمام گناهان فرد پاک ميشود ؟؟؟ چه نيازي به اينکه فردي که خودش گناهکار است يعني همان کشيشها بخواهند واسطه قبول توبه باشند ؟؟؟ چه نيازي استکه جمعي شاهد باشند و آبروي آن فرد به نزد ديگران به حراج گذاشته شود ؟؟؟در دين مبين اسلام توبه يعني پشيماني از گناه و عزم بر ترک آن گناه و اگر اين امر واقعا در فرد ايجاد شد ديگر هيچ نيازي به اين تشريفات خرافي نيست و فرد خود را پاک ميسازد و بعد با انجام واجبات و ترک محرمات راه کمال به سوي حق را طي ميکند .منبع:http://www.adyan.parsiblog.com/
اخیرا جزوه ای ارزنده به اسم واپسین فتح خیبر توسط گروه فرهنگی مطالعاتی شهید مجاهد سید عباس موسوی منتشر شده است که به جهت اهمیت مطلب فصل پنجم و ششم و هفتم آن را که در مورد ارتباطات یهود و مسیحیت است را در اینجا می آورم:
فصل پنجم : تقابل یهود و مسیحیت
با شكل گيري شريعت تلمودي و يهوديت حاخامي، خودپسندي و اومانيسم ظلمت بار يهود خود را در«سازمان يهود» شكل داد. اينان با استناد به متون ظاهرا مقدس پر از تحريف و دروغ كه در آن خدا مغلوب انسان است و دستور حاخام فراتر از حكم خداست، اقدام به سوء استفاده از تدين مردمان كرده و منافع خويش را پيش برده اند. اين سازمان برخي اوقات علناٌ و گاهي در خفا اقدامات متعددي براي رسيدن به «پادشاهي جهاني يهود» انجام داده است كه تفصيل ذكر آن در اين مختصر نمي گنجد؛ اما مي توان به برخي عملكرد هاي مهم اين تشكل مخوف اشاره هايي داشت. اكنون نگاهي به شكل گيري مسيحيت و اقدامات اين سازمان در مواجهه با اين شريعت الهي داشته باشيم:
حضرت عيسيعليه السلام[1] واپسين تن از بنياسرائيل است که براي اصلاح به پيامبري برگزيده شد. تمام سخن عيسي عليه السلام اين بود که دست از خواستهها و ادعاهاي پوچ و دوروغين خويش برداريد و به سوي خدا بازگرديد و به احکام خداوند در تورات عمل کنيد.[2]
احبار و حاخامهاي يهود، ماديگرايان منحرفي بودند که دين را در مسير اهداف خود ميخواستند و چون عيسي عليه السلام خلاف اين خواستهشان عمل ميکرد با او به ستيز افتادند. يهوديان از فرقهها و عقايد گوناگوني تشکيل ميشدند. بزرگترين اين فرقهها «فريسيان» بودند.[3] بيشتر عالمان يهود از اين فرقه بودند. قشرينگري و پايبندي به ظواهر و ماديات، چنان آنان را درخود غرق کرده بود که دل و ديدهشان را کور ساخته بود. همينان در دربار روم نفوذ فراوان داشتند. مسيح عليه السلام از دستشان رنج بيحساب کشيد و همواره آنان را مدعيان دينداري، گورهاي گچي، مارهاي خوش خط وخال، رياکاران و دنياطلبان زاهدنما، خطاب ميکرد.[4] اينان ظاهري ديني داشتهاند، اما در باطن ايمان نياورده بودند و به فرمانهاي خداوند در تورات عمل نميکردند. شبکة يهود، شبکهاي است مدعي ديانت، اما دين را وارونه کرده و در خدمت اهداف خود گرفته بود. عيسي عليه السلام در پي مبارزه با اين شبکة انحراف بود.[5]
يهود همواره در انتظار دو موعود بود: مسيحا و پيامبر آخرالزمان. آنان اين انتظار را از پيامبران پيشين و کتابهاي آنان برگرفته بودند.[6] پس از دستگيري يحيي عليه السلام از سوي پادشاه يهوديه، عيسيعليه السلام رسالت خويش را آغازکرد. وي بخشي از صحيفة اشعياي نبي را برگزيد که ميگويد:
روح خداوند يهوه بر من است؛ زيرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکينان را بشارت دهم و مرا فرستاده است تا شکستهدلان را التيام بخشم و اسيران را به رستگاري و محبوسان را به آزادگي ندا کنم... و جميع غمديدگان را تسلي بخشم.[7]
مردم پيام عيسيعليه السلام را به گوش و جان در مييافتند و تحت تأثير سخنان او قرار ميگرفتند اما رهبران يهود، به او به ديده يک انقلابي نگاه ميکردند که تعليماتش براي آنان و دنيايشان خطرناک است. آنان نخست در برابر او عکسالعملي نشان ندادند، اما هنگامي که احساس کردند مواعظ او پايههاي اقتدارشان را سست خواهد کرد و مردم را از اطرافشان دور خواهد ساخت، به ستيزه برخواستند.
عيسيعليه السلام پس از دعوت يهوديان، دريافت که آنان اصرار در مخالفت و دشمني دارند و از هرگونه انکار و کجروي دست نخواهند کشيد پس فرمود: «کيست که از آيين خدا پشتيباني و از من حمايت کند؟» دوازده تن از خاصان روزگار، به عيسيعليه السلام پاسخ مثبت دادند که قرآن از آنان، با نام «حواريان»[8] ياد ميکند:
«فلما احس عيسي منهم الکفر قال من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصار الله آمنا بالله و اشهد بانا مسلمون»: چون دريافت که به او ايمان نميآورند، گفت: چه کساني در راه خدا يار مناند؟ حواريان گفتند: ما ياران خدائيم، به خدا ايمان آورديم. شها دت ده که ما تسليم هستيم.[9]
حواريان همواره در پي مسيح عليه السلام بودند و زندگي زاهدانه و رياضت مندانهاي داشتند. در طول مدت رسالت عيسيعليه السلام نزديک به هفتاد تن ديگر نيز همواره با او بودند که آنان را «شاگردان عيسي» خواندهاند.[10] کساني که به عيسيعليه السلام گرويده بودند، به تحريک يهوديان، به شدت از جانب حکومتهاي مرکزي تحت تعقيب قرار گرفتند. سيستم يهود(خواص اهل باطل بني اسرائيل) ميخواست اين حرکت را سرکوب کند، چرا که اين حرکت مخالف خواسته آنها بود. اگر اين حرکت گسترش مييافت و بين مردم منتشر مي شد، يهود ديگر نميتوانست به حاکميت دنياپرستانهاش دست يابد.
دوره موعظههاي مسيح عليه السلام سه سال دوام آورد. او در اين دوره همراه با دوازده تن از حواريان که بيشتر از مبارزان اِسني(موحدان يهودي) بودند، در يهوديه و جليل سفر ميکرد. بالاخره کاهنان و مقامات روحاني اورشليم که از فَريسيان بودند، عيسي عليه السلام را دستگير کردند. سنهدرين(دادگاه عالي يهود)، او را به مرگ محکوم کرد. پيلاتوس(حاكم رومي فلسطين) که بايد حکم دادگاه را تأييد کند، هيچ عيب و گناهي در او نيافت، اما دولت روم او را موظف به اطاعت از حاخامهاي يهود کرده بود و آنان نيز چيزي جز به صليبکشيدن عيسيعليه السلام را نميخواستند.[11]
بر اساس آيات و روايات اسلامي حضرت به صليب كشيده نشد.[12] و حواريان انسانهاي برجسته و پاکي بودند که در راه ياري خداوند از هيچ کوششي فرو گذار نکردهاند.[13] حواريان حافظان کتابهاي الهي بودهاند که آنان را «مستحفظان» ناميدهاند.[14] آنان کتاب راستين خداوند، انجيل، را به نسلهاي بعدي انتقال دادهاند تا آن را به خاتم پيامبران رسانيدهاند.[15]
علامه طباطبايي با توجه به ارتباط وحياني حواريان با خداوند، احتمال پيامبر بودن آنها را مطرح کرده بود.[16] بنابراين نميتوان پذيرفت که حواريان اين چنين به عيسيعليه السلام خيانت ورزيده باشند. ميتوان گفت كه در اينجا روايات انجيلي تحريف شده است. از مطالعه منابع اسلامي، ميتوان نکاتي را دريافت. نخست آنکه، در شب حادثه شخص ديگري را به جاي عيسيعليه السلام دستگير کردند. درآن شب، چهره اين شخص به سيماي عيسيعليه السلام شبيه شد و دشمنان او را به جاي عيساي ناصري محاکمه و مصلوب کردند. در اينکه شخص مصلوب از دوستان عيسيعليه السلام و يا از دشمنانش بود، روايات شيعه و سنّي هماهنگ نيست. اما روايتي موثق از منابع شيعه اين شخص را از ياران حضرت که داوطلب جاننثاري بود، معرفي ميکند.[17]
[1] عيسي(يشوع) به معناي نجات خداست. يونانيان و روميان يسوس(Iesus, Iesous) تلفظ ميكنند.
[2] ر.ك: تفسير التبيان، ج9، ص212.
[3] ديگر فرقههاي يهود عبارتند از: صدوقيان، اسنيان، هيروديان، جليليان و فزائيم.
[4] عهد جديد، انجيل متّي، باب 23؛ انجيل لوقا، باب 11 و 20؛ انجيل مرقس، باب 12؛ در راويات اسلامي نيز اين چنين از حضرت عيسي(عليه السلام) نقل شده است که: ر.ک: امالي شيخ طوسي، ص208؛ الکافي، ج2، ص319.
[5] ر،ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب 23؛ انجيل لوقا، باب 11.
[6] کتاب اشعياء از عهد عتيق سرشار از نويدهاي ظهور مسيحا و پيامبر موعود است.
[7] عهد جديد، انجيل لوقا، باب4، شماره18؛ عهد عتيق، کتاب اشعياء، باب61، شماره1.
[8] حواري از لفظ «حور» به معناي سفيد و پاک و خالص است. از امام رضا(عليه السلام) پرسيدند: چرا حواريان به اين نام خوانده ميشوند؟ فرمود: برخي گمان ميکنند که شغل آنان لباسشويي بود و از اينروي به آنان حواري گفتهاند. اما نزد ما علت آنست که انان هم خود را از آلودگي پاک کرده بودند و هم براي پاککردن ديگران ميکوشيدند. (عيون اخبارالرضا، ج2، ص79؛ تفسير صافي، ذيل آيه 59، سوره آلعمران؛ بحار الانوار، ج14، ص272). در اناجيل چهارگانه اين لفظ نيامده است.
[9] آل عمران، آيه 52 و نيز ر.ک: صف. آيه 14.
[10] ايضاح التعليم المسيحي، ص11.
[11] ر.ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب 27؛ انجيل مرقس، باب15؛ انجيل يوحنا، باب18.
[12] نساء، آيه 157.
[13] بحار الانوار، ج 36، ص309؛ ج14، ص272؛ ج 73، ص11و80؛ عيون اخبارالرضا، ج2، ص19.
[14] ر.ک: بحارالانوار، ج17، ص139.
[15] الکافي، ج1، ص293؛ بحارالانوار، ج17، ص142.
[16] الميزان في تفسير القرآن، ج3، ص204.
[17] بحارالانوار، ج14، ص336.
فصل ششم:
پس از فقدان عيسي عليه السلام سازمان يهود، نفس راحتي کشيد، اما مبارزه با ايشان و دين مسيح همچنان ادامه يافت. به گفتة اناجيل، حضرت عيسي عليه السلام، پترس عليه السلام[1] را به جانشيني خود در امور مختلف برگزيده است و امت خود را به پيروي از او فرا خوانده است.[2] از عبارت انجيل چنين بر ميآيد که مأموريت پترس عليه السلام عام بوده و شامل غيريهوديان نيز شده است.[3] پترسعليه السلام پس از صعود عيسي عليه السلام به آسمان، در ميان پيروان او نقش محوري داشته است. اين امر به خوبي از عبارت باب اول کتاب اعمال رسولان بر ميآيد.حتي پترسعليه السلام در مواردي نيز به سراغ غيريهوديان رفته و بين آنها فعاليت کرده است.[4]
نفوذ و استحاله، شبيخون فرهنگي يهود به مسيحيت
تا حدود سال 40 ميلادي، يعني حدود ده سال پس از حيات زميني عيسي عليه السلام، اوضاع به همين روش بوده است تا اينکه در اين زمان، شخصي به نام شائول (طالوت)، به مسيحيت ميگرود و به پولس، تغيير نام ميدهد.[5] پولس، از فريسيان و بزرگان يهود بود و دشمن سرسخت مسيح عليه السلام. او بر مسيحيان سخت ميگرفت و آنان را شکنجه و آزار ميرسانيد.[6] او براي دستگيري نوايمانان مسيحي که گريخته بودند، از رئيس کاهنان نامه گرفته بود و به سوي دمشق ميرفت. به گفتة کتاب اعمال رسولان، باب نهم، در نزديکي دمشق، نوري اطراف او درخشيد و صدايي شنيد که به او گفت: «شائول! شائول! براي چه بر من جفا ميکني؟» پرسيد: «تو کيستي؟» پاسخ شنيد: «من آن عيسي هستم که تو بر او جفا ميکني». سپس حضرت به او دستور ميدهدکه به شهر برود تا دستور بعدي به او برسد. هنگامي که پولس وارد دمشق شد، مؤمنان مسيحي به وحشت افتادند و معابد مسيحي هشدار دادند که شائول يهودي آمده و آتش و كشتاري به راه خواهد انداخت.
وي وارد معبدي شد و گفت: نترسيد، من با شما همفکر هستم. تا کنون خطا ميکردم و اکنون دريافتهام که حق با شماست و عيسي مرا به پيروي از مسير حق فرا خوانده است. اين ماجرا را لوقا، که بعداً به دست پولس ايمان آورده و شاگرد خصوصي او بوده است، در کتاب اعمال رسولان نقل کرده است. هشت باب نخستين اين کتاب دربارة پترسعليه السلام و تلاشهاي اوست، اما از باب نهم به بعد، پترسعليه السلام فراموش ميشود و پولس جاي او را ميگيرد! پولس به مسافرتهاي تبليغي بين امتها ميپردازد و باعث ميشود عدة فراواني در شهرهاي مختلف به مسيحيت بگروند. حتي برنابا که از حواريون خوب حضرت عيسيعليه السلام بود نخست جذب عقايد دروغين پولس شد. پولس تمام تفاسير تورات را ميدانست و آنها را از حفظ بود، بنابراين از نظر علمي از حواريان باسوادتر بود، چرا كه پايه دين عيسيعليه السلام همان تورات بود. به تدريج برنابا دريافت که تعاليم پولس داراي نقطههاي انحرافي است. به او اعتراض کرد، اما پولس پاسخ داد: تفسير من و تو از انجيل متفاوت است.
حربههاي پولس در انحراف مسيحيت
به تدريج بين پولس و حواريون ديگر، از جمله پترسعليه السلام، اختلافاتي روي ميدهد که شامل ابعادعقيدتي، عملي و رهبري جامعة مسيحيت نيز ميشود. پولس برگزيدگي پترس عليه السلام از سوي حضرت مسيح را ميپذيرد، اما مدعي ميشود مأموريت پترسعليه السلام تنها در ميان يهوديان بوده و بعداً حضرت عيسي عليه السلام همان مأموريت را در امتها به او سپرده است[7].ولي مسئله بدينجا نميانجامد، بلکه پولس رو در روي پترس عليه السلام ميايستد و با او مخالفت ميكند و حتي او را به نفاق متهم ميدارد: «و ساير يهوديان هم با وي نفاق کردند، به حدي که برنابا نيز در نفاق ايشان گرفتار شد.»[8]
از اين به بعد دو پرچم در جامعة مسيحيت آن زمان بر افراشته شد و در نتيجه مردم نيز به دو گروه تقسيم شدند؛ دستهاي بنا به سفارش مسيح عليه السلام از پترس عليه السلام و حواريان پيروي کردند و دستة ديگر، که بيشتر غيريهوديان تازه مسيحي بودند، پولس را به رهبري برگزيدند.
پولس الهياتي جديد پديد آورد که با سخنان عيسي عليه السلام هرگز انطباق نداشت. به اعتقاد او، عيسيعليه السلام جنبة الوهي و فوق بشري داشت و او خدا بود که جسم گرفت تا به صليب رود و «فداي» گناه انسان شود![9] به تدريج علماي بزرگ آن زمان، که به مسيح عليه السلام اعتقاد داشتند، حقيقت را دريافتند، ولي ديگر دير شده بود. پولس تمام انجيلها را باطل اعلام کرد و تنها سخن خويش را حجت دانست.
شاکلة دين عيسي عليه السلام فريسيستيزي بود و آشکارا به آن حمله کرده بود.[10] اما پولس با نامهها و کتابهاي خويش، لبة تيز فريسيستيزي حضرت را کند کرد و مسيحيت را دين آشتي با يهود ساخت.[11] بدين ترتيب يهود، با نفوذ دادن پولس در مسيحيت، آن را از درون تهي ساخت که تا امروز تمام جهان مسيحيت در خدمت يهود به کار گرفته شده است.
به علاوه او روانشناسي «تسليم محض» را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جور هم غلط ميدانست. پروفسور روژه گارودي در آخرين کتاب خود «Avons nous besoin de Dieu?» اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار و در خدمت ظالمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان ميکند.
در روايات اسلامي چند بار نام پولس آمده است و او عامل کليدي ايجاد انحراف و گمراهي در ميان مسيحيان معرفي شده است. امام موسي بن جعفرعليه السلام در روايتي طولاني سرزميني را در جهنم معرفي ميکند که ويژه بدعتگذاران و گمراهان بزرگ است. در اين سرزمين پنج تن از امم پيشين از جمله پولس قرار دارند. درحديثي ديگر فرمودهاند: «رسولان خداوند در عصر خويش و پس از خود به شياطيني مبتلا بودهاند که آنان را ميآزردهاند و مردم را پس از آنان گمراه ميکردهاند. پولس و مرسيا(مرسيون)[12] در امت عيسيعليه السلام اين چنيناند.»[13]
[1] نام اصلي پترس(عليه السلام) شمعون است. او لقب پترس را از مسيح(عليه السلام) هديه گرفت. در منابع اسلامي نيز نام وصي عيسي(عليه السلام)، شمعون آمده است. ر.ک: من لايحضره الفقيه، ج4، ص174؛ الاحتجاج، ج1، ص263؛ ارشاد القلوب، ج2، ص311؛ تفسير قمي، ج1، ص103.
[۲] ر.ک: عهد جديد، انجيل يوحنا، باب21، شمارة 15 تا 17؛ مطابق منابع اسلامي و روايات، وصي و جانشيني عيسي(عليه السلام)، شمعون(پترس) است.
[۳] عهد جديد، انجيل متّي، باب28، شمارة 19 و 20.
[۴] عهد جديد، اعمال رسولان، باب10.
[۵] ر.ک: عهد جديد، اعمال رسولان، باب7، شمارة 58.
[۶] عهد جديد، اعمال رسولان، بابهاي7 و 8؛ شکنجه و شهادت استيفان، نخستين شهيد مسيحيت نيز از جنايات پولس است.
[۷] عهد جديد، رسالة پولس به غلاطيان، باب2، شمارة 7 و 8.
[۸] رسالة پولس به غلاطيان، باب2، شماره 11 و13.
[۹] رسالة پولس به غلاطيان، باب3، آيه 13؛ و نيز ر.ک: مسيحيت و بدعتها، جوان ا.گرايدي، ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني.
[1۰] براي نمونه ر.ک: عهد جديد، انجيل متّي، باب23؛ انجيل لوقا، باب 11.
[1۱] اين مطلب را ميتوان از مجموع نامههاي پولس دريافت. براي نمونه ر.ک عهد جديد، رسالة پولس به روميان. با نگاهي به اين رساله به آساني ميتوان دريافت که ادبيات عيسي(عليه السلام) در گفت و گو با يهوديان و فريسيان، با ادبيات پولس بسيار متفاوت است. براي مثال پولس در راستاي جاانداختن سه خداگرايي در مسيحيت از حضرت عيسي(عليه السلام) بارها به اسم پسر خدا نام برده است، در حالي كه حضرت بر يگانگي خدا تأكيد داشته و خود را پيامبر خداوند متعال معرفي كرده است.
[1۲] ظاهراً مرسيون همان مارسيون(160م) است که مسيحيان او را نخستين بدعتگزار مسيحي ميدانند؛ اما ميتوان او را احياگر انديشههاي پولس در قرن دوم و عامل اصلي شکلگيري مسيحيت محرف فعلي دانست(ر.ک: جلالالدين آشتياني، تحقيقي در دين مسيح، ص455.)
[۱۳] ر.ک: بحارالانوار، ج8، ص310؛ تأويل الايات، ص840؛ ثواب الاعمال، ص215؛ جامع الاخبار، ص143.
فصل هفتم:مسيحيت يهودي
يهوديان با کمال ظرافت، افکار و عقايد مسيحيان را تغيير دادند. امروزه نيز در جهان چنين ترويج دادهاند که براي ظهور عيسي عليه السلام بايد قدس تحت حاکميت يهود قرار گيرد؛ يعني يهوديه تشکيل شود.[1] قدس بايد دست دشمنان عيسي عليه السلام بيفتد تا مسيح در آنجا ظهور کند! در نقد اين سخن ميتوان گفت كه اين يک تناقض آشکار است. پولس با کمال ظرافت انجيل را تغيير محتوا داد. يهود با نفوذ دادن پولس، جهان مسيحيت را با کمال زيرکي در اختيار خود گرفت. همه جا حاکميت به حسب ظاهر دست مسيحيان است و در باطن دست يهوديان. کانديداهاي رياست جمهوري در بسياري از کشورهاي غربي بايد دربارة يهوديان حرفهاي جانبدارانه بزنند تا رأي بياورند! چنان بر افکار جهان مسيحيت، تفکر يهودي حاکم است که اگر کانديداي آنان از يهوديان تعريف و تمجيد کند، مسيحيان به او رأي ميدهند.[2] اين وضعيت در زمان روم نيز بود، ولي تدبير آنان بر حرکت مخفيانه و تشكيل دولت در سايه بود.
بشارت پيامبر موعود
رسالت عيسي عليه السلام را ميتوان در بشارت به پيامبر موعود خلاصه کرد. او رسالت خويش را با اين جمله آغاز ميکند: توبه کنيد، زيرا ملکوت آسماني نزديک است[3]. بنياسرائيل که بنا به پيشگوييهاي پيامبران پيشين، در انتظار پيامبر موعود بودند، با ديدن معجزات عيسيعليه السلام،گمان کردند که او همان پيامبر موعود است، اما عيسي عليه السلام به گفتار و کردار انکارشان ميکرد [4]
با نگاهي به متن عهد جديد، به ويژه انجيل يوحنا، نکاتي از اين دست را در خواهيم يافت. بني اسرائيل پيش از عيسي عليه السلام در انتظار دو موعود بودند: مسيح و پيامبر موعود:
بنابراين با ظهور عيسي عليه السلام، موعود نخستين تحقق ميپذيرد و اکنون عيسي عليه السلام براي آنان بشارت ظهور واپسين پيامبر الهي را آورده است. اساساً انتظار جوهره و ماية تمامي اديان آسماني است و رسولان پيشين نيز همين جوهره را به پيروان خويش عطا کردهاند. به روايت يوحنا، واپسين سخنان مسيح عليه السلام، در عشاي رباني، تأکيد چندباره بر نزديکي ظهور و عظمت پيامبر موعود است و اين عبارت آشنا که در عهد عتيق نيز تکرار شده است، بخش ناچيزي از بشارت عيسي عليه السلام است که در اناجيل کنوني به جاي مانده است:
چيز هاي بسياري است که بايد به شما بگويم، ولي شما فعلاً طاقت شنيدن آنها را نداريد. در هر حال وقتي او كه روح راستي است، بيايد شما را به تمام حقيقت رهبري خواهدکرد؛ زيرا او ازخود سخني نخواهد گفت؛ بلکه فقط درباره آنچه بشنود سخن ميگويد.[5]
خودزني و مظلومنمايي يهود
بايد تمام نبردهاي بين مسيحيت و يهوديت را تحليل و نقد کنيم تا مشخص شود ايجاد اين جنگها در اختيار خود يهود بوده يا نبوده است. اينان هيچ راهي نداشتند جز اينکه جهان مسيحيت به آنان حمله کند و يهوديان فرار کنند و جاي ديگر بروند. بر خلاف آنچه گفته شده، هميشه درجنگها با اينکه اينها قرار بوده کشته شوند، طرف مقابل کشته شده است.[6] در قرآن به کشتهشدن يهوديان اشارهاي نشده است اما کشتهشدن مسيحيان به دست يهوديان را در جريان اصحاب اخدود نقل ميکند:
«قتل اصحاب الاخدود، النار ذات الوقود، اذ هم عليها قعود. و هم علي مايفعلون بالمؤمنين شهود. و مانقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد»[7]:
اصحاب اخدود به هلاکت رسيدند، آتشي افروخته از هيزمها، آنگاه که در کنار آن آتش نشسته بودند و بر آنچه بر سر مؤمنان ميآوردند، شاهد بودند و هيچ عيبي در آنها نيافتند جز آنکه به خداي پيروزمند درخور ستايش ايمان آورده بودند.
ذونواس يهودي دست به کشتار اصحاب اخدود زد. او در نجران منطقه يمن حاکم شد و مسيحيان را به دين يهود فراخواند. آنان نپذيرفتند و او نيز همه را کشت.[8] پرسش شکبرانگيز اين است که يهوديان درنبردهايي که بر انان تحميلشده، باتوجه به اينکه نسلشان محدود است و ورودي در نسل خود راه نميدهند(نژادپرست هستند)، چگونه باقي ماندند؟ از اين روي بايستي در تمام اين جنگها و ريشهها و پيآمدهاي آن با ديده ترديد نگريست.
مسيحيت يهوديزه معاصر
اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي)، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخهاي از آيين مسيحيت محسوب ميشودـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون ميسازد كه اين نهضت، نتيجة تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجودآمدن تمدن كنوني در غرب شد.[9] پايهگذار پروتستانيسم(پيرايشگري) مارتين لوتراست،كه به عقيده برخي يهودي بوده است، مانند دايرهالمعارف يهود[10]. او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد و کليسا او را يک «نيمه يهودي» ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي «پنهانکار متجدد» ميدانند و نوآوريهاي او را اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام ميکنند. فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي حاخام کاباليست (مكتب عرفان يهودي) گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش ميکرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند.[11] مارتين لوتر روانشناسي ذلتپذير «تسليم محض» را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظامهاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي ميکرد. او بحث «انتظار بهشت دنيايي» را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد؛ اكنون در بين پروتستانها بيش از هزار فرقه مختلف از بنيادگرايان افراطي تا روشنفكران سكولار وجود دارد. اخيراً مسيحيان صهيونيست يا پروتستانهاي راستگراي افراطي(مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمدهاند که ارتباطات عقيدتي، مالي، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيستها و يهوديان دارند.[12] البته لوتر در اواخر عمر مواضعي يهودستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما ميفهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود.[13]
تاريخ غمبار مسيحيت از آغاز تاكنون ما را بر آن ميدارد كه با هوشياري و شناخت بهتر دنياي اطراف و دوست و دشمن، مواظب حيلهها و شگردهاي شياطين باشيم تا بتوانيم از تحريفات و اقدامات دشمنان خدا در هر لباسي مصون باشيم و به جامعه خود نيز مصونيت بخشيم.
[1] نام قدس در منابع مسيحي و عهد جديد، يهوديه است.
[2] براي مطالعه بيشتر ر.ك: آمريكا بدون نقاب، سيد هاشم ميرلوحي نشر كيهان، چاپ اول، 1380، تهران؛ نفوذ صهيونيزم بر رسانهها و سازمانهاي بينالمللي، فؤاد بن سيد عبدالرحمن الرفاعي، ترجمه حسين سروقامت، نشر كيهان، چاپ اول 1377؛ دنيا بازيچه يهود، آيت الله سيد محمد شيرازي؛ مباني فراماسونري، گروه تحقيقات علمي، ترجمه جعفر سعيدي، نشر مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم 1376؛ پژوهه صهيونيت، جلد اول، نشر مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه، چاپ اول 1376؛ پژوهه صهيونيت، جلد دوم، مركز مطالعات فلسطين؛ فاتحين جهاني جنايتكاران حقيقي جنگ دوم جهاني، لوئيس مارشال كو، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، نشر مؤسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان، چاپ اول 1377، سايت محقق و مورخ معاصر عبدالله شهبازي(Shahbazi.org) و...
[3] عهد جديد، انجيل متّي، باب4، شمارة 17؛ انجيل مرقس، باب1، شماره 15.
[4] عهد جديد، انجيل يوحنا، باب 6، شماره 14 و 15.
[5] عهد جديد، انجيل يوحنا، باب16، شماره 28.
[6] در اين زمينه ر.ک: نجاح الطائي، مظلومنمايي يهود در طول تاريخ، بيروت، دارالهدي لاحياء التراث، چاپ اول 1382.
[7] بروج، آيات 4 تا 8.
[8] تفسير قمي، ج2، ص413.
[9] مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي (ناگفته هاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب) در صفحه پاورقي کيهان از 23 مرداد82 تا 12 شهريور 82 در اين زمينه توضيحات مبسوطي داده است.
[10] دايرهالمعارف يهود(جوداييكا)، ج11، ص584.
[11] همان، ج14، ص21.
[12] روزنامه كيهان، مورخه 27/5/82، ص8؛ تدارك جنگ بزرگ، گريس هالسل؛ پروتستانتيزم، پيوريتانيزم و مسيحيت صحيونيستي، نصير صاحب حق، نشر هلال، چاپ اول، تهران 1383؛ مسيح يهودي و فرجام جهان، رضا هلال، ترجمه قبس زعفراني، نشر هلال، چاپ اول، تهران 1383 براي تحقيق در مورد صهيونيسم مسيحي كليدواژههاي نئومحافظهكاران، مسيحيان دست راستي، راست افراطي و مبلغان انجيل را در نظر داشته باشيد.
[13] مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي، همان.
اين قبيل جنايات به دليل مسيحيت منحرف و دنياگرا و يهوديزه موجود است نه به خاطر مسيحيت حقيقي مورد نظر حضرت عيسي(ع) که همانا اسلام است ....
تجاوز دستهجمعي تفنگداران آمريكايي به دختر فيليپيني
افشاي مسئله تجاوز دستهجمعي پنج نظامي آمريكايي در تاريخ اول نوامبريا ۱۰آبان جاري به يك زن ۲۲ساله فيليپيني در ساحل «سوبيك» واقع در شهر «اولونگاپو» ، مانيل را با يك بحران اجتماعي ديگر روبهرو كرد. به گزارش ايرنا، مردم خشمگين فيليپين، طي روزهاي گذشته با تجمعهاي اعتراض آميز خواستار آن شدند كه تفنگداران آمريكايي به اشد مجازات برسند. تظاهركنندگان معترض در يك حركت نمادين با آغشته كردن دستهاي خود به رنگ قرمز، از دولت فيليپين خواستند به جاي كمرنگ كردن مسئله تجاوز به عنف توسط سربازان آمريكايي، به خواست افكارعمومي مبني بر تنبيه متجاوزان گردن نهند. تظاهرات مردمي در فيليپين در حالي از سر گرفته ميشود كه «گلوريا آرويو» در طول چهار ماه گذشته با مخالفتهاي گسترده مردمي براي ادامه رياست دولت مواجه بود. اتهامهاي وارده به رييس جمهوري فيليپين در آن روزها منجر به متواري شدن همسر و فرزند «گلوريا آرويو» به آمريكا شد. طي ماههاي گذشته انتشار خبر مكالمه تلفني آرويو با يكي از اعضاي كميسيون انتخابات، بهانه لازم را به دست مخالفان وي داد تا رييس جمهوري را به تقلب در انتخابات متهم كنند.اتهامي كه در امتداد خود اتهامهايي چون فساد مالي او و خانوادهاش را به دنبال داشت. گرچه آرويو در ابتدا گفتوگو با يكي از اعضاي كميسيون انتخابات را منكر شده بود، اما پس از توزيع لوح فشرده مكالمه او كه در آن از «گارسيلانو» ميخواهد پيروزيش را در انتخابات با اختلاف يك ميليون رأي نسبت به نفر دوم تضمين كند، مجبور به عذرخواهي از ملت خود ميشود. درخواست كنارهگيري از قدرت حرف اول و آخر مخالفان آرويو است اما او همچنان بر ماندن در كاخ رياست جمهوري اصرار دارد. زماني كه رئيسجمهوري فيليپين با شديدترين مخالفتهاي داخلي روبرو بود، مسئولان سفارت آمريكا در مانيل، بارها حمايتهاي خود را از او اعلام كردند. حمايتهاي پيدا و پنهان كاخ سفيد از آرويو حكايت از اين حقيقت دارد كه واشنگتن مانيل را به عنوان متحد اصلي و استراتژيك خود در منطقه تلقي ميكند. در مسئله تجاوز دسته جمعي سربازان آمريكايي به يك دختر فيليپيني، مانيل بر آن است تا با تمهيدات تازه جلوي فراگير شدن اعتراضات مردمي به مانند چند ماه قبل را بگيرد. بنابراين، مسئولان فيليپيني قول دادند تا تحقيقات اوليه خود در رابطه با تجاوز به عنف نظاميان آمريكايي را ظرف دو ماه آينده تكميل كنند. مطبوعات فيليپين نوشتند، «جوونسيتو زونا» ، داديار ارشد مانيل روز گذشته شخصا برگه احضاريه متجاوزان آمريكايي را به مسوولان سفارت آمريكا در فيليپين تسليم كرد. وي همچنين بر تلاش دادياران فيليپيني در تسريع مسئله رسيدگي به پرونده نيروهاي متجاوز آمريكايي تاكيد كرد. بر اساس گزارشهاي دريافتي، اين نظاميان آمريكايي از جمله نيروهاي شركت كننده در رزمايش مشترك دريايي فيليپين - آمريكا در ساحل سوبيك بودند. پليس فيليپين پيشتر اعلام كرد كه نظاميان خاطي آمريكايي دستگير و هم اكنون در زندان سفارت آمريكا در فيليپين بسر ميبرند. سامانه اينترنتي كاخ رياست جمهوري فيليپين نيز روز سهشنبه نوشت مسايلي از اين دست بر روند عادي روابط مانيل و واشنگتن تاثيري ندارد.
اين سامانه اعلام كرد كه دولتهاي فيليپين و آمريكا تحقيقات مشترك خود در خصوص اين رسوايي را آغاز كردند. «ايگناسيو بونيه» سخنگوي كاخ رياست جمهوري فيليپين گفت: انجام چنين تحقيقات مشتركي ميان فيليپين و آمريكا، تضميني در تعهد و تاكيد دو كشور بر اجراي عدالت است. سربازان آمريكايي پيش از اين نيز در ديگر كشورهاي جهان مرتكب مسايل اخلاقي از جمله تجاوز به عنف شده بودند. بر اساس گزارشات دريافتي به رغم اعتراضات عمومي و دستگيري نظاميان آمريكايي متجاوز، تا كنون هيچ اتهام عليه آنها تنظيم نشده است. دولت فيليپين از مردم اين كشور خواست تا از تحريف، هياهو و جنجال در رابطه بامسئله رسيدگي به پرونده و مجازات نظاميان آمريكايي متهم به تجاوز به يك زن فيليپيني دست بردارند. پيش از اين نيز دولت فيليپين مخالفتهاي گسترده مردمي را به هيايو و جنجالهاي ساخته دست مخالفان سياسي خود تعبير كرد.
مسيح دروغين يا مسيح حقيقي (به نقل از وبلاگ انجمن تفكر مباني)
مسيحي كه مطلوب يهود است يا مسيحي كه مصلوب يهود است.
اين روزها به مناسبت 25 دسامبر ، 4 دي ماه كه تولد عيسي مسيح است پيام هاي تبريك زيادي منتشر مي شود . آنچه مرا به اين تذكر واداشته است ، اين است كه ارسال كنندگان پيامهاي تبريك كدام مسيح را اراده كرده اند . مسيحي كه پيامبر يهوديان است ؟ ساخته ي ذهن و انديشه ي يهودي است ؟ يا مسيحي كه پيامبر آزادگان است هموئي كه دشمن زياده طلبي ها و برتري جويي هاي يهود است .
تولد كدام مسيح را تبريك مي گوييم؟ مسيحي كه يهودي ها ساخته اند. همان مسيح كارت هاي كريسمس كه با ظاهري رومي و آراسته و موهاي خرمايي، بره اي را نوازش مي كند و آرامشي رمانتيك از نگاهش جاري است در حالي كه پيروانش آيات خشم و غضب و ستمگري را فرياد مي كشند.گردانندگان زندان هاي مخفي در سراسر جهان مسلمانند يا مسيحي ؟ مگر زندان گوانتانامو كه خدا ميداند چه مصائب دلخراشي در آن جاري است ، بدست مسيحيان اداره نمي شود ؟ شكنجه گران ابو غريب مسيحي نيستند ؟ فاجعه ي غم انگير بوسني و هرزگوين ، قتل عام مسلمانان و پاره كردن شكم زنان باردار ، مگر به دست سربازان مسيحي و با تبسم پاپ صورت نگرفت ؟ اشغال سرزمين هاي مسلمانان در فلسطين و قتل عام دير ياسين ، صبرا و شتيلا ، قانا مگر با كمك ، تاييد و همكاري مستقيم مسيحيان انجام نشده است ؟ آنان كه تولد عيسي را تبريك مي گويند بايد مشخص كنند كه اين عيسي مسيح كيست ؟ آيا همان پيامبري است كه شراب مي نوشد ، شرابي كه در فرهنگ ديني ام الخبائث است و به پيروانش مي گويد كه شراب بنوشيد ؟ تا در آينده زنا كنيد ، هم جنس باز شويد ؟ مگر كشيشان كودك آزار و هم جنس باز ، پيرو عيسي مسيح نيستند ؟ مگر كاركنان ميليونها سايت مستهجن غير اخلاقي كه تصميم گرفته اند تمام مرزهاي اخلاقي را در هم شكنند ،مسيحي نيستند ؟ مگر آنها نمي خواهند نظام خانه و خانواده را تخريب كنند ؟ تا هيچ حرمتي از پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و ساير فاميل باقي نماند .
آيا براستي تولد چنين پيامبري با چنين پيرواني تبريك دارد ؟
دوست خوب من : بيائيم در سالروز تولد عيسي مسيح ، مسيح مصلوب يهوديان ،مسيح پارسا و عادل ، انسان دوست ، از طبقه فقرا ، روستايي با پوستي گندم گون هموئي كه چنان زيست كه مي گفت و همان گونه عمل كرد كه ادعاي آن را داشت را بشناسيم و بشناسانيم . مسيحي كه به طريق اعجاز از مريم بنت عمران به دنيا آمد . در سي سالگي مبعوث به رسالت شد . انجيل را از جانب پروردگار در جامعه ي بني اسرائيل براي تتميم تورات و هدايت يهود آورد .بگوييم كه او در دوره ي كوتاه سه ساله ي رسالتش چه كرد؟ و چه گفت؟ كه مورد خشم يهود قرار گرفت . و بيابيم كه چرا خود و اصحابش يعني حواريون پناهنده به غاري شدند . و سر انجام پولهاي يهود چگونه يهوداي اسخريوطي را وسوسه كرد تا مكان اختفاي عيسي مسيح را به سي درم نقره بفروشد ؟ يهود تنها مسيح را به صليب نكشيد بلكه سخت بر پيروان او حمله آورد و تمامي نسخ انجيل را از بين برد ؟ آيا مسيحيان امروزي مي دانند دوره ي بي كتابي در مسيحيت آنقدر طولاني شد كه جمعي بكلي منكر اصل انجيل شدند ؟ آقاي كنت تولستوي روسي معتقد است انجيل هاي موجود هيچ سند متصلي به عيسي مسيح ندارد بلكه چهار صد سال بعد از عيسي نوشته شده است . اگر بپذيريد كه صفت اول يهود تحريف كلمه است شك نكنيد كه انجيل هاي امروزي نيز جعل يهود است .
اگر روزي پيروان امروزي مسيح دروغين بر اين امر آگاه شوند قطعا انتقام سختي از يهود خواهند گرفت.
مسيح حقيقي را در بيان مولايمان علي (ع) بيابيم كه فرمود : « نه مال و ثروتي داشت كه خود را به او مشغول سازد و نه طمعي كه به خواري اش اندازد . مركب او دو پايش بود و خدمتكارش دو دستش .»
مسيح حقيقي را پيامبر اولوالعزم مي دانيم كه عزم ياري امام زمان (عج) را دارد . تولد اينچنين پيامبري بر دوستداران حق و حقيقت مبارك باد. نوشته: علي خليل اسماعيل (برادران):::
تثليث را منصفين انديشمند مسيحي انكار مي كنند.
در ايام سال نو ميلادي چند شب در خدمت استاد عزيزمان جناب آقاي دكتركثيري بوديم. ايشان اخيراً از سفر علمي خود بازگشته اند و داراي مدرك دكتراي تخصصي(PHD) الهيات كاتوليك از دانشگاهي در اطريش هستند. اين فرزند تلاشگر حوزه علميه قم نكاتي بسيار بديع از اساتيد غربي خود كه از متالهين(الهي دانان) بزرگ مسيحيت بودند مي گفت. ازجمله اينكه حدود پنج ماه در آن دانشگاه علاوه بر دروس معمول خود با موافقت و همكاري چند پروفسور مسيحي (كه از اساتيد آن دانشگاه بوده اند) درباره بحث تثليث و عقيده مسيحيان به سه خدا، مطالعات بسياري كرده اند؛ اما بعد از چند ماه تحقيق همچنان ابهام باقي بوده است؛ اينكه «خدا سه تاست در عين اينكه يكي است» عاقلانه به نظر نمي رسيده است. ايشان مي گفت اين موضوع را با اساتيد بزرگ مسيحي آنجا مطرح كردم و با كمال تعجب ديدم كه آنها هم غير عقلي بودن اين موضوع را انكار نمي كنند و حتي به عقل گريز بودن اين آموزه اقرار مي كنند. فقط ادعا مي كردندكه تثليث عقل ستيز نيست! و چون كليسا چنين مي گويد پس اين اعتقاد درست است!ايشان مي گفت سه نفر از بزرگترين متالهين مسيحي در خفا به وي گفته بودند كه ما هم تثليث را قبول نداريم وبه توحيد باريتعالي ايمان داريم ولي جرات كليسا را نمي كنيم كه اين مطلب را به صورت علني بگوييم! واستاد اضافه مي كرد كه در انجا طرد از كليسا يعني از بين رفتن آبرو و ساقط شدن از زندگي!اين سخنان را من هم اگر از كسي غير از دكتر كثيري كه سالها با آنها بوده است مي گفت باور نمي كردم./ محقق وبلاگ مسيحيت يهودي
زنده بودن حضرت عيسى عليه السلام
قرآن مجيد چرا اين قدر اصرار دارد كه عيسى - عليه السلام - به دست يهود كشته نشده و به دار آويخته نشده است ؟ و اين چه جريانى است . كه شكل صليب دنياى مسيحيت را پر كرده است و قرآن آن را از بيخ انكار مى كند؟ قرآن مجيد مى فرمايد: و قولهم انا قتلنا عيسى ابن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم وان الذين اختلفوا فيه منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه بقينا بل رفعه الله اليه و كان الله عزيرا حكيما. 1يعنى : يهود را مجازات كرديم (به علت آنكه) گفتند: عيسى بن مريم را (كه رسول خداست) ما كششتيم و حال آنكه او را نكشتند و به دار نزدند، بلكه كاربر آنها مشتبه شد، آنانكه در قتل و صلب او اختلاف كرده اند و در شك ترديد مى باشند، به آن علمى ندارند، فقط از گمان پيروى مى كنند. او را از روى يقين نكشتند (گمان كردند)بلكه خدا او را بالا برد و خدا توانا و كردارش حكيمانه است .علت اين همه انكار آن است كه درباره صليب ، خرافه اى در بين نصارا به وقوع پيوسته صلب حضرت عيسى نعوذ بالله - در جاى لا اله الا الله در اسلام قرار گرفته است و اگر كسى به صليب عقيده نداشته باشد، اهل جهنم است . چنانك در اسلام لا اله الا الله نباشد اهل بهشت نخواهد بود. و گفته اند: خداوند با كشته شدن حضرت عيسى گناهان بشر را علاج نمود و آنها را مغفرت قرار داد! ما فقط جريان را نقل مى كنيم و با رد آن كارى نداريم . انكار قرآن در اين رابطه كافى است .
در تفسير الميزان و المنار چنين آمده است : نصارا مصلوب شدن حضرت عيسى را اساس دين و دعوت خود قرار داده اند به عقيده آنها هر كس كه به صليب ايمان نياورد، در آخرت اهل آتش است ! و هر كس كه ايمان آورد، نجات يافته و با حضرت مسيح محشور خواهد گرديد.و مى گويند: چون آدم با خوردن شجره منهيه گناهكار شد، لا جرم او و فرزندانش مستحق عذاب شدند، پس اولاد او نيز گناه كردند و مستحق عذاب شدند. چنانكه به وسيله پدرشان نيز سزاوار عذاب شده بودند. از طرف ديگر، خدا هم عادل است و هم مهربان . از اين جهت اشكال بزرگى پيش آمده ؛ زيرا آمرزيدن آدم و فرزندان او منافى عدالت و عذاب آنها مخالف رحمت خدا بود. خلاصه ، رحمت مقتضى مغفرت و عدالت مقتضى عذاب بود.اين مشكل همچنان لا ينحل مانده بود تا خداوند به بركت عيساى مسيح آن را حل فرمود: بدين طريق كه خدا پسر خود را كه عين حال خود خدا بود، به شكم زنى از فرزندان آدم وارد نمود و از وى به صورت انسانى كامل متولد شد. از گناهان معصوم بود و مدتى با مردم زندگى كرد و از خوردنيها و آشاميدنيها بهره مند گرديد. او انسان كامل بود؛ زيرا از انسان كامل متولد گرديد و در عين حال او خدا بود، زيرا پسر خدا خود خداست !
سپس خدا دشمنان را بر مسلط كرد تا وى را با فجيعترين قتلى كه دارآويختن باشد بكشتند، با آنكه شخص مصلوب در كتاب الهى مورد لعن است . دين طريق عيسى متحمل لعن وصلب شد تا كفاره گناهان تمام بشر گرديد 2
پولس قهرمان خراقه تثليث ، در رساله غلاطيان ، باب سوم ، بند سيزده مى گويد: مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد؛ چون در راه ما لعنت شد چنانكه مكتوب است : ملعون است هر كس كه بردار آويخته شود. يوحنا در رساله اول خود، باب دوم ، بند اول مى گويد: اى فرزندان من ! اين را به شما مى نويسم تا گناه نكنيد و اگر كسى گناه كند، شفيعى داريم نزد پدر؛ يعنى عيسى مسيح عادل و اوست كفاره به جهت گناهان ما. و نه گناهان ما فقط بلكه به جهت تمام جهان نيز!!
اين است كه شكل صليب ، زينت بخش تمام كليساها و خانه هاى نصارا است . و در گردن كشيشها با زنجير طلا خود نمايى مى كند و اين است كه قرآن مجيد، جريان قتل و صلب را دروغ و بى پايه مى داند، نه عيسى به دست يهود كشته شده است و نه خرافه غفران گناهان ، صحت دارد.
تفصيل اين مطلب را در جلد دوم تفسير احسن الحديث ، صفحه 489 - 494 نقل كرده ام . خلاصه قضيه از اين قرار است كه : در فلسطين روستايى است به نام ناصره كه عيسى - عليه السلام - در آن زندگى مى كرد و در آنجا به نبوت رسيد شهر اورشليم محل سكونت علماى يهود بود كه خورا نگهبان تورات دانسته و احكام آن را به دلخواه خود تفسير كرده و مشغول چپاول مردم بودند چنانكه خداوند مى فرمايد:ان كثيرا من الا حبار و الرهبان لياءكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله 3
علماى يهود نزد عيسى - عليه السلام - آمده و بر او اشكالاتى مى گيرند و جوابهاى مى شنوند آنگاه به نزد علماى ديگر رفته و اعلام خطر مى كنند. آنها كمر همت مى بندد كه با نبوت حضرت عيسى - عليه السلام - مبارزه كنند. ميان مردم او را دروغگو و - نعوذ بالله - زنازاده شهرت دهند .شهرت حضرت عيسى همه جا را فرا مى گيرد شهر اورشليم نيز از ذكر نام او پر مى شود بى آنكه او را ديده باشند. عيسى در عيد فصح با شاگردان خود وارد اورشليم مى شود و براى مردم احيانا سخنانى مى گويد و مورد احترام واقع مى شود.كاهنان يهود، از ورود او با خبر شده تصميم مى گيرند كه او را گرفتار نمايند.
حضرت عيسى از تصميم آنها آگاه شده در يكى از باغهاى شهر پنهان مى شود. مدت يك يا دو روز در آن باغ ، موسوم ب جتسيمانى مى ماند. كاهنان يهود، جارچپانى فرستاده و همه جا اعلام مى كنند كه : هر كس جاى عيسى را نشان دهد، سى پاره زر جايزه خواهد گرفت !.
يكى از شاگردا عيسى به نام يهود اسخريوطى به آرزوى جايزه ، جاى عيسى را محرمانه به بزرگ كاهنان خبر مى دهد. عالمان يهود از پيلاطس حاكم رومى مى خواهند كه عيسى را دستگير كند او قبول مى كند كه عده اى سرباز فرستاد و عيسى را دستگير نمايند از سوى ديگر عيسى به شاگردان خود مى گويد كه شمشيرهاى خود را آماده نمايند از سوى ديگر عيسى به شاگردان خود مى گويد كه شمشيرهاى خود را آماده كنند شب بيدار بمانند تابلكه خطر از آنان دفع شود. لكن شاگردان سستى كرده به خواب مى روند. عيسى - عليه السلام - از آنها دلتنگ شده و در گوشه اى دور از آنها به راز و نياز مى پردازد، بسيار طبيعى بود كه عيسى از تاريكى شب استفاده كرده و از باغ خارج شود و همين طور هم شد.
يهودا با سربازان به باغ وارد مى شود كه عيسى را به آنها نشان دهد. او در ميان شاگردان آمد كه وحشت زده اين سو و آن سو مى گريختند. از قضا يهودا خود به عيسى شبيه بود. در آن هنگام جوانى از يهود كه عيسى را ديده بود، نظرش به يهودا افتاد تصور كرد كه او حضرت عيسى است ، گريبان او را گرفته و فرياد كشيد كه عيسى را گرفته است سربازان و اوباش رسيده و او را زير مشت و لگد گرفته و از اختيار مى اندازند. او هر قدر فرياد مى كند كه من عيسى نيستم گوش نمى دهند؛ چون عيسى را نديده بودند تا بدانند كه او عيسى نيست .بدين طريق در مرحله بعدى يهودا به جاى عيسى بدار زده مى شود.مشروح اين جريان را در انجيل برنابا ترجمه فهيم كرمانى ، فصل 212 به بعد مطالعه كنيد. مسيحى ها اين انجيل را قبول ندارند؛ زيرا جريان صليب را انكار كرده و حقيقت را گفته است و اگر انجيل صحيحى خواسته باشيم همين انجيل است . و خلاصه اين مطلب را در تفسير احسن الحديث ، جلد دوم ، صفحه 489 به بعد از كتاب قهرمان صليب ، تاءليف مير ابوالفتح دعوتى ، نقل كرده ام .بنابراين ، جريان و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم كاملا روشن مى شود يعنى : اولا: عيسى به دست يهود كشته نشده و بدار آويخته نگرديده است . و ثانيا: مساءله فدا و كفاره گناهان بودن ، افسانه اى بيش نيست
از کتاب نگاهى به قرآن مؤ لف : حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد على اكبر قرشى--
۱-سوره نساء، آيه 157و ۱۵۸
۲- الميزان، ج 3، ص 320. تفسير المنار، ج 6، ص 24 به بعد. الرحمة المدرسية ، ج 1، ص 86.
۳- سوره توبه ، آيه 34.
در انستيتوي مطالعات اسلامي حكمت و فلسفه در بيروت ميزگردي بنام "صهيونيسم مسيحي" برگزار گرديد و طي آن ريشه ها، تاثيرات و خطراتي كه اين پديده براي آينده منطقه دارد و بويژه نقشي كه اينان به طور فعال در سياست آمريكا ايفا مي كنند، مورد بحث و گفتگو قرار گرفت.
در اين ميزگرد كشيش كولن چابمن مدير بخش اسلام شناسي دانشكده لاهوت (الهيات) خاورميانه در بيروت، طي سخناني درباره صهيونيسم مسيحي اظهار داشت: صهيونيستهاي مسيحي به مسيحياني اطلاق ميشود كه از صهيونيسم و دولت اسرائيل حمايت مي كنند و اين به دليل تفسيري است كه آنان از عهد قديم و عهد جديد (تورات و انجيل) دارند، درباره تعداد آنها ارقامي ذكر شده است؛ برابر يكي از اين آمارها بين 20 تا 40 ميليون نفر از اين جماعت در آمريكا هستند، اگر اين آمار صحيح باشد، جمعيت آنان سه برابر يهوديان است.اما درباره افكار اساسي صهيونيسم مسيحي ، "چابمن" وجه مشترك آنان را عبارت مي داند از :
1- تفسير و برداشت حرفي از كتاب مقدس كه ما (مسيحيان غير صهيونيست) با آن مخالف هستيم .
2- آنان قوم يهود را قوم برگزيده خداوند مي دانند.
3- فلسطين هنوز در ديدگاه آنان سرزمين موعود است.
4- هر چند وعده الهي در مورد بازگشت يهود به فلسطين در سال 536 پيش از ميلاد تحقق پيدا كرده اما بعضي از مسيحيان معتقد به استمرار وادامه اين وعده هستند و تاكيد دارند كه وعده بازگشت يهود به سرزمين فلسطين بارديگر در سال 1880 ميلادي تحقق يافته است.
5- تسلط بر قدس در سال 1967 م اشاره به بازگشت دوباره حضرت مسيح دارد.
چابمن در ادامه مي افزايد: اين جريان در تاريخ مسيحيت يك جريان شناخته شده است و ما آثار آنرا در قرن سوم و چهارم و هفتم ملاحظه مي كنيم، اما در قرن هفدهم و هجدهم جهش قابل توجهي پيداكرده است.درعين حال مي بينيم كه اين جريان جنبش حقيقي خود را در قرن نوزدهم در اسكاتلند ايجاد مي كند و فردي كه آنرا بنيان گذاشت كشيشي به نام "دربي" است."دربي" كسي است كه تاريخ را به هفت عصر و دوره تقسيم مي كند. مطابق اين طبقه بندي، ما اكنون در مرحله بعد از بازگشت يهود به فلسطين و سقوط شهر قدس در 1967 م و در مرحله هفتم آن دوران زندگي مي كنيم كه دوره دوستي و صداقت و ملكوت ناميده ميشود. اين دوره قابل تفكيك از بقيه دورانها به سبب درگيري منطقة " هرمجدون" است كه اوصاف آن در روياي يوحنا آمده ودرآن هفت جام كه باعث غضب پروردگار است سخن مي گويد ونيز ازيك درگيري بزرگ سخن به ميان مي آورد كه در مكاني به نام"هرمجدون" واقع ميشود.در پايان چابمن مي افزايد: مي توان اعتقادات مسيحيتي را كه اكثريت مسيحيان به آن ايمان دارندو بجاي مسيحيت صهيونيست است،اين چنين خلاصه كرد: 1- ضرورتاً نيازي به تفسير حرفي كتاب مقدس نيست.
2- يهودياني كه بيسوع را به عنوان مسيح قبول نكنند، از بركات آن عهد بهره اي نبرده و زيانكارند.
3- انديشه سرزمين موعود با آمدن ملكوت الهي به همراه شخص مسيح تحقق مي يابد.
4- بازگشت يهود به سرزمين فلسطين در قرن 19، 20 را نمي توان به عنوان تكملة دوم پيشگويي عهد قديم تفسير كرد.
5- كتاب مقدس چهرة كاملي از تحولات آيندة تاريخ بدست نمي دهد، لذا بر مسيحيان است كه به جاي پيشگويي از آينده براي عدالت و صلح بكوشند. سایت دبیر خانه شورای عالی انقلاب فرهنگی
راست مسيحي در آمريكا
مقدمه: آنچه كه از آن با عنوان "راست مسيحي " يا "صهيونيسم مسيحي " يا "بنيادگرايي مسيحي " ياد مي شود از جريان هاي سياسي بالنده درآمريكا است كه طي دو دهه گذشته توانسته است نقش بيش از پيش مهمي در روند تصميم گيري هاي سياسي در واشنگتن ايفا نمايد. اين جريان نقش بسيار برجسته اي در انتخاب جرج بوش به رياست جمهوري آمريكا و غلبه او در مرحله مقدماتي بر رقيب جمهوري خواهش ،جان مك لين ، و نهايتاً بر ال گور داشت . جريان مذكور همچنان يكي از پايه هاي مهم قدرت جرج بوش است ، كمك فراواني به جمهوري خواهان براي بازپس گيري كنترل سنا در انتخابات نوامبر كرد و از اميدهاي آنان براي پيروزي مجدد در انتخابات رياست جمهوري سال 2004 است .
شكل گيري اين جريان به سال هاي اوليه دهه 1980 باز مي گردد و مجموعه اي از خواست ها و مطالبات عمدتاً اجتماعي انگيزه اوليه حركت پيشگامان آن بوده است . مخالفت مسيحيان دست راستي طي اين دو دهه با آنچه كه "شر اجتماعي " مي دانند مانند سقط جنين ،همجنس گرايي ، فمينيسم ، سكس و خشونت در رسانه ها و... تلاش آنها براي تثبيت و تحكيم آن چه "خير اجتماعي " مي شمرند، مانندخانواده سنتي ، دعا در مدارس و... تدريجاً آنها را به تلاش براي كسب نفوذ سياسي با هدف نيل به اهداف اجتماعي ترغيب كرده است . اين جريان يا حداقل جناحي تندرو در درون آن از بازسازي جامعه بر مبناي قوانين انجيلي سخن مي گويد، احياي برخي مجازات هاي انجيلي مانند سنگسار را مطلوب مي داند و خواستار جرم شمرده شدن برخي اعمال مانند زنا، همجنس بازي و اشاعه عقايد جعلي است .
راست مسيحي تقريباً تمامي توان سياسي و اجتماعي و نيز بنيه مالي خود را از پيروان يكي از فرقه هاي پروتستان در آمريكا يعني پيروان كليساي انجيلي مي گيرد، فرقه اي كه شمار پيروان آن در آن كشور به 70 ميليون نفر مي رسد. مطابق برخي برآوردها حدود 10 درصد از تعدادكل آرايي كه در ادوار اخير انتخاباتي در آمريكا به صندوِها ريخته شده متعلق به پيروان اين جريان است . اين بدان معني است كه با توجه به تعلق راست مسيحي به طيف جمهوري خواهان و اينكه اين طيف معمولاً نيمي از آراء را به دست مي آورد، راست مسيحي 20 درصد از آراءجمهوري خواهان را در كنترل خود دارد. اين امر ميزان نفوذ مسيحيان دست راستي بر حزب جمهوري خواه و مقامات منبعث از آن را نشان مي دهد.
شناخت راست مسيحي براي جمهوري اسلامي ايران از چند جهت حائز اهميت است :
1. راست مسيحي ، خصوصاً در دوره كنوني و تا آينده اي قابل پيش بيني ، نقش مهمي در روند تصميم گيري سياسي در واشنگتن داشته وخواهد داشت . درك كنش و واكنش هايي كه به تصميم گيري سياسي در قواي مجريه و مقننه آمريكا مي انجامد، مستلزم شناخت اين جريان وجريانات مشابه است . با توجه به اينكه داده هاي عيني اقلام كلان وتوان بالفعل نظامي حكايت از آن دارد كه آمريكا در حال حاضر تنهاابرقدرت موجود در جهان است ، نداشتن شناختي عيني و دقيق از روند پيچيده تصميم گيري سياسي در آمريكا و عوامل مؤثر در آن مي تواندمخاطرات عظيمي را براي قدرت هاي متوسط و كوچك جهاني در پي داشته باشد.
2. راست مسيحي داراي نقطه نظرات روشني در امور بين المللي است وتوفيقاتي نيز تاكنون از جهت تحميل نظرات خود بر دولت هاي پيشين و كنوني آمريكا داشته است . پيگيري حساسيت هاي اجتماعي در سطح بين المللي و همبستگي مسيحي و... از آن جمله اند.
3. راست مسيحي به تأسي از خاستگاه فرقه اي و آموزه هاي ديني اهميت فوِالعاده اي براي دعوت پيروان ديگر مذاهب به مسيحيت قائل است و فعاليت هاي گسترده اي را در اين زمينه سازمان داده است .
4. سران راست مسيحي تاكنون دشمني آشكاري با اسلام از خود بروز داده اند و تعبيرات اهانت آميزي ، خصوصاً طي دوره بعد از 11سپتامبر، عليه اسلام و رهبران اسلامي به كار برده اند.
5. راست مسيحي ، علي رغم مشكلات عقيدتي با يهوديت و اختلاف با يهوديان در مسايل اجتماعي ، از اجزاء مهم لابي طرفدار اسراييل در آمريكا به شمار مي رود. مبناي حمايت پيروان اين جريان از اسراييل عقايد ديني خاص آنهاست . بر همين مبنا آنها، مانند صهيونيست ها وجناح راست در رژيم اسراييل ، حقوِ ملي مردم فلسطين را نفي مي كنند. به همين دليل از آنها با عنوان "صهيونيست هاي مسيحي " نيز يادمي شود.
مباني عقيدتي (1)
پيروان كليساي انجيلي در آمريكا كه حدود يك چهارم جمعيت آمريكا (70 ميليون نفر) را شامل مي شوند و تعدادشان رو به رشد است ،مهم ترين خاستگاه نظري راست مسيحي است . هسته مركزي پيروان اين فرقه مطلق گرا و معتقد به نبرد دائم بين خير و شرّ است . "بازگشت دوم حضرت مسيح " و "آخر زمان " بعد از طي مراحلي كه نهايتاً به آنچه "جنگ و ويراني بزرگ "(2) مي نامند، از جمله مباني اعتقادي اين جريان است .
بر مبناي چنين اعتقاداتي حضرت مسيح روزي به زمين برخواهد گشت و براي 1000 سال حكومت خواهد كرد و اقدامات او طي 7مرحله يا dispensations صورت مي گيرد. اكنون مرحله ششم ، يا مرحله كليسا، است و مرحله بعد مرحله آخر زمان يا end-time خوانده مي شود كه طي آن حضرت مسيح به سوي زمين رو مي كند و مؤمنان مسيحي را حيات دوباره مي بخشد. سپس ضد مسيح Antichrist درزمين ظاهر خواهد شد و خود را به دروغ منجي يهوديان خواهد خواند. برخي معتقدند كه آنچه كه موجب باور برخي به او خواهد شد اين است كه او قادر به اعاده صلحي ظاهري در خاورميانه خواهد شد. حكومت ضد مسيح 7 سال به طول خواهد انجاميد و دوره "رنج يا آزمايش بزرگ " Tribulation خوانده خواهد شد. در نيمه اول اين دوره ضد مسيح صلح ظاهري را برقرار خواهد داشت و در نيمه دوم عليه اسراييل اقدام خواهد كرد. او به اين ترتيب مجموعه گناهان بشر را كامل كرده و حكم نهايي خدا را موجب و شروع دوره اي بي سابقه از جهت آزار يهودرا باعث خواهد شد. اين دوره با محاصره اورشليم (بيت المقدس ) به وسيله ملت هاي متخاصم كه قصد نابودي آن را دارند خاتمه خواهد يافت و صحنه براي نبرد نهايي Armageddon آماده خواهد شد.
پيروان كليساي انجيلي معتقدند كه در اين مرحله حضرت عيسي ، سوار بر اسبي سفيد، به زمين برخواهد گشت ، و در پي او سواره نظامي مركب از مؤمنان كه از ابرها سرازير خواهند شد، حركت خواهند كرد. عيسي مسيح پيروزمندانه وارد جنگ خواهد شد، معابد باستاني يهوديان را احيا و حكومتي هزار ساله را آغاز خواهد كرد، بهشتي و زميني جديد را نشان خواهد داد و شيطان را براي هميشه خاموش خواهد كرد.(3)
كتاب "برجاي مانده "(4) نوشته تيم لاهه كه تشريح كننده چنين اعتقاداتي است و تاكنون در 12 جلد انتشار يافته ، مجموعاً بيش از 50ميليون فروش داشته است . در اين مجموعه كتاب ها اعتقادات مسيحيان انجيلي در مورد نبردهايي كه قبل و در جريان "بازگشت دوم "مسيح به وقوع خواهد پيوست ، تشريح شده است . برخي از پيروان اين جريان بر اين مبنا كه حركت در جهت برخورد نهايي نبايد مختل يا كندشود، نسبت به بسياري از اقداماتي كه در سطح بين المللي صورت مي گيرد، نظر منفي دارند. آنها، از جمله ، دبيركل سازمان ملل را كه وظايفي در مورد حفظ صلح دارد، در جهت ضد مسيح (5) مي دانند. بسياري از آنها در پي حوادث يازده سپتامبر و درگيري ها در فلسطين بسيار فعال شده و آنها را دلايل ديگري بر اجتناب ناپذير بودن "جنگ و ويراني بزرگ " يافته اند. به قول دوايت گيبسون مدير "ائتلاف جهاني انجيلي ها"(6) "خشونت ها مردم را به فكر انداخته كه آيا مسيح در حال ظهور است ؟"(7)
آنچه از نظر بحث ما مهم است اين است كه مسيحياني كه پروتستان انجيلي شمرده مي شوند و ظاهراً به درجات مختلف داراي چنين عقايدي هستند، بزرگ ترين فرقه مسيحي در آمريكا را به وجود آورده اند؛ اگر چه روشن نيست كه چه بخشي از آنها اصولاً به اين عقايد باوردارند و چه بخشي ندارند.(8) به هرحال ، بر مبناي چنين عقايدي راست مسيحي در آمريكا برقراري صلحي پايدار، جامع و حقيقي درخاورميانه را تا قبل از آمدن "منجي " و وقوع "نبرد نهايي " نه تنها مشكل بلكه غيرممكن مي داند و نسبت به تلاش هايي از نوع "روندصلح " و "موافقتنامه هاي اسلو" به ديده شك مي نگرد.
چنانچه جلوتر تشريح خواهد شد، عقايد دين شناختي (تئولوژيك ) راست مسيحي به نوبه خود مبناي اصلي جانبداري اين جريان ازاسراييل و پايگاه سياسي قابل توجهي براي طرفداران ليكود در آمريكا و عملكرد كساني چون شارون در اراضي اشغالي فراهم آورده است . براين مبنا، ايجاد اسرايل در سال 1948 تحقق يك "پيشگويي پيامبرانه " و مقدمه عملي شدن پيشگويي هاي ديگر بوده است . از اين جهت ملاحظات استراتژيك يا سياسي يا ارزش هاي مشترك و امثال آن كه مبناي جانبداري جريان هاي غيرمذهبي از اسراييل است نقش عمده اي ندارد.
البته بحث آخر زمان در فرقه هاي مختلف مسيحيت به گونه هاي مختلف مطرح شده است و حتي در داخل جريان راست مسيحي نيزتفاوت هايي در نگرش هاي بخش هاي مختلف آن به مسأله آخر زمان و ربط آن با كشور اسراييل وجود دارد. برخي از اينان حاكميت خدا را به گونه اي موسع مي بينند و بر اين مبنا معتقدند كه خدا قادر به انجام هر آنچه كه اراده كند، هست و لذا ضروري نيست كه وسيله به خصوصي (دولت به خصوصي ) وجود داشته باشد تا خدا بتواند هدف به خصوصي را محقق سازد. به علاوه موضوع تشكيل اسراييل تا جنگ دوم به عنوان موضوعي جدي مطرح نبود و تنها بعد از اين جنگ جدي شد.(9) اين واقعيت كه نزديك به دو هزار سال اعتقادي كه رژيم اسراييل ازمحورهاي آن به شمار مي رود، نقشي در مسيحيت نداشته است ، از بزرگ ترين نقاط ضعف اين اعتقاد است .
در بين برخي از انجيلي ها اعتقاد راسخي وجود دارد مبني بر اينكه شكل گيري حكومت ضد مسيح نزديك است و در اثر آن يك ديكتاتوري سياسي واقتصادي شديد حاكم خواهد شد به نحوي كه حتي براي خريد و فروش معمولي نيز احتياج به كسب اجازه قبلي خواهدبود. اينان اعتقاد دارند كه براي تقويت چنين رژيمي يك پيامبر دروغين توانا و يك مذهب جهاني به وجود خواهد آمد.
البته همه هواداران جريان راست مسيحي الزاماً به اين گونه عقايد پايبند نيستند، و اعتقادي به مراحل هفت گانه (10) ندارند، بلكه بعضاًپذيرفته اند كه آموزه هاي انجيلي بايد با شرايط عصر جديد انطباِ داده شده و بازگشت به قوانين انجيلي و تحقق قطعي آنها ممكن است قرن ها به طول انجامد.(11) اما رهبران سياسي و مبلغين راست مسيحي مانند پاتريك رابرتسون و جري فالول (12) و در واقع اكثر مبلغين تلويزيوني و نيز ميليون ها تن از پيروانشان معمولاً داراي اعتقادات افراطي هستند.(13)
يكي ديگر از مباني اعتقادي كليساي انجيلي اعتقاد به حضرت مسيح به عنوان تنها منجي است . اين در حالي است كه پيروان ديگرفرقه هاي ليبرال تر پروتستانيسم مانند، پرسبيتريين ها و متوديست ها حضرت مسيح را يكي از راه هاي نجات مي دانند. اين امر به ويژه يكي ازمباني اعتقادي مهمي است كه باعث گرايش شديد انجيلي ها به دعوت نه تنها پيروان ديگر اديان بلكه پيروان ديگر فرقه هاي مسيحي به كليساي انجيلي شده است .
راست مسيحي و مسايل اجتماعي
تنها يك روز بعد از عمليات تروريستي 11 سپتامبر، پاتريك رابرتستون و جري فالول ، دو تن از رهبران شاخص راست مسيحي ، همراه با هم در برنامه كلوپ 700 در شبكه تلويزيوني مسيحي CBN كه از مهم ترين ابزار تبليغي اين جريان است ، شركت كردند. در اين برنامه جري فالول چنين گفت : "خدا به برداشتن پرده ادامه مي دهد و به دشمنان آمريكا اجازه مي دهد تا آنچه را احتمالاً شايسته ماست ، عليه ما انجام دهند." فالول با تأييد رابرتسون اضافه كرد: "طرفداران سقط جنين ، فمينيست ها، همجنس گرايان كه فعالانه در پي تغيير راه و رسم زندگي هستند، اتحاديه آزادي هاي مدني آمريكا و تمام آن ها كوشيده اند تا آمريكا را به يك كشور عرفي (سكولار) تبديل كنند، همه آنها را من خطاب قرار مي دهم و به آنها مي گويم كه شما به وقوع چنين حادثه اي كمك كرديد."(14)
انگيزه اوليه فعاليت هاي راست مذهبي در درجه اول همان انگيزه اي است كه همه محافظه كاران مذهبي را به فعاليت هاي سياسي مي كشاند: بي اعتمادي به دولت هاي عرفي ، مخالفت با تهديدهاي واقعي و فرضي عليه نهاد خانواده سنتي ، عزم جزم نسبت به اشاعه و عمل به اعتقادات بدون مانع و محدوديت و... درمورد راست مسيحي اعتقاد به لزوم اجراي دستور مسيح مبني بر بردن پيام مسيح به سراسر جهان نيز انگيزه نيرومند مضاعفي فراهم كرده است .
گرايش هاي مختلف راست مسيحي اگر چه ممكن است در زمينه مسايل اعتقادي با هم اختلافاتي داشته باشند اما در مورد ليستي ازدشمنانشان هم عقيده اند، ليستي كه حاوي ليبرال ها، رسانه ها، همجنس گراها، فمينيست ها، خانواده كندي ، خانواده كلينتون ، بوروكرات ها،انسان گراهاي عرفي (15)، بي اعتقادان به خدا، طرفداران سقط جنين ، طرفداران دولت بزرگ ، هاليوود، رهبران نهضت هاي اجتماعي در دهه 1960، بخش عمده محافل دانشگاهي و... است .
منتقدان و ناظران هر دو مي پذيرند كه حركت راست مسيحي در اساس جنبه واكنشي دارد. طي 40 سال گذشته شماري از وقايع وتحولات مانند تصميمات ديوان عالي آمريكا مبني بر ممنوع كردن دعا و قرائت انجيل در مدارس دولتي ، آموزش جنسي در مدارس كه نسبت به رابطه جنسي قبل از ازدواج و همجنس گرايي مدارا دارد، پيشرفت فمينيسم ، آزادي سقط جنين ، پيدايش بيماري ايذز و پيشبردحقوِ همجنس بازان ، افزايش طلاِ، افزايش سكس و خشونت در رسانه ها، نگراني از كاهش دستاوردهاي آموزشي ، يا عكس العمل مستقيمي را باعث شدند يا محيط مناسبي را براي فعاليت راست مذهبي پديد آوردند.
در اوايل دهه 1980 جري فالول ، واعظ انجيلي ، و سازمانش ، اكثريت اخلاقي (16)، شناخته شده ترين نماينده راست مسيحي بودند. بعد ازتعطيل شدن اين سازمان در سال 1986 رهبران و گروه هاي ديگري با سازماندهي بهتر و پيچيدگي سياسي بيشتر و ارتباط قوي تر با مقامات ذي نفوذ در واشنگتن رشد كردند. "ائتلاف مسيحي " به سردمداري رالف ريد، يك فعال سياسي ـ اجتماعي ، پاتريك رابرتسون ، يك چهره تلويزيوني معروف ، "خانواده در مركز توجه "(17) به رهبري جيمز دابسن ، برنامه ساز راديويي معروف ، گري بور(18) از مشاوران اصلي ريگان ورهبر "شوراي تحقيق خانواده "(19)، زنان نگران آمريكا(20) كه بزرگ ترين سازمان زنان فعال در آمريكاست ، انجمن خانواده آمريكا(21) كه رسانه هاي آمريكايي را كه داراي محتواي خشونت آميز است تحت نظر دارد، تعداد زيادي از گروه هاي مؤتلفه كه عليه سقط جنين وهمجنس گرايان فعاليت مي كنند، گروه هايي كه خواستار كوپن آموزشي (22) هستند كه به خانواده هاي مذهبي امكان مي دهد تا فرزندان خود رابه مدارس خصوصي مذهبي بفرستند و... تنها بخشي از اشخاص و گروه هاي بي شماري هستند كه در پيشبرد برنامه هاي اجتماعي و سياسي راست مذهبي در آمريكا مي كوشند.
رهبران اين جريان ها چند بار در سال در چارچوب جلسات "شوراي سياست ملي "(23) كه يك سازمان نه چندان پر سر و صداست گردهم مي آيند. مديران سازمان هاي خبري اعم از راديو، تلويزيون و رسانه هاي نوشتاري ، برخ اعضاي كليدي كنگره مانند ديك آرمي (جمهوري خواه از تگزاس و رهبر اكثريت درمجلس نمايندگان )، تام ديلي (جمهوري خواه از تگزاس و ناظم گروه پارلماني در مجلس نمايندگان )، سناتورها ترنت لات (جمهوري خواه از ماساچوست ) و در گذشته جسي هلمز (جمهوري خواه از نبراسكا) و نظريه پردازان محافظه كاري مانند اوليويه نورث پل ويريچ (24) و مهم ترين تأمين كنندگان مالي آنان مانند اعضاي خانواده هاي ثروتمندي مانند كورس و دي ووس (25) از جمله كساني هستند كه معمولاً در اين جلسات شركت مي كنند.(26) در ميان جمع تعداد قابل توجهي از افراد و جريان هايي كه معتقد به بازسازي جامعه بر مبناي تبعيت كامل از قانون انجيلي ، از جمله ، شامل احياي سنگسار و ديگر مجازات هاي مشابه براي جرايمي كه در انجيل جرم شناخته شده مانند زنا، همجنس بازي و اشاعه عقايد جعلي هستند.(27)
راست مسيحي با اطلاع از اينكه در اقليت است ، مي كوشد تا ضعف عددي خود را از طريق استفاده گسترده از تكنولوژي هاي اطلاع رساني جبران كند. كساني مثل رابرتسون و دابسون و ده ها همفكر آنها روزانه از طريق راديو و تلويزيون صداي خود را به ميليون ها نفر مي رسانند.همگي از كامپيوتر و اينترنت براي شناخت و ارتباط با هواداران ، جمع آوري كمك مالي ، تبليغات و بسيج ، راه انداختن سيلي از ايميل و دورنگارو تماس تلفني با كنگره و مجالس ايالتي با هدف اثرگذاري بر فعاليت هاي سياسي استفاده مي كنند. تأكيد بسيار آنها بر تشكيلات وسازماندهي نيز به همان اندازه قابل توجه است .
شمار و برد رسانه هايي كه به طور كلي دراختيار نيروهاي مسيحي در آمريكاست واقعاً اعجاب آور است . در آمريكا 200 ايستگاه تلويزيوني مسيحي و 1500 ايستگاه راديويي مسيحي وجود دارد كه تقريباً همه آنها انجيلي است و اكثر آنها حداقل بعضي برنامه هايي را كه توسط رهبران راست مسيحي تهيه مي شود، پخش مي كنند. كلوپ 700 كه يكي از برنامه هايي است كه توسط پاتريك رابرتسون ساخته مي شود،روزانه يك ميليون بيننده دارد و شبكه صوتي ـ تصويري مسيحي (28) او به 90 كشور و به 40 زبان برنامه مي فرستد. گروه جيمز دابسون بخشي از بودجه 114 ميليون دلاري خود را براي تهيه هشت برنامه راديويي كه مهم ترين آنها، يعني برنامه روزانه نيم ساعته "توجه به خانواده " كه حدود 5 ميليون شنونده در هفته دارد، صرف مي كند. سازمان هاي ديگر راست مسيحي نيز مشابه همين برنامه هاي راديويي راتوليد و پخش مي كنند.(29) برنامه هايي كه نه تنها قابليت بسيج كننده بالايي دارند بلكه انگيزه و روحيه خاصي نيز براي پيشبرد مأموريت هاي موردنظر در هواداران ايجاد مي كنند، به نحوي كه مشابه آن در ديگر جريان هاي سياسي به ندرت يافت مي شود.
عامل مهم ديگر قدرت مسيحيان دست راستي سخاوت آنها در ارائه كمك هاي مالي براي پيشبرد اهدافشان است . اين واقعيت كه پيروان كليساي انجيلي از مذهبي ترين و در عين حال از ثروتمندترين اقشار جامعه آمريكا هستند، زمينه مناسبي براي تأمين مالي فعاليت هاي راست مسيحي فراهم آورده است . گفته مي شود كه مذهبيون انجيلي 10 درصد از درآمدهايشان را بعد از كسر ماليات به امورعقيدتي و خيريه اختصاص مي دهند. (پرداخت عشر(30) بر مبناي تعاليم انجيلي واجب شمرده مي شود.) نتيجه اينكه 15 مؤسسه خيريه مسيحي بزرگ سه ميليارد دلار كمك در سال جمع آوري مي كنند.(31)
فعالان مسيحي با برخورداري از چنين منابع مالي و از طريق برنامه هاي تلويزيوني و راديويي مورد اشاره و با تأكيد بر روي مسايل اجتماعي موردنظر خود انرژي ناشي از احساسات پيروان خود را به خشم و تلاش براي پيشبرد برنامه هاي سياسي خود تبديل مي كنند. به عنوان مثال جيمز دابسن كه برنامه اي تحت عنوان "خانواده در مركز توجه " با 5/7 ميليون شنونده از مركز كلورادو در آمريكا دارد در ژانويه 2002 بعد از اينكه در مجلس ايالتي كاليفرنيا طرح قانوني كردن "ازدواج " بين دو نفر از يك جنس مطرح شد، طرح را به موضوع اصلي برنامه اش تبديل كرد. در نتيجه اين برنامه ، موجي از تلفن ها و نامه هاي خشم آلود خطاب به سياستمداران كاليفرنيا باعث شد تا طرح به شكست بيانجامد. در مثال ديگر، بعد از اينكه كالين پاول ، وزير خارجه ، در يك برنامه در شبكه ام .تي .وي در مارس گذشته جواناني را كه ازنظر جنسي فعال هستند را به استفاده از كاندوم تشويق كرد، اين راديوها موجي از اعتراض عليه او را دامن زدند. به نحوي كه بوش در يكي ازسخنراني هاي خود عبارتي را گنجاند كه تأكيدي بود مجدد بر سياست كاخ سفيد مبني بر تشويق به خودداري از رابطه جنسي به عنوان بهترين راه مبارزه با اشاعه ايدز.
راست مسيحي و سياست داخلي آمريكا
راست مذهبي در آمريكا را نبايد يك جريان حاشيه اي به شمار آورد. پروتستان هاي انجيلي (32) سفيدپوست كه خاستگاه اصلي راست مسيحي است ، حدود 70 ميليون نفر از جمعيت 270 ميليوني آمريكا را تشكيل مي دهند. اين بخش از جمعيت آمريكا 25 درصد از كل آرايي را كه دررأي گيري ها به صندوِ ريخته مي شود در اختيار دارد. اين يعني سه برابر شمار سياه پوستان مسيحي رأي دهنده ، 4 برابر رأي دهندگان غيرمذهبي و 12 برابر يهوديان رأي دهنده . تنها بين يك چهارم تا يك سوم انجيلي هاي رأي دهنده خود را علناً موافق راست مسيحي اعلام مي كنند. اما اين بخش از پروتستان ها نسبت به ديگر پروتستان ها و به طور كل نسبت به كل جمعيت آمريكا هم تحصيل كرده ترند و هم درآمد بيشتري دارند و هم احتمال تصدي سمت هاي مديريتي و مشاغل آزاد توسط آنها بيشتر است . مطابق تحقيقي كه درسال 1994 به عمل آمده اين گروه از مسيحيان حداقل در 18 ايالت در حزب جمهوري خواه غالب اند و در حداقل 13 ايالت ديگر از نفوذ عمده اي برخوردارند؛وضعيتي كه جمهوري خواهان متعارف غيرقابل درك و ديوانه كننده مي نامند.(33)
همچنين در بين ناظران تقريباً اتفاِ نظر وجود دارد كه راست مسيحي حدود 10 درصد از آرايي كه به صندوِها ريخته مي شود را دركنترل خود دارد. با توجه به اينكه از يك سو در انتخابات سال 2000 حزب جمهوري خواه تقريباً 50 درصد كل آراء را به دست آورد و از سوي ديگر همه مسيحيان دست راستي در طيف جمهوري خواهان قرار دارند، مي توان نتيجه گرفت كه تقريباً 20 درصد از كل آرايي كه به سودحزب جمهوري خواه به صندوِ ريخته مي شود در كنترل راست هاي مسيحي است . برخي تا 28 درصد آراء جمهوري خواهان را در كنترل راست مسيحي مي دانند.(34) طبيعي است كه برخورداري از چنين كنترلي قدرت بسيار زيادي در داخل حزب جمهوري خواه به راست مسيحي مي دهد.
به علاوه ، راست هاي مسيحي در سطح شوراهاي محلي كه كمتر مورد توجه سياستمداران و رأي دهندگان مي باشد بسيار فعالند وپيشرفت هايي در به دست گرفتن كنترل اين شوراها و نيز تشكيلات محلي حزب جمهوري خواه داشته اند. با توجه به برخورداري جريان راست مسيحي از چنين موقعيتي ، سياستمداران جمهوري خواه مي دانند كه چنانچه در مقابل آنها قرار گيرند، آينده سياسي شان با مشكل مواجه خواهد شد. چنانچه جلوتر توضيح داده خواهد شد، تجربه سناتور جان مك كين در جريان انتخابات مقدماتي حزب جمهوري خواه درسال 2000 مثال روشني در اين زمينه است .
تلاش و فعاليت گسترده اجتماعي و سياسي و تكيه بر بسيج مردمي ازعواملي است كه به نحو قابل توجهي بر اثربخشي و نفوذ راست مسيحي افزوده است . شناسايي هواداران و پايگاه هاي اجتماعي ، ايجاد شبكه هايي براي ارتباطات ، ارائه برنامه و برگزاري گردهمايي ها وراهپيمايي ها و هدايت هواداران به سوي محل هاي رأي گيري ، توانايي بسيج سريع رأي دهندگان همراه با نظامي كه براي لابي و اثرگذاري بركنگره و دولت ايجاد شده ، راست مسيحي را از موقعيت برجسته اي در سياست داخلي آمريكا برخوردار كرده است ، چرا كه حضور سازمان يافته در واشنگتن و لابي در دولت و كنگره از يك سو و برخورداري از شبكه اي از حمايت هاي مردمي از سوي ديگر از اموري است كه كمتر همراه با هم در يك جريان سياسي جمع مي يابد.
از بعد از 1990، گروه ائتلاف مسيحي قبل از هر انتخاباتي "كارنامه كانديداها" و راهنمايي هايي را در بين رأي دهندگان در بيش از 70هزار كليسا در سراسر آمريكا توزيع كرده است . اين كارنامه ها نشان مي دهد كه تا چه حد كانديداها با نظرات ائتلاف مسيحي همراهي داشته اند. مطابق برآورد "مركز مردم براي راه آمريكايي "، ائتلاف مسيحي قبل از انتخابات 1994، 33 ميليون و قبل از انتخابات 96، 45ميليون نسخه از اين اوراِ را توزيع كرده است .(35)
با گرايش حزب جمهوري خواه به راست وجوه افتراِ بين مسيحيان راست و حزب كم شده و در نتيجه مرز بين آنها مخدوش شده است .در نتيجه نهادهاي مسيحيان راست تمايز و برجستگي خاصي ندارند و در داخل و حاشيه حزب جمهوري خواه فعاليت مي كنند. به عبارت ديگر وقتي حزب و رهبر حزب را با خود همراه كرده اند، ديگر نيازي به نهادهاي مجزا احساس نمي كنند. نفوذ محافظه كاران مسيحي دردرون جمهوري خواهان باعث شده تا كمتر مرئي ، متمايز و مستقل به نظر آيند، ضمن اينكه اين امر آنها را به جزيي مهم از بدنه حزب تبديل كرده است .
گفته مي شود كه رالف ريد در دهه 1990 حدود 16000 نفر از پيروان خود را براي پيشرفت در مناصب سياسي و حزبي ، با هدف رشد دربدنه حزب جمهوري خواه و انتخاب شدن به نماينده در مجالس فدرال و ايالتي ، شهردار، عضو هيأت هاي آموزشي و... تربيت كرد و در واقع موقعيتي كه مسيحيان راست امروزه در حزب دارند يكي از روياهاي ريد بوده است . اينان علاوه بر دارا بودن موقعيت خوب در درون حزب ،داراي نهادهاي مردمي (36) با برد زياد در سطح كشور نيز هستند كه به آنها نقش مهمي در مراكز قدرت مي دهد.
بوش در جريان مبارزات انتخاباتي اش در پاسخ به سؤالي مبني بر اينكه فيلسوف مطلوب او كيست ، از حضرت مسيح نام برد. گفته مي شود كه اين امر يكي از عواملي بود كه باعث شد تا بلوك انجيلي حزب جمهوري خواه به نحوي استوار با او همراه شود و نقش مهمي درموفقيت او بازي كند. بوش برخلاف پدرش از ابتداي شروع كار دركاخ سفيد، نسبت به برآوردن خواسته هاي محافظه كاران مسيحي اقدام كردكه از آن جمله مي توان به قطع كمك هاي مالي دولت به نهادهايي كه در خارج از كشور خدماتي در زمينه سقط جنين ارائه مي كردند، اشاره كرد. وي همچنين شماري از شخصيت هاي منسوب يا نزديك به اين جريان را نيز به سمت هاي مهم در دولت خود منصوب كرد كه از آن جمله انتصاب اشكرافت به عنوان دادستان كل قابل ذكر است . اصرار وي بر برگزاري همه روزه جلسات دعا در دواير دادستاني از اموري بوده كه تمجيد فراوان مسيحيان محافظه كار را در پي داشته است . نظرات بوش نيز در مورد شبيه سازي انسان ، تلاش او براي كمك به مؤسسات خيريه مذهبي از منابع دولت فدرال ، علي رغم تأكيد قانون اساسي برجدايي برنامه هاي اجتماعي از برنامه هاي مربوط به تغيير مذهب ،... نفوذبيش از پيش او در بين مسيحيان دست راستي را باعث شده است . در حوزه محافظه كاران در آمريكا، جريان مسيحي راست بيشترين امكانات براي بسيج مردمي و جذب كمك هاي مالي را دراختيار دارد، امري كه براي پس گرفتن سنا در انتخابات نوامبر آتي از اهميت بسيارزيادي برخوردار است .
علي رغم فعاليت هاي راست مسيحي در انتخابات سال 1980 به سود ريگان ، وي در دوره رياست جمهوري خود توجه چنداني نسبت به خواست هاي آنها كه منع سقط جنين و اعاده دعا در مدارس بود، نكرد، هر چند كه رهبران راست مسيحي روابط خوبي با ريگان داشتند و با اودر تماس دائم بودند.
در دوره كلينتون آنها تلاش گسترده اي براي اخلال در سياست هاي دولت به عمل آورند. دمكرات ها قاضي كنت استار را كه با جديت بسيار ماجراي رسوايي كلينتون در قضيه مانيكا لوينسكي را پيگيري كرد، از پيروان متعصب راست مسيحي معرفي كردند. تاكتيك هايي كه قاضي استار براي پيگرد كلينتون به كار برد، از جمله گذاشتن شنود بر روي مكالمات مونيكا لوينسكي ، تحت فشار قرار دادن مادر او، ارائه گزارشي حاوي جزييات روابط جنسي او با كلينتون به كنگره با هدف تحقير كلينتون و... تصور منافع خاص در مورد وي را تقويت مي كرد.ضمن اينكه مفسران ليبرال در آن دوره كمتر ترديد داشتند كه راست مسيحي نقش تعيين كنده اي در سازماندهي شكايت يك زن ديگر(پائولا جونز) از كلينتون ايفا كرده بود.(37) در شرايطي كه اتهامات وارده بر كلينتون كه به محاكمه وي در سنا انجاميد مي توانست در شرايط عادي باعث رويگرداني حزب دمكرات و متحدان سياسي از او شود، اما نقشي كه راست مسيحي در اين ماجرا بازي كرد، ليبرال ها را مصمم به دفاع از كلينتون و در نهايت شكست طرح استيضاح او در سنا كرد. دمكرات ها در واقع كوشيدند تا از طريق حمايت از كلينتون راست مذهبي و ديگر محافظه كاران را به شكست بكشانند.
انتخابات مقدماتي حزب جمهوري خواه در آستانه انتخابات رياست جمهوري سال 2000 عرصه ديگري را براي قدرت نمايي راست مسيحي به وجود آورد. جان مك كين كانديد جمهوري خواه در انتخابات ميان دوره اي رياست جمهوري در اواخر فوريه سال 2000 طي اقدامي كه معمولاً يك كانديد جدي در آمريكا به آن دست نمي زند، حملات تندي را متوجه راست مذهبي كرد. وي در سخنان خود از جمله گفت :"هيچ يك از احزاب اصلي در آمريكا نبايد دست به جانب جريان هاي حاشيه اي و عناصر نابردباري در سياست آمريكا دست دراز كند؛ چه اين جريانات حاشيه اي لويس فراخان يا ال شارپتون در چپ باشند چه پاتريك رابرتسون و جري فالول در راست ." جرج بوش با فاصله اندكي سخنان مك كين را محكوم كرد.(38) شايد محاسبه مك كين اين بود كه با حمله به راست مسيحي جريان هاي مستقل و ميانه رو در حزب را به جانبداري از خود تشويق كند.
به اعتقاد پاد هورتز(39) (از سران جريان نو محافظه كار) حمله به مك كين به رابرتسون و فالول با هدف جلب نظر مستقل ها ودمكرات هايي بود كه جمهوري خواه شده بودند. اما هرگونه توفيقي در كسب حمايت آنها با از دست دادن حمايت در بين كساني كه صد در صدسكولار نيستند، خنثي شد. حتي به نظر رسيد كه كاتوليك ها نيز كه سخنان مك كين عليه راست مذهبي را متوجه نقش مذهب در سياست به طور كلي ارزيابي كرده بودند، از مك كين ناراضي شدند.(40)
به هر حال اغراِ نخواهد بود اگر گفته شود كه جرج بوش سمت رياست جمهوري خود را مديون راست مسيحي است . چنانچه نيروهاي راست مسيحي به سود جرج بوش وارد عمل نشده و خصوصاً پيروان آنها در ايالات جنوبي فعال نشده بودند، وي قطعاً در دور مقدماتي انتخابات رياست جمهوري نمي توانست بر جان مك كين غلبه كند.
مسيحيان راستگرا ضمن اينكه ليبرال ها و همجنس گرايان را مسؤول "بخت برگشتگي " آمريكا مي خوانند، جرج بوش را داراي مأموريتي الهي مي دانند(41) و او را نگهبان امين منافع سياسي خود مي شمرند. گري باور معتقد است كه "از ابتدا دست خدا بر سر آمريكا بوده و حداقل بخشي از موفقيت هاي اين كشور مرهون عنايت خدا بوده است ." وي معتقد است كه "هيچ رهبري برنمي خيزد مگر اينكه خدا به آن رهبراجازه برخاستن بدهد و برآمدن و فرو افتادن هر ملتي نيز تنها با خواست خدا است ." وي ادامه مي دهد: "اگر به اين باور برسيم كه خدا ممكن است به خاطر منحرف شدن ما از راه او دستش را از سر ما برداشته باشد، در اين حالت آنچه متون ديني مي گويند اين است كه بايد درپيشگاه خدا زانو بزنيم و به خاطر قصورهايمان طلب مغفرت كنيم . ما بايد از خدا بخواهيم كه ما را نسبت به آنچه كه به عنوان رهبران مسيحي بايد انجام دهيم آگاه سازد، نه اينكه ادعا كنيم كه گناه يا قصور ديگران علت بوده است ." گري باور مي افزايد: "در چنين دوره سرنوشت سازي كه شيطان به آمريكا ضربه زده ، پيروان كليساي انجيلي معتقدند كه جرج بوش منتخب خداست و در اين حكمتي نهفته است . در جهان انجيلي احساسي بسيار قوي وجود دارد كه انتخابات پرمناقشه اخير كه اعلام نتيجه نهايي اش يك ماه به طول انجاميد به اين معني بود كه دست خدا به نوعي در كار بود تا كسي كه زندگي اش با پذيرش عيسي مسيح متحول شده بود، وارد كاخ سفيد شود. بعد از 11سپتامبر اين احساس وجود داشت كه با وقوع چنين حادثه هولناكي خدا با قرار دادن چنين مردي در كاخ سفيد بار ديگر ما را تبرك كرده است .بارها در كليساهاي انجيلي شنيده ايد كه آيا مي توانيد تصور كنيد كه اگر ال گور رييس جمهور بود و چنين حادثه اي در كشور ما اتفاِ مي افتاد،چه پيش مي آمد؟" گري باور نتيجه مي گيرد كه "خدا جرج بوش را براي چنين روزي در كاخ سفيد قرار داد."(42)
هدف عام راست مسيحي در سياست داخلي آمريكا را بايد چنانچه خود مي گويند اعاده تسلط مسيحيان بر آن كشور دانست . در يك نوارتبليغاتي ويديويي به نام "آمريكا بر سر چهار راه " كه در سال 1990 توسط "ائتلاف مسيحي " توزيع شد، پاتريك رابرتسون ، بنيانگذار اين سازمان ، كه همراه با رالف ريد در اين نوار حضور دارند، چنين مي گويند: "مسيحيان اين كشور را بنيان نهادند، آنها اين ملت را ساختند و براي سه قرن آن را اداره كردند. ما مي توانيم دو باره آن را اداره كنيم ، به همين دليل است كه من گروه ائتلاف مسيحي را پايه گذاري كرد." درهمين ويديو وي اضافه مي كند كه هدف ائتلاف مسيحي روشن و ساده است و آن عبارت است از بسيج مسيحيان مرحله به مرحله و بخش به بخش تا اينكه بتوانيم در رأس باشيم و نه در دم ، در رأس نظام سياسي خود باشيم و نه در انتهاي آن ." وي صحبت خود در اين نوارويديويي را با اين جمله به پايان مي رساند: "اعتقاد دارم كه ائتلاف مسيحي قوي ترين نيروي سياسي در آمريكا تا پايان اين دهه خواهدبود."(43)
راست مسيحي و سياست خارجي آمريكا
راست مسيحي علاوه بر تلاش براي تأثيرگذاري بر سياست داخلي ، تلاشي نيز خصوصاً طي يك دهه اخير براي شكل دادن به سياست خارجي آمريكا و تطبيق آن با بينش و نظرات خود و تصويري كه از يك "كشور خدايي " دارد، صورت داده است . برخلاف راست مذهبي دردهه 1980 كه عمدتاً از طريق برپايي دعا در مدارس ، مبارزه با سقط جنين و فعاليت در ديگر امور اجتماعي در مبارزه با شيطان مي كوشيد،راست مسيحي كنوني ، خصوصاً پيروان كليساي انجيلي ، بين المللي گرا و مدعي تلاش براي "هدايت و نجات انسان ها" در همه جاي جهان و"ابلاغ پيام مسيح " و بسط "ارزش هاي دمكراتيك " است . به قولي چون در مبارزات اجتماعي ـ فرهنگي داخلي دشواري هاي بسيار وجودداشت (به علت قدرت دمكرات ها)، مسيحيان دست راستي بخشي از توان خود را نيز متوجه موضوعات بين المللي كردند و به قول يكي ازآنها در پي مبارزه با انواع باندها برآمدند.(44) احساس خطر آنها از مسلمانان و اين تصور كه مسلمانان به يك اندازه از مسيحيان و يهوديان نفرت دارند، در جلب توجه آنها به سياست خارجي آمريكا و مسايل بين المللي بي تأثير نبود. آنان نسبت به مسايل مربوط به اسراييل نيزسخت حساس اند، در پي انتقاد از چين و كره شمالي اند، با قاچاِ زنان در اروپاي شرقي و بردگي در سودان مشكل دارند و به نحوي فزاينده متوجه مبارزه با ايدز در آفريقا شده اند.
گري بوئر در يك سخنراني در هاروارد در سال 1999 از ضرورت قرار گرفتن "ارزش هاي اخلاقي " در مركز سياست خارجي آمريكا سخن گفت . در اين مورد حتي بسياري از غيرمذهبي ها هم با او موافق اند. اصولاً آمريكايي ها پيوسته بر اين باور بوده اند كه موفقيت آنها در جهان موكول به پيروزي ارزش هاي آنها در خارج است . حتي كلينتون نيز كه نقطه مقابل راست مسيحي به نظر مي آمد، موافق اشاعه ارزش هاي آمريكايي در جهان بود. مشكل تنها چگونگي تعيين و اجراي اين ارزش ها است .(45)
گري بوئر كه طي بيش از يك دهه اخير از طريق سازماني كه در رأس آن قرار دارد(46)، عمده توان و امكانات خود را صرف دفاع از آنچه كه "نظام ارزشي يهودي مسيحي " خانواده سنتي مي نامد و نيز اعتلاي "اصول انجيلي " در فرهنگ آمريكايي كرده ، و موضوعاتي چون دعادر مدارس و مبارزه با سقط جنين در صدر دستور كارش بوده است . با اين حال او و افرادي مشابه او بيش از پيش در دهه 90 توجه خود را درعين حال به سياست خارجي نيز معطوف كردند. او به عنوان مثال نقش مهمي در بحث هاي مربوط به چگونگي روابط اقتصادي با چين دركنگره ايفا كرد. او در اعتراض به آنچه سوء رفتار با اقليت 50 ميليوني مسيحيان چين مي نامد، طي چند دوره كوشيد تا مانع تصويب اصل كامله الوداد براي چين شود. وي همچنين در دفاع از طرح هايي كوشيد كه اعمال تحريم عليه ده ها كشور را در دستور كار خود داشت ،كشورهايي كه در مورد آنها ادعا مي شد و مي شود كه مسيحيان را آزار داده و مانع آزادي انجام امور مذهبي از سوي آنها شده اند.
علاقه راست مسيحي نسبت به نوع سياست خارجي خاص دوره ريگان نيز در جلب آن به عرصه سياست خارجي مؤثر بود. آنها حمايت از مواضع تند ريگان عليه كمونيست هاي بي خدا را آسان يافتند. در عمل نيز به حمايت ايدئولوژيكي و مالي از نيروهاي ضد كمونيست درالسالوادور، گواتمالا، هندوراس و نيكاراگوئه پرداختند. مشهورتر از همه بنگاه خبري رابرتسون بين 3 تا 7 ميليون دلار به كنتراها درنيكاراگوئه و هندوراس كمك كرد. پاتريك رابرتسون همچنين ديكتاتور گواتمالا را نيز تشويق كرد، يعني كسي را كه رژيمش مسؤول قتل عام هزارها بومي و ديگر غيرنظامياني كه به نظر آن رژيم طرفدار كمونيسم بودند، است . جري فالول همراه با شماري ديگر از مبلغان راست مسيحي از رژيم آپارتايد در آفريقاي جنوبي با اين ادعا كه چهره آنها توسط رسانه هاي ليبرال مخدوش شده و نيز اين ادعا كه كنگره ملي آفريقا كمونيست و دست نشانده شوروي است ، حمايت كردند. رابرتسون همچنين با سه سه سكو ديكتاتور فاسد زئير روابط نزديكي برقراركرد، روابطي كه مديران جريان راست مسيحي براي گرفتن امتيازهايي در معادن الماس براي نهاد اقتصادي خود، يعني مؤسسه توسعه آفريقا(47)، مورد استفاده قرار دادند.
اين سياست ها در دهه نود در واقع اعلام خطري بود به سياستمداران آمريكايي و ساير كشورها مبني بر اينكه راست مسيحي خود را به موضوعات مربوط به خانواده و امور ديني صرف محدود نخواهد كرد. طي سال هاي اخير آنها بيش از پيش در بسياري از زمينه هاي مربوط به سياست خارجي و در رأس آنها حمايت از اسراييل و نيز اموري چون كنترل تسليحات ، امور دفاعي و جلوگيري از تأمين مالي نهادهايي چون صندوِ بين المللي پول و سازمان ملل فعال شده اند.
در حالي كه ظهور راست مسيحي در بخش هايي از جامعه آمريكا به عنوان تهديد فزاينده اي عليه جدايي دين از دولت و ايجاد الزام هاي قانوني در ارتباط با اخلاقيات در نظر آمده ، دولت ها و محافل خارجي نيز از تأثير فزاينده آن بر سياست خارجي آمريكا نگران شده اند. يك نماينده "شوراي كليساي خاورميانه " در بيروت درمورد فعاليت هاي راست مسيحي هشدار داد كه فعاليت هاي مذهبي در آمريكا زنده كننده "خاطره جنگ هاي صليبي " است و در خاورميانه به عنوان "تجاوز جديد سياست خارجي آمريكا و بعضي گروه هاي انجيلي كه قصد جلب مسلمانان به مسيحيت را دارند، نگريسته خواهد شد."(49)
در نتيجه فعاليت هاي آنها قانون آزادي مذهبي بين المللي (50) در 1998 و قانون حمايت از قربانيان قاچاِ انسان (51) در سال 2000علي رغم مخالفت كلينتون از تصويب كنگره گذشت . همين جريان عامل اصلي توقف كمك هاي آمريكا در زمان بوش دوم به صندوِجمعيت ملل متحد بوده ، چرا كه آنها مدعي بودند كه نهاد مذكور از كمك هاي آمريكا براي پيشبرد برنامه هاي سقط جنين در ديگر كشورهااستفاده مي كرده است . آنها البته از جهاني نيز مفيد واقع شده اند كه از آن جمله فشار مؤثر آنها بر كنگره براي تصويب صدها ميليون دلاركمك اضافي به آفريقا براي جلوگيري از اشاعه بيماري ايدز قابل ذكر است .
با توجه به پيشگويي هاي انجيلي ، اصطلاحاتي مانند حكومت جهاني (52) و نظم نوين جهاني (53) در نظر مسيحي هاي محافظه كارتهديدآميز جلوه مي كنند. طي دهه هاي گذشته dispensationaistها كساني مانند هيتلر، موسوليني ، سادات ، استالين و حتي كيسينجر را ضدمسيح خواندند. بازار مشترك اروپا آنها را به وحشت انداخت به نحوي كه آن را ديو 10 شاخ كه در فصول 7 و 7 كتاب دانيل به آن اشاراتي شده است ، معرفي كردند. (اين نظر موقعي با مشكل مواجه شد كه اين ديو، چند شاخ ديگر درآورد؛ يعني اعضاي بازار مشترك و بعد اتحاديه اروپا افزايش يافت تا نهايتاً به 15 كشور رسيد.)
در عين حال ، به نظر مي رسد كه برخي از نقطه نظرات راست مسيحي مانند، مخالفت با پيمان كيوتو در مورد محيط زيست ، حمايت ازنفتا، ترديد نسبت به فعاليت هاي صندوِ بين المللي پول ، تشويق برنامه دفاع ضد موشكي آمريكا عمدتاً ناشي از نزديكي آنها بانومحافظه كاران (54) يا راست نو است . اما ديگر نظرات آنها در مورد سياست خارجي و مسايل بين المللي عمدتاً ناشي از سياست داخلي و نقطه نظرات خاص آنهاست .
در سال 1998 محافظه كاران در مجلس نمايندگان مانع كمك 18 ميلياردي آمريكا به صندوِ بين المللي پول شدند، بخشي از علت اين بود كه قرار بود از اين پول براي كمك به كشورها و سازمان هايي كه سقط جنين را به عنوان بخشي از سياست تنظيم خانواده قبول داشتند،استفاده شود. دلايلي از اين قبيل باعث شده تا سازمان ملل نيز مورد انتقاد راست مسيحي قرار داشته باشد. سخنگويان اين جريان در سال 1995 كنفرانس جهاني زن در پكن را سخت مورد انتقاد قرار دادند، چرا كه به زعم آنها اين كنفرانس تأكيد زيادي بر آزادي توليد مثل و آزادي بيان در امور جنسي گذاشت ، ازدواج و وظيفه مادري را منفي ترسيم كرد و صريحاً همجنس بازي را تأييد كرد. آنها با كنوانسيون حقوِ كودك نيز مخالفت كردند چرا كه اين كنوانسيون از نظر آنها حاوي مضاميني است كه دسترسي كودكان به صور قبيحه ، رسانه هاي نامناسب براي سن كودكان ، فعاليت جنسي بدون نياز به پاسخگويي در برابر پدر و مادر را ممكن مي سازد و به طور كلي "در رابطه مقدس بين پدر و مادر وفرزندان دخالت مي كند."(55)
ترديدهاي راست مذهبي نسبت به سازمان ملل ، صندوِ بين المللي پول ، دادگاه كيفري بين المللي و ديگر نهادهاي چندجانبه بين المللي مانند اتحاديه اروپا، كميسيون سه جانبه ، شوراي روابط خارجي ، شوراي جهاني كليساها و حتي به كليساي كاتوليك دلايل مختلف دارد.بخشي از آن به طور كلي ناشي از انزواگرايي سنتي در بين محافظه كاران آمريكا و ترس از مخدوش شدن امنيت و منافع اقتصادي آمريكا وقرباني شدن حاكميت ملي آمريكا به نفع يك نظم جهاني ليبرال است . اما دليل خاص ترديد راست مسيحي نسبت به سازمان ملل اين است كه جريان مذكور اصولاً اين سازمان را مركز نخبگان عرفي (سكولار) مي داند كه از طريق برنامه هاي تنظيم خانواده (شامل سقط جنين ،جلوگيري از حاملگي ، عقيم كردن و...)، تبليغ رابطه جنسي سالم به بهانه مبارزه با ايدز و... آموزه هاي انجيلي را تضعيف مي كند. اين فعاليت هابي تأثير نيز نبوده و نه تنها در دوره جرج بوش (پسر) راست مسيحي توفيق نماياني در واداشتن دولت به قطع كمك هاي آمريكا به صندوِجمعيت كسب كرد، بلكه حتي در اواخر دوره كلينتون نيز توفيق مشابهي در همين زمينه به دست آورد و از اين طريق در گذشته و حال برنامه هاي اين صندوِ در 150 كشور به مخاطره افتاده است . اختلاف بر سر اين موارد نيز همواره بخش مهمي از علل تأخيرها در پرداخت حق عضويت آمريكا به سازمان ملل بوده است .
آنچه كه "آزار مسيحيان " در ديگر كشورها ناميده مي شود عامل مهمي براي بسيج راست مسيحي است . خصوصاً اتهاماتي از سوي اينان در ارتباط با قتل و برده كردن مسيحيان در سودان همواره مطرح شده است . دولت چين نيز از سوي اينان به دستگيري و بازداشت مسيحيان به خاطر عقايدشان متهم مي شود، دولت هاي اسلامي و روسيه را نيز متهم به تبعيض عليه مسيحيان و جلوگيري از انجام فرايض آنان مي كنند.
جنبش همبستگي مسيحي (56) يكي از تشكيلات عمده پيروان كليساي انجيلي است كه نقش قابل توجهي در پيشبرد سياست هاي راست مسيحي در زمينه فعاليت هاي بين المللي داشته است . عمده فعاليت اين تشكيلات معطوف به افشاي آنچه شده كه "آزار و اذيت مسيحيان در چين ، سودان ، برمه ، عربستان ، پاكستان و..." ناميده مي شود. اين جريان به شكل گيري آنچه كه گروه هاي دست راستي دفاع ازحقوِ بشر منجر شد، كمك كرد.(57) در حالي كه گروه هاي سنتي طرفدار حقوِ بشر توجه خود را به طور عام به نقض حقوِ بشر معطوف مي كنند، گروه هاي مسيحي موردنظر به طور مشخص بر روي آزار و اذيت مذهبي متمركزند. همبستگي بين المللي مسيحي از اولين گروه هااز اين نوع بود كه در دهه 70 به وجود آمد و عمداً شرايط مسيحيان در شوروي سابق را مدنظر داشت .(58) فرانك وولف (نماينده جمهوري خواه از ويرجينيا) تلاش زيادي در مجلس نمايندگان براي به اجرا گذاشتن اين انديشه و به قول خودش اخلاقي كردن سياست خارجي و برخورد با "سركوب مذهبي درخارج " انجام داده است . وي بعداً همراه با سناتور اسپكتر پيش نويس طرح قانون آزادي مذهبي بين المللي را ارائه كرد.
مايكل هاروويتز(59) نيز نقش مهمي در اين روند بازي كرد. وي در 5 ژوييه 1995 مقاله اي در وال استريت جورنال تحت عنوان "نابردباري جديد بين هلال و صليب " به چاپ رساند. وي كه يك يهودي نومحافظه كار و فعال در مؤسسه محافظه كار هودسون است ، درمقاله اش از آنچه كه وضعيت اسف بار مسيحيان در خاورميانه و سودان خواند، سخن گفت و خواستار اقدامي از سوي دولت آمريكا شد. وي نوشت براي يهوديان آمريكا كه جانشان را مديون درهاي باز اين سرزمين متبرك هستند، سكوت راه حلي نيست . وي با كمك ديگران درژانويه 96 اجلاسي در واشنگتن در مورد "آزار مسيحيان در جهان "(60) برگزار كرد كه از موفقيت زيادي برخوردار شد. علاوه بر انجيلي ها،پرسبيترين ها (شيخيون ) و اپيستموپالي ها و بابتيست هاي جنوبي نيز كمك هايي به اين روند كردند. تا آنجا كه به انجيلي ها مربوط مي شدفعاليت در اين زمينه در واقع مكمل فعاليت عمده ديگرشان يعني تلاش براي مسيحي كردن غيرمسيحيان در جهان شد.
در نتيجه مجموعه اي از اين قبيل فعاليت ها نهايتاً دولت كلينتون خود را ملزم ديد تا در چارچوب قانون آزادي بين المللي مذهب برخي تدابير اداري براي تظاهر به فعال بودن در ارتبا با آزادي هاي مذهبي در جهان اتخاذ كند، از آن جمله ايجاد كميته مشورتي در مورد آزادي مذهبي در خارج ، گزارش سالانه اي كه وزارت خارجه در اين مورد منتشر مي كند و تعليماتي به ديپلمات هاي آمريكايي در خارج در اين رابطه قابل ذكر است . لابي هاي صنعتي و تجاري تاكنون مخالف فعاليت هاي راست مذهبي در اين زمينه ها بوده اند. قانون آزادي مذهبي بين المللي كه در نتيجه اين فعاليت ها تصويب شد از نسخه اوليه كه توسط راست ها ارائه شده بود، بسيار ملايم تر شد و به رييس جمهور اختيار داد كه درمورد تحقيق راجع به آزار و تبعيض مذهبي در كشورها و اعمال مجازات ها تصميم بگيرد.
پانوشت ها:
1. در اين قسمت هدف ارائه ايده اي كلي از عقايد ديني غالب در جريان راست مسيحي است . ورود در مباحث دين شناسي مربوطه هم خارج از حوصله اين مختصر است و هم مافوِ توان اين نگارنده .
2. Armageddon
3. Thish Durkin,Why Israel matters, a Lot, to these Churistians, the National Jurnal, vol. 34, No. 16, 20 April 2002, p.3.
4. Left Behind by Tim Lahay
5. Anti-Christ
6. Dwight Gibson of World Evangelical
7. Ibid., Kristol,Following God Abroad,New York Times, May 21, 2002
8. سري كتاب هاي "بر جاي مانده " Left Behind seires كه تاكنون در 11 جلد انتشار يافته و صفحه اينترنتي www.leftbehind.com از جمله ابزارهايي است كه چنين عقايدي را در سطح وسيعي در آمريكا و جهان ترويج مي كنند.
9. Ralph Reed,How Christians fit into the
10. dispensationaism
11. اين گروه از پيروان كليساي انجيلي reconstructionists ناميده مي شوند.
12. J. Folwell
13. William Martin;The Christian Right and American Foreign Policy, Foreign Policy, Spring 1999, p.9.
14. Eric Alterman;The Right Sort,The Guardian Weekend, 15 December 2001.
15. Secular Humanists
16. Moral Majority
17. Family in Focus
18. Gary Bauer
19. Family Research Council
20. Concerned Women for
21. The American Family Association
22. education voucher
23. The Council for National Policy
24. Weyrich
25. Coors and DeVos
26. William Martin;The Christian and American Foriegn Policy, Foreign Policy, Spring 1999, p.4.
27. Ibid., p.4
28. Christian Broadcasting Network
29. Ibid., pp. 4-5
30. tithe
31. Nicola Kristol,Following God Abroad,New York Times, May 21, 2002
32. Evangelical Cuuch
33. William Martin;The Christian Right and American Foreign Policy, Foreign Policy, Spring 1999, p.2.
34. Ibid.,
35. William Martin; op.cit., p.21
36. Grassroots base
37. The
38. Christine Miller,McCain delivers hard left to Christian Right,
39. Paul Padhoretz
40. Norman Podhoretz,The Christian Right and its Demonizers,National Review, 04/03/2000, Vol. 52 Issue 6, p.30.
41. Nina J. Easton,Power and Glory,the American Prospect, Vol.13, No. 9, May 2002
42. Ibid., p.2
43. Institute for First Amendment Studies; ReedMasks Cristian Coalition's True Agenda,Feb. 1995, www.ifas.org
44. Richard Cizik, Washington Director of the National Association of Evangelicals quoted in N.D. Kristol,Following God Abroad,New York Times, May 21, 2002
45. William Martin;The Christian Right and American Foreign Policy,Foreign Policy, Spring 1999, p.1
46. Family Research Council
47. The African Development Corporation
48. Ibid., p.5
49. Ibid., p.6
50. International Regilious Freedom Act
51. Trafficking victims Protection Act
52. global governance
53. new world order
54. neo-conservatives
55. در مورد نظرات راست هاي مسيحي در مورد برخي از كنوانسيون هاي اجتماعي بين المللي به سايت شوراي تحقيق خانواده تحت مديريت گري بوئر مراجعه شود:http://www.frc.org/
56. Christian Solidarity International -
57. لازم به يادآوري است كه فعالان حقوِ بشر سنتي معمولاً به عنوان جريان هاي ليبرال و چپ شناخته مي شوند.
58. مقاله زير حاوي شرحي درمورد طرح و شكل گيري اين گونه حركات در هيأت هاي كليسايي دارد:
Jashua Green;God's Foreign Policy,Washington Monthly, Nov. 2001, Vol. 33, Issue 11, p.26
59. M. Horowitz
حركت جهاني صهيونيسم از اواخر قرن نوزدهم به رهبري «هرتزل» در كنفرانسي كه در سال 1897 در شهر بال سوئيس برگزار شد، بنا نهاده شد. بعد از جنگ جهاني اول، كانون ملي يهوديان در فلسطين به قيموميت انگليس تشكيل گرديد و پس از جنگ دوم جهاني با محاصره و خريد (البته كل زمينهايي كه يهوديان خريدند، هرگز از 2% تجاوز نكرد؛ ولي يهوديان مدعي هستند كه زمينهاي فلسطينيان را خريديم و با همين ادعا، خود را مالك بر كل سرزمين فلسطين ميدانند!) زمينهاي فلسطيني، تبديل به دولت و كشور اسرائيل شد؛ حتي در اواخر قرن نوزدهم، يعني تقريباً 50 سال قبل از كنفرانس بال، نخستوزير وقت انگلستان «بنيامين ديزرائيلي» به يك خانواده بزرگ يهودي قول تشكيل حكومت و دولتي يهودي در فلسطين را داده بود.[1]
بنابراين در حقيقت رهبران ديني و سياسي انگلستان و سپس ايالات متحدة امريكا بانيان اصلي وحاميان فعلي صهيونيسم هستند؛ زيرا اگر غير از اين بود، كشورهاي غربي، بهويژه همين دو كشور، واكنشهاي بسياري دربرابر جنايات صهيونيسمها در فلسطين و ديگر نقاط دنيا از خود نشان ميدادند. در مجموع، بسياري از صاحبنظران برجستة دنيا بر اين عقيده هستند كه صهيونيستها اروپا و امريكا را اداره ميكنند. بههرحال، حمايتهاي غرب به حدي است كه سبب شده سازمان ملل و جوامع بينالمللي مدافع حقوق بشر نيز سكوت كنند و حتي امريكا با نفوذ خود، جلوي تحرك آنها را به شكلي گرفته است كه در حقيقت، سازمان ملل نيز در راستاي منافع آنها گام برميدارد؛ چراكه بيشك يكي از انتظارات مهم جامعه جهاني از سازمان ملل، پايبندي به منشور خود ميباشد. برمبناي تعريفي كه در منشور اين سازمان ارائه شده، مجمعي براي حفظ نظم و عدالت بينالملي است؛ زيرا تأسيس سازمان ملل، مولود تفكر دولتهايي است كه در ميانة جنگ دوم جهاني، تعرضات و جنايات جنگي چهرههايي مانند هيتلر را ديده بودند و با شكلدادن به اين سازمان و فعالكردن آن در عرصة بينالمللي، كوشيدند تا از ظهور دوبارة اينگونه چهرهها جلوگيري كنند و زمينههاي تعر، توسعهطلبي و گردنكشي دولتهاي ياغي را در جهان از بين ببرند.
اما از همان آغاز مشخص بود كه دولتهاي مؤسس سازمان ملل، خود بهدليل حمايت از حكومتهاي ديكتاتوري و بهدليل دست داشتن در بسياري از جنايات جنگي نميتوانستند موجوديت سازماني را تضمين كنند كه در منشور خود بر لزوم حراست از جهاني بدون تجاوز و خودكامگي تأكيد كرده است. درواقع تضاد ميان منشور و ماهيت موسسان، زمينهساز اولية ظهور جنايتكاران جنگي در عرصة بينالمللي شد. تأسيس رژيم جنايت پيشة صهيونيستي نيز مولود همين تضاد بود؛ در نتيجه سازماني كه با هدف دفاع از امنيت، نظم و عدالت بينالمللي شكل گرفته بود، خود عامل تجزيه فلسطين و واگذاري بخش عمدة اين سرزمين به گروههاي تروريستي يهودي گرديد؛ بهعبارت روشنتر، سازمان ملل و رژيم صهيونيستي، هر دو مولود جنگ دوم جهاني هستند، هر دو در يك مقطع زماني شكل گرفتند و بانيان تأسيس هر دو آنها، دولتهاي واحدي بودند و اين مبدأ واحد، همان «صهيونيسم جهاني» است و هر دو به يك معنا كانونهاي ثقل سياست غرب هستند؛ با اين تفاوت كه يكي مأموريت منطقهاي و ديگري مأموريت جهاني دارد. درواقع غرب، سازمان ملل و رژيم صهيونيستي، مكمل راهكار سياسي يكديگرند.
در مقالة پيوست برآنيم تا 1. مشخص شود كه چگونه موجوديت اسرائيل و صهيونيسم با منافع استراتژيك غرب، بهويژه امريكا و انگليس عجين شده است و اهداف مشترك آنها براي نابودي اسلام، بهويژه تشيع چيست؟ كه حاصل بخشي از آن برنامهها تا چندي پيش، نابودي فلسطين بود و بعد افغانستان و اكنون نيز عراق دستخوش اين بازي قرارگرفته و به ترتيب كشورهاي اسلامي را تحتالشعاع خود قرار داده است و چگونه به بهانههاي ديني و ظهور مسيح و تكيه بر تفاسير گوناگوني از انجيل به خرابكردن اماكن مقدس اسلامي پرداخته و در حقيقت درصدد پيشبرد اهداف سياسي خود هستند.
2. نشان دادن چهرة واقعي امريكا و انگليس و غرب به كساني كه هميشه دم از ارتباط با امريكا و غرب ميزند؛ آنهايي كه در خيال خود، اينچنين ميانديشند كه جنگ اسلام و كفر بر سر امور خرد است و بس و ميتوان در عين مسلمان بودن، غربي نيز زندگي كرد و بر سر در تمدن غرب، نام دين را هم نوشت. آنها ميخواهند با يك «بسمالله» ليبرال دموكراسي غرب را اسلامي كنند؛ غافل از اينكه غربيها به نام دموكراتيزه كردن (به همان بهانهاي كه امريكا بعد از نيافتن سلاح اتمي در عراق عنوان كرد كه به علت دموكراتيزه كردن عراق ما اينجا ماندهايم) ميخواهند موجوديت، اسلام، سرزمين و همه چيز ما را بگيرند؛ و غافل هستند از اينكه جنگ، جنگ صليبي است و در عراق نيز بوش اين واژه را تصادفي و از روي سهو بر زبان جاري نكرد.
انتخاب واژة «اسرائيل» بهعنوان نامي براي دولت يهود تازه تأسيس شده انتخابي ناگهاني نبود، زيرا اين واژه ـــ كه دين را به دولت ارتباط ميدهد ـــ در همة دعاهاي نمازهايي كه در كنيسهها خوانده ميشود، وجود دارد و معمولاً در نمازهاي كليساها نيز تكرار ميگردد؛ بدينسبب نام اسرائيل براي مسيحيان و يهوديان حرمت يكساني دارد.
صهيونيسم نيز كه بهعنوان حاصل يك تفكر ديني و سياسي در قرن نوزدهم و بيستم م. مطرح گرديد و شكل گرفت، توانست با استفاده از تحولات اروپا در اين دو قرن به يك جريان فكري و سياسي قدرتمند در ميان يهوديان جهان و بسياري از غيريهوديان، بهويژه مسيحيت تبديل شود و آشكار است كه همانگونه كه اين دو پديده، يعني، يهوديت و صهيونيسم توانستند بر يكديگر تأثير گذارند؛ همان تأثير را در قشري از مسيحيت همسو با يهوديت نيز گذاشته است. به گفتة «نويهض» نويسندة كتاب ارزشمند،«پروتكلهاي دانشوران صهيون»، امروز صهيونيست جهاني با يهوديت يكي است. اين دو، دو روي يك سكهاند.
يكي از مهمترين عواملي كه صهيونيستها توانستند بر مسيحيت تأثير گذارند و حتي آنها را تحت سيطره خود قرار دهند، واكنش گريز از «ساميستيزي» مسيحيان بود[2] و در تبيين آن، جنگ «هيتلر» ضد يهوديان و قتل عام آنان مثال زده ميشد.[3] درپي آن، هركس با ساميان دشمن باشد، منفور شمرده ميشود؛ حتي خود عربها كه اصلاً سامي نژاد هستند، در دفع تهمت ساميستيزي دچار مشكل شدهاند.
در نتيجه اين واكنشهاي احساسي ناشي از جنايات گستاخانة نازيها سبب شد تا دو وصيت به وصاياي دهگانة حضرت مسيح(ع) اضافه شود:
1. دشمن ساميها نباش.
2. بايد با هركس كه دربرابر ساميها است، دشمن باشي.
به اين ترتيب، مسيحيهاي مخالف صهيونيزم، بهعنوان يك جنبش سياسي و حتي يهوديان غيرصهيونيست متهم ميشوند كه ساميستيز هستند.[4]
دكتر «ديويد رايزمن»، استاد دانشگاه آمريكايي «هاروارد»، چند سال پيش در مجلة «جويش نيوزلتر» نوشت:
«صهيونيسم داراي چند حربه است، يكي اينكه با آراي يهوديان، دشمنان خود را تهديد ميكند و دو سلاح ديگر وي كه از سلاح اول از اهميت كمتري برخوردار نيستند، عبارتند از: مهارت در سازماندهي و منابع مالي و سوم، هركس را كه با هدف سياسياش در جهت مخالف منافع اسرائيل باشد، به ساميستيزي متهم ميكند.»[5]
بنابراين حربههاي گوناگون صهيونيسم، مانند ساميستيزي از يكسو و از سويديگر كمرنگ شدن اعتقادات ديني در مسيحيت با اهداف صهيونيزم و يهوديت
ـــ كه تعبد دربرابر تعاليم دين يهود و اطاعت از آنها مخصوص افراد سالخورده و روحانيان است[6] ـــ و با مشابه آن چيزي كه در مسيحيت بعد از رنسانس اتفاق افتاد، سازگار شد و رفتهرفته بستر مناسبي براي پديد آمدن صهيونيسم مسيحي، بهويژه در نوع پروتستان را فراهم كرد.
در دنياي جديد، دين مسيحيت به شدت رنگ كثرتخواهي (pluralism) به خود گرفته است. اصولاً تقسيمبندي اوليه در درون مسيحيت، شامل سه گروه عمده، يعني ارتدكس، كاتوليك رومي و پروتستان بود؛ اما امروزه در داخل اين گروهها، تقسيمات گوناگون و فراواني وجود دارد. درحال حاضر كليساي ارتدكس شرقي چهار اسقف عمده دارد كه ريشههاي باستاني دارند؛ يعني اسقف اعظم قسطنطنيه، اسكندريه، انطاكيه و اورشليم، همچنين تعدادي اسقف اعظم جديد نظير شيوخ كليساهاي روماني، بلغارستان و روسيه كه بعدها بهوجود آمدهاند. در بين مجموعههاي پروتستان نيز گروههاي مختلفي نظير، اسپريتواليستها، (spiritualists) تئوسوفيستها،(Theosophists) و گروههاي بسيار ديگري ديده ميشوند. وضعيت آيين مسيحيت در ايالات متحده از اين هم پيچيدهتر است.[7]
امروزه در امريكا صدها تشكيلات رسمي ديني وجود دارد كه نه ارتدكس هستند و نه كاتوليك رومي. در ميان اينها از گروههاي درجه دوم و فرعي پروتستاني نظير: متديستها، كليساهاي مشايخي، باپتيستها، تجمعگرايان (Conqre garionalists) و «حواريون عيسي(ع)» (Disciples of christ) ميتوان نام برد؛ حتي در بين اين گروههاي فرعي نيز تقسيمات ديگري وجود دارد.[8]
اين گروهها و فرقهها تنها گوشة كوچكي از فرقههاي دروني در آيين مسيحيت است؛ زيرا در قرنهاي اخير بر اثر بروز اختلافات بين مسيحيان در عقايد و مناسك ديني، فرقهها و كليساهاي ديگري در جوامع مسيحي پديد آمده است. تعداد اين نوع فرقهها آنقدر زياد است كه حتي نام بردن آنها نيز كار دشواري است. اختلافات آنها نيز بهقدري آشكار و عميق است كه يك ناظر بيطرف در گمان ميافتد كه آيا پيروان آنها دنبالهرو دين اصلي مسيح هستند يا آنكه اديان گوناگون را پيروي ميكنند؟ بعضي از آنها در اعلا درجة توحيد و بعضي ديگر نزديك به مظاهر و مبادي شرك هستند و جالب آنكه همة آنها خود را در ساية دين مسيح جاي دادهاند.[9]
يكي از ويژگيهاي كليساي پروتستانيسم، رابطه بسيار نزديك آنها با دولتهاي اروپايي است و اين دولتها براي ترويج مسيحيت پروتستانيسم از مبلغان خود در كشورهاي جهان سوم، حمايتهاي گستردة مالي، تبليغاتي و سياسي ميكنند؛ براي نمونه در انگلستان، دولت و كليساي پروتستان از يكديگر جدا نيستند و ملكة انگليس در رأس دولت و كليسا قرار دارد.
در يك قرن گذشته، جريان جديدي كه در بين پروتستانها فوقالعاده قدرتمند شده، مكتب نوظهور «مبلغان انجيل» (Evanqelism) است.
قبل از جنگ جهاني دوم، اين مكتب نوظهور به بنيادگرايي معروف و شعار آنها بازگشت به انجيل و تغيير جامعه با تحول فرهنگي بود و هدف آنها بهوجود آوردن حكومت در امريكا بر مبناي بنيادهاي انجيل ميباشد. بعد از جنگ جهاني دوم، بنيادگرايان امريكايي خود را مبلغان انجيل معرفي كردند و با استفادة گسترده از وسائل ارتباط جمعي مانند: راديو، تلويزيون، روزنامهها، فصلنامهها و به تازگي اينترنت توانستند در جامعة امريكا نفوذ فراواني بهدست آورند و اكنون اين جريان، قدرتمندترين و فعالترين تشكيلات ديني در امريكا محسوب ميشود و در مراكز سياسي اين كشور، نفوذ فراواني دارند. يكي از ويژگيهاي اين جريان اين است كه وابسته به يكي از فرقهها يا كليساي پروتستان نيست؛ بلكه در حقيقت اعضاي تمامي فرقههاي كليساي پروتستان عضو اين جريان ديني ميباشند. مسيحيكردن ساير اقوام غيرمسيحي، تبليغات گسترده، از ديگر اهداف اين جريان است. دولتهاي پروتستاني در شمال اروپا و دولت ايالات متحده امريكا از مبلغان انجيل براي مسيحيكردن غيرمسيحيان در سراسر جهان از نظر مالي، فرهنگي و سياسي حمايت ميكنند.[10]
كشيشان معروف امريكايي، مانند «بيلي گراهام» (Billy graham) «جري فالول»
(Jerry falwell) «پات رابرتسون» (pat Rabertson) «هال ليندسي» (Hal Lindsey) و «مايك ايوانس» (Mike Evans) و نيز اسقف اعظم كليساي انگلستان «جورج كاري»
(George Carey) از مبلغان وابستگان به اين جريان هستند كه شهرت جهاني دارند؛ بهويژه در كشورهاي ايالات متحده امريكا و انگلستان از نفوذ عميقي در بين دولتمردان اين دو كشور برخوردارند.
«جان داربي» (Jahn Nelson Darby) كشيش معروف كليساي انگلستان، نظرية صهيونيسم مسيحي را براي نخستين بار براي عمليكردن خواستههاي مسيح و تحقق پيشگوييهاي انجيل رواج داد. دو نفر از كشيشان برجستة پروتستان مقيم ايالات متحده امريكا به نامهاي «دي.ال. مودي» (D.L.Moody) و «ويليام بلاكستون»
(E. Blackstone. william) نيز مكتب نوظهور صهيونيسم مسيحي را در اين كشور تبليغ كردند.
اصول و مباني جريان مبلغان انجيل در ايالات متحده امريكا و انگلستان،حمايت همه جانبة عقيدتي و سياسي از صهيونيسم ميباشد و آنها اعتقاد دارند كه پيروان كليساي پروتستان براي ظهور دوبارة مسيح، بايد چند خواستة مسيح را ـــ كه در تفاسير انجيل در قرن بيستم بهعنوان پيشگوييهاي انجيل بيان شده است ـــ عملي كنند. اين جريان نوظهور در پروتستانيسم با عنوان صهيونيسم مسيحي (Christian Zionism) شهرت دارد. اين جريان يك پديدة جديد ديني سياسي در مسيحيت است كه براي نخستين بار از سوي كليساي انگلستان در اواخر قرن نوزدهم م. بهوجود آمد.[11] پروتستانهاي مقيم امريكا و انگلستان اين جريان نوظهور را عمليكردن خواستههاي مسيح (Dispensulionalism) و عمليكردن پيشگوييهاي انجيل (Apocaly ptieism) نيز مينامند.
در اين زمينه در اواخر قرن نوزدهم، مطابق افكار جديد «جان داربي انگليسي» يك مفسر معروف انجيل از امريكا به نام «سايرس اسكوفيلد» (Cyras Scofield) تفسير انجيل را تحرير كرد و تفسير وي امروزه از معتبرترين تفاسير انجيل براي پروتستانهاي سراسر جهان محسوب ميشود و بهترين مرجع براي انجيل شناخته شده است.
اكنون تفسير ياد شده با عنوان انجيل مرجع اسكوفيلد (Scofield Reference Bible) شهرت يافته است. پيروان اين مكتب نوظهور، خود را از مبلغان انجيل (Evanqelist) نيز ميدانند و معتقدند پيروان اين مكتب، مسيحيان دوباره تولد يافته ميباشند كه فقط اينان اهل نجات خواهند بود و ديگران هلاك خواهند شد. از ويژگيهاي ممتاز پيروان اين مكتب، اعتقاد راسخ و تعصب خاص به صهيونيسم است و تعصب اين مسيحيان به صهيونيسم، بيش از صهيونيستهاي يهودي مقيم اسرائيل و امريكا است.[12]
براساس اعتقادات اين مكتب نوظهور بهوسيله پروتستانها، حوادثي بايد به وقوع بپيوندد تا مسيح(ع) دوباره ظهور كند؛ همچنين پيروان اين مكتب، وظيفة ديني دارند تا براي تسريع در عمليشدن اين حوادث كوششي كنند؛ حوادثي كه ازسوي آنها بايد عملي شود، عبارت است از:
1. يهوديان از سراسر جهان بايد به فلسطين آورده شوند و كشور اسرائيل در گسترهاي از رودخانة نيل تا رودخانه فرات بهوجود آيد و فقط صهيونيسمهايي كه به اسرائيل مهاجرت ميكنند، اهل نجات خواهند بود؛ به همينسبب «بلاكستون» در دهة 1880، براي مهاجرت يهوديان از سراسر جهان به سرزمين فلسطين، با رهبران سياسي ديني و سرمايهداران بزرگ مسيحي در ايالات متحدة امريكا ملاقات كرد و آنها را متقاعد كرد كه از دولت ايالات متحده امريكا بخواهند تا براي بهوجود آوردن كشور صهيونيستي اسرائيل در فلسطين بكوشد.
در سال 1891 (1270 هـ . ش.) «ويليام بلاكستون» نامهاي را كه بعداً به «نامةبلاكستون» معروف شد، تقديم رييسجمهوري وقت امريكا «بنجامين هاريسن» (Benjamin Harrison) كرد. در اين نامه، 413 نفر از رهبران ارشد سياسي، ديني و سرمايهداران بزرگ آن زمان در امريكا از دولت خود درخواست كرده بودند كه دولت امريكا وظيفة الاهي و ملي دارد تا در فلسطين، كشوري براي يهوديان بهوجود آورد و براي بازگشت يهوديان به فلسطين، بايد به نهضت صهيونيسم، كمكهاي مالي، سياسي و نظامي ارائه كند. اين نامه را حتي اسقف اعظم كاتوليكها در ايالات متحدة امريكا، يعني «كاردينال گيبن» (Cardinal Gibbons) نيز امضا كرده بود. كشيش ويليام بلاكستون بهعنوان «پدر صهيونيسم مسيحي در ايالات متحده» معروف گرديد؛ بههمين جهت صهيونيسم يهودي توانست بعد از اين جريان قوت گيرد و آنها با ترعيب و حمايت رهبران سياسي و ديني مسيحي از انگلستان و امريكا در سال (1897 م.) به رهبري «تئودور هرزل» (Thedar Herzel) در شهر بال سوئيس، نخستين كنگرة صهيونيستهاي يهودي را تشكيل دادند و اهداف خود را براي بهوجود آوردن كشور اسرائيل در فلسطين اعلام كردند.
در سال (1908 م.) «بلاكستون» كتابي را با عنوان «مسيح ميآيد» تأليف كرد. در اين كتاب، نويسنده به مسيحيان جهان وعده داده بود در سالي كه در فلسطين كشور صهيونيستي اسرائيل تأسيس شود؛ مسيح دوباره ظهور خواهد كرد. براي رسيدن به اين هدف، دولت انگلستان با تهاجمهاي فرهنگي و نظامي، خلافت عثماني تركيه را متلاشي كرد و در جنگ جهاني اول، ارتش انگلستان سرزمين فلسطين را ـــ كه جزء قلمرو خلافت عثماني تركيه بود ـــ تصرف كرد. در سال (1917 م.) نيز «آرتور جيمز بالفور» وزير امور خارجه وقت انگلستان در بيانيهاي معروف به بيانية بالفور تعهد كرد كه دولت انگلستان به يهوديان سراسر جهان براي مهاجرت به فلسطين ياري دهد و در تشكيل كشور صهيونيستي اسرائيل در فلسطين فعاليت كند.
2. يهوديان بايد دو مسجد اقصا و صخره در بيتالمقدس را منهدم كنند و بهجاي اين دو مسجد مقدس مسلمانان، معبدي بزرگ بنا نهند؛ بههميندليل از سال 1967 تا به حال دو مسجد اقصا و صخره در بيتالمقدس بيش از صدبار مورد حملة يهوديان و مسيحيان صهيونيست قرار گرفته است.
پروتستهانيستهاي حامي اسرائيل بسيار افراطي هستند. در سال 1969، يك مسيحي به نام «ميشل روهن» در مسجد اقصا آتش افروخت. او كه پروتستانت و از پيروان مذهب «عصمت مقدس» بود، همواره ميگفت:
«نبايد هيچ مسجدي در اين سرزمين باقي بماند تا يهوديان بتوانند به زمين نياكان خود بازگردند و معبد خود را بسازند و آنگاه انتظار ما براي بازگشت حضرت مسيح به دنيا تحقق مييابد.» [13]
مسيحيان پيرو اين مذهب، قرباني اين اشتباهند كه اسرائيل، روحاني نامبرده در تورات را با كيان سياسي ـــ صهيونيستي امروزين يكسان پنداشتهاند. آنها ايجاد دولت اسرائيل را امري حتمي تلقي ميكنند و آن را جزئي از حكمت خداوند براي بازگشت حضرت مسيح به هستي و پايان عمر اين دنيا ميدانند؛ ازاينرو اين مسيحيان، هواداراي كامل خود را از اسرائيل در درگيرياش با عربها اعلام و اعمال ميكنند.
در يكم ژوئية 1976 (10 تير 1355)، روزنامة نيويوركتايمز، اطلاعيهاي با امضاي 105 كليساي پيرو همان آيين از سراسر امريكا چاپ كرد كه در آن آمده بود:
«هركس كه با خواست صهيونيستها در مورد زمينهاي دولت اسرائيل مخالفت كند، نه تنها با اسرائيل، بلكه با خداي عزوجل و تاريخ ميجنگد.»[14]
3. روزي كه يهوديان، مسجداقصا و مسجد صخره در بيتالمقدس را منهدم كنند، جنگ نهايي مقدس (آرمگدون Armageddon) كتاب انجيل به رهبري امريكا و آرمگدون انگليس آغاز شده است كه در اين جنگ جهاني، تمام جهان نابود خواهد شد.
4. روزي كه جنگ نهايي مقدس آغاز شود، تمامي مسيحيان پيرو اعتقادات «عمليكردن خواستههاي مسيح» كه مسيحيان دوباره تولد يافته ميباشند. مسيح را ديدار خواهند كرد و به كمك يك سفينة بزرگ از دنيا به بهشت حمل خواهند شد و آنان از بهشت همراه مسيح نظارهگر نابودي جهان و عذاب سخت در اين جنگ مقدس خواهند بود.
5. در جنگ نهايي مقدس، زمانيكه ضد مسيح (دجال Anti christ) در حال دستيابي به پيروزي است، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولد يافته در جهان ظهور خواهد كرد و ضد مسيح را در پايان اين جنگ نهايي مقدس شكست خواهد داد و حكومت واحد جهاني به رهبري مسيح با پايتختي بيتالمقدس كه ازسوي مسيحيان و يهوديان صهيونيست قبل از آغاز جنگنهايي مقدس ساخته شده است، محل حكومت جهاني مسيح خواهد بود.
6. دولت صهيونيستي اسرائيل با كمك ايالات متحده امريكا و انگلستان، مسجد اقصا و مسجد صخره در بيتالمقدس را نابود خواهد كرد و معبد بزرگ به دست آنان در اين مكان ساخته خواهد شد و اين رسالت مقدس ديني به عهدة دولتهاي ايالات متحده امريكا و انگليس است.
7. اين حادثه پس از سال 2000 م. به حتم اتفاق خواهد افتاد.
8. قبل از آغاز جنگ نهايي مقدس، ترس و وحشت، جامعة امريكا و اروپا را فراخواهد گرفت.
9. قبل از ظهور دوبارة مسيح، صلح در جهان هيچ معنا ندارد و مسيحيان براي تسريع در ظهور مسيح، بايد مقدمات جنگ نهايي مقدس و نابودي جهان را فراهم كنند.
رهبران مذهبي فرقههاي پروتستان در ايالات متحده و انگلستان كه به اين مكتب نوظهور خواستههاي مسيح اعتقاد دارند، در دهة (1990 م.) اعتقادات ياد شده را بهشدت در جامعة امريكا و اروپا تبليغ كردهاند و در ده سال گذشته در ايالات متحدة امريكا در اين زمينه دهها كتاب منتشر شده و فيلمهاي گوناگوني به نمايش درآمدهاست.[15]
در اوايل سال (2001 م) كشيش امريكايي بهنام «هال ليندسي» (Hal Lindsey) كه مبلغ اين مكتب است، كتابي را با عنوان «در پيشگوييهاي انجيل، جاي امريكا كجاست؟» تأليف كرده كه يكي از پرفروشترين كتابهاي سال 2001 در امريكا بهشمار آمده است. در اين كتاب، نقش ايالات متحده در جنگ نهايي مقدس بيان شدهاست. نويسنده درپي اثبات آن است كه دولت امريكا جنگ نهايي مقدس را رهبري خواهد كرد و مخالفان مسيح در سراسر جهان را كه قبل از آغاز جنگ نهايي مقدس باعث ايجاد ترس و وحشت در جهان شدهاند، شكست خواهد داد و در اين جنگ مقدس، دولت انگليس همكار امريكا خواهد بود؛ حتي دولت امريكا در اوج زمان جنگ سرد بر ضد شوروي سابق، موشكهاي هستهاي قارهپيماي خود را «شمشيرهاي جنگ مقدس» ناميده بود. پيروان اين مكتب در يك دهة گذشته تبليغ كردهاند كه عمليات توفان صحرا ـــ كه بر ضد عراق در سال (1991 م.) شكل گرفت ـــ نيز مقدمهاي براي جنگ نهايي مقدس بوده است.
مسيحيان صهيونيست از فرقة پروتستانها در امريكا و انگليس اعتقاد دارند كه مسيح در امور خاورميانه همواره به سود دولت اسرائيل مداخله كرده است و اعلام ميدارند كه خواست دولت اسرائيل در حقيقت خواست مسيح و مذاكرات صلح در خاورميانه بيهوده است و تأسيس كشور اسرائيل بزرگ از رود نيل تا فرات، خواست مسيح است كه بهزودي عملي خواهد شد و امروز صهيونيسم مسيحي از راه حكومت صهيونيستي امريكا خود را به فرات رسانده است. صهيونيستهاي يهودي نيز مطابق اعتقاد به مجموعه قوانين ديني خود، تلمود به مكتب «خواستههاي خدا» اعتقاد دارند و مطابق اين اعتقاد، آنها برنامهاي اجرا ميكنند كه به كمك دولتهاي امريكا، انگليس و ديگر كشورهاي غربي بتوانند دو مسجد مقدس اقصا و صخره در بيتالمقدس را تخريب كنند و كشور اسرائيل بزرگ از نيل تا فرات را با نابودي كامل كشورهاي اسلامي بهوجود آورند. به همين منظور ميان صهيونيستهاي يهودي و صهيونيستهاي مسيحي از فرقة پروتستانها، اتحاد و هماهنگي كاملي وجود دارد و مسيحيان پيرو اعتقاد خواستههاي خدا همواره اظهار ميدارند هر عملي كه ازسوي دولت اسرائيل انجام ميشود، در حقيقت ازسوي مسيح طراحي شده است، و بايد ازسوي مسيحيان سراسر جهان مورد حمايت قرار گيرد.
براي تحقق اين هدف، امريكا، انگليس و كشورهاي مسيحي غربي، كمكهاي مالي و تسليحاتي گستردهاي در اختيار دولت غاصب اسرائيل قرار ميدهند[16] و جديدترين تسليحات را قبل از اينكه در ارتش خود بهكار گيرند، تحويل اسرائيل ميدهند. به لطف حمايت همه جانبة جهان مسيحي غرب از دولت غاصب اسرائيل اكنون ذخاير گستردة موشكهاي هستهاي و انواع و اقسام تسليحات شيميايي و ميكروبي در اسرائيل وجود دارد و درواقع اسرائيل را به انبار مهمات و پادگان نظامي جهان مسيحي ايالات متحده امريكا و غرب تبديل كردهاند كه بدين ترتيب در خدمت صهيونيسم جهاني هستند.
البته هدف استراتژيك جهان مسيحي غرب اين است كه كشورهاي اسلامي را در زمينههاي اقتصادي و نظامي براي هميشه ضعيف نگاه دارند.
در حقيقت رهبران ديني و سياسي پروتستان در انگلستان و ايالات متحدة امريكا، بانيان اصلي صهيونيسم هستند؛ حتي ميتوان گفت، اين يهوديان بودند كه پروتستانيسم را بهوجود آوردند و تقدير گستردة يهوديان از «لوتر» به سبب كتاب «عيسي مسيح از يك يهودي زاده شد» دليل اين مدعا است. بههرحال دلايل بالا نشانگر آن است كه امريكا و انگلستان در خدمت صهيونيسم هستند، بهگونهاي كه در سال (1809 م.) در لندن كليساي انگلستان، جامعة خدمات روحاني كليسا براي يهوديان را تأسيس كرد كه اهداف اين جامعه به قرار ذيل است:
1. تبليغ ريشههاي يهودي دين مسيحيت در بين مسيحيان جهان.
2. كوشش براي مهاجرت يهوديان از سراسر جهان به سرزمين فلسطين و تأسيس كشور صهيونيستي بهنام اسرائيل در فلسطين.
يكي ديگر از مؤسسات فعال پروتستانها ـــ كه براي مهاجرت يهوديان به فلسطين فعاليت گسترده انجام ميدهد ـــ «سفارت بينالمللي مسيحيت در بيتالمقدس» است. در اين موسسة بينالمللي تمامي كليساي پروتستانيسم عضويت دارند و براي انتقال يهوديان به فلسطين، كمكهاي مالي فراواني به دولت اسرائيل و يهوديان در جهان ميكند.
ديگر مؤسسات فعال پروتستانها كه براي انتقال يهوديان به فلسطين كوشش ميكنند عبارتند از:
1. دوستان مسيحي اسرائيل.
2. دوستان نيايش مسيحيت براي اسرائيل.
3. پلهاي صلح.
اين مؤسسات پروتستان، با دريافت كمكهاي مالي از دولتهاي مسيحي امريكا و اروپا و مسيحيان سراسر جهان، هزينة مهاجرت يهوديان به سرزمينهاي فلسطين اشغالي را ميپردازند. برنامة كنوني اين مؤسسات پروتستانت، كه در دست اقدام است ـــ انتقال بيش از يك ميليون يهودي از كشورهاي مختلف، بهويژه از شوروي سابق و اروپاي شرقي به مناطق اشغالي فلسطين است و به تازگي نخستوزير نژادپرست اسرائيل «آريل شارون» نيز طرحهاي عملي براي اجراي اين طرح وسيع مهاجرت بيش از يك ميليون يهودي به مناطق فلسطين اشغالي را رسماً اعلام داشته است.[17]
براساس اعتقادات مكتب نوظهور صهيونيسم مسيحي بعد از سال (2000م.) و قبل از (2007 م.) يهوديان مقيم فلسطين اشغالي بايد دو مسجد اقصا و صخره در بيتالمقدس را منهدم و بهجاي آن دو، معبد بزرگ را بنا كنند.
روزي كه يهوديان مسجد اقصا و صخره را منهدم كنند جنگ نهايي آرمگدون به رهبري امريكا و انگلستان آغاز خواهد شد. در اين زمينه، رهبران و نويسندگان پيرو مكتب صهيونيسم مسيحي، كتابهاي گوناگوني در ده سال گذشته به چاپ رسانده و نام آنها را «كتابهاي آرمگدون» (Books Armageddon) گذشتهاند. عنوانهاي اين كتابها، دربارة انهدام مساجد اقصا و صخره و احداث معبد بزرگ بهجاي آن دو مسجد است كه برخي از آن كتابها عبارتند از:
1. جنگ براي بيتالمقدس، نوشتة «جان هاكي»[18]
2. معبد روزهاي آخرالزمان.[19]
3. معبد مسيح كه آيد. نوشتة «جانشمت» و «كارل لاتي».
نويسندهاي امريكايي در سال (1997 م.) كتابي با عنوان «خيانت به بيتالمقدس» را تأليف كرد كه در آن، هر نوع مذاكرة صلح با فلسطينيان را خيانت به تعليمات انجيل و خواستههاي مسيح ميداند و اين مطلب را به خوانندگان القاء ميكند كه مسيح با آغاز هزارة سوم و قبل از سال (2007 م.) ظهور خواهد كرد و اسرائيل بزرگ را از نيل تا فرات بهوجود خواهد آورد.
در تبليغ اين كتابها چنين آمده است كه براي تعجيل در ظهور مسيح، مسيحيان بايد كشور بابل را ـــ كه عراق كنوني است ـــ نابود كنند و رودخانة فرات بايد بهطور كامل خشك گردد. گفتني است كه آنها جنگ آرمگدون را همان جنگ فرات ميدانند.
البته اكنون هدف از اشغال عراق ازسوي امريكا و همدستانش، بهويژه انگلستان براي جهانيان كاملاً مشخص شده كه اهداف صهيونيسم، نابودي اسلام، بهويژه تشيع است و در حال حاضر نيز براي پياده كردن اهدف خود، هر كاري انجام ميدهند كه نمونة بارز آن، حادثة يازدهم سپتامبر است؛ حادثهاي كه خود امريكاييها آفريدند و به همان بهانة واهي، جهان اسلام را در افغانستان و عراق اشغال كردند.
صهيونيستها و طرفداران آنها در بين مسيحيان پروتستان در امريكا و انگليس كه سالها يك سلسله برنامههاي ديني، فرهنگي، اجتماعي و سياسي خود را تبليغ ميكردند، با بهوجود آوردن حادثة يازدهم سپتامبر (2001 م.) (1380 هـ .ش.) بهترين فرصت را كسب كردند تا برنامههايشان را با سرعت بيشتري به مردم امريكا و اروپا بقبولانند. در دوران جنگ سرد، امريكا اتحاد جماهير شوروي سابق را «امپراتوري شر» معرفي و بيگانه ترسي از كمونيسم را در تبليغاتش بهشدت دنبال كرد و بعد از پايان جنگ سرد و فروپاشي شوروي، دستگاههاي ارتباط جمعي امريكا، بيگانه ترسي از مسلمانان را شروع كردند؛ بههمينسبب لابيهاي صهيونيستي توانستند با حادثة يازدهم سپتامبر، افكار عمومي امريكا و اروپا را به نفع خود مصادره كنند تا بهتر بتوانند آنها را به اسلام و مسلمانان جهان بدبين كنند.[20]
بنابراين ميبينيم كه بعد از حادثة يازدهم سپتامبر، جسارت رهبران صهيونيسم مسيحي و يهودي به حدي رسيد كه در سخنرانيهاي بعدي، آنها اعلام كردند مطابق تفسير مكاشفه يوحنا در انجيل، صهيونيسم رسالت الاهي دارد و براي تأسيس دولت اسرائيل بزرگ از نيل تا فرات حق دارد كه علاوه بر سلب مالكيت فلسطينيان و عراقيها و مسلمانان، حتي نسلكشي فلسطينيان و اعراب را انجام دهد.[21]
همانگونه كه اشاره شد، از آنجا كه موجوديت اسرائيل با منافع غرب عجين است، صهيونيست به كمك انگليس و ايالات متحده پايهريزي شد و پا به عرصه جهاني گذاشت تا اين منافع بهتر حفظ شود. صهيونيست در آغاز با اهداف گوناگوني تشكيل شد؛ ولي اكنون سه برنامة كلي آن به شرح ذيل است:
1. ايجاد جنگ ميان اسلام و غرب.
2. جابهجايي قدرت در درون دنياي اسلام.
3. ايجاد جنگ در ميان جهان اسلام.
كه بالطبع در همة اين موارد، پيروز ميدان فقط غرب خواهد بود.
درپي شكست صهيونيستها از حزبالله لبنان و عقبنشيني از اين كشور و مقاومت و انتفاضة مردم فلسطين، حادثهاي مانند يازدهم سپتامبر ميتواند بهطور مستقيم غرب را با جهان اسلام درگير كند كه هم صهيونيستها را از مخمصة كنوني نجات ميدهد، هم تمام اهداف آنها را تثبيت ميكند؛ زيرا حادثهاي با اين وسعت ميتواند:
1. سبب درگيري جهاني ميان اردوگاه غرب با جهان اسلام شود يا بهمعناي ديگر، درگيري موجود ميان «صهيونيسم و جهان اسلام» جاي خود را عملاً به درگيري جديتر ميان «اردوگاه غرب با اسلام» ميدهد و پتانسيل جهان اسلام عملاً بر تقابل با اين اردوگاه متمركز و از قضية فلسطين غافل ميشود.
2. مهمترين هدفي را كه عمدتاً در تحليلها از آن غفلت ميشود؛ يعني «جابهجايي قدرت در درون جهان اسلام» را دربر خواهد داشت.
از آنجا كه انقلاب ايران بهعنوان يك انقلاب اسلامي و شيعي در سراسر جهان شناخته شده كه از نفوذ و اقتداري معنوي نيز برخوردار است، استكبار بر كارآمدي چنين حركت گستردهاي در دنيا بهعنوان يك كانون قدرت حقيقي اذعان دارد؛ بنابراين درصد است كه اين اقتدار معنوي را در درون جهان اسلام، دست بهدست كند و آنرا از دست شيعه خارج كند. و بهدست اهل سنت و وهابيت بدهد؛ يعني پرچم اين اقتدار را به دست كساني بدهد كه از نظام غربي پيروي ميكنند؛ چون تحليل آنها پس از انقلاب ما اين بوده و هست كه تنها تمدن رقيب غرب، تمدن «اسلام انقلابي» است؛ ازاينرو به هر روش ممكن ميكوشند تا شايد از شكوفايي اين حركت گستردة اسلامي جلوگيري كنند. كه نمونة بارز آن نيز برنامههاي جديد شوراي حكام براي سازمان انرژي اتمي ايران است كه ازسوي امريكا و به قصد منفور كردن ايران در منطقه كه اين كشور صلح در خاورميانه را تهديد ميكند، اعمال ميشود.
3. علاوه بر جابهجايي قدرت، صهيونيستها اميدوارند بتوانند يك جنگ شديد داخلي در درون جهان اسلام بهراه اندازند تابدين شكل جهاناسلام را نيز درگير مسائل فرقهگرايي و . . . كنند.
بنابراين ديديم كه چگونه حادثة يازدهم سپتامبر باعث شد تا صهيونيستها، امريكا و انگليس بتوانند به بخش عظيمي از اين سناريوهاي از پيش تعيين شده دست يابند؛ همچنين به بهانة دستگيري «بنلادن» به افغانستان حمله كردند و آنجا را به تصرف خود درآوردند و در پاكستان نيز موفق شدند؛ موضعگيري نسنجيدة برخي از رهبران شيعي در منطقه، براي سركوبي «بنلادن» و «طالبان» چراغ سبز بگيرند؛ سپس حمله به عراق را نخست براي پاكسازي آن كشور از سلاحهاي اتمي و اينك از ناكامي، به بهانة آوردن دموكراسي به آنجا آغاز كردند.
3. براي مطالعه بيشتر نگاه كنيد به: زهرا توكلي، مقاله «نقش صهيونيستها در نگارش تاريخ بعد از جنگ دوم جهاني»، نشرية ديدگاهها و تحليلها، شماره 12، ص 120.
7. افتخاري، اصغر و علياكبر كمالي، «رويكرد ديني در تهاجم فرهنگي»، سازمان مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، تابستان 1377، صص 27 و 28.
8. بوش و ديگران، ريچارد، «جهان مذهبي، اديان در جوامع امروز»، عبدالرحيم گواهي، دوجلد، تهران 1374، انتشارت دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص 585.
11. جان نلسون داربي (مرگ 1882 م.)، كشيش معروف كليساي انگلستان در اواخر قرن نوزدهم با تبليغات شديد خود مكتب جديد صهيونيسم مسيحي را در ميان پروتستانها بنا نهاد.
این 12 نفر، معماران امپراطوری
زمانی که این مطلب در وبلاگ مسیحیت یهودی گذاشته شد آمریکا کاملا دست حزب جمهوری خواه بود که خوشبختانه این حزب به دلیل سبک سری هایش شکست خورد. این مطلب کمی قدیمی شده و حزب جمهوری خواه در انتخابات مجلس آمریکا شکست خورده است ولی به هوش باشید که این افراد همچنان در مراکز قدرت غرب مشغولند و فردا روزی هم باید مقاله ای نوشت و صهیونیست ها و زرسالاران حاکم بر آن یکی حزب را باید فهرست کرد.....
12 نفری كه تصاویرشان را خواهید دید، از دیدگاه نشریه «كریستین ساینس مانیتور»، رهبران صهیونیستهای مسیحی آمریكا و شكلدهنده سياستهای دولت آمریکا هستند و هر كدام جایگاهی استراتژیك در دولت ایالات متحده را به خود اختصاص دادهاند. برخی نیز در دولت دوم بوش آماده تصدی مناصب مهمی در سازمانهای بینالمللی میشوند. نكته جالب توجه این است كه هر 12 نفر این افراد یهودی هستند. گروهی كه «معماران امپراطوری» نام گرفتهاند.
ایروینگ كریستول
كریستول به عنوان پدر «نومحافظه كاری» شناخته میشود. وی عضو گروه «روشنفكران نیویورك» كه بیشتر از مهاجران یهودی اروپای شرقی تشكیل شده، بوده است. كریستول در سالهای پایانی دهه 30 میلادی در «citycollege» نیویورك تحصیل كرد. وی از 1947 تا 1952 مدیر تحریریه مجلهای انتقادی بود كه بعدها «neocaon bible» نام گرفت.در سالهای پایانی دهه 60، كریستول به لحاظ تمایلات سیاسی از چپ به راست تغییر مشی داد، چرا كه معتقد بود ضدیت با آمریكا در میان لیبرالها بیشتر وجود دارد. كریستول چارچوب روشنفكری نومحافظه كاری را با بنیانگذاری و نوشتن مقالاتی در نشریاتی مانند «The national intrest» و «The public intenes» بنا نهاد.
كریستول یكی از اركان فكری موسسه «American enterpise» است و كتابهای متعددی را از جمله «Neoconservatism The autobiagraphy of an Idea» (نومحافظه كاری، اتوبیوگرافی یك نظریه) تالیف نموده است. وی پدر ویلیام كریستول، سردبیر نشریه «standard weekly» است.
نرمن پدهرتز
پدهرتز كه یكی از پایه گذاران نومحافظهكاری به حساب میآید، در حوزههای مختلف اجتماعی، فرهنگی و بینالمللی مطالعه كرده و قلم میزند. وی از سال 1990 تا 1995 سردبیر نشریه «commentary» بود كه توسط كمیته یهودیان آمریكا منتشر میشد. وی اخیرا دارای تمایلات سیاسی لیبرال شده، اما در دهه 70 رویهای مخالف داشته و عضو انجمنی كه توسط سناتور هنری جكسون دموكرات پایهگذاری شد، بوده است. پدهرتز مولف 9 كتاب است. از جمله كتاب «Breaking Ranks» كه در آن وی مدعی شده است كه بقای اسرائیل یكی از اولویتهای استراتژی نظامی آمریكا است.وی با یك منتقد اجتماعی به نام «میج دكتر» كه به لحاظ فكری نیز به او نزدیك است ازدواج كرده و هر دو با هم به تاسیس «commitee on the present danger» در اواخر دهه 80 كمك كردهاند. پسر پدهرتز به نام جان، یكی از نویسندگان «نیویورك پست» است.
پل ولفوویتز
ولفووتیز، پس از سه سال خدمت در پست معاون وزیر دفاع و طراحی جنگ عراق، در سال 2005 توسط جورج بوش برای ریاست بانك جهانی انتخاب شد.وی از سال 1989 تا 1993 به عنوان مشاور سیاسی وزیر دفاع، هدایت یك تیم 700 نفره را كه مسئولیتهای اصلی در مورد شكلدهی استراتژی نظامی آمریكا در پایان جنگ سرد را بر عهده داشتند، به دست گرفت. وی در این مسئولیت، با همكاری «لوئیس لایبی» در سال 1992 طرحی را ارائه كرد كه خواستار تسلط نظامی آمریكا بر آسیا و اروپا و مقابله مقدماتی با كشورهای مظنون به تولید سلاحهای كشتار جمعی بود. طرح وی پس از آنكه در رسانههای مطرح شد، چنان واكنش شكآوری را برانگیخت، وی مجبور به دوباره نویسی آن شد. پس از 11 سپتامبر بیشتر اعضای اصلی آن تیم سمتهای كلیدی تهیه استراتژی امنیتی آمریكا در سال 2002 را بر عهده گرفتند. ولفورتیز در زمان جنگ 1991 خلیج فارس، از تز گسترش دامنه جنگ به تغییر رژیم صدام حمایت میكرد.
ریچارد پرل
پرل كه به خاطر مواضع سرسختانهاش در موضوعات مربوط به امنیت ملی به «شاهزاده تاریكی» شهرت دارد، یكی از تاثیرگذارترین نومحافظهكاران به شمار میرود.پرل یكی از اصلیترین معماران برنامه «creatiue destruction»(تخریب سازنده) با هدف بازسازی ساختار خاورمیانه است كه با حمله به عراق آغاز میشود. وی بخشهای مهمی از این برنامه را در گزارش كلیدی كه در سال 1996 برای حزب دست راستی لیكود اسرائیل تهیه كرد، بیان كرده بود.پرل به تاسیس دو مركز فكری بزرگ كمك كرده است: یكی مركز سیاست امنیتی «The center for security policy» و ديگری موسسه يهودی برای امنیت ملی «The jewish institute for national security». وی همچنین در موسسه «American Enterprise» نیز عضویت دارد و علاوه بر اشتغال در سمت مشاور بنیاد ضد تروریستی دفاع از دموكراسیها «Foundation for the Defence of Democracies»، یكی از مدیران روزنامه «اورشلیم پست» اسرائیل نیز هست.
داگلاس فیث
وزارت دفاع اعلام كرده كه فیث، تابستان امسال از سمت معاونت وزیر دفاع در امور سیاستگذاری كه پست غیرنظامی شماره 3 پنتاگون به حساب میآید و وی از ابتدای روی كار آمدن بوش در سال 2001 در آن مشغول به كار بوده، استعفا خواهد كرد. فیث در دولت ریگان نیز به عنوان دستیار وزیر دفاع در امور سیاستگذاری مذاكرات مشغول به كار بوده و پیش از آن نیز به عنوان مشاور مخصوص ریچارد پرل فعالیت داشته است. فیث قبل از ورود به پنتاگون به عنوان متخصص امور خاورمیانه در سالهای 1981 و 1982 در شورای امنیت ملی حضور داشته است. وی به حمایت از حزب دست راستی لیكود اسرائیل شهرت دارد. او به همراه پدرش كه در یك جنبش صهیونیستی جوان در زادگاهش یعنی لهستان فعالیت میكرد، از طرف سازمان صهیونیستی طرفداری از لیكود در آمریكا مورد تشویق قرار گرفت. وی در سال 1992 نایب رییس هیات مشاوران موسسه یهودی امنیت ملی بوده است. وی ریاست سابق مركز سیاست امنیتی را برعهده داشته و اكنون نیز یكی از مدیران این موسسه است.
لویس لایبی
لایبی هم اكنون مشاور امنیت ملی دیك چنی است. وی در پستهای متنوعی فعالیت داشته است. در دولت اول بوش، لایبی به عنوان معاون وزیر دفاع در سیاستگذاریهای جنگ فعال بوده است.
لایبی یكی از بنیانگذاران پروژه قرن جدید آمریكا «New American century» بوده و با همكاری پل ولفووتیز، ویلیام كریستول و رابرت كاگان گزارشی را در سال 2000 با عنوان «بازسازی استراتژی دفاعی آمریكا، نیروها و منابع برای قرن جدید»، تهیه كرد.وی در سال 1992 یعنی زمانی كه دیك چنی وزیر دفاع آمریكا بود، در تهیه طرح جنجال برانگیز ولفووتیز به عنوان «راهنمای سیاستگذاری دفاعی» با وی همكاری كرد. هم اكنون لایبی به عنوان مشاور مركز مطالعات روسیه و آسیا ـ اروپا در بنگاه RAND فعالیت دارد.
جان بولتون
بولتون در فوریه 2005 به عنوان سفیر آمریكا در سازمان ملل انتخاب شد و در صورتی كه این سمت او توسط كنگره تایید شود، وی از معاونت وزارت امور خارجه در امور كنترل تسلیحات به سازمان ملل منتقل خواهد شد. جان بولتون پیش از تصدی این پست در وزارت خارجه آمریكا نایب رییس موسسه نومحافظه كار «American Enterprise» بوده و در دولتهای جورج بوش پدر و ریگان نیز سمتهای مختلفی را بر عهده داشته است.بولتون معمولا ادعاهایی میكند كه كاملا توسط مجامع اطلاعاتی تایید نمیشود. وی در مارس ۲۰۰۲ در سخنرانی خود با نام «در پشت سر محور شرارت» سوریه، لیبی و كوبا را به عنوان كشورهایی كه به دنبال ساخت سلاحهای كشتار جمعی هستند معرفی كرد. در ژولای 2003 نیز CIA و سایر آژانسهای اطلاعاتی به شدت ادعاهای بولتون در مورد پیشرفت سوریه در برنامههای تسلیحاتی را رد كردند.
الیوت آبرامز
آبرامز در فوریه سال 2005 به سمت معاون دستیار رییسجمهور و معاون مشاور امنیت ملی در استراتژی دموكراسی جهانی منصوب شد. وی از دسامبر 2002 تا فوریه 2005 به عنوان دستیار ویژه رییسجمهور و مدير ارشد مطالعات خاور نزديك و شمال آفریقا فعالیت داشته است. آبرامز فعالیت سیاسی خود را از همكاری با سناتور هنری جكسون آغاز كرد و در دولت ریگان، سمتهای مختلفی را در وزارت خارجه بر عهده داشت. وی از سال 1990 تا 1996 عضو موسسه «Hudson» بوده و سپس ریاست مركز سیاست عمومی و اخلاق را بر عهده داشته است. وی همچنین در سمت ریاست كمیته آمریكایی آزادی بین المللی ادیان نیز فعالیت كرده است. در سال 1991، آبرامز به خاطر افشای اطلاعاتی از درون كنگره آمریكا در مورد ایران گناهكار شناخته شد، ولی جورج بوش پدر، او را در سال 1992 عفو كرد. آبرامز در سال 1980 با راشل دكتر، دختر نرمان پدهرتز و میج دكتر، ازدواج كرد.
رابرت كاگان
كاگان در زمینه استراتژی ایالات متحده و دیپلماسی قلم میزند. وی با همكاری ویلیام كریستول نومحافظه كار، پروژه «قرن جدید آمریكا» را در 1997 تهیه كرده و در سال 1998 نامهای جنجال برانگیز را خطاب به كلینتون مبنی بر لزوم تغییر نظام حكومتی عراق منتشر كرد. وی پس از آنكه در سالهای 1984 و 1985 نطقهای وزیر امور خارجه وقت آمریكا را تهیه میكرد، توسط ایلیوت آبرامز در دفتر امور درون آمریكایی وزارت خارجه به كار گرفته شد. وی همچنین در نشریات «واشنگتن پست» و نشریه طرفدار صهیونیسم «weekly standard» نیز مقالاتی منتشر كرد.
مایكل لدین
گفته میشود لدین، كه بسیاری او را رادیكالترین نومحافظه كار آمریكا میدانند، مرتبا به كارل رو (karl Rove)، مشاور بلند پایه بوش، در امور مربوط به سیاست خارجی مشاوره میدهد.لدین یكی از اصلیترین طرفداران تغییر رژیم ایران است. وی در سال 2001 موسسه «اتحاد برای دموكراسی در ایران» را پایهگذاری كرد.مایكل لدين در دولت ریگان به عنوان مشاور وزیر امور خارجه آمریكا فعالیت داشت و هم اكنون نیز در موسسه نومحافظهكار «American Enterprise» با ریچارد پرل همكاری نزدیكی دارد. وی همچنین یكی از بنیانگذاران و عضو «موسسه یهودی امور امنیت ملی» است. وی در فاصله سالهای 1975 تا 1977 در مجله «New Republic» فعالیت داشته و سردبیر فصل نامه واشنگتن نیز بوده است. وی همچنین كتاب «جنگ علیه سردستههای ترور» را تالیف كرده و در آن از ایده تغییر نظام سیاسی در عراق، سوریه و عربستان سعودی حمایت كرده است.
ویلیام كریستول
ویلیام كریستول پسر بنیان گذار اندیشه نومحافظه كاری، یعنی ایروینگ كریستول، است. وی هم اكنون رییس پروژه «قرن جدید آمریكا» و سردبیر نشریه طرفدار صهیونیسم «weekly standard» است.
ویلیام كریستول نیز مانند فرانك جفنی و ایلیوت آبرامز ابتدا كار سیاسی را با سناتور هنری جكسون دموكرات آغاز كرد، ولی در سال 1976 مشی سیاسی خود را عوض كرد و جمهوریخواه شد. وی در دولتهای ریگان و جورج بوش پدر نیز سمتهایی را داشته است. كریستول از سال 1991 مرتبا خواستار تغییر رژیم صدام در عراق بوده و با همكاری «لورنس كاپلن» كتاب «جنگ علیه عراق: ستمگری صدام و وظیفه آمریكا» را تالیف كرده است. وی عضو هیات مشاوران «بنیاد دفاع از دموکراسیها»، که پس از 11 سپتامبر به یكی از كانونهای تولید اندیشه تبدیل شده، نیز میباشد.
فرانك جفنی
جفنی، بنیانگذار و رییس موسسه پرنفوذ «مركز سیاست امنیتی» كه سیاست اعلام شده آن «حفظ صلح جهانی از طریق قدرت آمریكا» است، میباشد. وی در سال 1987 به عنوان دستیار وزیر دفاع در سیاست امنیت بینالملل در دولت ریگان انتخاب شد و سپس به عنوان دستیار وزیر دفاع آمریكا در زمینه دفاع در برابر نیروهای اتمی و سیاست كنترل تسلیحات زیر نظر ریچارد پرل فعالیت داشت. او در «واشنگتن تایمز» و مجله «Defence News» و نیز روزنامه «Investors Business» مقالاتی منتشر میكند. وی همچنین در شورای سردبیری نشریات الكترونیكی «Jewishworldreview.com» ،«National Review online» و نیز «worldnetDaily.com»، كه هر سه از محافل نزدیك به صهیونیستها هستند، نیز عضویت دارد.وی همچنین یكی از 25 نومحافظه كار اصلی مشاركت كننده در تدوین پروژه «قرن جدید آمریكا» به شمار میرود.
به نقل سایت موعود از شریف نیوز
«دونالد رامسفلد»، وزير جنگ آمريكا كه سال گذشته به دريافت لقب «بددهنترين سخنران» مفتخر شد، اين روزها از سوي تحليلگران آمريكايي به ناداني و سوءمديريت در وظايف پنتاگون و خريد بيهوده و غيرمنطقي سلاح براي ارتش آمريكا متهم شده است.
منتقدان رامسفلد، اين بار فعالان ضدجنگ نيستند، بلكه كساني كه خود را داراي عرق آمريكايي ميدانند، به او حمله كردهاند كه چرا به رغم داشتن زيردريايي هستهاي، 69 كشتي جنگي ساخته است.به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، «اندي روني»، گزارشگر بخش خبري 60 دقيقه «C.B.S» ميگويد: در حال حاضر، بودجه نظامي آمريكا 447 ميليارد دلار است و ما ميدانيم كه هر يك ميليارد، معادل هزار ميليون است. گاه اينگونه به نظر ميرسد كه با خريد زياد تسليحات جنگي براي جنگهايي كه هرگز نكردهايم، حقوق ماهانهاي در حدود 250 دلار به سرهنگ قديمي ما تعلق ميگرفته و شايد مأمور خريداري شده ما در پنتاگون، مجبور به جابهجايي شود. رؤساي نظامي ما كارهاي زيادي را مخفيانه و عالي انجام ميدهند و به ما ميگويند، نميخواهيم دشمنانمان از اين كارها چيزي بدانند، اما من فكر ميكنم، آنان نميخواهند كه از كارشان سر درآوريم.
با نگاه به برخي از سلاحهاي جنگي كه در اختيار آمريكاست و نيز جنگهايي كه در آن شركت داشتهايم، خواهيد دانست كه ما به اندازه كافي، از تسليحات هستهاي برخورداريم كه با آن، تمدن و نسل بشر را براندازيم. البته بايد گفت، هيچكس نبايد چنين ايدهاي داشته باشد اما من به نوع خود، آنقدر عرق آمريكايي دارم كه از آنچه انجام ميدهيم، خوشحال شوم. ما از تعداد بسياري پرسنل نظامي غيرضروري برخورداريم.نيروي هوايي آمريكا، 30 نوع هواپيما را به پرواز درميآورد؛ بله، اين براي صنعت هواپيمايي خوب است، اما براي ما مردم آمريكا، كه براي آنها پول پرداختهايم، آنقدرها خوب نيست. آيا داشتن بيست نوع مختلف هواپيما كافي نيست؟ قيمت بمبافكن «Stealth»، يك ميليارد دلار است، با اين حال، پنتاگون دستور تهيه 21 عدد ديگر از آن را ميدهد. چرا نميخواهيد، هزينه سنگين بمبافكن «Stealth» را به معلمان مدارس محلي خود پرداخت كنيد؟
اين در حالي است كه يك آشيانه هواپيماي چند ميليارد دلاري براي هواپيماهاي نه چندان قديمي آريزونا وجود دارد؛ هواپيماهايي كه خيلي از آنها براي پرواز استفاده نميشود ـ يك بار بيشتر با آنها پرواز صورت نميگيرد ـ و شما فقط نظارهگر يك وسيله پاركشده صد ميليارد دلاري هستيد كه قيمت زيادي را بابت آن پرداختهايد.ديگر آنكه پنتاگون درباره نيروي دريايي صرفهجويي نميكند.
در اين چند سال اخير، ما 69 كشتي جنگي ساختهايم و با اين حال، اين كشتيها كار زيادي انجام ندادهاند، جز اينكه به آب بيفتند؛ آخرين نمونه از اين نوع كشتيها، سه ميليارد دلار قيمت داشت.
جالب اينكه نيروي دريايي بيشتر از اين، از كشتيهاي جنگي خود استفاده نخواهد كرد، بنابراين بياستفاده باقي مانده و خاك ميخورند، چراكه ما زيردرياييهاي اتمي داريم كه از در جاسوسي از اقدامات دشمن، استفاده ميشود.اين در حالي است كه يك زيردريايي هستهاي، 6/1 ميليارد دلار قيمت دارد.ارتش آمريكا، هشت هزار تانك «Abram» دارد. حال اين پرسش مطرح است كه اين وسايل نقليه نظامي سه ميليوني، تا چه حد در جنگ عراق مؤثر بودند؟ ما زندانياني داريم كه نميتوانيم چيزي از آنان بپرسيم، چون هيچكس از ميان ما به زبان آنان آشنا نيست. ما با پول يك تانك، ميتوانستيم كاري كنيم كه به چند صد نفر از آمريكاييها، زبان عربي را آموزش دهيم.
خلاصه آنكه مفيدترين اسلحه ما در جنگ، هنوز همان سرباز بيچاره است كه با قيافه نزار خود، با حمل يك تفنگ در دستش، سينهخيز پيش ميرود. پنتاگون ميتواند با پرداخت پول بيشتر به سربازان و داشتن يك آژانس اطلاعاتي بهتر فكر كند و كمتر به تسليحات ميليارد دلاري بينديشد؛ آنها تير و كمان تاريخ گذشته هستند. سایت بازتاب
ميلياردها دلار هزينه برای پايگاههای اينترنتی ضداسلامی
ساليانه ميلياردها دلار به منظور مخدوش كردن چهره اسلام و هجوم به مسلمانان از طريق پايگاههای اينترنتی سرمايه گذاری میشود.به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) به نقل از «الاسلاميه»، «دكتر سيدمرعی» يكی از اساتيد دانشكده علوم تربيتی الازهر طی پژوهشی در اين زمينه در مصاحبه با روزنامه «اليوسف» گفت: «تعداد سايتهای اينترنتی ضد اسلامی به هزاران سايت میرسد» اين در حالی است كه تعداد سايتهای اسلامی كمتر از ۲۰۰ سايت است و بودجه آنها يك ميليون دلار بيشتر نيست كه در مقابل ميلياردها دلار تخصيص بودجه برای سايتهای ضد اسلامی رقم قابل توجهی نيست.
برخی از سايتهای اسلامی در اين باره گفتهاند: گروههای يهودی از اولين كسانی بودند كه شبكه ايرنت را در جهت نشر افكار ضداسلامی به كار گرفتند.مرعی در پژوهش خود اشاره كرده است كه هر كدام از اين سايتها موضوع خاصی در زمينه مبارزه با مسائل اسلامی دنبال میكنند كه از آن جمله میتوان به دشنام گويی به حضرت محمد (ص) و اسلام، تحريف آيات قرآن و ارائه تصوير نامناسب از صحابه رسول اكرم (ص) اشاره كرد.استاد دانشكده علوم تربيتی الازهر گفت: علی رغم سوء استفادههای دشمنان اسلام از اينترنت در جهت جنگ با اين دين، شبكه اينترنت را میتوان از جمله وسايل تبليغات و دعوت اسلامی به شمار آورد منبع: http://www.mouood.org/modules.php?name=News&file=article&sid=1095
|
توطئه گام به گام حذف شيعيان در عراق تحت تسلط آمریکا |
كساني كه اخبار عراق را از بدو اشغال تاكنون دنبال مي كنند , هرگز تصور نمي كردند دو سال و نيم پس از عمر اشغال اين سرزمين توسط نيروهاي آمريكايي و انگليسي , اين سرزمين شاهد اين همه ناامني و شرايط بحراني در جامعه و نيز هيات حاكمه اين كشور باشد.
حملات گسترده اشغالگران عليه ملت مظلوم عراق از زمان اشغال اين كشور و امتداد آن تا به امروز از يك طرف و قتل عام حساب شده شيعيان به دست گروه هاي تروريستي اعم از گروه هاي وابسته به القاعده , بعثي ها و هواداران صدام از طرف ديگر , ازجمله توطئه هاي حساب شده اي است كه گردانندگان و بازيگران اصلي جنگ يعني آمريكا و انگليس , ـ با مشاركت تروريست هاي وابسته به سازمان هاي دست ساز سازمان جاسوسي « سيا » ـ عليه ملت ستمديده عراق طراحي كرده اند.
بازي موش و گربه ميان اشغالگران و تروريست ها كه با عوامفريبي آشكار تحت عنوان « جنگ با تروريسم » در عراق همراه است , صورت ظاهر توطئه اي است كه باطن آن كشتار و قتل عام شيعيان به آسان ترين شكل ممكن است .
توطئه حساب شده كشتار شيعيان كه به دستور زرقاوي صادر شده است و گروه هاي مزدور وي به صورت انتحاري و يا با خودروهاي انفجاري در شهرهاي شيعه نشين آن را اجرا مي كنند , رفته رفته سيري صعودي به خود گرفته و نشان از انتخاب گزينه حذف شيعيان از صحنه تا آخرين نفر دارد.
حذف شيعيان به صورت عمليات خشونت آميز از قبيل ترور افراد و يا عمليات انتحاري كاري است كه گروه هاي تروريستي در سطح شهر و مشخصا عليه شيعيان درحال انجام آنند. اين اقدام حذفي كه به قصد متوقف كردن شيعيان از پيگيري مطالبات برحق خود دنبال مي شود , به شكل ديگري و در سطح سياسي كشور عراق درحال اجراست كه نمونه آن برخورد علني كردها با شيعيان در اقدام طالباني رئيس جمهور عليه جعفري نخست وزير عراق مجسم شده است .
ارسال نامه مشترك و تهديدآميز جلال طالباني رئيس جمهور و مسعود بارزاني رهبر كردهاي عراق به جعفري از اتفاق هاي عادي به شمار نمي رود زيرا كه پيشتر نيز در سفر سران عراق به سازمان ملل و تغيير سردبير روزنامه دولتي « الصباح » ميان طالباني و جعفري آشكار شده بود و با كشيده شدن اين اختلافات به سطح مسئولين بلندپايه عراق به نظر مي رسد اوضاع اين كشور رفته رفته از آرامش نسبي و كوتاه مدت سياسي به سمت بحراني عميق و ريشه اي سوق مي يابد.
آنچه از ميان كشتار وحشيانه و اختلافات ميان مسئولين بلندپايه اين كشور مي توان فهميد , توطئه حساب شده اي است كه اشغالگران براي توجيه ادامه حضور خود در عراق اقدام به عملي كردن آن نموده و با رهاكردن تروريستها در خيابانها براي هر اقدام جنايتكارانه عليه شيعيان و تحريك كردها به دخالت در امور اجرايي كه به دست دولت جعفري سپرده شده است , آينده اين كشور را در هاله اي از ابهام فرو برده اند. ممكن است ورود عراق به دور جديد بحران , آمريكا را به ظاهر ناراحت كرده و آنها ادعا كنند اين مسائل , دمكراسي در اين كشور را با چالش مواجه مي كند , اما نمي شود گفت كه اوضاع فعلي , خواسته قلبي آمريكايي ها نيست , چرا كه باقيماندن در عراق به هر قيمتي , بهتر از خروج زودرس آنان به عنوان شكست بزرگ در شرايط كنوني است .
اين اصطلاح استعماري يعني « تفرقه بينداز و حكومت كن » امروزه به راحتي در عراق قابل درك است و اشغالگران توانسته اند آن را به كاملترين شكل پياده كنند.
گرايش شديد كردها به سمت آمريكا و آشكار شدن چراغ سبزهاي اخير رهبران آنها به رژيم صهيونيستي مي تواند از عوامل موثري در فراهم نمودن زمينه گستاخي آنها عليه شيعيان به دست اشغالگران باشد. قطعا اگر روزي عراق شاهد پيروي اين كشور از سياست عادي سازي روابط با رژيم صهيونيستي ديگر كشورهاي عربي باشد , شيعيان هيچگونه توجيهي براي اين كار آن هم در حضور مرجعيت و مردم نخواهند يافت . اما كردها قبل از اينكه به مساله عادي سازي روابط با اسرائيل بعنوان يك معضل نگاه كنند , روابط محرمانه با اين رژيم را به صورت اجازه فعاليت نظاميان و جاسوسان اسرائيلي در كردستان و شمال عراق پيگيري كرده و راه هاي عادي سازي را پيش از اين هموار نموده اند. اگر شرايط كنوني همين گونه ادامه يابد و آنچه به ضرر شيعيان در سطح جامعه و در سطوح سياسي در جريان است متوقف نشود , قطعا حاكميت كنوني عراق شاهد تغييرات جديد به سود اشغالگران خواهد شد و بازنده اصلي شيعيان مظلوم عراق خواهند بود. منبع:http://www.mouood.org/modules.php?name=News&file=article&sid=1086
ويرانی بيش از 1500 باب مسجد مسلمانان
براساس گزارشهاي رسمي نيروهاي اشغالگر اسرائيل از آغاز اشغالگري خود بيش از 1500 مسجد را در فلسطين ويران كردهاند
به گزارش خبرگزاری شبستان به نقل از پايگاه اينترنتي خبري ''محيط''، به گزارش رسمي فلسطينيها حاكي بر اين است كه نيروهاي اشغالگر اسرائيل از زمان اشغال اين كشور بيش از 1500 مسجد را در مناطق مختلف فلسطين ويران كردهاند.گزارشي را كه دفتر سازمان ملل متحد از پايتخت اردن ارائه داده است، نشان ميدهد،نيروهاي اشغالگر اسرايئل، برخلاف قوانين و پيمانهاي بينالمللي، روزانه اقدام به اجراي عمليات تجاوز و هتك حرمت به دهها مسجد در اراضي فلسطين ميكنند.به گزارش خبرگزاري عربستان، در اين گزارش تاكيد شده است، ادعاي اسرائيليها در تجاوز فلسطينيها به ساختمانهاي كليساي اسرائيلي در نوار غزه پايه و اساس و صحت ندارد، و نيروهاي اسرائيلي اين ساختمانها را غضب كردهاند و پس از آن، اين مكانها بدون مضمون خالي رها كردهاند. همچنين، نيروهاي اسرائيلي پيش از عقبنشيني از نوار غزه ساختمانهاي شهركنشينان اسرائيل را ويران كردند.
منبع:http://www.mouood.org/modules.php?name=News&file=article&sid=1082
اهداي يكصد قلاده سگ به صهيونيستها توسط نيروهاي آمريكا
يهوديان آمريكا يكصد قلاده سگ تربيت شده براي تحت پيگرد قرار دادن مبارزان فلسطيني در اختيار رژيم صهيونيستي قرار دادند. به نوشته روزنامه البيان پايگاه اينترنتي « اسرائيل نيوز » با اعلام اين خبر افزود : يك سازمان يهوديان آمريكا به نام « به خاطر صلح » يكصد قلاده سگ تربيت شده را كه در مراكز امنيتي اسرائيل دراماكن و كشورهاي مختلف مورد استفاده قرار مي گرفتند , به اسرائيليها هديه كرده است .
سيلوان شالوم وزير خارجه اسرائيل هفته گذشته در مراسم جمع آوري كمكهاي اهدايي يهوديان آمريكا شركت كرد. منبع: http://www.mouood.org/modules.php?name=News&file=article&sid=1087
براساس اخبار واصله از عراق به نقل از يكي از ائمه جمعه اين كشور كه توسط نيروهايي امريكايي بازداشت شده بود، افسران امريكايي ماموريت خود در عراق را دستگيري يا كشتن مهدي موعود (عج) دانستند.به گفته اين روحاني عراقي، نيروهاي امريكايي پس از بازداشتش، سؤالات متعددي در رابطه با مهدي موعود (عج) از وي پرسيدند از جمله آيا مهدي موعود (عج) را ميشناسي؟ از محل اقامت او خبر داري؟وي در ادامه افزود وقتي نيروهاي امريكايي از كسب اطلاع در اين خصوص نا اميد شدند، قبل از آزاد كردنم پيشنهاد كردند در صورتي كه هرگونه اطلاعي از مهدي موعود (عج) بدهي مژدگاني دريافت خواهي كرد!شايان ذكر است، جريان افراطي مسيحي صهيونيستي، در طي چند سال اخير فعاليت گسترده اي پيرامون برسي خطر قيام مهدي (عج) به عنوان تهديدي براي امنيت ملي ايالات متحده و حيات اسرائيل و لزوم چاره انديشي براي مقابله با آن، را در امريكا آغاز كرده است.
هفته نامه پرتو سخن (وابسته به مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني) - شماره 220 - چهارشنبه 13 اسفند 82
كليساهايي در تگزاس هستند كه هر يكشنبه، حدود بيست هزار نفر در آن به دعا و عبادت مشغول ميشوند. به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، «اينديپندنت» در گزارشي مينويسد: مشهورترين قاضي «آلاباما» به علت مخالفت با قرار دادن «ده فرمان» در اتاق دادگاهش از كار اخراج شد. انتخاب دوباره جورج بوش هم مديون هزاران انجيلخواني بود كه خواستار ممنوعيت ازدواج همجنسان بودند. اين چنين رويدادهايي در كشوري كه حدود 40 درصد جمعيت آن معتقد هستند و به طور منظم به كليسا ميروند، هيچ شكي را در مورد اهميت مذهب در آمريكا بر جا نميگذارد، اما تحقيقات اخير، نشانگر فاصله زياد بين تأثير مذهب بر زندگي روزمره در آمريكا و ديگر كشورهاي صنعتي است. به رغم تأكيد بر جدايي كليسا و دولت در قانون اساسي آمريكا، بيش از 40 درصد شهروندان اين كشور بر اين باورند كه رهبران مذهبي بايد از تأثير خود در سياستگذاريهاي آمريكا استفاده كنند، اما به عكس در فرانسه 85 درصد مردم، مخالف چنين ايفاي نقشي توسط روحانيون هستند.
«دانيل كانكل»، مدرس رشته حقوق و الهيات در دانشگاه «اينديا» ميگويد: «اين ارقام شگفتانگيز نيست. جدايي كليسا و دولت در آمريكا، برگرفته از ايده جدايي دين و سياست در اين كشور نيست. به عبارت ديگر همه معتقدند كه ساختار كليسا و دولت، دو تشكيلات كاملا جدا هستند، اما هيچوقت ديده نشده كه گفته شود ارزشهاي مذهبي بايد از زندگي روزمره مردم جدا شده و به طور خصوصي اعمال شوند.تحقيق انجامشده در اين زمينه توسط شركت «IPSOS» براي خبرگزاري «آسوشيتدپرس»، نشان ميدهد كه درباره اهميت مذهب براي شهروندان تنها كشور شبيه به آمريكا مكزيك است با اين تفاوت كه در مكزيك برخلاف آمريكا مردم قويا خواستار دخالت روحانيون در سياست هستند.
اين تحقيق كه در كشورهاي آمريكا، اسرائيل، انگليس، كانادا، فرانسه، آلمان، ايتاليا، مكزيك، كره جنوبي و اسپانيا انجام شده است، نشان ميدهد كه تنها 2 درصد از مردم آمريكا، اعتقادي به خدا ندارند؛ اين رقم در فرانسه و كره جنوبي 19 درصد است. همچنين اين تحقيق تفاوت مهم آمريكا و اروپاي غربي را نيز به اين صورت نشان ميدهد كه پاپ جديد در اروپا اعلام كرده كه رشد سكولاريزم در آنجا، باعث خالي شدن كليساها شده است. برخي متخصصان مانند «راجر فرانك»، استاد جامعهشناسي دانشگاه «پنآستيت»، معتقد است كه سابقه طولاني آزادي مذهبي در آمريكا، باعث ايجاد اين تفاوت عمده شده است. البته در مورد حضور در كليسا، آمريكا تنها استثنا نيست و كشورهايي مانند نيجريه با 89 درصد، فيلپين با 68 درصد و آفريقاي جنوبي با 55 درصد نيز بالاتر از آمريكا قرار دارند. اما آمريكا تنها كشور صنعتي است كه تعداد زيادي از مردم آن معتقد به دخالت مذهب در سياستگذاري هستند.
مسيح اين بار مصلوب نمی شود:
گفت وگويى با نادر طالب زاده،تهيه كننده و كارگردان فيلم بشارت منجى
ساخت فيلمى درباره «مسيح»، به وسيله يك مسلمان شيعى خيلى جالب است. البته مراجعه به متون دينى ما شيعيان، عظمت مسيح(ع) - پسر مريم- را به خوبى براى ما نمايان مىكند. پس جاى تعجب نيست كه كسى مثل «نادر طالب زاده» كه در حضور سينمايى خود با پشتوانه قوى علمى، فرهنگى و سينمايى دغدغه بسيارى براى شكست جنگ فرهنگى نابرابركنونى داشته باشد،به دنبال ساخت چنين فيلمي باشد. فيلم «بشارت منجى» آخرين كار طالب زاده است كه قبل از پخش، در سفرى به قم با آن آشنا شديم. هر چند اين مصاحبه غير مترقبه بودوپيشبينىهاى لازم براى استفاده كامل از او به عمل نيامده بود ولى بعد از يك سخنرانى عمومى و با حضور يكى از دوستان طالب زاده كه به تازگى به ايران بازگشته است، با او به گفتگو نشستيم. طبيعى است از شما انتظار داشته باشيم كه از اشكالات اين مصاحبه يك ساعته، به بزرگوارى خودتان اغماض فرماييد.
جناب آقاى طالبزاده! چرا به ساخت فيلم «بشارت منجى» پرداختيد؟ با اين انگيزه شروع كرديم كه خواستيم كارى منطبق با زمان و بلكه جلوتر از زمان خودش باشد و بتواند دينى را ادا كند و وظيفهاى را انجام دهد. اين اولين بار است كه يك فيلم در مورد حضرت مسيح از نگاه مسلمين ساخته مىشود. اين فيلم طولانىترين فيلم در ارتباط با حضرت مسيح - در جهان اسلام و در جهان مسيحيت - است.
- چرا مسيح؟ چون حضرت مسيح، حلقه مفقوده است. حضرت مسيح، مظلومترين پيغمبر اولوالعزم است كه پيامش را خداوند بايد اصلاح مىكرد و با وجودى كه خداوند، پيام حضرت مسيح را اصلاح كرد، باز پيروان حضرت مسيح به خاطر جهالت اين شبهه را ادامه دادند. او خيلى مظلوم است و هنوز يك ميليارد و پانصد ميليون نفر مىگويند: عيسى پسر خداست و اين شبهه، به دست خود مسيح بايد حل شود.
شايد اين سؤال بسيارى از مخاطبان ما باشد كه انگيزه شما از ساخت اين فيلم چه بود؟ مهمترين مسئله اين است كه ما براى مسيحىها روشن كنيم كه عيسى مسلمان بود و مسيح از پيامبران ما مىباشد؛ يعنى ما اول مسيحى هستيم و بعد مسلمانيم. ما مسيح را قبول داريم و شما براى فتنه و تفرقه تلاش نكنيد. همان كسانى كه مىخواستند مسيح را بكشند، همانها امروز مىخواهند حقيقت را منحرف كنند. شما بار ديگر فريب نخوريد. شما خودتان نوشتهايد كه سى صفحه انجيل در مورد نقشه يهود براى قتل مسيح است. احبار يهود - صهيونيستهاى فعلى - مىخواهند شما را فريب دهند. انسان عاقل يك بار در يك موضوع گزيده مىشود.
شما به شبهاتى درباره زندگى مسيح مثل پسر خدا بودن او، چگونه پاسخ گفتهايد؟ معتقدم كه بهترين زبان براى تحليل واقعه پسر خدا نبودن مسيح، فيلم است؛ چون يك معجزهاى رخ مىدهد و در پس اين معجزه، به عيسى پسر خدا مىگويند و بعد اتفاقاتى مىافتد و بعداز اين كه معجزه اتفاق افتاد، شبهه مىشود كه اين شخص معجزه كننده، خداست يا پسر خدا و بعد به اين شبهه مىپردازيم. تا به حال مسيحيان اين را نشنيدند و ما مىخواستيم حرفى بزنيم كه تا به حال نشنيدند. در اين فيلم گروه افراطيون تندرو و شمشير به دست و خنجركشان مقدس، افرادى از نوع بگين و آريل شارون و... هستند كه يهودىاند. افراطيون خنجر به دست كه در تاريخ به آنها zeilt مىگويند يا غيوران كه در واقع ولى خدا در ميان آنهاست و با او كارى ندارند؛ چون حقيقت طلب نيستند و حقيقتى را نمىخواهند و فقط نفع خودشان را مىخواهند و اين را ما توانستيم در فيلم بياوريم. در فيلمهاى ديگرى كه مسيحىها ساختند، گروه خنجركشان مقدس يا وجود ندارند و يا خيلى بد مورد تحليل واقع شدهاند. خنجركشان مقدس در واقع مثل خوارج هستند و چون در تاريخ اسلام ما مشابه آنها را داشتيم، توانستيم خوب به اين موضوع بپردازيم.
در اين فيلم، امپراطورى روم در اورشليم، نقش مهمى دارد و بازيچه دست يهودىهاست. يهوديان پول فراوانى مىدهند كه حضرت مسيح را رومىها دستگير كنند. رومىها مىگويند شما چرا خودتان دستگيرش نمىكنيد؟ آنها مىگويند كه ما از پس محبوبيت او بر نمىآييم. او محبوب است و شما كه بيگانه هستيد، او را دستگير كنيد. نكته مهمتر، اين كه مىگويند شما چرا مىخواهيد اين مرد را بكشيد؟ او مردههايتان را زنده مىكند، مريض هايتان را سالم مىكند و كورهايتان را شفا مىدهد؛ اگر يك چنين آدمى در رم بود، ما از او خدا مىساختيم يا به او پسر خدا مىگفتيم. اين آدم متواضع، با اخلاق و قدرتمند كه ضررى براى شما ندارد؛ چرا مىخواهيد او را بكشيد؟ آنها مىگويند: شما كارى نداشته باشيد و فقط دستگيرش كنيد. آنها قبول نمىكنند و مدتها طفره مىروند و بعد آنها نقشه ديگرى مىكشند و يك مرد را مجبور مىكنند كه عيسى(ع) را دستگير نمايد و اينها همه در فيلم آمده است.
اينها را من تا حالا نشنيدهام و مسيحىها هم تا حالا نشنيدهاند؛ چون هر وقت مىخواهند اين حرفها را بگويند، بايد از يك رسانهاى بگويند و اين گفته نمىشود؛ چون رسانهها در دست صهيونيستهاست؛ بنابراين قصه مسيح، هيچ وقت درست بيان نشده است.
گويا «گيبسون» نيز در حال ساخت فيلمى درباره مسيح است؟ بله، فيلم ما به طور موازى با فيلم مل گيبسون ساخته و پرداخته مىشود. او اخيراً يك پيش پردهاى از فيلمش را براى بعضى از علما و منتقدين نمايش داد كه لابى صهيونيستها به شدت اعتراض كردند و گفتند: تو مىخواهى جنگ بين مسيحىها و يهودىها راه بيندازى. او گفت: من چنين قصدى ندارم و اين فيلم را درباره مسيح ساختم. بودجه ساخت اين فيلم، بودجه شخصى مل گيبسون است. وى 30 ميليون دلار خرج كرده است. او كاتوليك و پدرش هم كاتوليك متعصبى مىباشد. يكى از انگيزههاى ساخت فيلم، اين بود كه پدرش معتقد است: پاپ در چهار دهه پيش، يك بخششى نسبت به يهود كرد و آن اين بود كه گناه كشتن حضرت مسيح كه به گردن يهود بود، اين گناه را از دوش آنها برداشت و علت آن، اين بود كه در جنگ جهانى دوم او با هيتلر هماهنگى كرده بود و يهوديان گفتند: ما از افشاى اين كار چشم پوشى مىكنيم و شما هم اين موضوع را ناديده بگيريد و ببخشيد. پدر مل گيبسون، اين كينه را به دل گرفت و پسرش را كه سوپر سالهاليوود است، تشويق كرد كه اين فيلم را با هزينه شخصى بسازد؛ فيلمى كه از نگاه مسيحيت است و به شدت مورد اعتراض يهود قرار دارد.
از ويژگىها و نكات زيباى فيلم براى ما بگوييد. از نكتههاى جالب اين سريال، موعظههاى حضرت مسيح مىباشد كه خيلى از آنها را از انجيل برنابا استخراج كردم و بعضى معجزاتى در اين كار هست و مسيحىها تا به حال نشنيدهاند كه بعضى را از آيت الله جوادى آملى شنيدهام؛ مثل معجزهاى كه حضرت مسيح «لازاروس» را زنده مىكند و بعد احبار يهود مىگويند: اين معجزه قبول نيست؛ چون او از اقوام خود مسيح است و آنها تبانى كردهاند و برايش غذا مىرساندند و او نمرده بود و قبرش مقبره بوده و در آن جا آب و غذا بوده است و وقتى مسيح از بيرون او را صدا زده، او هم بيرون آمده است. اگر مسيح راست مىگويد، بايد مردهاى از هزارسال پيش زنده كند؛مثلاً سام بن نوح، جد اعلاى اعراب و يهود را زنده كند. مسيح، سام را زنده مىكند كه اين در تاريخ مسيحىها نيست. حضرت مسيح به ا و مىگويد: مرا مىشناسى؟ او مىگويد: بله. مىپرسد: چرا موها و ريشهايت سفيد شدهاند؛تو كه جوان از دنيا رفتهاى؟ او مىگويد: بله، ولى هنگامى كه مرا صدا زدى، فكر كردم روز قيامت شده و از ترس موهايم سفيد شد. مسيح مىگويد: آيا دوست دارى زنده بمانى؛ خدا اين اجازه را به من داده است كه تو بتوانى زنده بمانى؟ سام لحظهاى تأمل مىنمايد و مىگويد: نه، ترجيح مىدهم بميرم. مىپرسد: چرا؟ مىگويد: طاقت لحظه اول قبر را ندارم. بعد حضرت مسيح مىگويد: خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: بدون رنج به قبر برمىگردى و او به خواب مىرود و جان مىدهد. اين را من از آيت الله جوادى آملى شنيدم. يكى ديگر از نكات فيلم، عروج حضرت مسيح به آسمان است. مصلوب كردن حضرت مسيح، ظهور دوباره و بشارت بازگشت ايشان، از نكات ديگر اين فيلم است. اين فيلم استراتژى خاصى را دارد و در واقع هم تاريخ را بيان مىكند و هم آنچه را قرآن تبيين كرده است.
آيا در ساخت اين فيلم با مسيحىها نيز ارتباط داشتيد؟ با مسيحىها بحث و گفتوگوى دوستانه داشتم و برخى اسناد را آنها در اختيارم گذاشتند. البته زمانى كه فيلم را مىساختيم، ارتباط لازم نبود؛ چون مىخواستيم از روايات اسلامى استفاده كنيم و بعد از اين كه فيلم آماده شد، بايد با آنها گفت و گو كنيم. شايد مهمترين كارى كه اين فيلم انجام مىدهد، ايجاد محيطى براى بحث و تبادل نظر و گفتوگوى اديان يا به عبارت صحيحتر، گفت و گوى عقايد و مذاهب است. بحث و مناظره علمى بين ما و آنها، يكى از مباحث ضرروى است كه با زبان فيلم بيان مىشود تا محيط براى بحث مساعد شود.
مسيح فيلم شما كيست؟ مسيح ما، آقاى احمد سليماننيا بود. ايشان تا به حال جايى بازى نكرده بود. هيچ وقت جلوى دوربين نرفته بود و تئاتر هم بازى نكرده بود. چهرهاش شباهت زيادى به ظاهر مسيح و آنچه در بين مسيحيان متداول است، داشت و تحمل سختىهاى كار را داشت و طراحى لباس و دكور نيز با ايشان بود و به خاطر سليقه خيلى خوبى كه داشت، كار نزديكى با من داشت.
ايشان تمام روزهايى كه مشغول كار بود، روزه بود و هر روزى كه او روزه بود، ما كار داشتيم. او اهل نماز اول وقت و عبادت بود و در بين كار، با عدهاى پياده به مشهد رفت. در اين سفر ملاقاتهايى با علما صورت گرفت كه باعث فيلمبردارى بخشى از سخنان مسيح شد كه در فيلم نبود. در اين سخنان كه در انجيل آمده است، حضرت مسيح به پسر انسان اشاره مىكند؛ همان كسى كه آخرالزمان مىآيد و اشاره او به امام زمان(عج) است. انجيل مىگويد: او با لشكرى از آسمان به زمين خواهد آمد و برقش از شرق به غرب ساطع خواهد شد. وقتى بيايد، جنگ بزرگى در خواهد گرفت و حكومت او جهان را خواهد گرفت و او عدل را در جهان گسترش خواهد داد. ما مىخواستيم بگوييم كه امكان ندارد حضرت مسيح درباره كسى كه او قائم مقامش خواهد بود، هيچ سخنى نگويد.
يعنى عيساى شما گريم هم نشد؟ نه، شما اگر الان او را ببينيد، همان ريش و همان مو را دارد و خودش شبيه عيسايى است كه در ذهن مسيحىها نقش بسته است. هر وقت خواستيم تغييرى در چهرهاش بدهيم، كار خراب مىشد. ايشان همه عمرش آرزو داشت كه نقش حضرت مسيح را بازى كند.
چگونه او را پيدا كرديد؟ يكى از دوستان، به طور اتفاقى ايشان را در خيابان مىبيند و از ايشان دعوت مىكند كه در اين فيلم بازى كند. سنى كه حضرت مسيح در آن به پيامبرى رسيد(سى و سه سالگى)، سنى بود كه ايشان بازى خود را شروع كرد.
اگر خاطرهاى داريد، بفرماييد .من فكر مىكنم همه كسانى كه در اين فيلم بازى كردند، خاطرات خوبى دارند و هيچ كس خاطره بدى ندارد و اين خيلى عجيب بود. كسى خسته نشد و سرعت بالاى كار، خيلى شيرين بود. كار با يك سرعت بالايى فيلم بردارى شد و در طول مدت ما حس مىكرديم كه كار مهمى نكرديم؛ به گونهاى كه بعضىها به شبهه مىافتادند كه نكند كار خوب از كار در نيامده كه اين قدر آسان است.
معمولاً خاطرههاى روزهاى فيلمبردارى شنيدنى است؛ خاطرهاى از آن روزها بگوئيد. خاطرهاى كه دارم، اين است كه يك روز برف آمد و ما آن روز، سياهى لشگر زيادى داشتيم؛ حدود 700 نفر سياهى لشگر داشتيم و هوا هم خيلى سرد بود و فيلمبردارى در هواى آزاد بود. فيلمبردارى را در برف انجام داديم و خيلى زيبا شد و اين درباره صحنهاى بود كه كسى كه به جاى حضرت مسيح مصلوب مىشود، از كوچههاى اورشليم عبور داده مىشد و مردم فرياد مىكشيدند و اذيتش مىكردند.
آن روز هم احمد روزه بود و مىبايد پابرهنه باشد و اين خيلى سخت بود، چون بايد پابرهنه روى سنگها راه مىرفت. به هر صورت همه روزهاى اين فيلم، خاص بود. من وقتى كار را انجام مىدادم، طالب هيچ چيز نبودم و حتى نمىخواستم اسمى از من بماند.
من فقط يك تكليفى انجام دادم و فكر مىكنم كه ناقص انجامش دادم و شايد بهتر از اين مىشد انجامش دهم؛ ولى به هر صورت توان و بضاعتم اين بود.
مخاطب شما در اين فيلم كيست؟ من حدود نود درصد مخاطب خارج از كشور را در نظر داشتم و خيلى به فكر آمريكايىها بودم؛ آمريكاى شمالى، كانادا، آمريكاى جنوبى، مسيحىها، آمريكاى ميانه، اروپايىها، كشورهاىعرب و مسلمانان حاشيه روسيه.
چرا اين مخاطبان را در نظر گرفتهايد؟ من سالها با مسيحىها در غرب زندگى كردم و اين زبان را مىشناسم. حرفه من، فيلم مستند است و مستند در رابطه با همين مسائل است. آمادگى غرب براى تحول طبيعى است و در اين راستا بايد تلاش كرد. اين فيلم، هيچ فرقى باكارهاى قبلى من ندارد؛ اين هم يك مستند ديگر است كه مخاطب آن، فقط ايران نيست و نود درصد مخاطبان آن، خارج از ايران هستند. مىخواستم براى آنهايى كه سالها در ميانشان زندگى كردم و ميهمان كشورهاشان بودم، خدمتى انجام دهم و بگويم كه جهان اسلام در مورد مسيح معرفت دارد.
فكر مىكنيد اگر اين فيلم به آنها برسد، اثرش چگونه است؟ اين فيلم قطعاً مؤثر خواهد بود. من نخواستم آنها با اين فيلم مسلمان شوند؛ بلكه مىخواستم آنها با اين فيلم، تاريخ خود را بهتر بشناسند. خواستم بگويم اين موضوع حقيقت اسلامىاش اين است و اين كار در واقع يك كار ضد جهالت بود؛ چون خيلى از احبار و كشيشان از جهالت عامه، سوء استفاده مىكنند.
- اگر قرار باشد اين فيلم را هديه دهيد، به چه كسى هديه مىدهيد؟ اگر شعار نباشد، به امام زمان(عج).
آخرين كلام شما؟ من تمام تلاشم را كردم تا يك حقيقتى را از دين بگويم و اميدوارم مورد رضايت خدا باشد و نخواستم فقط فيلم بسازم و در جشنوارهاى جايزه بگيرم و يا پولى در بياورم؛ فقط احساس وظيفه كردم و سعى كردم وظيفهاى كه بر عهدهام بود، انجام دهم.
منبع: http://www.porseman.net/html/p16/harf.html
به كوشش: اميرحسين پيرمرادى و عكس: محمدكاظم اطمينان
بازتاب «بشارت منجي» در هاليوود
«ورايتي»، روزنامه سينمايي هاليوود به بررسي فيلم «بشارت منجي» ساخته نادر طالبزاده پرداخت. به نوشته «آفتاب»، «دبورا يانگ» خبرنگار اين روزنامه كه در ايام برگزاري جشنواره فيلم در تهران به سر ميبرده، در مطلبي كه در روزنامه روز يكشنبه «ورايتي» منتشر شد نوشته است: «دوسال پيش از آن كه «مصائب مسيح» مل گيبسون، مخاطبان را در خاورميانه به سالن هاي سينما بكشاند، نادر طالبزاده، مستندساز مسلمان به اين نتيجه رسيد كه زمان آن رسيده است كه داستان مسيح را از نگاه مسلمانان روايت كند». يانگ، طالبزاده را استاد دانشگاهي معرفي ميكند كه دانش آموخته سينما در دانشگاه كلمبيا در دهه 1970 ميلادي است و مدتي نيز در ويرجينياي آمريكا زندگي كرده است. طالبزاده به «ورايتي» درباره فيلم «مصائب مسيح» گفته است: «فكر ميكنم فيلم گيبسون فيلمي خوش ساخت است و با ايماني بزرگ ساخته شده است، اما داستان فيلم غلط است.
«ورايتي» همين نكته را دليل ساخته شدن فيلم دوساعته «بشارت منجي» (با عنوان انگليسي «مسيح») دركنار يك سريال تلويزيوني عنوان مي كند. به نوشته اين روزنامه اين فيلم كه از بيش از هزار بازيگر و عوامل جنبي سود ميجويد، يكي از بزرگترين پروژههاي سينمايي ايران است كه پس از اكران سينمايي در 20 قسمت 45 دقيقهاي از تلويزيون ايران پخش ميشود. دبورايانگ، در ادامه به روايت قصه فيلم «بشارت منجي» ميپردازد و تغيير ظاهر مسيح نسبت به نمونههاي غربي را بحثانگيز عنوان ميكند و آن را در جهت تلاش كارگردان براي «فلسطينيتر» نشان دادن مسيح عنوان ميكند. به گفته اين خبرنگار هاليوودي، اكثر برنامهريزان جشنوارههاي خارجي، در همان ابتدا به اين نتيجه رسيدند كه اين فيلم به درد مخاطب آنها نميخورد و سالن را پيش از اتمام فيلم ترك كردند. يانگ مينويسد: در اين فيلم، عيسي، پسر خدا نيست و تنها آخرين پيامبر بني اسرائيل است كه آمده تا محمد(ص) را بشارت دهد و به وسيله الله از تصليب نجات مييابد و در شب «شام آخر» به آسمانها ميرود و به عقيده طالبزاده يهودا اسخريوطي به دليل تشابه معجزه آساي چهره با مسيح به جاي او به صليب كشيده ميشود».
در بازار فيلم اما، به نوشته «ورايتي»، اين فيلم با واكنشهاي مثبت و منفي زيادي روبهرو شد و فروش خوبي داشت. «حبيب مكي» پخش كننده شركت «تينسل كرتين موشن پيكچرز» از آفريقاي جنوبي گفت كه قصد دارد در سطح فيلم «مصائب مسيح» اين فيلم را به توزيعي گسترده برساند. طالب زاده به «ورايتي» گفته است: «اميدوارم اين فيلم منجر به ديالوگي ميان مؤمنان مسيحي و مؤمنان مسلمان شود». بنابر نوشته اين روزنامه طالبزاده بسيار مشتاق تماشاي واكنش مخاطبان آمريكاي شمالي است. او ميگويد: (درست مثل مل گيبسون): «اين فراتر از يك فيلم است. من مأموريت داشتم اين اطلاعات را منتقل كنم».
منبع: شريف نيوز؛ پايگاه خبري - تحليلي دانشجويان ايران، سه شنبه، 27 بهمن
در قسمت سوم جزوه نقد چند فیلم هالیوودی در مورد حضرت عیسی(ع) را با هم بخوانیم:
بزرگترين داستان عالم ، فيلمي براي تبرئه يهودا
خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر
: فيلم هاي سينمايي توليد هاليوود درباره مسيح(ع) هر کدام به عنوان ابزاري که واقعيت هاي مسلم تاريخي را از قطعيت بياندازد و تاويل هاي گوناگون را جايگزين آن ها کند به کار آمدند. در اين ميان اعتراض هاي پراکنده کليساها نمايش فيلم ها را به عقب مي انداختند ولي سرانجام هر کدام در سطحي وسيع امکان نمايش پيدا مي کردند. تکرار و تکرار از مناظر مختلف درباره مصلوب شدن مسيح (ع) و عاملان آن باعث شد تا هر بار موضوع اشکال گوناگون و تازه اي بيابد و تغييرات جدي در آن براي مردم و کليسا عادي شود.کار به جايي مي رسد که در فيلم "بزرگترين داستان عالم" ساخته جرج استيونسن، با بازي مکس ول سيدو، چارلتون هستون، کلود رنيز وتلي ساوالاس. فيلم جايي براي مريم(س) وجود ندارد. در تمام طول فيلم تنها به هنگام مصلوب شدن مسيح، در يک صحنه مريم بالباس هاي گران قيمت و آرايشي غليظ و امروزي جلوي دوربين قرار مي گيرد! اين در حالي است که مسيح نيز با ريش مرتب (آنکادره) و چشمان سبز و موهاي بور بر اساس مدلي هاليوودي به تصوير کشيده مي شود. اين تغيير ظاهري با تغييرات مفهومي بسياري همراه است ."جرج استيونس" با گزينشي نگريستن به ظهور مسيح(ع) تا مصلوبجشدن صحنه هاي مورد نظر خود را بار ديگر تکرار مي کند تا به نوعي يهودا را از گناهي تاريخي تبرئه کند. او که قصد ندارد بطور مستقيم بيانيه صادر کند، به ناگزير عمل يهودا را کمجاثر جلوه مي[دهد. فيلم به مخاطب القا مي کند که عملکرديهودا به تنهايي نمي توانسته سرنوشت را به زيان مسيح رقم بزند. بنابراين از زبان مسيح ابراز لطف خاصي به او مي شود. فيلمساز، شهادت خاص او را نيز هنگام صحبت با قيافا (عالم يهودي) برجسته تر ميجسازد تا تاکيد کند نظريهودا نسبت به مسيح ارادتمندانه بوده و تنها براي آرام کردن اوضاع مسيح را بوسيده و باعث دستگيري اش مي شود.
دراين ميان يک عمل ننگين را در حد يک تصور اشتباه پايين مي آورد و از آن خيانت زدايي مي
کند. در کنار شستن گناه از يهودا، گناه از هرود پادشاه يهودي هم شسته مي شود و کارگردان از زبان هرود گناهان را به گردن پنتيوس پيلات رومي مي اندازد. در کنار اين نوع جعل تاريخي، جعل بزرگ تري هم صورت مي گيرد؛ در اين فيلم مردم مسيح (ع) را به کفر گويي، جادوگري، قتنه انگيزي و بي ديني متهم و محکوم مي کنند و بر روي راي گيري شوراي سنهدرين به سرپرستي قيافا و هرود تاثير تعيين کننده مي گذارند. مردم در صحنه هاي مختلف از فيلم نقش عمده اي مي يابند. در محل تولد خود مسيح به وسيله هم ولايتي هاي (ناصريه) ، در اورشليم به وسيله مردم يهودي که کسب و کارشان توسط مسيح ، نادرست خوانده شده است و در جريان تکرار حکم دادن ها به وسيله قيافا، هرود و حتي پيلات حکم مصلوب شدن مسيح را مردم مي دهند و به ظاهر هم عمل شان توجيه مي گردد که آنها پايبندي به دين يهودي دارند و مدام بر مرتبت (نبوت) مسيح (ع) انکار مي ورزند. نقش هاي تاريخي يحيي و العاذر به شکلي کم اثر نمايش داده مي شود .در فيلم هاي مربوط به حضرت مسيح
با تاکيد بر پايبندي به اصل دموکراسي در شکلي شوم از مردم سوء استفاده مي شود. اين بهره وري ريشه در رويکرد آمريکا و صهيونيسم به دموکراسي دارد. اين دشمنان دايمي اديان بزرگ الهي (مسيحيت و اسلام) در گونه تبليغي سينماي ديني هاليوودي نيز بر مردم پسند بودن اثر تاکيد دارند. چنانچه حتي داستان فيلم هاي ساخته هاليوود درباره مسلمانان نيزپا را از سطحي نگري فراتر نمي گذارد. اما در زير پوست اين نگرش سطحي مسلمانان اگر تروريست نشان داده نشوند، آدم هاي کم توان ذهني وبي دانش نشان داده مي شوند. حدودشان در سطح جهان از نشان دادن به عنوان پادو، نوکر، راهنماي توريستي و هتل داري فراتر نمي رود. آدم هاي غير متمدن در رفتار و کردار تصوير مي شوند که براي گذراندن امورشان مجبورند سروري غربي ها را بپذيرند.تمام اين رويکرد سرنوشت سينماي تبليغي هاليوود را رقم مي زند
. فيلمي که بتواند تماشاگران بيشتري را به سينما بکشاند مي تواند يک تحريف تاريخي را عميق و موثر کند. لبه تيز اين شمشير به هر سو گرفته شود چيزي براي هدف باقي نمي گذارد. اين شمشير مدت هاست به سوي کشور هاي اسلامي بويژه کشورهايي که راه را بر صهيون بسته اند گرفته شده است. ايران اين روزها سوژه خوبي براي ساخت فيلم هاي تحريف گر تاريخ است و فيلم الکساندر به يقين اولين وآخرين فيلم با اين روي کرد نخواهد بود. منبع: خبرگزاري مهر:www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=148160فيلم «عيسي» ؛ قرائتي صهيونيستي از انجيل لوقا
خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: در سال 1979 فيلمي ساخته شدکه در ميان ناباوري يهوديان، صراحتا آنان را باعث مصلوب ساختن مسيح (ع) معرفي مي کرد.
فيلم عيسي (Jesus)به کارگرداني جان کرشي وپيتر سايلس با بازي برايان ديکان(مسيح)، پوکانوين(مريم)، يوسف شيلوا(يوسف)، پيتر خراني(پونيتوس) و تاليا شاپير (مريم مجدليه) توسط دو کمپاني برتيش و کلمبيا به عنوان محصول مشترک آمريکا و انگليس توليد شد. اين فيلم که به سال 1971 بر اساس فيلمنامه اي از برايانت فيشن جلوي دوربين رفت در بافتي ضديهود، اهداف صهيونيسم را در تثبيت موقعيت تاريخي دنبال مي کرد!
نمايش عمومي فيلم «مصايب مسيح»، ساخته مل گيبسون که در آن بيشتر به شکنجه هاي جسمي حضرت مسيح(ع) پرداخته شده است در ماه هاي اخير نقش يهوديان را در شکنجه و مصلوب شدن اين پيامبر به شدت پررنگ جلوه داد. يهوديان با القاي اين عقيده که خشونت فيلم سبب تشديد شدن «يهودي ستيزي» در جهان به ويژه در اروپا مي شود از اين موقعيت بهره برداري کردند. اتفاق جالب اينکه مل گيبسون دردفاع از خود و فيلمش برآمد. او بارها تاکيد کرد: «در فيلم از بازيگران يهودي سود برده ام تا شبهه اي ايجاد نگردد.» و تصريح کرد: «مسووليت بر صليب کشيدن مسيح (ع) بر گردن همه و من (مل گيبسون) است.» اين در حالي است که خود صهيونيست ها با نمايش فيلم «مسيح» در سال 1979خيلي خود پسندانه همه وجوه متمايز کننده را برجسته کردند و برخلاف گيبسون نيازي به توضيح دادن هم به جامعه مسيحيت درخود سراغ نگرفتند. شکنجه کردن و به صليب کشيدن حضرت مسيح دراين فيلم از خشونت مبري است و فاجعه خيانت و ناديده گرفتن پيامبر از سوي بزرگان دين به عنوان اتفاقي نه چندان زشت عرضه مي شود و در اين واقعه بزرگان يهود ابزار اجراي مشيت الهي معرفي مي شوند.
فيلم «عيسي» بر اساس روايتي از انجيل لوقا آغاز مي شود و پيش مي رود. گوينده متن ضمن تاکيد مکرر برانطباق فيلم با انجيل لوقا، شرح کلي ظهور و رسالت و به صليب کشيده شدن مسيح(ع) را قرائت مي کند. بارها تاکيد مي شود که فيلم منطبق با انجيل لوقا از باب سوم تا بيست و چهارم است. فيلم، اورشليم و ناصره دوره امپراتوري اقستوس روم و هيروديوس(هرود) پادشاه يهود را به نمايش مي گذارد. جبرييل به دستور خداوند به نزد مريم باکره(س) مي رود و مريم دو ماه بعد از بارداري درديدار با دخترعمويش آن مژده بزرگ را مي دهد که تن وجانش شکرگذار خداوند است. سرشماري روميان در شهرهاي جليل و ناصريه اجرا مي شود. به همين خاطر مريم(س) به شهر خود بازمي گردد و مسيح به دنيا مي آيد. شبانان ظهور مسيح را به هنگامي که آنها در اسطبلي پناه گرفته اند مي فهمند و خوشحال مي شوند که آن نوزاد در شهر داوود(ع) چشم به جهان گشوده است. مريم و يوسف به اورشليم مي روند ومراسم مذهبي به جاي مي آورند. در اورشليم، شمعون حاخام، آنها را به گرمي ميجپذيرد و به وعده اي که در انتظارش است (که وي بعد از ديدن مسيح از دنيا خواهد رفت) خوشنود مي گردد.
مسيح(ع) در دوازده سالگي همراه با مادر و يوسف به زيارت معبد مقدس مي روند. در آنجا مسيح سرگرم بحث و مجادله با حاخام ها وکاهن ها مي شود و از مادر دور مي ماند. مريم و يوسف سه روز بعد او را مي يابند. وقتي به او اعتراض مي کنند كه چرا حواسش نبوده همراه شان برود و چرا با مقامات مذهبي به مجادله پرداخته است درجواب مي گويد: شما بايد مي دانستيد که من بايد به خدايم بپردازم. در سي سالگي مسيح(ع) به رسالت خود مي پردازد. بيماران زيادي را شفا مي بخشد و از رسالت خود براي مردمان صحبت مي کند. يحيي تعميد دهنده(ع) مردم را به انجام تعميد فرا مي خواند. بسياري او را به جاي مسيح موعود اشتباه مي گيرند.
يحيي(ع) به طور شفاف توضيح مي دهد که پادشاه برگزيده خداوند مسيح(ع) است و مسيح نيز در نزد يحيي تصميم مي گيرد و با مردم صحبت مي کند. مخالفت ها با مسيح شروع مي شود. سران مذهبي از او مي خواهند كتاب اشعياي نبي را از بر بخواند و مسيح(ع) در مقابل، از رسالت خود حرف مي زند. مخالفان مذهبي بيشتر به مقابله برمي خيزند. مسيح با اينکه مي داند به گناهان مردم کشته خواهد شد(!) راهي اورشليم مي شود. در هر گذرگاهي حاخام ها او را ملامت مي کنند وقتي مسيح(ع) نزديک شهر اورشليم شده به شدت گريه کرده و پاي به معبد مي گذارد. معبد مرکزخريد وفروش يهوديان شده پس آن رابه هم مي ريزد. پس از اين ماجرا بازاريان يهودي نگهبان را صدا مي زنند. قيافا حاخام بزرگ يهودي او را به تمسخر گرفته و مي گويد :«پادشاه گدايان بدعت آورده است.» نماينده امپراتوري روم تاکيد مي کند: اگر او اجتماع را تهديد کند، جلويش را خواهيم گرفت. به تحريک حاخام ها عده اي از مردم درهر جا که مسيح(ع) پا مي گذارد عليه اش شعار مي دهند.
عيد فطير نزديک مي شود. حضرت عيسي، پتروس و يوحنا را مي فرستد تاوسايل اين شام آخرين را آماده کنند. فطير و شراب بين حواريون تقسيم مي شود. مسيح با صداي بلند حواريون را خطاب قرار مي دهد: اين فطير جسم من است مرا به ياد آريد... دراين پياله خون من ريخته مي شود ...کسي که مرا تسليم مي کند بر سر سفره نشسته است ... من در ميان شما چون خادم هستم ... شما در کنار من امتحاناتي را گذارنده ايد... تو پتروس، بدان که خودت، امروز پيش از بانگ خروس مرا سه بار انکار خواهي کرد. هم زمان شوراي رهبران مذهبي برگزار مي شود و پيرامون خطر آموزه هاي مسيح به بحث مي پردازند و تصميم مي گيرند. يهوداي خائن سي سکه مي گيرد تا مسيح را به سربازان روم تسليم کند. سربازان رومي وحاخام ها سر مي رسند. مسيح را به زندان مي کشانند و مسخره اش مي کنند. شمعون پتروس، عيسي(ع) را انکار مي کند. پتروس به رغم ياد آوري شب گذشته، مسيح را سه بار انکار مي کند.
حاخام ها مسيح را به سوي محل شورا مي برند. شوراي حاخام هاي يهود تشکيل جلسه مي دهد و بعد از محکوم کردن به دور از منطق مسيح، او را به نزد پيلاتوس مي فرستند. پيلاتوس خطاب به يهوديان مي گويد: «من او را مجرم نمي دانم». با اين حال حاخام ها به پيلاتوس اعتراض مي کنند و مي گويند:«او خود را پادشاه مي داند.» به رغم تحريک حاخام ها، پيلاتوس او را به نزد پادشاه يهوديان(هيروديس) مي فرستد تا او تصميم بگيرد. در جلسه محاکمه مسيح به وسيله هرود، حاخام ها از همه سو اتهام هاي مختلف به عيسي(ع) مي زنند تا هرود را هم تحت تاثير قرار بدهند. هرود خطاب به مسيح مي گويد: «حواريون توچه كساني هستند؟ معجزه هايت کجاست؟ به من هم معجزه اي نشان بده!» حاخام ها سرانجام هرود را هم تحت تاثير قرارمي دهند. مسيح به نزد پيلاتوس برگردانده مي شود. پيلاتوس خطاب به جمعيت متاثر از حاخام ها مي گويد: «او کاري که سزاوار مرگ باشد انجام نداده است. فقط شلاقش بزنيد.» وقتي که حکم پيلاتوس در حال اجراست حاخام ها به خواسته خود اصرار مي کنند:«شلاق کافي نيست او را بکشيد» جمعيت يهوديان نيز يک صدا فرياد بر مي آوردند: «او را بکشيد. مصلوب اش کنيد.» سرانجام بين مسيح(ع) و باراباس که يکي بايد مصلوب شود و ديگري آزاد گردد مسيح به مصلوب شدن محکوم و باراباس آزاد مي گردد.
در طول فيلم اين حاخام ها هستند که از عنفوان نوجواني مسيح در دوازده سالگي مخالفت ها را با او شروع مي کنند و تا هنگام به صليب سپردن لحظه اي ازاراده خلل ناپذير شان کوتاه نمي آيند. جرم مسيح در اين فيلم از اول تا پايان بدعت آوري در دين است. حاخام ها که خود را متولي دينداري مي دانند اراده خودشان را نخست برمردم تحميل مي کنند. سپس پيلاتوس رومي را تحت تاثير قرار مي دهند و وقتي هم که او سر باز مي زند اراده شان را بر شاه يهودي «هرود» تحميل مي کنند و سرانجام با اعتراض به نظر پيلاتوس او را وادار مي سازند درحکم شلاق زدن خود تجديد نظر کرده مسيح را مصلوب سازد. کارگردان نيز با تاکيد بر ناسازگاري حضرت مسيح با حاخام ها، او را مستحق مصلوب شدن جلوه مي دهد. بيشترين تاکيد را اول در نخواندن کتاب اشعياءنبي و بار دوم در به هم ريختن کسب و کار يهوديان در اطراف معبد به بيننده القا مي کند.
فيلم «عيسي» با سرمايه آمريکا و انگلستان در سرزمين هاي اشغالي ساخته شده است و همه عوامل توليد آن صهيونيست هستند. فيلم هرگز درصدد نشان دادن نقطه تفاهمي ميان يهوديان و مسيح نيست. مسيح (ع) را موازي حاخام ها نشان مي دهند و با تاکيد بر انديشه هاي يحيي تعميددهنده در فيلم به او به عنوان مترجم رسالت مسيح تکيه مي کنند. در يک صحنه، سکه اي را به مسيح نشان مي دهند و از او مي خواهند نظرش را درباره ماليات دادن يا ندادن بيان کند. مسيح ضمن نشان دادن عکس و آرم ضرب شده بر سکه مي گويد: «سکه را به صاحبش که عکس او بر آن ضرب شده بدهيد و مال خدا رابه خدا بدهيد» در موراد مشابه نيز از مسيح تنها رندي در کلام را مي بينيم.
با توجه به محتواي فيلم، «عيسي» ساخته صهيونيست هاست و با تحليل تطبيقي هنر و ادبيات صهيون به اين حقيقت کلي دست مي يابيم که صهيونيسم قبل از تشکيل رژيم غاصب درسال 1948، با صهيونيسم بعد از دهه شصت داراي تفاوت هاي عمده کمي و کيفي است. صهيونيسم قبل از 1948 نمايش ترحم طلبي دارد و درصدد است با بزرگ نمايي آوارگي قومي خشونت عليه خود، پراکنده بود نشان درکشورهاي مختلف و زندگي در «گتو»ها نظر مساعد بينندگان وخوانندگان آثارشان را جذب و جلب کند. آنان تمايل دارند افکار و اذهان عمومي، آنها را به رسميت بشناسند و به قول بنيان گذار صهيونيسم (هرتصل) جهانيان تکه زميني را به آنها بدهند تا آوارگي شان پايان يابد.(!) اين مطلب را در آثار برشت، کافکا، سينکار ، چارلي چاپلين و ... به طور مکرر مرور مي کنيم. قبل از 1948 سينماي هاليوود نيز در همين چارچوب فيلم هاي مذهبي مي ساخت وسعي داشت نشان دهد که بين يهوديان و مسيحيان سوء تفاهم هايي وجود دارد که بايد بر طرف شود. آثار سيسيل بي دوميل، آنتونيوني، تئودور دراينرو... به قدر کافي گويا هستند. در مقابل آثار هنري بعد از دهه شصت ميلادي رويکردي مهاجم دارد و برتري طلبي قومي و نژادي را به نمايش مي گذارد که در آثار استيون اسپيلبرگ، پولانسکي، زوکيس و ... تجلي دارند. تاکيد فيلم از روي عملکرد يحيي تعميد دهنده وخود مسيح که به زعم صهيونيست ها عليه روميان اقدامي نمي کند و آنها را به رسميت مي شناسد براي توجيه بد رفتاري هاي حاخام ها، باراباس، شمعون، پتروس، قيافا، هرود و جمعيت يهوديان معترض که خواهان مجازات مرگ مسيح هستند، انجام مي گيرد. نمايش بيشترين مردمي که مخالف مسيح هستند به نسبت هواخواهان مسيح با انديشه شيطاني از پيش طراحي شده به کار مي رود . نمايش جمعيت مخالف بارها و بارها به بيننده القا مي کند که قيافا و هرود و باراباس و پتروس درتصميم گيري شان براساس موازين ديني و همچنين بر اساس اصل دموکراسي اکثريت عمل کرده اند و گناهي ندارند. اگر هم اشتباهي را مرتکب شده اند اشتباه انساني است. به تصوير کشيدن چنين مباحثي براي فرار از اين حقيقت است که تمرد کنندگان از پيام آوران الهي کافرند.
فيلم صهيونيستي «عيسي» بر اصرار قومي و نژادي پاي بندي نشان مي دهد که نپذيرفتن ولايت حضرت مسيح و سپس پيامبر اسلام(ص) نيز بر آن پايه است. لجاجت صهيونيستي فيلم بيشتر براي توجيه عملکرد برتري جويانه کنوني است. براي همين دست به تقلب در روايات تاريخي مي زند. اين گونه تاکيد ها در فيلم هاي ديگر تاريخي نيز به روشني ديده مي شود.
منبع: خبرگزاري مهر؛ 8/10/1383؛ تحقيق و نگارش مجتبي حبيبي: http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=142566«
خرقه» روايتي غريب از مصائب مسيحخبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: فيلم سينمايي «خرقه» روايت هاي ماقبل خود در مورد مصلوب شدن مسيح را ناديده گرفت و روايتي ويژه از اين واقعه قرائت کرد. فيلم خرقه بر اساس داستاني از لويدسي داگلاس به کارگرداني فرانک روس به سال 1953 درکمپاني فوکس قرن بيستم توليد شد. فيليپ داون فيلمنامه آن را نوشت و بازيگراني چون جيان سيمونس ، ويکتور ماتيور، ميشاييل ريني، جي. رابينسون، ديان جاکر، تورين تاچر، ريچارد برن، ليون اسکيني، داون آدافر به آن جان بخشيدند. فيلم، داستان خود را تا بعد از به صليب کشيده شدن حضرت مسيح (ع) ادامه مي دهد. اما از فراز اصلي و دراماتيک ماجرا يعني محاکمه و محکوميت پيامبر توسط حاخام ها و به ويژه رييس شان «قيافا» و پادشاه وقت يهود «هرود» که براي حفظ صلح و سلطه روميان حکم را صادر مي کند طفره مي رود. فيلم از رم، مرکز امپراتوري آغاز مي شود. شهري که در آن فرمانده گاليو با خريدن برده گلادياتور يوناني(ويکتورماتيور) امپراتور کاليگولا را تحقير مي کند. امپراتور براي تلافي کردن آن جسارت همان شب حکم اعزام او را با سپاهي به اورشليم صادر مي کند. هم امپراتور و هم گاليو رقيب عشقي بر سر «ديانا» هستند. در اورشليم نام عيسي مسيح(ع) و شرح معجزه هاي او بر سر زبانججها افتاده است. در جلسه اي «پينتوس پيلاتوس» فرمانده نيروهاي مستقر در شهر، از اوضاع آشفته اي حرف مي زند که در آن ظهور مسيح، برده ها را به شورش واداشته است. اين ماجرا شهروندان را به پيروي از او که «شاه شاهان» مي نامندش سوق داده است. برده يوناني(ويکتور ماتيور) از تصميم جلسه باخبر شده فرار مي کند تا خود را به مسيح برساند و او را آگاهي بخشد. از هر کسي که بر سر راهش مي بيند سراغ عيسي را مي گيرد تا سرانجام با فردي روبرو مي شود و او «يهودا» است که مي گويد مسيح دستگير شده است. يهودا خرقه اي را که مسيح بر دوش مي انداخت به وي مي دهد.
پادرمياني ويکتور به جايي نمي رسد و فرماندهش از دست پيلاتوس فرماني دريافت کرده است که خود او (گاليو)بايد با دسته اي از سربازان حکم را اجرا کند. پيلاتوس دست هايش را مي شويد .در زماني که مسيح بر صليب کشيده مي شود، ويکتورماتيو به شلاق زنان حمله مي برد و خون بر روي دستان ماتيو پخش مي شود. صبح هنگام بعد از به صليب کشيده شدن هوا تاريک مي شود و توفان قرمز فضا را در مي نوردد. صداي خارج از صحنه شنيده مي شود: «خداوندا آنان را ببخش چون نمي دانند چه مي کنند». گاليو وقتي با ماتيو روبرو مي شود و خرقه را بر گردن خود مي اندازد کابوسي او را به خفقان دچار مي سازد. گاليو با کشتي به روم بر مي گردد و اين بار به وي دستور داده مي شود با پول زياد به اورشليم برگشته طرفداران عيسي(ع) را تک به تک شناسايي و نابود کند. خرقه ها را از مردم بخرد. کشيش اليازر اين بار گاليو را در هيات ناشناسي به منزل خود راه مي دهد و درباره معجزه يافته ها (جاناتان وگيليام) با او حرف مي زند. در اقدام فرمانده رومي اليازر کشته مي شود و گاليو با چيره شدن بر او روميان را از کشتار بر حذر مي دارد. گاليو وقتي در بازار ماتيو را مي بيند از دست زدن به خرقه دچار وحشت مي شود که با دلجويي ماتيو ايمان مي آورد و آنگاه عذاب درونش تشديد مي شود. ديدار با پيتر(حضرت شمعون پتروس) يکي از دوازده يار مسيح که به جمع آنان اضافه مي شود، ايمان و آرامش را براي گاليو به ارمغان مي آورد. گروه مسيحيان (گاليو، ماتيور، پيتر و ..) به دربار گاليگولا بر مي گردند و در دادگاهي که پدر گاليو نيز يکي اعضاي هيات منصفه است او ضمن دفاع از مسيح(ع) بار ديگر گاليگولا را شکست مي دهد وبا «ديانا» ازدواج مي کند. روم به پذيرش مسيحيت جواب مثبت مي دهد. چنانچه ملاحظه شد فيلم خرقه از انواع ديگر فيلم هاي درباره حضرت مسيح به نوعي از کانون مرکزي اوج دراماتيک دورتر شده و شخصيت محوري فيلم را گاليو قرار مي دهد. گاليو دوبار به فلسطين مي رود و به روم باز مي گردد که آخرين آن همراه با پيتر مقدس است. شمايل(خرقه) در اين فيلم نقش اصلي را بازي مي کند که پس از رسيدن به برده يوناني، اول بار هراس انگيز سپس آرام کننده اشخاصي که آن را بر دست مي گيرند مي شود. فيلم از پرداختن به حضرت مريم نيز پرهيز مي کند و از صحنه مصلوب شدن تنها به چشمان ملتهب ماتيو برده يوناني که در يک شرايط شهودي قرار گرفته است نشان داده مي شود. «جاناتان» و«گيليام» که هر دو يهودي اند و از شفا يافتگان به دست مسيح(ع) هستند از عنوان «او هم از ماست، از خودمان است» به نوعي تلقيني بهره مي جويد که مسيح جداي از آن محاکمه و تصليب، دشمني نداشته و ندارد. صحنه خارج شدن پيتر مقدس پس از شفا بخشيدن به ماتيوي مجروح و مدهوش نيز به حد معمولي تنزل داده مي شود. مظاهر ايمان از عملکردها و چهره هاي انسان ها به حد پرستش شمايل ((خرقه) پايين مي آيد. مي بينيم خرقه در حدپول و سکه دست به دست مي شود و طبق معمول به امپراتور مي رسد.
فيلم هاي سينمايي درباره مسيح که اکثرا در کمپاني هاي يهوديان در هاليوود ساخته مي شود به دنبال قداست زدايي از مسيح(ع) هر کدام به اشکال مختلف عمل کرده اند. تاريخ دويست ساله گذشته به خوبي در اين مورد گوياست که صهيونيست ها چگونه با به راه انداختن جريان هاي مختلف از جمله تقويت کمونيست ها در جهت زدودن مسيحيت در اروپا عمل کرده اند. همچنين افسانه سازي فراوان برا ي متهم کردن مسيحيت به همکاري با فاشيسم آلمان و ايتاليا انجام داده اند که در نتيجه هر روز و هر سال مسيحيت را در جوامع مختلف منزوي کرده ، فلسفه هاي نو به نو (مارکسيسم، پلوراليسم و ...) را بر سر زبان ها انداختند. اسناد بسياري انتشار يافته است که چگونگي شيوه هاي کار يهوديان در روسيه را در آوردگاه يکصد سال گذشته و تاثير گذاري بر روند دلخواه شرايط اجتماعي نشان مي دهند. روسيه را در جنگ با ژاپن قرار دادند و در 1904 به شکست کشاندند تا طرفداران شان در سال 1905 از کليسا و مسيحيت انتقام بگيرند. جنگ جهاني اول را به راه انداختند و در شوروي به قدرت رسيدند و تنها عنصر غير يهودي انقلاب و رهبر آن (لنين) را در موقعيتي مشکوک کشتند. تروتسکي يهودي بنيانگذار ارتش سرخ و بريا رييس مخوف کا. گ. ب ميليون ها انسان را به کشتن دادند. استالين بعد از کمک هاي بي دريغ به تشکيل دولت اسراييل زماني اوضاع را بدست گرفت که دير شده بود و بايد همچون رهبر انقلاب اکتبر (لنين) در شرايطي مشابه ، با مرگي مشکوک روبرو شود. هرچه از انقلاب سودهاي مادي بود به نفع صهيونيست ها شد و هر چه جنايت و اتهام و آدم کشي ها به نام لنين و استالين که غير يهودي بودند. اين گونه است که روش هاي تجربه شده در مقاطع و عرصه هاي متفاوت در ساختار مشابه به کار صهيون مي آيد. سياست، سينما، تاريخ و... برآيندي را شکل مي دهند که تفکر صهيون از آن بهره ببرد.
منبع: خبرگزاري مهر؛ نگارش و تحقيق : مجتبي حبيبي http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=141975
تضعيف اديان الهي در جاده عريض سينماي صهيون
خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: تضعيف اديان الهي راه حل ديگري است براي تقويت تفکر نژادپراستانه صهيون و سينما جاده مناسب و همواري است براي رسيدن به اين مقصد. در سال هاي پر فراز و نشيب سينماي دنيا، هنرمندان بسياري به خدمت گرفته شدند تا اين جاده را صاف و عريض کنند.
"الياکازان" با خدمت به سازمان سيا وحضور در دادگاه هايي که دست راستي هاي افراطي (کلوس کلان) آمريکا در دهه پنجاه به راه انداخته بودند، خشم آزادي خواهان جهان را نسبت به عملکرد خود بر انگيخت. از طرفداران ديگر صهيونيست ها نويسنده يوناني معروف "کازانساکيس" است که با نوشتن رمان " آخرين وسوسه مسيح" موجب برانگيخته شدن احساسات مسيحيان در سراسر اروپا گرديد. فيلمي که به رغم گذشت دو دهه نمايش آن همچنان در اروپا ممنوع است. سست کردن اعتقاد واعتماد مردم به مسيحيت از دير باز يکي از سياستهاي صهيونيست ها بوده است. هجو کردن کشيش ها، بستن انواع اتهام هاي درست ونادرست به آنان و تضعيف مسيحيت و فعاليت عليه مسلمانان يکي از استراتژي هاي صهيونيست ها بوده و هست. کنستانتين کوستا گاوراس پس از رسوايي اش در همکاري با سازمان سيا، در فيلم "آمين" اين همکاري را به مجيزگويي براي صهونيست ها تبديل کرد. پيش از آنکه ژان رنوار از همکاري کوستا گاوراس با سازمان سيا پرده بردارد از فيلم هاي او (زد 1969)، (حکومت نظامي 1972)، (بخش ويژه1974)، (گمشده 1982)، (جعبه موسيقي 1989)، (مرد زيادي) و به ويژه فيلم تبليغاتي او(اعتراف) از آثار او به عناوين مختلف همچون پيشرو و هنري نام مي بردند.
کوستا گاوارس
در سال 1933 در يونان به دنياآمده و از سال 1951 به فرانسه رفته است. او حرفه سينمايي خود را با عنوان کارگردان تهيه کننده، فيلم نامه نويس و بازيگر با فيلم (کوپه آدم کش ها) درسال 1965 آغاز کرده است و تاکنون جوايز اسکار، خرس طلايي و نخل طلايي را به دست آورده است. او در فيلم آمين که در فرانسه ساخته شد روش تازه اي را براي تضعيف مسيحيت و تقويت تفکر صهيونيسم در ميان مسيحيان پيش گرفت. گاوراس علاوه بر کارگرداني، فيلم نامه اين فيلم را نيز خود نوشته است و از حضور بازيگراني چون ماتيوکاسوونيز (ريکاردوفونتانا)، اولريش توکور (کورت گريستاين)، اولريش موهه ميشل دوشو سوآ (کاردنيال) و يون کاراميترو (کنت فونتانا) استفاده کرد. "کورت گرستاين" يک افسر نازي و"ريکاردو فونتانا" يک کشيش" ژوزئيت" جوان است. آنها هر دو به رغم تفاوت ظاهري ديدگاه هايشان هدف مشترکي دارند و مي خواهند مردم را از کشتار يهوديان آگاه سازند.ژوزئيت ها فرقه اي مسيحي صهيونيست هستند که در دو دهه اخير در آمريکا بيشترين رشد و تشکل را داشته اند. در مورد نفوذ و قدرتشان همين قدر کافي است که جرج بوش را براي حمله به کشورهاي اسلامي افغانستان و عراق تحت تاثير قرار دادند. کاردينال هاي ژوزئيت بسيار افراطي اند و هر گاه از صلح در خاورميانه حرف زده مي شود آنان بر مي آشوبند که بايد باکشتار مسلمانان زمينه ظهور مسيح (ع) فراهم گردد تا ايشان پادشاهي هزارساله شان را ادامه بدهند. گاواراس مسيحي نيز از آن دسته مسيحيان صهيونسيت است.
در فيلم "سرزمين و آزادي" نيز روندي مشابه طي شده است. اين فيلم محصول 1995 انگلستان با کارگرداني مارتين جانسون و بازيگراني چون جان هارت، روزناپاستر، ايکاربولاين، تام کلري، مارک مارتيز، فردريک پيروت، آندره آلدرين و رافائيل کانتور همين اتهام را به مسيحيت وکشيش ها درقالب همکاري کردن آنها بافاشيم فرانکو دراسپانياي 1936 به بعد به روشني مطرح مي کند. در سال 1936 کميته هاي کارگري و صنفي کمونيست ها و سوسياليست ها درانتخابات اسپانيا پيروز مي شوند و دولت را دردست مي گيرند. ژنرال فرانکوي فاشيست با کمک هيتلر و موسوليني ارتش را براي براندازي دولت برگزيده به خيابان گسيل مي دارد. جنگ درشهرهاي مختلف ادامه مي يابد. احزاب کمونيست اروپا داوطلبان خودشان را براي پيوستن به (پوم (p.o.u.m به اسپانيا مي فرستند. اين فيلم با ديويدکارل يهودي کمونيست انگليسي از بندر ليورپول شروع مي شود که در خط مقدم جبهه در برابر فاشيست ها مستقر مي شوند. جنگ آنارشيست ها با کمونيست ها زمينه هاي تضعيف جبهه مردمي را فراهم مي سازد تاانترناسيونال کمونيسم با مستقر شدن دراسپانيا اداره امور جنگ را به دست گيرد و استالين با داشتن جاپاهاي محکم در اروپا بتواند قرار دادهاي پدر سالارانه با فاشيست ها ببندد و با هيتلر معاهده صلح جداگانه امضا کند. گروه کمونيست ها بعد از آموزش ديدن دهکده اي را به تصرف خود در مي آورند و از محلي ضربه مي پذيرند که کليسا قرار دارد. بعد ازپيروز شدن بر مقاومت نظاميان فرانکو کشيش را به جرم همکاري با فاشيست ها محاکمه مي کنند. در جريان بروز اختلاف بين کمونيست هاي آزاد و کمونيست هاي اعزامي شوروي، طرفداران کمونيست هاي آزاد خلع سلاح مي شوند و تني چند از آنان کشته مي شوند. در اين فيلم گذشته به تصوير در مي آيد و همراه با نامه هاي ديويد به زنش روايت مي شود.
در اين اثرشوروي براي دست يابي به نيات خود اسپانيا را قرباني فاشيم مي کند؛کاري که پيش تر انگلستان انجام داده بود. انگليسي ها باساختن اين فيلم هم درصدد بيرون آمدن از زير اتهام تاريخي هستند وهم سازندگان فيلم کشيش ها را ابزار هجوم فاشيست ها معرفي مي کنند. درفيلم هاي مختلف صهيونيست هاي اروپايي شرقي نيز به انواع همکاري با نازيسم متهم مي شوند که نمونه بارز آن فيلم "سربازان آزادي" آندره وايدا است. اتهام همکاري کشيش ها با فاشيسم را صهيونيسم همچنان شايعه مي کند تا نقش مذهب دراروپا از اين که هست، تقليل يابد و در اين مورد صهيونيسم با دو حربه به اصطلاح نامتجانس يعني ليبراليسم وکمونيسم درميدان حضور دارد که به نام خود تمام نشود. اما واقعيت چيز ديگري است؛ مجله اخباراديان درشماره شهريور-مهر1383 مي نويسد: "سرانجام پس ازجنجال هاي بسيار بر سر نقش تاريخي پاپ پيوس دوازدهم در ماجراي قتل عام يهوديان و سوزانده شدن يهوديان توسط نيروهاي نازي حاکم بر آلمان، واتيکان پس از سالهاي امتناع از انتشار محرمانه، 26 ژوئن 2004 اقدام به انتشار اسنادي کرد که ثابت مي کند نه تنها واتيکان در آن زمان مشوق و همکار نازي ها درسخت گيري عليه يهوديان نبوده است، بلکه پاپ و کشيشان همکارش همواره کمک رسان يهوديان بي پناه بوده اند. اين اسناد که توسط مرکز آرشيو اسناد محرمانه واتيکان به چاپ رسيده است شامل نامه هاي محرمانه اي است که درزمان موردبحث ميان پاپ و کشيش ها واسقف هاي سرزمين هاي ديگر اروپايي رد و بدل شده است. اين نامه ها که در سال 1943 نوشته شده حاکي ازتلاش هاي کشيش هاي محلي براي کمک به يهوديان براي پيدا کردن خانواده هاي خود است. در يکي از اين نامه ها پاپ پيوس صريحا به نازي ها هشدارداده است و اگر دست از آزار و اذيت فرزندان عبراني مسيح بر ندارند، با آنها مقابله شديدي خواهد شد. وي همچنين درنامه به اسقف روماني ازوي خواسته است که يهوديان را مورد عنايت ويژه خود قراردهد و از بودجه کليسا براي رفع مشکلات آنها استفاده کند. اين اسناد که توسط مرکز lnter arma cari tas تنظيم شده است در برگيرنده نامه ها و مکاتباتي است که از سالهاي 1939 تا 1947 به رشته تحرير در آمده اند. نامه اسقف آندريوکا سولو سفير واتيکان در روماني از جمله مهمترين اين مکاتبات است. اين نامه که 21 جولاي 1943 نوشته شده توسط مرکز محرمانه واتيکان به کار دنيال لوييجي ماگليونه فرستاده شده و درآن اشاره شده کاردنيال کاسولواز وضعيت اسف بار پيروان کتاب مقدس که مورد تبعيض بي سابقه رقت انگيزي واقع شده اند بسيار ناراحت و متاثر است و در تلاش براي کمک به آنهاست. فردي به نام پاچا، اسقف منطقه تيمي سوآرا نيز درنامه اي به کاسولو گفته است که بسياري ازاعضاي ناحيه او به نژاد پرستي آلماني تمايل دارند. مساله اي که او رابه شدت خشمگين کرده است. وي همچنين مي گويد که مومنان آنها را آشکارا به ارتباط ميان واتيکان ويهود متهم مي کنند و مي گويند: کليسا بادشمنان مردم آلمان همدستي مي کند.
اين مطالب در حالي منتشر مي شود که پيش از اين اسناد بسياري مبني برهمکاري ميان پاپ پيوس دوازدهم و دولت نازي آلماني درمورد توافق برسربرخورد با يهوديان از منابع مشخص منتشر و دستمايه آثار ادبي و هنري بسياري قرار گرفته است. صهيون سال هاست از گسترش واقعيت جلوگيري مي کند و در اين راه از هيچ کاري فروگذار نيست.
منبع: خبرگزاري مهر : www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=145860طعم تلخ زمين بوى خوش آسمان(نکاتي در باب مصائب مسيح)
مصائب مسيح بنا ندارد تا همچون عيسى بن مريم فرانكو زفيره لى بر جزئيات زندگى و پيامبرى مسيح بپردازد، همچون بزرگترين داستان عالم جرج استيونس فيلمى با بودجه اى هنگفت نيست، مانند انجيل به روايت متى پيرپائلوپازولينى اقتباسى لفظ به لفظ و دقيق از كتاب مقدس به شمار نمى آيد و قرار هم نيست همچون آخرين وسوسه مسيح مارتين اسكورسيزى در ماهيت الوهيت مسيح غرق شود و به ايراد فرضيه طبيعت دوگانه خدا ـ انسان در باره عيسى بپردازد. اين فيلم مى خواهد مصائب مسيح را به تصوير بكشد.
مهمترين نكته متمايز كننده فيلم، وجه رئاليستى آن است. گيبسون براى دست يافتن به اين هدف، تمهيدات متفاوتى را در پيش گرفته. اول اينكه سعى كرده تا با تمركز بر آخرين ساعات زندگى مسيح، زمان روايت را تا حد ممكن به زمان واقعى رخداد نزديك كند. دوم اين كه با اين انتخاب صحيح توانسته است فرصت و امكان بيشترى براى شرح جزئيات امر واقع پيدا كند. سوم اين كه تا جاى ممكن از توجه به رخدادهاى موازى اجتناب كرده است. چهارم اين كه در هوشيارانه ترين شكل كارگردانى و تدوين طورى عمل كرده تا بدون آن كه تداوم حضور مسيح جلوى دوربين به چشم مان آيد و احساسش كنيم، همواره با او همراه هستيم ( كاراكتر مسيح در بيش از هشتاد درصد از تصاوير فيلم در قاب هاى مختلف حضور دارد.) علاوه بر اين كارگردان حتى به اين ها هم راضى نمى شود و تمام فيلم را به زبان هاى رايج در آن روزگار (عبرى، آرامي و لاتين) به تصوير مى كشد. او در عين حال در نوشتن و كارگردانى اثر بيشترين وفادارى را هم به اصل واقعه (از نظر انجيل) از خود نشان داده است. اگر چه مل گيبسون موفق شده تا به خوبى به وجه يزدانى و الهى چهره مسيح بپردازد، اما در عين حال در اين فيلم همواره مسيح را با همان ترس ها، همان احساسات و همان دلتنگىججها و اضطرابات يك انسان معمولى مى بينيم. اين نوع شخصيت پردازى ( يا به عبارت صحيح تر در اين جا ارائه شخصيت پس از انتخاب و آگرانديسمان بخشى از ابعاد شخصيتى) در ميان آثار مكتوب و مصور كم سابقه بوده است. بر خلاف آنچه تصور مى شود فيلم بنا به تعاريف موجود، اثرى آنتى سميتيك (ضد يهودى) نيست. ... اما در اين اثر آدمها به شكل گروهى مورد قضاوت قرار نمى گيرند و نگاه فيلم به انسانها نگاه به فرديت آنهاست و قوم يا مذهب در اين باره اهميتى ندارد. چنانكه مثلاً پونتيوس پيلات ـگماشته سزار روم ـ كسى است كه تقريباً نگاهى انسانى و مثبت به مسيح دارد، اما سربازان زير دست او كه آنها هم رومى هستند در شكنجه و آزار مسيح، گوى سبقت را از يهوديان مى ربايند. از طرف ديگر براساس شواهد تاريخى، بسيارى از شخصيتهاى فيلم، از جمله مريم باكره، يوحنا، پيتر، لوقا و خيلى هاى ديگر، قبل از ابلاغ دين مسيح يهودى بوده اند. با اين همه، گيبسون در مواردى در ارائه نگاه منفى اش نسبت به سران دين يهود ترديدى از خود نشان نمى دهد. فساد، بدعت و تحريف، سه ويژگى عمده سران اين دين در طول تاريخ، در اين فيلم به شكلى ظريف و غير مستقيم به تصوير كشيده مى شود. تأكيد كارگردان در يك صحنه از فيلم به حقيقتى تلخ اشاره دارد كه به تعبيرى هنوز هم زشت ترين حقيقت دنياى امروز به شمار مى آيد. در اين صحنه يكى از سران مذهبى يهود، به ازاى خبر چينى و خيانت يهودا، كيسه پولى را به سمت او پرتاب مى كند، دوربين در نمايى كه به طريقه اسلوموشن نشان داده مى شود، حركت كيسه پول را در فضا تعقيب مى كند و اين چنين به نقشى كه پول و سرمايه دارى در دنياى آن روز و امروز يهوديت در مناسبات سياسى و اجتماعى داشته تأكيد مى شود.
به جز قصه سرراستى كه در طول فيلم مى بينيم، هراز گاهى يك فلاش بك(برگشت به گذشته) مارا از ورطه عذاب و مصيبت بيرون مى كشاند. اين فلاش بك ها دو كاركرد اساسى دارند. اول اين كه به تماشاگر اجازه مى دهند تا لحظه اى نفس تازه كند و مهياى ديدن دوباره «مصائب» شود و دوم اينكه مدام به تماشگر ـكه البته اگر خودش هم مسيحى نباشد مسيح را به خوبى مى شناسد ـ ابهت، عظمت و لطافت مسيح را ياد آورى كند.
نمى دانم گيبسون و نويسنده فيلمنامه اش تا چه حد ديندار و معتقد هستند، اما به هر جهت نوعى نگاه ديندارانه در فيلم حاكم است كه آن را از يك «تصويرگرى محض از واقعيتى تاريخى» فراتر مى برد. پروراندن وجه نماتيك جبر به صليب كشيده شدن مسيح و تقابل جبر و اراده در اين اثر كاملاً ريشه در معتقدات مذهبى دارد كه تا حدودى به فلسفه دينى هم پهلو مى زند. مطابق با روايتى كه در فيلم مى بينيم،
از آن جا كه در روايت فيلم هايى كه برمبناى رخدادهاى معروف تاريخى ساخته مى شوند شيوه ارائه اطلاعات ارزش چندانى ندارد و تمامى اطلاعات به واسطه دانش مخاطب از تاريخ، نزد اوست، كارگردان و فيلمنامه نويس تلاش خود را معطوف به كيفيات وقوع رخداد مى كنند. در اين حالت به جاى ايجاد عنصر تعليق بايد چيز ديگرى را به تماشاگر ارائه كردتا حس كنجكاوى و پرسش را در او برانگيزد. برهمين اساس است كه كليت اين فيلم ها بازخوانى يك واقعه است با رويكردى تازه. گيبسون هم در فيلم خود كوشيده است تا با تأكيد بر شكنجه ها و مصائب مسيح و نشان دادن جزئيات دلخراش و اندوه آور، هم در ذهن تماشاگر ايجاد سؤال كند و هم به او اين فرصت را بدهد تا دست به يك تجربه شگفت انگيز بزند: ما و تمامى مخاطبان اين فيلم در كمتر از ۲/۵ ساعت مى توانيم همچون يكى از ساكنان شهر اورشليم آن روز گار، از نزديك و تقريباً لحظه به لحظه، روند به صليب كشيده شدن مسيح را دنبال كنيم. ارزشمند و هيجان انگيز است، نه؟!
منبع:ttp://www.iran-newspaper.com/1383/830229/html/art.htm
اما در اين نظام بسته سياسي كارگرداني به نام مل گيبسون به ساختن فيلمي مبادرت ورزيد كه بر حساس ترين عصب اربابان هاليوود دست يازيد و آن سرباز كردن زخمي کهنه يعني دشمني ديرينه مسيحيان با يهوديان بود كه از يك سرچشمه آب مي نوشيد: نقش علماي يهود در كشتن مسيح!
سالها هاليوود كوشيد تا با بهره گيري از موضوعات مختلف به خصوص دروغ holocost ( كوره هاي آدم سوزي نازيها) يهوديان را مظلوم و مسيحيان را شرمنده سازد و از سوي ديگر عربها (نماد مسلمانان در غرب) را به عنوان دشمن اصلي و مشترك به مسيحيان معرفي كند و در اين راه بسيار موفق بود. اما سانسور فيلمنامه ها، كارگردانان و بازيگراني حتي در حد چارلي چاپلين از سوي اربابان يهودي هاليوود روندي را آغاز كرد تا هاليوود نا خواسته در درون خود به توليد تفكر ضد هاليوودي مبادرت ورزد و هاليوود بايد به انتظار ادامه توليد چنين فيلمهايي باشد. روندي دقيقا مشابه روند بازتوليد پسامدرنيته در دنياي مدرنيته. تولد جرياني با بازگشت به اصالت خود و نقد سياست تحريف و دروغ كه شرح و بسط آن نيز مجالي ديگر را مي طلبد.
فيلم مصائب مسيح آغازگر جريان ضد هاليوودي به كارگرداني يك كارگردان هاليوودي است و به سادگي نمي توان از آن گذشت.[1] اين فيلم در چند هفته اول نمايش ركورد قسمت سوم ارباب حلقه ها برنده چندين اسكار را شكست و با استقبال شگفت انگيزي مواجه شد. موضوع جذاب، ديالوگ هاي قوي، دكور، موسيقي، بازيگران و كارگرداني بر موفقيت اين فيلم تاثر داشت اما هيچكدام علت اصلي اين استقبال با شكوه نبود. مردم آمريكا و مسيحيان جهان پس از سالها فيلمي را در پيش رو داشتند كه با اعتقاد خويش آن را لمس مي كردند فيلمي بر خلاف دروغهاي هميشگي هاليوود و اين بزرگترين شكست را براي هاليوود رقم زد.
مل گيبسون نيز فيلم خود را در نهايت تاثير ساخت كه از آن جمله مي توان به موارد زير اشاره كرد:
1. نقش حضرت مريم در اين فيلم به احتمال زياد با استعاره مل گيبسون از حادثه عاشورا و حضور حضرت زينب(س) در لحظات سخت بود كه تاثير فوق العاده اي رابر مخاطبان گذاشت.
2. زبان عبري و آرامي فيلم بر واقعيت آن و تاثير بر مخاطبان افزود. كاري كه مل گيبسون براي رسيدن به آن ماهها صبر كرد تا افراد گروه، زبان عبري و آرامي ديالوگ ها را ياد بگيرند.
3. موسيقي فوق العاده فيلم كه با فرود و فراز خود جاي ديالوگ ها را پر مي كرد و بيننده را با تمام وجود در احساس فرو مي برد.
4. نزديك شدن بيش از حد به متن داستان و به تصوير كشيدن لحظه لحظه مصيبت هاي حضرت مسيح كه از فيلم چهره اي خشن و تاثير گذار را ساخت تا حدي كه چندين كشيش با ديدن صحنه هاي فيلم قالب تهي كرده و جان باختند.
5. بازيگري بي نظير حضرت مريم كه در تمام مصايب هرگز شيون نمي،كند و با تمام وجود از درون مي سوزد و بينندگان را با خود به عالمي ديگر مي برد.
6. ديالوگ هاي حواريون با مسيح و مونتاژ آن در هنگام مصلوب كردن حضرت و اين معنا كه شديدترين رنجها را مستحق كسي دانستند كه حتي براي دشمن خويش سرشار از محبت و خير خواهي بود.
7. جلوه هاي ويژه سينمايي كه فيلم را رنگي عيني و واقعي بخشيد همچون صحنه هاي تازيانه و مصلوب كردن مسيح و جلوه هايي كه به فيلم روحانيت مي بخشيد[2] همچون صحنه اشك خدا (!؟)كه پس از كشتن مسيح بر زمين چكيد.[3]
8. نقش روحانيون يهودي كه با اصرار از حاكم رومي حكم قتل مسيح را گرفتند و در بي تفاوتي كامل همه مصيبت ها را بر حضرت روا داشتند.
9. همذات پنداري بينندگان مسيحي با كودكي كه در ميان انبوه سنگسار كنندگان مسيح كاسه اي از آب براي حضرت مي آورد و يا دختري كه براي تبرك پارچه خود را با دست مسيح مي دهد تا ايشان با خون صورت خويش آن را متبرك سازند .
10. بي تفاوتي و خنده هاي تنفر انگيز سربازان رومي در سخت ترين لحظات مصيبت بار مسيح كه در هاله اي از بهت و انتقام بينندگان گم مي شد.
واينچنين بود كه مصائب مسيح ( كه البته از نظر اسلام طبق بيان صريح قرآن مردود است) به يكباره عالم را متاثر كرد و يهوديان را مبهوت ساخت.
منبع: وبلاگ اسلام و غرب وسايت موعود: http://zion-islam.persianblog.com/1383_2_5_zion-islam_archive.html
http://www.mouood.com/modules.php?name=News&file=article&sid=428&mode=thread&order=1&thold=0
بازسازي ناقص هاليوود از كربلا
(يادداشتي بر فيلم مصائب مسيح)
غوغايي دوباره، بسياري را به تفكر واداشت. يهوديان عليه آن تظاهرات كردند. فاكسنيوز حاضر نشد آن را پخش كند. صهيونيستها حساسيت نشان دادند. مسيحيان كاتوليك خوشحال شدند. باز هم فيلمي در مورد زندگي حضرت عيسي (ع) ساخته شده بود؛ اما اين بار فيلمي پر از خشونتهاي غريب.
اخيراًفيلم «مصائب مسيح» ساخته مل گليبسون ـ كه از مؤمنان مسيحي[1] به شمار ميرودـ با جنجال فراوان در سراسر دنيا پخش شد و فقط در دو هفته اول فروش خود بالغ بر 250 ميليون دلار فروخت (با حساب دلار 880 تومان ميشود چيزي در حدود 220 ميليارد تومان در دو هفته) و در نهايت حدو د ششصد ميليون دلار فروخت (چيزي حدود 528 ميليارد تومان). در 24 فوريه 2004 ميلادي4600 سينماها در آمريكاي شمالي (كانادا و آمريكا...) آن را به نمايش گذاشتند؛[2] البته فروش بعدي در آمريكا و خارج از آمريكا و فروش ويدئويي و DVD[3] فيلم بسيار بيش از اين بود.
هنگامي كه فيلم را ميديدم، شدّت خشونت فيلم مرا متعجب كرد؛ چراكه قبلاً در فيلمهاي هاليوودي[4] در مورد حضرت عيسي(ع) هيچگاه اين مقدار از فيلم را به صحنههاي شكنجه و خون و صليب اختصاص نداده بودند. از مطالعه انجيل هم حجم بسيار كمي از نوشتهها به شكنجهها و نحوه غيرانساني آنها اختصاص داده شده است.[5] اندكي تامل كردم. به ياد حرف آن كشيش مسيحي افتادم كه پس از بازديد از ايران گفته بود:اگر ما شش دارايي شيعه را داشتيم، با آن همهي جهان را مسيحي ميكرديم و مهمترين آن مظلوميت شهداي كربلا و خصوصاً حضرت امام حسين(ع) و عزاداريهاي همه ساله مردم بر آن مصيبت هاست. فوراً جمله امام خميني(ره) هم به ذهنم خطور كرد كه «اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است». اين مطالب را با برخي دوستان طلبهي منتقد فيلم هم مطرح كردم، همگي بازسازي مظلومانه ملگيبسون از حضرت مسيح(ع) را براي تبليغ مسيحيت و فروش بيشتر فيلم تأييد كردند.
باز هم تحقيق و پرسش در اين زمينه را ادامه دادم. با دقت يافتم كه نگاه فيلم به مصائب حضرت مسيح(ع) نگاهي بسيار سطحي و ظاهري بوده است و بيشتر، شكنجههاي جسمي حضرت را به تصوير كشيده است و از نمايش شكنجههاي روحي و معنوي ايشان، آن چنان كه ما در روضه هاي سيدالشهدا(ع) داريم ناتوان بوده است. باز سؤالي ذهنم را خراشيد كه چرا حتي اين فيلم هم با رنجهاي يك پيامبر اولوالعزم سطحي برخورد كرده است؟ باز هم تفكر و مطالعه. در مجلهاي، در نقد اين فيلم مقالهاي ديدم كه «مل گيبسون» را روشنفكري معرفي كرده بود كه تلاش ميكند جنبههاي آسماني و فراتر از عقل ظاهري را در اديان نپذيرد و كاملاً سعي دارد تصوري زمين و حسي و با عقل ظاهر از دين مسيحيت به پرده سينما بكشاند[6].
حرف جالبي بود؛ ولي هميشه استادانم تأكيد ميكردند كه در رسيدن به پاسخي عميق عجله نكنيد و راه پرسش را بر خود نبنديد. بعد از مطالعه چند نقد نسبتاً خوب بر فيلم[7] و چند كتاب در مورد مسيحيت و يهوديت و تاريخ اديان[8]، با دوستان كه در بحثهاي مسيحيتشناسي و يهودشناسي و تاريخ و فلسفه و نقد فيلم تلاشهايي كرده بودند به نقد و تحليل اين فيلم نشستيم. نتايج اين نشست پنج ساعته بسيار جالب و شنيدني بود:
1 ـ ايجاد جنگ رواني و ترور شخصيتي حضرت عيسي(ع) و ياران ايشان و دادن نسبتهايي چون ساحر و فريبگر به اين بزرگواران.
2 ـ اقدام به ترور حضرت عيسي(ع) كه ايشان به همين دليل از نظرها غايب شدند تا در آخر الزمان با حضرت مهدي(عج) بازگردند (مسيحيان امروز به اشتباه فكر ميكنند كه حضرت به صليب كشده شد و دوباره زنده شد و به آسمان عروج كرد تا در آخرالزمان بازگردد.)
3 ـ تحريف دين حضرت عيسي(ع) و وارد كردن مفاهيم غلطي چون سه خداپرستي (پدر، پسر، روحالقدس) و تسليمپذيري و عقل گريزي و جدايي علم و دين و جدايي دين و دنيا و سياست و جبرگرايي در مسيحيت.
4 ـ غصب خلافت و جانشيني حضرت كه به اعتراف خود انجيل[9] توسط پولس كه از علماي درباري يهود بود صورت گرفت و سپس توسط شاگردان او ادامه پيدا كرد و همين غاصبان نقش مهمي در انحراف اين دين داشتند.
5 ـ ايجاد فرقههاي انحرافي بسيار زياد در مسيحيت و تفرقه بين مسيحيان و حكومت بر آنها.
6 ـ گسترش نفوذ مادي و اقتصادي و علمي و سياسي و رسانهاي و تبليغاتي بر مسيحيان جهان.
بالاخره يهوديان توانستند اين دين را آنچنان منحرف كنند كه خداوند دين بعدي، يعني اسلام را براي نجات بشريت فرستاد و اين فيلم هم با نگاهي عميق دقيقاً در همين مسير حركت ميكند و همان آموزههاي انحرافي يهودي شدهي مسيحيت را ترويج و تبليغ ميكند: سه خداگرايي (خداي پدر، خداي پسر و خداي روحالقدس)، فداشدن و قرباني شدن حضرت عيسي(ع) براي بخشش گناهان بشر، جدا بودن دين و دنيا و سياست (سكولاريزم) و ذلتپذيري و تسليم ظالمان شدن و لب فروبستن، جسمانگاري خدا كه در جاي جاي كتاب مقدس شاهد آن هستيم،[10] تقديرگرايي و جبرگرايي مسيحي در صحنههايي كه عيسي(ع) مصلوب شدن را سرنوشت حتمي خود قلمداد ميكند و هيچ نميگويد و... .
با دوستان به اين نتيجه رسيديم كه دليل ركود و بينشاطي دين در جوامع غربي كه بيشتر مسيحي هستند همين انحرافات است كه آن را تبديل به دين بيخطر براي زرسالاران عالم كرده است و گرچه كارگردان و نويسندگان فيلم بسيار كوشيدهاند با موسيقي جذاب و پررنگ كردن نقش مادر و صحنههاي زجرآور و خونآلود مظلومتنمايي را به اوج برسانند؛ ولي چون اين مظلوميت در كنار عرفان و شناخت و عقلگرايي و دين ناب قرار ندارد مصرف كوتاه مدت دارد و در بلند مدت
منبع: نشريه آينده سازان(اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان)؛
ويژه نامه محرم1426ه.ق:ayandesazan.info يا ayandesazan.ir ، نوشته: محمدحسين فرجنژاد
اين مقاله چون در نشريه اي مختص نوجوانان به چاپ رسيده است، زباني ساده دارد و در ضمن بررسي فيلم، عمدا سعي شده است مخاطب را هم به طي اين مراحل تشويق کند و لوازم نقد محتوايي را نيز به مخاطب گوشزد کند. در پاورقي ها هم کتابهاي مفيدي در مورد بحث ارائه شده است.
[1] مل گيبسون عضو شاخه اي از مسيحيت كاتوليك به اسم «خاندان مقدس» است و كاتوليسم خود يكي از سه شاخه مهم مسيحيت محسوب مي شود.
[2] مقاله جنجال هايي كه به نفع فيلم تمام شد؛ مجله دنياي تصوير؛ شماره 130؛ خرداد83؛ ص69.
[3] در هفته نامه اي الكترونيكي آمده است: «و اما جالب توجه ترين نکته هفته گذشته در بازار فروش دی وی دی های آمريکا صورت گرفت که فيلم The Passion of the Christ مل گيبسون با فروش بيش ازدو ميليون و چهارصد هزار کپی از اين فيلم در نيمروز اولين روز عرضه اين دی وی دی در بازار رکورد قابل توجهی از خود به جا گذاشت. جامعه آمريکا بر خلاف تصورات جامعه ای مذهبی است و اين يکی از دلايل فروش خوب اين فيلم بوده است.» ر.ك: خبري با عنوان:« مصائب مسيح، قهرمان فروش هفته گذشته» در آدرس: http://www.cappuccinomag.com/2ndcup/worldcinema/001934.shtml
[4] مجموعه شركت هاي فيلم سازي آمريكا هاليوود گويند كه نام محلي در ايالت كاليفرنياست و سمبل سينماي آمريكاست.در ابتدا استوديوهاي شش گانه آمريكايي در دهه 1920، هاليوود را در حومه شهر لسآنجلس تشكيل دادند و تا حدود 30 سال حاكم مطلق بودند. صاحبان اين كمپانيها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند. اين عده شامل برادران وارنر (به ويژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لويي ماير، كارل لمله، ادولف زوكرو ويليام فاكس ميشدند كه استوديوهاي برادران وارنر، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، كلمبيا و فوكس قرن بيستم را تأسيس كردند و تا به امروز هم با شگرد هاي مختلف حاكم مطلق سينماي آمريكا و در نتيجه سينماي جهان يهوديان ماده گراو نژادپرست هستند. براي مطالعه بيشتر مراجعه كنيد به مقاله سينماي صهيونيستي، سايت yahood.net.
[5] مقاله تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ؛ اشکان راد؛ مجله فيلم نگار؛ شماره 22، تيرماه 83، ص48.
[6] مقاله تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ، همان، ص46.
[7]پنج مقاله با ترجمه سعيد خاموش از مجله دنياي تصوير؛ شماره130؛ خرداد83 : رنج جاويدان، گزارش فيلمبرداري مصائب مسيح در گفتگو با کالب دشانل مدير فيلمبرداري اثر جنجالي مل گيبسون؛ جان بيلي و استيون پيترلو؛ / مقاله روايتي پر احساس و پر وسواس از ايثار؛ تاد مک کارتي/ له کردن بيننده اي که چشم به آسمان دارد؛ مارک کرمودر(سايت اند ساوند)/ کليساي نمايش دهنده فيلم، عبادت کنندگان خريدار بليت، ظهور مجدد سينماي مسيحي در هاليوود؛ پرومير؛ بهار84/ جنجال هايي که به نفع فيلم تمام شد/ تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ؛ اشکان راد؛ مجله فيلم نگار؛ شماره 22، تيرماه 83، ص48/ رستاخيز صلح و محبت؛ هيوا مسيح؛ مجله دنياي تصوير؛ شماره134؛ شهريور83/ فيلمي درباره عشق؛ ترجمه مازيار فکري ارشاد؛ نشريه صبح اقتصاد؛ 25فروردين83 / فيلم خارجي، مصائب يا مسائل؛ روزنامه جام جم؛ 4خرداد83/ خنده هاي شياطين بر زخم هاي مسيح؛ مهدي تهراني؛ روزنامه جام جم؛ 5 ارديبهشت83 .